عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

ترانه ی حصر خونگی، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 09 آبان 1394 ساعت 14:42 | بازدید : 199 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

حصر خونگی

 

شب جشن تولد، روز مرگت...
تو رُ با هدیه ها از شاخه چیده
با یه خنده یه شهرو می خریدی
تو رُ حالا با یه خونه خریده؟

میگفتی قاتلِ گذشته هاته
به چه آینده ای تهدید کردت؟
میترسه از پیِ عشقت بری که
به حَصرِ خونگی تبعید کردت؟

شنیدم شیشه ی مرطوب رویات
فدای یه سرابِ آجُری شد
یه دختر رُ یه جایی می شناسم
که عُریانیِ روحش چادُری شد

دلم معشوقه ای فاحشه می خواد
که قلب عصمتش خریدنی نیست
توی اون خونه اونجا هرز میری
عزیزم،هرزگی فقط تنی نیست

ببین،شمعی که داره آب میشه
چراغِ جشنِ مرگِ آرزوته
تا وقتی روشنه، رویات زندَس
یه وقتا زندگی بندِ یه فوته...

وحید شعبانی
27 مرداد 1392


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ساطور مریل استریپ، در جشنواره ی حیرت
جمعه 08 آبان 1394 ساعت 23:54 | بازدید : 565 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

متن ایمیل دبیرخانه جشنواره حیرت

با سلام خدمت شما دوست عزیزم آقای شعبانی
داستان شما با عنوان ساطور مریل استریپ، از بین حدود 700 داستان ارسال شده از سراسر کشور، جزء 40 داستان برگزیده بود و من به عنوان یکی از 6 داور، به شخصه از خواندنش لذت بسیار بردم. به شما تبریک می گویم.
اما از آن جا که مجبور بودیم تعداد داستان ها را به 20 داستان کاهش دهیم، مجموع امتیازات داده شده به داستان شما توسط همه ی داوران، با تفاوت اندکی، نتوانست به حد بیست داستان بعدی راه یابد. من از این مسئله بسیار متاسف شدم. اما چه می شود کرد که در هر رقابتی، بالاخره باید دست به انتخاب زد و حذف کرد. این موضوع به هیچ وجه نباید باعث دلسردی و ناراحتی شما شود. به هر حال داستان شما جزء برترین ها بود و باعث افتخار ماست که در صورت رضایت شما، این داستان را در سایت جشنواره منتشر کنیم. البته داوران هم قول داده اند که روی داستانتان نظر و نقد بگذارند که فکر می کنم برای شما مفید باشد.
و البته باز باعث افتخار ماست که شما را عضو باشگاه برگزیدگان جشنواره داستان کوتاه خلاقانه ی سال (حیرت) بدانیم. و بسیار خرسندم که با هنرمند، دوست و همکاری چون شما، دورادور آشنا شدم و امیدوارم این آشنایی ادامه یافته و نزدیک تر شود.
لطفا فایل word داستان خود را با ویرایش نهایی برای ما ارسال کنید تا به تدریج و در کنار دیگر داستان ها، روی سایت قرار دهیم.
متشکر – مجید خادم – دبیر اولین دوره ی جشنواره ی مستقل داستان کوتاه خلاقانه ی سال (حیرت)

آبان 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه دعا در زمستان، اجابت در تابستان
جمعه 08 آبان 1394 ساعت 11:15 | بازدید : 152 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

دعا در زمستان، اجابت در تابستان

 

: (( شما تا یه چایی با هم بخورین، دو کلام حرف بزنین، من رفته م و اومده م. آرمین، تو براش ماجرای بدمستی هات توی خونه دانشجویی رو بگو، نازنین، تو هم واسه آرمین قضیه ی جن دیدنت توی ویلای لاهیجانو تعریف کن! توی یخچال هم همه چی هست! از هم پذیرایی کنین تا من بیام! ))

این دهن کجی تازه ی من، و خودزنی ابتکاری من، و روش حال و آینده ی من برای زندگی عاطفی ست. دوستان و معشوقه هایم را در خانه ام با هم تنها می گذارم تا از خجالت هم در بیایند، و خودم سراغ فاز دیگر پروژه می روم.
با هر کدامشان جداجدا هماهنگ میکنم. آنقدرها هم ساده نیست؛ بخصوص با مردها مشکل دارم. دوستانِ عزیزتر از جانم، که گذشته ی فردین وار و پیامبرگونه ی مرا دیده اند، و توی ذهن ناقصشان تصویر اتوکشیده ی مطهرِ مقدسی از من ترسیم کرده اند، و گذشته ی مردانه ای با من داشته اند، اوقاتْ تلخی می کنند و پیشکشی ام را پس می زنند. آنوقت است که زبانی را که تا دیروز برای شرح عالم نور و نجوای شمس و مولانا و حافظ و سعدی برایشان در کام می چرخاندم، برای متقاعد کردنشان برای ترغیبشان برای شراکت در عشق تازه ی زندگی ام، باز می کنم؛ (( آقاجون، این که زن من نیست! عشق آسمونی من نیست! عشق آسمونی چیه؟ عشق زمینی من هم نیست! خودش هم که از خداشه! تو حالتو بکن دیگه! ))


مردها همیشه در ظاهر با اکراه می پذیرند، اما وقتی می روم و برمیگردم و می بینم نه پسره از جن دیدن دختره در ویلای لاهیجان چیزی می داند، و نه دختره از خیانتی که کار پسره را به اتانول خوردن در دوره ی دانشگاه کشاند خبری دارد، می فهمم که نه تنها اکراهی در کار نبوده، بلکه خیلی هم به دوستانِ جان خوش گذشته.


زنها کارم را راحت می کنند؛ البته غیر از گریه ی نمادین اول، که (( تو دوسم نداری )) و (( روی من غیرت نداری )) و (( تعصب و حساسیت و حسادت نشون نمیدی )) و (( این چه خواهشیه که از من داری )) و از این مزخرفات. آنوقت زبانی را که روزگاری برای زنها از عشق فراتنی و همآغوشی بی ارضا و نوازش بدون لمس می گفت، می چرخانم، و از تحجّر اذهان مردمان جهان سوم درباره ی عشق و عواطف، و آزادی های جنسی و، تلقین شوم فرهنگ و محیط بر ما، درباره ی احساس گناهمان در برقراری ارتباطهای اوپن، و محدود کردن سرویس دادنمان به بشریت، و کوچک شدن وسعت دایره ی وجودمان در بودن تنها در کنار یک مرد یا یک زن، می گویم، و هرچند که آن زن چیزی از حرفهای قلمبه سلمبه ی مزخرفم نفهمیده، اما از آنجا که منتظر نطق من بوده تا ایثارگرانه مشارکت در عشق بازار مشترکمان را بپذیرد، سر و ته ماجرا هم می آید، و من تیر خلاص را می زنم که خانه را ترک کنم؛ (( عزیزم، آرمین حال روحیش خیلی بده، عشقش ترکش کرده، بودن با تو براش خیلی خوبه، هواشو داشته باش! ))


برایشان سیگار و چای می گذارم، و می دانم به خود فرصتی برای کشیدن و نوشیدن نخواهند داد!

می روم به خانه ی ایتام، بیماران دیالیزی، به خانه ی علی؛ دوست مفلوکی که پایش را در عملیات دیابت نوع 1 جا گذاشته! چه تمسخر تلخی بر تمام زندگی ام حکمفرما شدده! یتیم نوازی می کنم، و هیچ پاداشی از خدا نمی خواهم. بیمار دیالیزی را به دوست پولدار خیّرم کانکت می کنم، و نمی گذارم به جانم دعا کند. و برای معیشت علی، سرمایه ای جور می کنم تا بتواند در بازارچه غرفه ای بگیرد و زمستانها شلغم و تابستانها کاهو بفروشد...

بیمار روانی خودتانید! روح من از ارواح تمامتان سلامت تر، و قلب من از سنگهای سرد سینه ی تمامتان بزرگتر و عمیق و نجیب تر است! این خودستایی نیست؛ آنگونه که اعترافم به ضعفم در برابر بار منحوس هستی، فروتنی نیست.

من زندگی را، عشق، این کذب تاریخی را به لجن می کشم. آنرا با اختیار، و آنگونه که انتخاب می کنم به لجن می کشم، پییش از آنکه آسمان، که ید طولایی در به لجن کشیدن زندگی ها و عشقهایمان دارد، فرصت مداخله ی شوم خود را بیابد. معشوقه هایم را به هرزگی می کشانم، پیش از آنکه رجّاله های وایبری و فیسبوکی بتوانند برای روشن کردن جی اس فایو های میلیونیشان دستهای پلیدشان را برای کشیدن اثر انگشت روی صفحه ی آن بجنبانند. دوستهایم را به خیانت وا میدارم، پیش از آنکه اذهان بیمارشان نقشه ی بعیدالوقوع خیانتشان به من، و ربودن زنهای محبوبم رابیابند.
به این ترتیب زنها را از عذاب وجدان ناشی از فحشا، و مردها را از زحمت و خودآزاری مربوط به پروسه ی خنجر زدن از پشت، می رهانم.


اینجا کوفه نیست اما من از خانه ی مساکین خارج می شوم. بغضم را می خورم، به آسمان دهن کجی می کنم که اگر بابت فسادم مکافاتم کند چه بدنامی بزرگی را برای خودش به بار می آورد، که دست نوازشگر بچه های پدرمُرده، و حامی پاکدامن زنهای شوهر مریض، و پیامبرخداگونه ی پیران چلاغ و علیل را منکوب کرده است!


آری، پیامبر خداگونه؛ پیش از آنکه فرشتگان در روزی که طول آن هزارسال است دعای این بخت برگشتگان را به آسمان برسانند، به دادشان می رسم، و پیش از آنکه شیطان مردها و زنهای زندگی ام را در پروسه ای که بیش از هر چیز به فیلمنامه ای دقیق می ماند که نویسنده ای کَن بُرده برای فیلمی درباره ی عشق و خیانت نوشته باشد به آغوش هم پیوند دهد، آنها را به تختخواب یکنفره ام مشایعت می کنم، تا آن کارگردان صبور بداند موعد اجابت دعای داشتن کفش بی سوراخ تابستان آینده نیست، و بعد از وقوع تجاوز، برای دفاع از حرمت و نجابت یک زن، خیلی دیر است.



وحید شعبانی
9 بهمن 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
وصیتنامه وحید شعبانی
جمعه 08 آبان 1394 ساعت 11:03 | بازدید : 70 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

وصیتنامه وحید شعبانی

 

وقتی من مُردم هر که خواست بگرید تو بگو چیزی نیست، تنها کمی...کمی مُرده است.
بگو چیز خاصی نیست.
زیاد زندگی کرده بود. صد ترانه سرود، هزاران ترانه شنید.
هزار بار زیر باران رفت.

مگر شاهد نبودید که چطور در بُهت یک سنتور می ماند؟
یا چطور به شکوه یک سیب زل میزد؟
یا چطور به عطر یاس بیقراری میکرد؟

بگو وصیت کرده به مرگش سور بدهند، سفید بپوشند، سنتور بنوازند، سیب پخش کنند، سوسن و یاس بیاورند،
و هر که اخموست را با تیپا بیرون بیاندازند.

بگو خودش گفته چیزی نیست. یعنی چیز خاصی نیست. فقط کمی...کمی مُرده ام.
زیاد خوش گذراندم. خسته بودم، و به کمی مرگ نیاز داشتم.

وحید شعبانی
13 شهریور 1390
ساعت 7 صبح - رشت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی اسب، سروده ی وحید شعبانی
پنج‌شنبه 07 آبان 1394 ساعت 15:38 | بازدید : 136 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

اسب


وقتی که شیرا خونه خوابیدن
وقتی خیابون پاتوق ماره
وقتی عقابا موش می دزدن
وقتی که آهو شام کفتاره

دلم میخواد یه اسب باشم

از خاطرم رفته که چی هستم
یه آدمم یا اینکه حیوونم
حیوون کجا اینقدر بیرحمه؟
شاید هیولام و نمی دونم

فردا یه جنگ تازه توو راهه
امشب همین امشب بمیرم کاش
حس می کنم روح یه حیوونو
ای حس زیبا ناجی من باش

کوه بلند دوستی زیباست
وقتی به قله می رسی با عشق
اسبای عاشق خوب می دونن
باید بتازن یک نفس تا عشق

دلم میخواد یه اسب باشم

اسب نجیب سرکش مغرور
بیگانه با جنگ و فشنگ و خون
از آدمیت خسته و مایوس
منم دلم میخواد بشم حیوون


دلم میخواد برم یه جای دور
جایی که همنسل درختاشم
مثل یه آواره بخوابم شب
صبح شکل یه اسب کهر پاشم

دلم میخواد یه اسب باشم

وحید شعبانی  27 اسفند 93

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مروری بر زندگی سیروس قایقران؛ ستاره ی بندر
چهارشنبه 06 آبان 1394 ساعت 02:16 | بازدید : 473 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

ستاره ی بندر

 


سیروس قایقران در روز اول بهمن سال 1341 در روستای کولیور بندر انزلی متولد شد، و بعد از بازی در تیمهای محلی، توسط محمدرضا مرادی که یک مربی استعدادیاب بود کشف شد؛

" در آن زمان دوچرخه ای داشتم و در محلات می چرخیدم و بازیکنهای مستعد را پیدا می کردم و به ملوان دعوت می کردم. "

در بهار سال 1355 بازی دوستانه ای در روستای کولیور بندر انزلی برگزار شد که زادگاه پسربچه ی پانزده ساله ای بود که سیروس نام داشت؛

" در آن بازی، درخشش پسربچه ی سیه چرده ای چشمم را گرفت، . مدام در تمام طول بازی به حرکاتش خیره بودم. "

مرادی، سیروس پانزده ساله را به تمرینات تیمهای پایه ی ملوان دعوت کرد که همگی زیر نظر مربی بزرگی به نام بهمن صالح نیا فعالیت می کردند؛

" سیروس پسربچه ی لاغر و ترکه ای بود که مرادی او را از کولیور به ملوان آورد. من به مرادی گفتم: تو این مار سیاه را از کجا پیدا کردی؟ "

صالح نیا به مرادی توصیه کرده بود که بچه های ریزاندام را جذب نکند و تمرکزش را بر نوجوانهایی بگذارد که فیزیک قوی تری دارند؛

" به آقای صالح نیا گفتم: بهمن خان، او بازیکن فوق العاده ایست. بعد از آن گفتگو، بهمن صالح نیا در حین رفتن، مدام بر می گشت و نگاهی به بازی سیروس در زمین می انداخت. بعد که تمرین تمام شد آقای صالح نیا صدایم زد و گفت که آن پسربچه را نگه دار. خیلی با استعداد است. "

بهمن صالح نیا: یک امتیاز استثنایی که من در سیروس مشاهده کردم سر بالا بازی کردن و پاسهای بلند دقیق و هوش سرشارش بود.

کمتر از 10 سال بعد، سیروس قایقران بزرگترین بازیکن فوتبال ایران بود.
سیروس قایقران بعد از پذیرفته شدن در تیمهای پایه ی ملوان، خیلی زود قابلیتهایش را نشان داد و در هفده سالگی به تیم اصلی بزرگسالان باشگاه راه پیدا کرد. در آن زمان سرمربیگری ملوان بر عهده ی نصرت ایراندوست بود؛

" بعد از انقلاب، در بازی با تیم بندر بندر انزلی، من از سیروس در پست دفاع چپ استفاده کردم. او اولین باری که برای ملوان بازی کرد دفاع چپ بود. خوب هم بازی کرد. رضا ویشگاهی، دفاع چپ تیم، مصدوم بود. وقتی ویشگاهی به ترکیب تیم برگشت سیروس را به مرکز زمین منتقل کردیم که در کنار محمود فکری، زوج خط میانی ملوان شدند. بعد از سال 60 هم که من از ملوان رفتم او به پیشرفتش ادامه داد. "

در آغاز دهه ی 1360 سیروس قایقران با پیراهن شماره ی 9 ملوان در خط میانی این تیم در کنار ستاره هایی بازی میکرد که بعد از نسل طلایی دهه ی 50 ملوان، دوران با شکوه تازه ای را برای فوتبال بندرانزلی رقم می زدند. یکی از این ستاره ها سنگربان جسوری به نام محمد حبیبی بود؛

" سیروس قایقران جزو فوتبالیستهایی بود که باید دهها سالها بگذرد تا ستاره ای نظیر او ظهور کند. و در حال حاضر کسی مثل او با آن قدرت شوتزنی، قدرت سرزنی، قدرت دوندگی، قدرت جنگندنی، و قدرت مدیریت در فوتبال ما وجود ندارد. نام او با نام ملوان اجین است. حتی وقتی از ملوان جدا شد، کسی نام او را از ملوان جدا نکرد. بازیهای ماندگاری که او برای ملوان به نمایش گذاشت در جاودانه شدن نام او تعیین کننده بود که نقطه ی عطف آنها دیداری بود که ما دو بر صفر،  پرسپولیس را در انزلی شکست دادیم و به فینال جام حذفی فوتبال ایران رسیدیم. "

اسفند ماه سال 1363
ملوان 2 - 0 پرسپولیس
ورزشگاه تختی بندرانزلی


ملوان ابتدا روی ضربه ی آزاد سیروس به گل رسید. سپس قایقران روی پاس احمد زاده یک گل دیگر زد.

بازی رفت در تهران با پیروزی دو بر یک پرسپولیس به پایان رسیده بود. و ملوان با یک گل به فینال جام حذفی فوتبال ایران می رسید. اما برای ستاره ی فوتبال بندر، یک گل کافی نبود. او به وحید قلیچ، سنگربان پرسپولیس، قبل از بازی گفت که دو گل به تو می زنم، و همین کار را هم کرد.
ملوان روی درخشش ملوان پرسپولیس را به زانو در آورد. بعد از آن به تهران رفت و فینال جام حذفی ایران را در خانه ی استقلال برگزار کرد. فینال نفسیگری که در ورزشگاه آزادی تهران، و در مقابل دیدگان هزاران هوادار استقلال به ضربات پنالتی کشیده شد.

اولین پنالتی ملوان را سیروس قایقران بر خلاف جهت حرکت عابدزاده وارد دروازه ی استقلال کرد. و در نهایت ملوان با پنالتی پایانی قدیر بحری به قهرمانی ایران رسید.

بعد از درخشش با پیراهن ملوان و رسیدن به عنوان قهرمانی جام حذفی فوتبال ایران، سیروس قایقران به تیم ملی فوتبال ایران دعوت شد و از ارکان اصلی پیروزی های این تیم در سالهای دهه ی 60 بود. تک گلی که قایقران در نیمه نهایی بازیهای آسیایی پکن به کره ی جنوبی زد هرگز از اذهان فوتبالدوستان ایران محو نخواهد شد.
در سالهای دهه ی 1360، و در اوج حکومت سرخابی های تهران در فوتبال ایران، سیروس قایقران ناگهان قد علم کرد و بازوبند کاپیتانی تیم ملی فوتبال ایران را بر بازو بست.
زمانیکه در روز یازدهم آذر ماه سال 1367، سیروس قایقران برای اولین بار کاپیتان ایران شد اولین شهرستانی تاریخ فوتبال ایران بود که بازوبند کاپیتانی تیم ملی فوتبال ایران را بر بازو می بست، و این برای سیروس به معنای رسیدن به اوج شهرت و محبوبیت بود.

محمدرضا مرادی به کشف خود افتخار می کند. کشف ستاره ای که اسطوره شد؛

" سیروس وقتیکه به اوج شهرت رسیده بود خود را گم نکرد. نه تنها اسطوره ی فوتبال، بلکه اسطوره ی اخلاق بود. او روانشناس بود. در زمان حضورش در تیم ملی، جوانهای گوشه گیر ملی پوش را هدایت می کرد و دلگرمی می داد. می گفت من هم مانند شما هستم. من هم شهرستانی هستم. نباید خود را دست کم بگیرید. و آنچنان جوانها را درک می کرد که به آنها روحیه می داد. "

یکی از این جوانها بهزاد داداش زاده بود که زمانی در تیم ملی فوتبال ایران با قایقران همبازی شد؛

" وقتی در سال 69 به تیم ملی دعوت شدم سیروس مرا با اصرار به خانه اش دعوت کرد که از یک همشهری شمالی پذیرایی کند. "

احمد آهنگی در تیم منتخب گیلان مربی سیروس بود؛

" قایقران همتا نداشت. بی نظیر بود. همه ی همبازیهایش بارها اعتراف می کردند که: وقتی در کنار سیروس بازی می کنیم قوت قلب داریم. "

علی ناصح، همبازی سیروس قایقران در لیگ قدس: در بازیهای خارج از خانه، آقا سیروس تکیه گاه ما بودند. وقتی در اهواز، در مشهد یا همدان بازی  داشتیم، وقتی توپ به آقا سیروس می رسید ما نفسی به راحتی می کشیدیم. او تکیه گاه تیم بود.

ذهن ستاره ی فوتبال بندر در بهترین دوران بازیگریش، بیش از آنکه درگیر دغدغه های مربوط به پیشرفت و موفقیت در عرصه ی فوتبال باشه، معطوف به بدست آوردن رضایت دوستان، همبازیان و هوادارانش بود.
نصرت ایراندوست که در اواخر دهه ی 50 در ملوان مربی سیروس بود با روایت خاطره ای، شاگرد فقیدش را به یاد می آورد؛

" یک روز ما سر تمرین بودیم دیدم سیروس با عظیم کامران آمد در حالیکه دو ساک و دو دست لباس ورزشی به همراه داشت. عکسی هم از آن روز دارم. همانجا لباسها را به بچه ها داد و عکس یادگاری گرفتیم. بعدها عظیم کامران به من گفت که سیروس پول نداشت. 200 هزار تومان قرض کرد و از تهران برایتان لباس خرید و آورد. "

محمدرضا مرادی: سیروس، والا بود. افتاده بود. ساده بود. دوست داشتنی بود. با وحودی که هیچ چیز در زندگی اش نداشت. آنچه هم که داشت برای کسانی بود که بعدها بر سر گورش می شنیدیم که برخی ها آه و ناله می کردند که سیروس، دست آنها را گرفته بود.

محمد احمد پور، کاپیتان سابق منتخب گیلان، دوست و همبازی سیروس قایقران: به یاد می آورم که با تیم مازندران بازی داشتیم و سیروس را به یک جشن عروسی دعوت کردند. و سیروس عزیز با آنکه بعد از ظهر بازی داشتیم، ساعت یازده با دو کادوی اساسی، به ملاقات داماد رفت و کادوهایش را داد و سپس به هتل برگشت و به هیچکس هم نگفت. من چون کاپیتان تیم بودم از او پرسیدم کجا بودی؟ یک ساعت نبودی. گفت ناهار هم خورده ام. در یک عروسی بودم که آن واجب تر از بازی امروز بود. اینقدر بزرگ بود و به همنوعش کمک می کرد.

بهمن صالح نیا: سیروس هر چه داشت مال دیگران بود. آنقدر جوان با گذشتی بود. آنچه درآمد داشت بین دیگران که نیاز داشتند تقسیم می کرد.

محمدرضا مرادی: من می خواهم بگویم که اگر مرگش زود رقم نمی خورد او تبدیل به یک تختی ثانی می شد.

دهه ی 70 با درخشش قایقران با پیراهن زردرنگ کشاورز آغاز شد. در سال 1370 پاسهای طلایی سیروس قایقران، نام جمشید شاه محمدی را به عنوان بهترین گلزن فوتبال ایران، بر سر زبانها انداخت.
سه سال بعد، در سال 1373، بعد از کناره گیری یورگن گده ی آلمانی از سرمربیگری کشاورز، سیروس قایقران، رهبری کشاورز را بر عهده گرفت. اما در میانه های فصل، بعد از شکست در جام حذفی، کنار گذاشته شد. اولین تجربه ی مربیگری، خاطرات تلخی را در ذهن قایقران بر جای گذاشت. بطوریکه در جایی گفـت: برخی می گفتند کشاورز را یورگن گده ساخته. من هم می پذیرم که گده به جوانها اعتقاد زیادی داشت. ولی وقتی من کشاورز را تحویل گرفتم ناگهان عده ای از ستاره های تیم رفتند. و من به  زحمت توانستم تیم تازه ای بسازم. افسوس که پاسخ زحمتهای مرا با بی انصافی دادند.

بعد از خروج قایقران از کشاورز، این تیم در بین شانزده تیم، در رده ی شانزدهم جدول قرار گرفت و سقوط کرد.

بعد از پایان روزهای زرد رنگ کشاورز برای قایقران، سیروس که به تازگی به جرگه ی مربیان پیوسته بود، دچار نوعی دلزدگی از فضای حاکم بر فوتبال ایران شد.

افسانه اسدان، همسر سیروس قایقران: در آن اواخر، سیروس دلزده شده بود. مایوس بود از بی وفایی ها و نامردمی هایی که دیده بود.

در چنین فضایی، سیروس قایقران که بی میل نبود به شمال برگردد و در ملوان فعالیت کند راهی جنوب شد و سرمربیگری تیمی به نام مسعود بندرعباس را بر عهده گرفت. در آن سالها احمد آهنگی از مربیان فوتبال گیلان بود؛

" سیروس از استان خارج شده بود. و در اینجا از او خوب بهره نگرفتیم. "

عزیمت قایقران به بندرعباس، داستان مبهمی است که هنوز اذهان بسیاری از دوستان، همبازیان و هواداران سیروس را درگیر خود می کند. قاسم سلطانزادی که در دهه ی 1350 از بهترین ستاره های ملوان بود درباره ی این موضوع صحبت می کند؛

" سیروس وقتی به بندرعباس می رفت خیلی غمگین بود. حق، این نبود که قایقران به بندرعباس برود. برخی ستاره ها هستند که ارزششان خیلی بالاست. جایگاهشان هم باید بالا باشد. جایگاه قایقران بندرعباس نبود. باید در همین بندرانزلی او را نگه می داشتند. در همین تیم ملوان، او را به کار می گرفتند. چرا قایقران با آنهمه ابهت و آنهمه عظمتش باید بعد از پایان دوره ی بازیگری اش به بندرعباس می رفت؟ مگر همین شهر برایش جا نداشت؟ "

محمد حبیبی، دوست و همبازی سیروس: فکر می کنم اگر در دوره ی مربیگری به سیروس روی خوش نشان می دادند میشد به او کمک کنند که حداقل در ملوان از او به عنوان مربی استفاده می کردند که متاسفانه چنین کاری صورت نگرفت.

این در حالی بود که بهمن صالح نیا، مرد همه کاره ی باشگاه  ملوان در آن زمان، از تمایل سیروس برای حضور در بندر، مطلع بود؛

" آن اواخر سیروس دوست داشت به انزلی بیاید. حتی دوستهای مشترک را واسطه کرده بود که (بهمن خان دستم را بگیرد به ملوان بیایم). من هم این پیشنهاد را داده بودم او را بیاورم. "

در کنار این، نظریه ای هم وجود دارد که از تمایل سیروس برای بازگشت به  میادین بازیگری فوتبال حکایت می کند.

محمد حبیبی: نقل قول زیاد است. نقل قول هست که وقتی تیم ملی به جام جهانی 98 فرانسه رفت من شنیدم که سیروس در جایی صحبت کرده بود و حسرت خورده بود. البته بازگشتش به میادین فوتبال خیلی سخت بود.

نصرت ایراندوست، از مربیان و ستاره های سابق ملوان: سیروس نیامد که به صراحت اعلام کند که دوست دارد به ملوان بیاید. من فکر می کنم هر کس در همان زمان مربی ملوان بود، چه آقای صالح نیا، چه من، و چه آقای احمدزاده، اگر سیروس لب تر می کرد که من می خواهم بیایم برایتان بازی کنم، ما با کمال میل قبول می کردیم، چون سیروس یک فرمانده بود. ولی من احساس می کنم که او یا به خاطر حجب و حیا، یا به خاطر اینکه نمیخواست از تیمهای بزرگ به تیمهای شهرستانی برنگردد، حرفی از بازگشت به ملوان نزد. ولی اگر می آمد همه ی انزلی پذیرای او بودند.

محمدرضا مرادی، کاشف استعدادهای ستاره ی فوتبال بندر، در آخرین ملاقاتش با سیروس قایقران: در همان ملاقات کوتاه از او پرسیدم سیروس جان چرا به انزلی بر نمیگردی؟ فقط دو کلمه جواب داد؛ گفت: ولش کن.

به نظر می رسد که سیروس قایقران در سالهای آخر حیاتش حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما برای ستاره ی کم حرف، کم رو، و کم توقع فوتبال بندر، بیان آنچه در دل داشت کار دشواری بود.

عزیز اسپندار ستاره ی سابق ملوان: سیروس بسیار دوست داشتنی بود. وقتی با او حرف می زدی سرش را پایین می انداخت و فقط گوش می داد. با بزرگترش اینطوری بود. اگر هم احیانا دلخوری داشت هیچوقت به زبان نمی آورد. سرش را پایین می انداخت.

محمدرضا مرادی: میتوان گفت که به جای وفا به او جفا شد. اگر بگوییم عمدی بوده گناه کرده ایم. ممکن است این رفتارها از ندانم کاری ها بوده.

سرانجام زمانی فرا رسید که سیروس قایقران از همه ی آنچه که ذهنش را درگیر می کرد رها شد و فارغ از همه ی سایه روشنهای حاکم بر فوتبال، تصمیم گرفت باز هم مثل دوران بازیگری، ستاره ی سرنوشت خود باشد، و سکان قایق زندگی خود را خود در دست بگیرد. سیروس قایقران، ستاره ای که به بندر عشق می ورزید در آستانه ی بازگشت به انزلی بود.

آخرین روزهای سیروس، فروردین 1377؛

همه ی کسانی که در آن آخرین روزها با او ملاقات کردند به یاد می آورند که سیروس قصد داشت به تهران برود خانه اش را در پایتخت بفروشد و به انزلی برگردد و یک باشگاه تاسیس کند.

روز هجدهم فروردین 1377، خبری در سرتاسر گیلان پیچید که باور نکردنی به نظر می رسید. سیروس قایقران، فوتبالیست محبوب اهل بندرانزلی، و صاحب آن لبخندهای همیشگی، در مسیر رفتن به تهران، در یک سانحه ی رانندگی، در حوالی امامزاده هاشم، جان باخت.

در بندر خاک مرده پاشیده بودند. سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفت. در آغاز هیچکس چیزی نمی گفت. همه با نگاههای خیره ی معنی دار از هم چشم بر می داشتند. هیچ جنبشی نبود. همه خشکیده بودند.

سپس کامران جعفری، گزارشگر معروف فوتبال، و مجری سیمای گیلان در مقابل دوربین ایستاد و صدایش را از بغضی که در گلو داشت گذراند؛

"امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم،          شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

سیروس قایقران، کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران، و بازیکن ارزنده ی منتخب گیلان، استقلال انزلی، چوکا، و ملوان نیروی دریایی بندرانزلی به دیار باقی شتافت... "

گیلان، در عزای عموی بود.

بهمن صالح نیا: صبح روزی که سیروس تصادف کرد، من پشت چراغ قرمز بودم که او را سوار بر رنویش دیدم. مرا دید و سلامی کرد. آن لبخند همیشگی اش هنوز در ذهنم هست.

هر چند که سیروس قایقران در روز نوزدهم فروردین 1377 در روستای کولیور بندر انزلی به خاک سپرده شد، اما یادش آنچنان در قلب مردم بندر زنده است که گویا ستاره ی فوتبال بندر در ملاقات با آفتاب مرگ، هرگز غروب نکرده است.
او در قلب همه ی انزلی چی هاست. نه تنها انزلی چی ها، بلکه همه ی ایرانی ها.

امید هرندی: از زمان درگذشتش تا حالا، هنوز که هنوز است مردم بندر انزلی بر قایقش سوارند و او را از یاد نمی برند.

جاوید جهانگیری: قایقران پرواز کرد. کسی که مُرد دیگر نامش را نمی برند. قایقران پرواز کرد. او که نمی میرد. تا تاریخ فوتبال ایران هست قایقران هست.

امروز هیچکدام از ستاره های فعلی باشگاه ملوان، پیراهن شماره ی 9 باشگاه را بر تن نمی کنند، زیرا باور دارند سیروس قایقران هنوز در کنارشان حاضر است و با پیراهن سفید شرفش، در آسمان بندر می درخشد.

بهمن صالح نیا: یک بار به سیروس گفتم میخواهی تو را برای ادامه ی فوتبال به ترکیه بفرستم؟ گفت: هیچ جا برای من کنار این دریا نمیشود. من انزلی را با هیچ جا عوض نمی کنم.

وحید شعبانی - آبان 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فوتبال حرام است
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 21:37 | بازدید : 257 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

فوتبال حرام است

 

فوتبال حرام است. فدراسیون فوتبال حرامکده، فوتبالیستها حرامیان، و آنها که از قبال آن ارتزاق می کنند، حرامخواران.

بعد از این عبارتها به یقین عده ای در مقابلش موضع می گیرند. آنها چه کسانی خواهند بود؟
اول خود حرامیان. یعنی فوتبالیستها. آنها در ازای بازی و تفریح و شهرت و زد و بند با انواع و اقسام (( ف. کاف )) ها میلیونر می شوند. البته تمرین هم می کنند. اما شام شاهانه و استخر و سونا و جکوزی و ماساژور و حساب بانکی در حال انفجار، یا قصر آجودانیه و زعفرانیه، خستگی از تن فرهاد کوهکن هم به در می کند.

دسته ی دوم که خدایان این حرامستانند دلالانند که در هر لباس و کسوتی یافت می شوند. آنها که با جابجا کردن ستاره های در پیتی که بهترینهایشان پیروزی بر فوتبال بدبختی مثل بحرین را جشن میگیرند، در تهران به آن می بازند، و مالدیو آبکش شده ی سال 98 را یک بر صفر در هم می کوبند، دلالان با جابجا کردن این حیف نانها به نان و نوا می رسند. همه ریز مطلب را می دانند و من تفصیل نمی دهم.

دسته ی سوم بنده های خدا که شغل حرفه ای در جوار این حرامخانه دارند. خبرنگار و نتیجه نویس و گزارشگر و کارمند هیئت و داور و ناظر  و پزشک تیم و روانشناس باشگاه و راننده ی آمبولانس استادیوم و بوقچی مواجب بگیر کانون هواداران. اگر دروازه ی فدراسیون را بر شرع و عدالت، گل بگیرند اینها باید حرفه ی تازه اختیار کنند. کار نیست. پس فوتبال باشد بهتر است. بالاخره یک آب باریکه ای هست. میشود با در آمدش قسط پرایدت را بدهی.

دسته ی چهارم هوادارانند. بچه هایی که بالاخره باید چیزی را دوست داشته باشند. مجیدی نشد، کریمی. کریمی نشد، شجاعی، شجاعی نشد، صادقی... پشت این قرمز و آبی ها، رنگ به رنگی ها دلیلی بر مهربانی، نوعدوستی، و وقار انسانی نیست. چیزی شبیه همان تیفوسی های اروپایی. شریعتی نخوانده ها، مطهری نشناس ها، امیرکبیر گم کرده ها، مصدق ندیده ها، و آوینی گریزها...
حتی خدمت سربازی را در انتظامات استادیوم آزادی گذرانده ام، و گفتن ندارد و همه می دانند که چه کسانی به استادیوم می روند و آنجا چه فرهنگی بروز پیدا می کند. بقول گزارشگران محبوبمان: تماشاگران فهیم ایرانی. فهم عمیقشان نمی گذارد به این فکر کنند که پولهای فوتبال از کجا می آید و به کجا میرود. فقط داد کشیدن و رها کردن هیجانهایشان پای شبکه ی سوم و توی استادیوم اهمیت دارد. شعارهایشان گاهی هم شیرین است. بجز وقتهایی که مثلا می گویند: مهدی با اون قرارداد... و از این حرفها.

دسته ی پنجم که عذرشان موجه است. معلوم نیست که با امام حسینند یا با یزید. همیشه آخر تحلیل هایشان یک اما هست که تمام قضیه را منتفی می کند. اگر چنین یادداشتی را بخوانند صراحت آنرا وقاحت تلقی می کنند. خودشان عمرا چیزی نمی نویسند. و اگر بنویسند در رد و قبول نوشته های دیگران می نویسند. آنها بیشتر پیشکسوتان و بزرگترها و میانسالان و میانه روهایند.

فوتبال حرام است. آن بازی که ستاره های در پیتش بنز و بی ام دبلیو سوار شوند و گاهی برای رفع عذاب وجدانی که ندارند به کودکان محک پولی بدهند برای فرهنگ ما نیست. برای تاریخ ما نیست. برای شیعه های مردی نیست که سنگ بر شکمش می بست.
اینکه چرا از بالا دستور گل گرفتن درهای فدراسیون را نمی دهند به این معنی نیست که فوتبال موید است. نه. خیلی چیزهای دیگر هم مثل فحشا و اختلاس و رسانه ی غیرفرهنگی و موسیقی مبتذل داخلی و دانشگاههای مدرک فروش هم هست که بزرگان از بودنشان غمگینند و در پی راهکار اصلاحشان هستند.البته که در چنین آخرالزمانی، اشتغال جوانان  به حرامگونه ی فوتبال شاید بهتر از تکیدنشان در پای منقل و زر ورق و سیخ و سنجاق باشد. هر چه باشد برای یک جامعه، جوان برنزه ی خوش اندام خوشگل خوشبخت بهتر است از معتاد مافنگی و فیلسوف دیوانه و بیکاره ی محله های پایین شهر.

اگر فوتبال نبود خیلی از این مزدا و آزرا نشینان باید واکسی میشدند. اما حالا به لطف همان پولهای بادآورده ی فوتبال، دانشگاه رفته اند و دکترا می گیرند و بعدها قرار است در همین فدراسیونها و باشگاهها و هیئتها کاره ای بشوند. آنوقت دیگر ما دیپلمه ها را که ملاغه نمی زنند.
روز بارانی رشت شاید پیش پایمان ترمز کنند و خبرنگار بی دوچرخه و بی الاغ را تا دو سه خیابان بالاتر برسانند؛ آخی، خبرنگار بیچاره، چقدر من موفق و با اراده بودم که به جایی رسیدم... اینها فقط می نویسند و به درد نمی خورند. مفید نیستند. من ستاره ی ملت بودم.
آری تو ستاره ی آن لایه از ملتی بودی که ابتذال را می پسندید. نه آن لایه که در سردشت و گیلانغرب مدفون شدند. نه آن چهره های مستعد شهادت آبان 59، که در محضر امامشان گریستند.

صد البته که من هم از ابتذال دهه ی 90 مبری نیستم. من هم بخشی از آنم. این را می نویسم که کمی کمتر مبتذل باشم. امشب در آغاز محرم حسین می نویسم که کمی کمتر یزیدی باشم.

اینجا کانون شیعیان علی ست. اینجا عربستان نیست. استقلال، الهلال نیست. و اسطوره های ما نظیر شاهزاده ی سعودی، مستراح زرین نداشته اند. اگر آنها دلارهایشان را میلیونی خرج فوتبال می کنند ربطی به ما ندارد. آنها خیلی کارهای دیگر هم می کنند.

در شهری که هنوز کسانی غم پرداخت ویزیت پزشک و پیچیدن نسخه و هزینه ی دوا درمان و جراحی قلب و فلان و فلان را دارند، داشتن فوتبالی که رقم کوچک قراردادش دویست میلیون تومان باشد، حرام است.

سینما و موسیقی و بازارمان هم بهتر نیست. که این خود موضوع یادداشت دیگری خواهد بود.

وحید شعبانی
24 مهر 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کنایه ای به تئاتر رشت
سه‌شنبه 14 مهر 1394 ساعت 12:44 | بازدید : 363 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

فضای مجازی را برای ما بگذارید

 

از جشنواره ی سال 93 تئاتر اداره ی ارشاد استان گیلان شروع می کنم. جشنواره ها را به نام شهرها و استانها نباید شناخت. باید دید چه افرادی در چه سازمانی آن را برگزار می کنند؛ جشنواره ی سالانه ی تئاتر ارشاد.


این روزها بیشتر میشنوم بحثهای مربوط به نقد کردن و نقد نکردن تئاتر را. برخی از دوستان به شکلی مضحک بر انند که نقدکنندگان را به دو دسته ی اصلح و غیر اصلح تقسیم کنند تا با این ترفند کودکانه بتوانند از زیر تیغ انتقادات عمومی جان به در ببرند.


بعد از بیانات یوسف فخرایی در تئاتر ارشاد، دروازه ی تازه ای از بحث پیرامون تئاتر در رشت باز شده است. طعنه آمیز است که پیش از بیانیه ی فخرایی، چنین دیدگاههایی از سوی بسیاری از جوانهای پیرامون تئاتر ابراز میشد که دوستان نقدگریز به واسطه ی همان ترفند مذکور (نقد کننده ی اصلح و نقد کننده ی غیر اصلح) ان را در نطفه خفه می کردند. خوشبختانه تاریخ به بشر تحمیل کرده است که دست بالای دست بسیار است. شاید در سالن رحمدل بتوانند صدای یک جوان تازه کار را ببرند اما صدای یوسف فخرایی را در وارش هم نمی توانند.
از اینجا شروع کنم که اصلا نقد کننده ی اصلح کیست و چه کسی صلاحیت تعیین این را دارد که بگوید شما برای نقد تئاتر شهرستان هنرنشناسی مثل رشت اصلح هستید یا نه؟
یوسف فخرایی با ارج نهادن به مخاطب آغاز می کند؛


چگونه تماشاگری این چنین مشتاق، صبور و متین را ندیدید؟ بسیار به آن ها افتخار می کنم...



اما دوستان نقدگریز با حمله به مخاطب آغاز می کنند و او را فاقد صلاحیت اظهار نظر عمومی می نامند.


فخرایی از خود و از خود تئاتری ها آغاز می کند؛


متاسفانه دیواری کوتاه تر از تئاتر وجود ندارد چون هر کسی که بخواهد می تواند از آن بالا برود و بازی کند؛ متن بنویسد و کارگردانی کند. این هراس بزرگیست...


این در حالیست که دوستان نقدگریز از مخاطب آغاز می کنند. با این گفته که:


اصلا این آقا چه کاره است؟ چند کار تئاتر کرده است؟ سابقه اش چیست؟ تا حالا کجا بوده؟ وقتی ما در جشنواره ی دوغ دونقوز آباد داشتیم جایزه ها را درو می کردیم این طفل ها کجا بودند؟ برو بچه! من قد موهای سرت تئاتر کار کرده ام!



بله. راست می گویند. وقتی سالنهای ارشاد (و اخیرا سالن خانه ی فرهنگ و هنر شهرداری) و اخبار فراخوان جشنواره ها و امکانات و زد و بندهای اداری و شرح چم و خم لایی کشیدن از میان بندها و تبصره ها ویژه ی شما بوده، باید هم رزومه تان سیاهه ی طویلی باشد.


اما حالا که شما نقدکنندگان را به چالش تعیین صلاحیت می کشانید در معادله ی خنده آور ساده ای، ما هم شما را به چالش کیفیت می کشانیم. و ساده تر اینکه اگر شما تئاتری های خوبی بودید الان تئاتر در این شهر با این وضعیت اسفبار سالنهای خالی روبرو نبود. که تئاتری هایش ناچارند رفقا و اقوام و همسایگان و آبا و اجداد خود را به سالن دعوت کنند که شاید چند ردیف اول پر بشود. وقتی شما جوانهای منتقد و معترض به رویه ی فعلی هنر در حیطه ی خود را غیراصلح می  دانید آنها هم به راحتی حق دارند بگویند که شما و تئاترتان به کفر ابلیس هم نمی ارزید.



معبدتان همین سالن وارش است. و خط مقدمتان میدان شهرداری. و سفر قندهارتان تئاتر فجر. و جنگ تروا برایتان همین جشنواره های ارشادیست.



خوشبختانه خود من با سابقه ی سیزده ساله ام در هنر و رسانه و مطبوعات، ابدا در حیطه ی غیر تخصصی، نقد نمینویسم. اینجا هم به هیچوجه دنبال نقد تئاتر نیستم. بلکه مثل گذشته دغدغه ی ساختاری را دارم که بخت زلال بالندگی و شکوفایی در آن جاری نیست.


به خاطر می آورم که در جلسه ی نقد تئاتر ارشاد سال 93 مجری مراسم به زبان خود اعتراف کرد که اکبر رادی جوانی را به او معرفی کرده بود و آقای مجری از کمک به آن جوان ابا کرده بود و حالا که آن جوان پشت همان تریبون در کنارش نشسته بود و در حد خودش در تئاتر موفق شده بود آقای مجری پیشکسوت به این خاطره می خندید.


این خاطره در خود پیامی کنایی دارد؛ چه بسیار جوانهایی که اینچنین در ریشه خشکیدند و شوقشان در نطفه خفه شد.

با این اوصاف می خواهم نقدکنندگان را به گونه ای بهتر دسته بندی کنم؛


اول مخاطبانند. آنها بعنوان کسانی که ساعتهای با ارزش خود را صرف تماشای تئاتر می کنند حق دارند با ادبیات خود و با سطح شناخت شخصی خود تحلیل کنند. آیا مگر همین مخاطبها نیستند که تئاتریها با التماس آنها را به سالن می کشانند؟ هر فرد محق است اظهار نظر کند. و کسی نمی تواند خود را از دیگران فهیم تر بداند.


دسته ی دوم خود منتقدین هنر هستند که راجع به تئاترها اظهار نظر می کنند. ما که در شهر خود ایبسن و استریندبرگ نداریم. همین است که هست. اگر تئاتریهای ما در حد بردوی باشند برایشان منتقد در حد یون چئول کیم (رئیس کانون ملی منتقدان) می آوریم. به هر حال شاید اگر بنا بقول دوستان اصلح و غیر اصلحی در کار باشد همین منتقدان تئاتر اصلح ترین ها هستند. اما در رشت چند منتقد صریح تئاتر داریم؟ اگر به دوستان باشد ترجیح می دهند همه ی تئاترها را آقای فرامرز طالبی نقد کند که از سر حجب و حیا و رقت قلب، از گل نازکتر به کسی نگوید.

دسته ی سوم روزنامه نگاران، خبرنگاران، و ژورنالیستها هستند. آنها صبح و شب در جامعه حرکت می کنند. ابعاد و زوایای آن را می شناسند. یک ژورنالیست هنری که پیگیر سینما و موسیقی و ادبیات و تئاتر است خیلی بهتر از هر کسی می تواند آسیبها و راهکارها و ضعفها و قوتها را ببیند و بشناسد و بیان کند. او هرگز در بررسی تئاتر به تکنیک بازیگران و نوع کارگردانی و سبک نویسندگی و شکل دکور و کیفیت نور نمی پردازد. بلکه مسائل عمده ی برون صحنه ای را به چالش می کشد. دقیقا در همین نقطه است که دوستان نقد گریز به منتقدان خود حمله ور می شوند که نقدش غیرتخصصی است. بله. بازی و کارگردانی و دکور و نور و متن مسئله ی ما نیست. مسئله ی ما اساسی تر است.


فضای هنر استان بالنده نیست. رقابت وجود ندارد. و منابع و امکانات به عدالت تقسیم نمی شود. در واقع اصلا تقسیم نمی شود.
در فضایی که مدیران و برخی هنرمندان در آغوش هم عکس یادگاری میگیرند نمیتوان حرف از عدالت در تقسیم بخت و امکانات و منابع زد. خواهی نخواهی افرادی که مدام از پله های ارشاد و خاتم و خانه ی فرهنگ و هنر بالا پایین می روند و به جای نامه نگاری، در آن اطاقها پاتوق می کنند بخت بازتری برای حرکت دارند. و در این امتداد سالها روی صحنه می روند و طبعا صاحب رزومه میشوند و احتمالا جوانی که امروز دست به کار رابطه بازی و زد و بند در تئاتر رشت شده است سال 1404 با اتکا به فلان رزومه و شرکت در جشنواره ی پشمکنامه ی تشتکستان، دیگران را فاقد صلاحیت نقد خواهد دانست.

دوستان جان، من از رقابت بین مهدی شایان و مهدی طاهرپور حرف نمی زنم. حتی از رقابت بین به جشنواره رسیده ها و از آن بازمانده ها حرف نمی زنم. درد شهری را دارم که قلیانسراهایش، و کوچه پشتی هایش، و خرابه هایش، و باغهایش، و نیمه شبهایش، و خانه خالی هایش، پر از دود و پسمانده ی استعمال کراک و حشیش و شیشه و هروئین کسانیست که شاید اگر درهای باز و محیط بالنده تری در خاتم و خانه ی فرهنگ و فلان و فلان وجود داشت خیلی بهتر از ایکس و ایگرگ می نوشتند و می درخشیدند.

فضای انجمن شعر مال برخی دوستان، فضای خانه ی تئاتر مال برخی دوستان، فضای اکران و تولید مال برخی دوستان...


فضای مجازی را برای ما بگذارید.

وحید شعبانی
مهر 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی خودکفایی، سروده ی وحید شعبانی
جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 03:19 | بازدید : 143 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

خود کفایی

 

دلواپس باغم دلواپس پرواز
دلواپس این شب دلواپس آواز

امید من به ترانه امید من به ستاره
امید من به پرنده امید من به بهاره

به خط قرمز یک زخم به رنگ آبی یک عشق
یه عمره زل زده قلبم به جای خالی یک عشق

برو به خواهش کوچه منو به پنجره بسپار
برو به سمت جدایی منو به خاطره بسپار

که از عفونت زخمم حماسه حماسه خدا ریخت
شب جنازه ی اخمم به عطر خنده در آمیخت

خودم تمام جهانم خودم پرنده و پرواز
خودم بهار و ستاره خودم ترانه و آواز

خودم طلوع و غروبم خودم زمینم و خورشید
خودم اراده و یاسم خودم امیدم و تردید

امید به ترانه س امید من به ستاره
امید من به پرنده س امید من به بهاره

تابستان 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه عاشقانه در مستراح
جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 02:53 | بازدید : 151 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

عاشقانه در مستراح

 

صبح امروز که رفتم مستراح، توی کاسه ی توالت یک مارمولک دیدم که می لیزید و نمی توانست بیرون بیاید. دست بردم به سمت سوراخ کاسه و با دو انگشت شصت و اشاره دو پهلوی خنکش را مانند انبری که که تکه گوشت کبابی افتاده از سیخ را، از زمین بردارد تا بر حرارت زغال بور برگرداند، گرفتم، تا او را به سمت زندگانی مارمولکانه ی منزوی اش در خانه ی مستترش در سوراخ پشت آبگرمن رختکن برگردانم.

 زندگی شیرین است. حتی بعنوان یک مارمولک در لبه ی سوراخ یک مستراح در خانه ی بی زن، بی نظافت، بی مایع ضدعفونی، بی تطهیر قلب، و بی تلاطم روح.


زندگی زیباست، درخشش نور پنجره ی پوسیده ی حمام مستراحدار خانه ی کلنگی محله ی بدنام رشت، بر کاسه ی شیری رنگ توالتی خاطره انگیز. آه که چه معشوقه هایی با چه عطر و رنگ و لعابی، با چه ادوکلنهای گرانقیمت و نوارهای بهداشتی مستعملی بر آن نشستند و با چه شوری بر دوباره برگشتن به آغوش آن صاحبخانه ی خلوضع فمینیست مآب از آن برخاستند.

 زندگی شیرین، زندگی، زیباست، وقتیکه مارمولک بودن با انسان بودن بی تفاوت باشد. وقتی خوابیدن زیر ویزیتور پولپرست بزدل جاسوس مسلک شکمباره ی تابع کمر، با درک یگانگی همآغوشی با شاعری که کف دستهایش، مزار پروانه های رو به شهادت است، بی تفاوت باشد.


مارمولک را برداشتم. در چشمهایش برق می زد گویا عشقی به یک مارمولک ماده، که شکم شکم برایش مارمولکهای نر تازه بزاید. یا اگر خود ماده بود، آن لحظه به حمایت نری مقتدر فکر می کرد که در چاردیواری اختیاریشان خود را در نظر همسر سطحی شهوت پرستش، تا انداره های شکوه و عظمت یک تمساح، بزرگ جلوه می داد. شاید خاطرات حشرات خورده اش را مرور می کرد. یا آخرین تقلاهای مگسی را به خاطر می آورد که بر مدفوع تازه ی گربه ای شکاریده بود.

مدفوع گربه ها از کثافت آدمها تمیزتر است. بوی گند ندارد. و زیر آفتاب داغ مرداد ماه که خشک میشود، زیاد هم بد شکل و شمایل نیست. و تو بگو، گربه ها و مارمولکها و سوسکهایی که در دانشگاههای آزاد و علمی کاربردی و پیام نور عالم حیوانی شان، دو تخصص را فرا گرفته اند - خوردن و جفت گیری کردن - چه تفاوت مفهومی با تو و شوهرت دارند؟ راستی چشمهای آهووار این مارمولک چه شباهت شگرفی با چشمهای اغواگر تو دارند.

کاش این حیوان خونسرد زبان بسته را در شیشه ای محبوس کنم، که هر بار با تماشای این چشمهای دلفریب، یاد تو در این خانه ی سوسک زده ی پر موش زنده شود. آخر بعد از تو آنقدر معشوقه عوض کرده ام که رنگ و عطر و چهره ات دارد پاک از یادم می رود. تو را، نام تو را، یاد تو را، در میان دهها عشق و نام و یاد گم کرده ام.

در این فکرها بودم که مارمولک جنبید و جهید و از دستم لیزید و پرید و به سوراخ مستراح فرو رفت. که به فاضلاب رشت و به زرجوب متعفن بدترکیب راه نه چندان دوری دارد. تو را هم، وقتی آمدی و از تعفن شوهرت نالیدی، همینجور از سوراخ پلید تاهلت بیرون کشیده بودم. و تو هم همینجور لیزیده و جهیده بودی و به نجاست و ادبار خانه ات غلتیده بودی.

جهان، جهان تلاقی ها، جهان شبیه هم بودن همه چیز به همه چیز است. بر من خرده نگیر. خودت خواسته بودی روزی این قریحه ی مجنون را در ستایش عشقمان متراوش کنم. حالا کردم. روی وبلاگم، روی فیسبوک هر فرندی که نوشته های تیمارستانی ام را دنبال می کند، بخوان، و ببین که عشق، آن حس قدسی که در طهارت یک شب بارانی در کوچه های پاییز فومن ظهور کرد، چگونه در ظهر گندیده ی داغ مرداد ماه، در کاسه ی توالت مستراح یک خانه ی نجاستگرفته اوج می گیرد، و چهره ی راستین اصیل خود را نمایان می کند.

تو برایم از آن مارمولک بیشتر نیستی. و عشق، از این مستراح، برایم مقدس تر نیست. و زندگی، از این مارمولک وار مگس شکاریدن و گربه وار مدفوعیدن، و انسان وار جماعیدن و سوسک وار زاییدن فراتر نیست.

بخوان. بخوان به نام معشوق لجنت. که سرنوشتش را به لجن کشیدی، که نامت را به لجن کشید.

وحید شعبانی - 3 اردیبهشت 94

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران