زود باشد که راهِ شرق در پیش بگیرم و بر سر گورش حاضر شوم. از شما چه پنهان، اندوهِدیگر ندیدنِ او مرا از درون می سوزاند. آه، که گمان میکردم حُجره ی چوبیِ کهنه اش در پُشت بازار رودسر، همیشه سر جای خودش باقی خواهد ماند، و خودش هم همیشه با آن کت و کلاهِ قدیمی آنجا خواهد بود، با فنجانی چای و رویی گشاده و سینه ای پُر از حرفهای باران و دریا.
آدمهای شریفی که میشناختم؛ آن وجودهای اصیلی که سرشار از خوبی بودند، و من چقدر خوب بودم، که از آنها سرشار بودم؛ آن درختهای نجیب بر خاک افتادند... و من هر بار که با دوستان به غرب یا شرق می روم ناگهان از کنار حُجره ای یا باغی یا خانه ای میگذرم و دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم : نگاه کنید، آنجا را ببینید! آنجا بود که من یک روز آن معلم نازنین، آن پهلوان باشکوه، آن هنرمند محزون را ملاقات کردم، که حالا دیگر نیست... اما سکوت میکنم. که دیگران طعم تلخ رازآلود آن دیدارها را نچشیده اند و از گفته هایم هیچ درک نخواهند کرد. اما حال برای شما میگویم و در حُزن دیگر ندیدنِ آن دهقان گمنام، چشمی تر میکنم.
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2