محمد رضا
یادت می آید که از تو سراغ سنجاقکهای رنگی را گرفتم
و تو نشانی دوستی های هفت سالگی هایمان را به من دادی؟
در این عکس که پنج سال پیش با هم گرفتیم
نه آسمان ابری آن روستاهای گمنام
نه شالیزارهای آب گرفته و خالی
و نه درختهای گمشده در مهِ دوردست
آنقدر در نظرم جلوه ندارند
که آفتابی که بر پیشانی تو می درخشد.
گوشه ی پیر اهنت از پایین جلیقه ات بیرون زده
اما وفاداری ات به رفاقت سی ساله ی مان
از پیری ات
از موهای جوگندمی شده ات بیرون نمی زند.
سی سالگی من چه خوشبخت بود که تو را داشت،
ای نجیب ترین، ای طاهرترین دوست.
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2