شلیک به فاخته
« باقی راهو باید با موتور بریم ».
وقتی موتوری کرایه اش را گرفت و از همان راهی که آمده بود، از میان شالیزارها برگشت، ما خود را در برابر دروازه ی یک باغِ پُردرخت پیدا کردیم، در انزوای روستایی گمنام. با امیر به این گوشه ی دنج آمدم تا با تو، هنرمند خلوت نشین آشنایم کند، که شاید همان بازیگری باشی که برای فیلمم به دنبالش میگشتم. از میان درختان انبوه باغ که گذشتیم صدای شلیک خفیفی آمد.
« عمومه! از وقتی تفنگ بادی خریده کارش شده همین که کلاغا رو پر بده! »
داس دستت بود و علفهای باغ را می تراشیدی. آمدی و امیر را بغل کردی. امیر با شوخی شماتت میکرد: « تو که هنوز اون ریشو نزدی درویش! »
مرا هم بغل کردی. امیر گفته بود سی ساله هستی، و من تارهای سفیدِ مو را روی شقیقه هایت می شمردم. از آغوشت که در آمدم نگاه رضایتمندانه ای به امیر کردم که: « خودشه! »
وقت غروب درباره ی کارمان حرف زدیم. مشتاق بودی و سوال می پرسیدی: « قصّه ت چیه؟ »
« ماجرای یه جوون روستاییه که عاشق یه دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه، اما وقتی می فهمه یه آدم دیگه هم بدجوری عاشق همون دختره شده، دختره رو رها میکنه میره جبهه و شهید میشه. »
« حالا نمیشه شهید نشه؟ »
« سفارشیه. »
« شهید که سفارشی نمیشه. »
من به حرفت ته خنده ای زدم، و تو آب پاکی را روی دستم ریختی: « من شهیدو بازی نمی کنم. شهیدو کسی بایست بازی کنه که پاک باشه. من نیستم. »
« فیلمه دیگه... »
جواب امیر را هم ندادی، و رفتی که چای بیاوری.
شب، پای کوتام با امیر سیگار می کشیدیم که از توی باغ صدای گریه ات بلند شد. عمویت را پاییدیم که چه میکند، اما دراز کشیده بود؛ تکان نخورد: « هر شب کارش همینه. همین که اون پرنده شروع می کنه به خوندن، اینم میره پای اون آزاد دار، زار می زنه. »
در تاریکی، توی نور کمسوی لامپ کم مصرف کوتام، لابلای درختها پیدایت کردیم. نشسته، به تنه ی این درخت آزاد تکیده بودی و اشکهات را توی دستهات می ریختی. فاخته، کو – کو می خواند، و صدای گریه ات در شب بهاری باغ می پیچید و با صدای آن پرنده در هم می آمیخت. آن وقت که امیر روبرویت زانو زده بود و دلداریت میداد، من لابلای شاخه های همین درخت، پرنده ی غمگینت را کشف کردم که بُریده بُریده، با فاصله می خواند. بعد که گریه ات تمام شد و آرام تر شدی دو کلام حرف زدی:
« هیشکی نمی دونه فاخته ی نر آواز می خونه، همه فک می کنن فاخته ی ماده س. هیشکی نمی دونه فاخته ی ماده اصلا نمی خونه. »
وقت خواب، توی پشه بند، از قصّه ی تلخت چیزی برایمان نگفتی. اشک در چشمانت می لرزید. عمو خوابیده بود، بعد، امیر هم خوابید، و من سرم را زیر پتو کرده بودم. دوباره آمدی پای این درخت. دوباره صدای هق هق ات آمد.
●●●
پاییز بود که دوباره دیدمت. صورتت را تیغ انداخته بودی و بوی عطرت سرم را می برد. قاه قاه می خندیدی، و کافه ی پاتوق بچه های تئاتر را گذاشته بودی روی سرت. مرا که دیدی خنده ات خشکید. بینمان سکوتی بود؛ مثل کسیکه انگار از آن سکوت خوشش نیاید پرسیدی: « فیلمت به کجا رسید؟ »
« کار نکردمش. یه نفر دیگه کار کرد. »
بعد، بیرون کافه قدم زدیم و سیگار کشیدیم. خوب بود اینکه در شهر، شیک و خنده رو دیده بودمت. اما نمی توانستم تعجب نکنم: « فک نمیکردم اینجا ببینمت. »
« آره، سر تمرین تئاترم. »
« چی هست؟ »
«ماجرای دو تا برادره که یه باغو از پدرشون به ارث می برن و میخوان با هم تقسیمش کنن. یه درخت آزاد درست وسط زمیناشونه. هیچکدوم از داداشا کوتاه نمیان. نمی تونن با هم، سر اینکه درخت توی زمین کدومشون باشه، کنار بیان. آخرش تبر میارن قطعش می کنن. »
« لابد تو یکی از اون داداشایی؟ »
« نه. من اون درخته م. اونه که داره داستانو تعریف می کنه. »
« متن مال کیه؟ »
« مال منه. خودم نوشتمش. » و سیگار را با سیگار روشن کرده بودی.
●●●
زمستان بود که امیر خبر خودکشی ات را برایم پیامک کرد. درگیر کار بودم و به تدفینت نرسیدم. حالا سه ماه هم گذشته، که دوباره به روستایتان آمدم. موتوری می خواست مرا ببرد سر خاکت، اما نگذاشتم. دلم بیشتر می خواست اینجا باشم؛ پای کُنده ی این درخت آزاد، که از کمر قطعش کرده اند. دیگر نه عمویت هست، نه آن درخت هست، نه تو هستی، و نه آن پرنده ی غمگین. عمویت وکیل گرفت، به قاضی پول خوراند، و دعوای وِراثت را بُرد و باغ را فروخت. آن شب توی کوچه ی کافه، کمی از این ماجرا برایم گفته بودی: « عَموم فکر می کرد من رفتم اونجا که دس بذارم روی ارث و میراث. پرنده رو کشت و درختو برید که پای من از اونجا بیفته. یه روز صبح رفتم دیدم جنازه ی پرندهه افتاده پای آزاددار. مورچه ها دورش کرده بودن. روش مگس نشسته بود. برداشتم همونجا پای درخت چالش کردم. » زیر نور نئون های همان کافهراز گریه های شبانه ات را هم برایم فاش کرده بودی: « یه اسب بود، که مادیان پدربزرگم چن سال پیش زاییده بود. اونم جزو ارث و میراث بود. گاهی سوارش می شدم می رفتم لات. حیوون خیلی خوبی بود. اون شبی که شماها اومدین، تازه دو سه روز بود که اسبه مُرده بود. توی آت و آشغالای عَموم سَم تاج الملوک پیدا کردم. حیوونو چیزخور کرده بود. »
درباره ی اینکه عمویت دخترش را هم، از لجِ تو، داده بود به یک مردک نخراشیده، چیزی نگفتی، که امیر بعدها برایم گفت. بعد هم که خودت باقیمانده ی همان تاج الملوک را خوردی.
وحید شعبانی
21 اردیبهشت 1393
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0