جرم
مث آرامش یه خواب بعد از ظهر
توی تنهاییای خود رها بودم
خدای کهکشان در سینه ی من بود
تو اقیانوس قلبم ناخدا بودم
مسیرم رو به بی پایان زیبایی
قدمگاهم زمین پاک رویاها
تو دستام مشعل مغرور تنهایی
نگاهم رو به چشم انداز فرداها
می رفتم اسممو رو سنگ بنویسم
بشم تندیس جاویدان یه انسان
نمی ترسیدم از تاریکی و تردید
تو چشمام برق می زد ایمان یه انسان
٭٭٭٭٭
تو ای زن ای تموم معنی عشق
رسیدی وقتی من مغرور بودم
نه اینکه انتخابت کرده باشم
اگه عاشق شدم مجبور بودم
میون مُرده باد و زنده بادا
منو پر از تب ترانه کردی
با یه اخمت منو کشتی هزار بار
با یه خنده هزار بار زنده کردی
می دونستم نوازش جرمه اما
تن ابریشمیتو لمس کردم
تا عطرت توی متن شامه ام بودم
نفس رو توی سینه حبس کردم
اسیر قیر دامنگیر موهاتم
نذار از بند آغوشت رها باشم
بکش رو گردنم زنجیر دستاتو
بذار مصلوب اون چشم سیا باشم
وحید شعبانی
20 خرداد 1392
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0