عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه باغ توت فرنگی
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 01:10 | بازدید : 2715 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

باغ توت فرنگی

 

حالا هم که از من خواستگاری کرده. شنیده ام به مادرش گفته: «یا شهره یا هیچکسپس دوستم دارد. بدقیافه هم نیست. خانه دارد، پراید دارد، پول دارد، لیسانس دارد، شغل خوب و بیمه دارد. خانواده ی خوبی هم دارد. مادرش همیشه نذری می دهد.
خواهر دوقلویم ماجرای باغ توت فرنگی را می داند. فقط او می داند. دیشب گفت: «نباید زنش بشی! کثافته!» من هم ترش کردم و گفتم: «مودب باش! دربارش اینجوری حرف بزنی ناراحت میشما!» باید همین را میگفتم! قرار است شوهرم بشود! اگر احترامش را نگه ندارم احترام خودم میشکند!
چرا نباید زنش بشوم؟ به نظرم مرد زندگیست! هر چه را بخواهد به دست می آورد! شرکتشان توی همه ی شهرها هتل دارد! چه سفرها که با هم برویم! چه شبها که با هم صبح کنیم! با هم بچه بزرگ کنیم! دلم پسر میخواهد! مطمئنم پدر خوبی میشود! برای من و بچه هایش همه چیز فراهم میکند!
مادرم میگوید: «از این خواستگار بهتر گیرت نمیآد! آدمِ انسانه
شب خواستگاری باهاش حرف زدم. معذرت خواهی کرد. من هم وانمود کردم ازش دلخورم. گفتم: «چطور تونستی اینکارو بکنی؟» بغض کرد و گفت: «به خدا خیلی دوس ات دارم! توی زندگیمون جبران میکنم
من دختر عاقلی هستم. فکر میکنم چیزی که توی ده دقیقه اتفاق افتاده نباید روی یک عمر زندگیِ آدم اثر بگذارد. چیزی که از من کم نشده! هنوز خوشگل هستم! هنوز پوستم مثل بلور می درخشد! تازه، گذشته ها گذشته!
قول داده رانندگی یادم بدهد، بگذارد ادامه تحصیل بدهم، کار کنم و دنبال آرزوهایم بروم. من که آرزویی ندارم، جز اینکه مادر بشوم!
قول داده باغ توت فرنگی را به نامم کند. دلم میخواهد شبهای بهاری توی کلبه بخوابیم و صبحانه را زیر سایبان و روی میز و صندلی راحتی، لابلای بوته های توت فرنگی بخوریم. چقدر توت فرنگی دوست دارم! دلم میخواهد مربا درست کنم!

توی باغ توت فرنگی سوارم شد. البته من درک می کنم. بالاخره مرد است، نیاز دارد. من هم مقصر بودم. لباس و آرایشم تحریکش میکرد.
از پشت مرا گرفت و لای بوته های توت فرنگی خواباند. اول گریه کردم، بعد که گفت: «جیغ نزن، زود تمومش میکنم!» آرامتر شدم. و وقتی گفت: «شل بگیر، وگرنه درد داره ها!» کم کم خودم را رها کردم و لذت بردم. پسر بدی نیست.

وحید شعبانی - خرداد 93

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
ریحــــــــــانه.ش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خیلی این داستانو دوس داشتم. به خصوص آخرش...چقدر رمانتیک اسم عشق قبلیشو روی پسرش گذاشت همیشه تلخی. مثل داستانهات.

به وبلاگ منم یه سری بزن خب...


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران