درخت و رود
درخت با آن شاخه ی بلندش که شبیه یک دست دراز بود تبر را از روی زمین برداشت و شروع به ضربه زدن کرد.
رود با آنکه می دانست مرگ، درخت را خوشبخت می کند، به دلهره افتاد. صدای تُرد برخورد تبر با پیکر درخت، آب را لرزاند. طنین صدا در ضمیر بیشه پیچید. پرنده ها از روی شاخه های درخت پر زدند.
رود پرسید: " چه کار میکنی درخت؟ "
" فرار می کنم رفیق. "
" اما اینطوری که می میری. "
" می میرم، ولی با تو می آیم. "
رود با درماندگی گفت: " می میری. "
" می میرم، ولی به باغ می روم. " این را گفت و آخرین ضربه را زد.
بیشه در خواب بود. برگها می ریختند. باد می وزید. درخت با چشمهای نیمه باز از ریشه و باقیمانده ی کُنده اش جدا شد و توی آب افتاد. رود دستهایش را باز کرد و درخت را در آغوش گرفت. درخت، بی صدا توی آب خوابیده بود. رود همانطور که می گریست آخرین فصل قصّه اش را در گوش درخت زمزمه کرد:
" حالا که با منی، تا جاری ام تو هم با من و در من جریان داری. وقتی می رسم یعنی تو هم رسیده ای. "
رود یاد حرف درخت افتاد: " من همیشه همین جا بوده ام. هرگز قدم از قدم برنداشته ام. من همیشه مانده ام، که همیشه باشم. "
رود جواب داده بود: " من همیشه می روم، با اینحال می بینی که همیشه هستم. سفر مرا نمی برد. این منم که سفر را می برم. "
باد، برگها را برد. و آب، درخت را.
پاییز 87
وحید شعبانی
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4