عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه ساطور مریل استریپ
پنج‌شنبه 28 دی 1396 ساعت 05:02 | بازدید : 502 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

ساطور مریل استریپ

 

بچه خر می کنین؟ برام دست مصنوعی آوردین؟ من بازوی قطع شده ی خودمو میخوام.

« تو حالا اینو بگیر استفاده کن، شوهر پرستو از ژاپن برات آورده، کلی پول بابتش داده، می تونی هزارتا کار باهاش بکنی... »

هزارتا کار؟ مثلا چی؟ غذا دهنم بذارم؟ خودمو بخارونم؟ گیتار بزنم؟ برادرزاده ی یتیممو نوازش کنم؟ به دشمن وطن شلیک کنم؟ موی زن بعدیمو شونه کنم؟ کافه تراس خلق کنم؟ جنایت و مکافات بنویسم؟ راستی، میشه دست مصنوعی رو به دعا بلند کرد؟ نمی دونم.

« مشکل تو اینه که شکرگزار نیستی. می دونی چه بدبختایی از همینم محرومن...؟ »

بودم. شکرگزار بودم. اما همون دستی که که باهاش، یه فیلمنامه در ستایش نعمتهای آسمونی و زمینی نوشتم، رفت زیر ساطور مادرم. همون دست. همون بازوی راست.

« عزیزم برات آرامش آرزو میکنم... »

آرامش؟ هه. من میلی به آرامش ندارم. بازوی راستمو میخوام.

« پس برات دعا میکنم... »

هه. دعا؟ لطفا اینقد منو نخندونین. با دعاهاتون اینقد شکنجه م نکنین. این کلمه رو پیش من نگین. آخرین باری که کسی دعام کرد مادرم بود؛

« تره دوعا کونم جاییزه ی اوسکال فیگیری... »

« دعاتو نخواستم مادر. لطفا ساطورتو روی گردنم فرود بیار، نه روی بازوم. »

کاش اونروز که واسه م دعا میکرد، توی جوابش اینو می گفتم.

 

مادرم سبزی خُرد می کرد. از بچگی تماشاش میکردم. نور آفتاب از پنجره ی صبح می تابید روی فرش زیرزمین. دستای سفید مادرم با ظرافت، مث یه زن که چنگ می نوازه، سبزی سبز و تر و معطرو زیر ساطور براق و تیزش می لغزوند، و دسته ی گیاه، زیر دقت و تمرکزش، ریزریز میشد، تا خوشمزه ترین قرمه سبزی دنیا، از زودپز جهاز دختر روستاهای قدیم گیلان، نازل بشه روی بشقاب برنج هاشمی بچه های بی آینده و بی سرنوشت و بی پدرش.

هه! چه آیه ای! مادر! چه نعمتی! خونواده! چه قداستی! غذا! چه کلمه ای!

کدوم مهندس تاسیسات می تونه بین طاق مستراحمون و دالونای روده م یه لوله ی نامریی بکشه، تا اینقد واسه تبدیل دسترنج و دستپخت مادرم به نجاست و کثافت، به زحمت نیفتم.

زور زدن یا زور نزدن. مسئله اینست. آیا شایسته‌تر آن است که به درد و فشار روده ها تن در دهیم،  یا این که زیتون و آبغوره برداشته، به نبرد نفخ و یبوست برویم؟ تا آن دشواری‌ها را ز میان برداریم؟ ریدن، گوزیدن - سرانجام همین است و بس؟

 برنج، همیشه شکممو سفت می کنه. مادر، عوض اینکه بگی: « چقدر تره بوگوفتم اَ دوختر به درد تو نوخوره... » یه کم زیتون به ام بده. مادر! مهمونیتو خراب نکن.

« می زاکا دیوانا گودندری پتیاره.... »

مادر! این زن توی این خونه گیلکی یاد گرفته. می فهمه. سر سفره حرف نزن! این چه عادتیه که رشتیا دارن! لامذهب! اگه گذاشته بودی دخترعموم، پرستو رو بگیرم الان وضعم این نبود!

« چی میگه مادرت؟ جریان دختر عموت چیه؟ »

« تو خفه شو دیگه. دارم با مادرم حرف می زنم. »

« کثافت. از اَ خانه بوشو بیرون. من اَیا نماز خوانم.... »

اَه، مادر! روتو باهاش وا نکن. اینا ایلیاتی هستن. کاش صبح، وقتی سبزی خُرد میکردی محو تماشا ت نمیشدم. اومدم بچگی کنم. رفته بودم به هفت سالگیم. کاش سرِ صحبتو وا نمیکردی. کاش درباره ی زنم باهات دردِ دل نمیکردم. گول موی سفیدتو خوردم. فکر کردم خرس هم کدخداست. فکر کردم اگه بدونی زنم چه گوهی خورده، شاید دری برام وا کنی. اما هیچوقت وا نکردی. اینجور موقعا فقط جیغ و داد می کنی، فشارت می افته، فحش میدی؛

« فاااااااااااااااااحشه... »

« خودتی. جد و آبادته. زنیکه ی زیر و بالا یکی. »

اَه، مادر! این موجود بدبخت ابله که به اش میگی فاحشه، این زنِ بددهن که اینجوری ساطور به دست به اش حمله می کنی، زنِ زندگی منه.

مادر، چی شد؟ چی شد تو که صبحونه تو با آواز یاکریما می خوردی و سفره ی ناهارو جمع نمی کردی که مورچه های خونه خُرده نونا رو ترانزیت کنن به درزای بیخ دیوارای اطاق، چی شد که یهو وقت این شام نحس، اینجوری دیوونه شدی، که ساطورتو از غلاف بکشی بیرون، تا حق این دختر بدنام و بدشگونو بذاری کف دستش؟!

مادر! تو همون خاله ای هستی که خواهرزاده تو - که زنش واسه پسر همسایه شکم آورده بود نصیحت می کردی که زنشو ببخشه:

« اگر اونه دوس داری باید بتانی اونه ببخشی... »

اونروز چقد مهربون بودی، و امشب چقد سنگدلی!

آره! زنا فقط مادر بچه های خودشونن! اونوقت بهشت داره زیر پای غریزه ی مادری شون له میشه! گربه های ماده هم بچه هاشونو دوس دارن! لابد سوسکای ماده هم همینجور باشن!

اما تو از کجا می دونستی مادر؟ از کجا می دونستی؟ نه نمی دونستی. اما با همون هوشی که خودت هم از داشتنش خبر نداری، اما به ات یاد میده چه جوری خوشمزه ترین قرمه سبزی تاریخو بپزی، که چشم بسته بدونی چقد، چه جوری، چه وقت سبزی و گوشت و لوبیاقرمز و روغن و نمک و آب بریزی توی قابلمه ت، با همون هوش عصر حجریت می دونستی که من همین دیشب، چه جوری ظالمانه زدم زیر گوش این زن.

به به! چه عدالتی! به به! چه عدالت باحالی! چه عدالت تر و فرزِ بیست چهار ساعته ای! چه دادگاهِ خونوادگیِ منصفی! چه حُکم و چه اجرای فوری و دقیقی! چه محکوم مظلوم نما و چه جلادِ ظاهرا بیرحمی!

« به این میگن مادرشوهر! »

آره مادر! تو معروف شدی! در حدّ مریل استریپ معروف شدی! می بینی؟ سینما تنها راه معروف شدن نیست.

همه ی سایتا خبرشو نوشتن. توی تلگرام شدی ضدقهرمان افسانه ای. تارانتینو میخواد ماجرای خون بازیتو بکنه موضوع فیلم تازه ش. نه، این دیگه شوخی بود. از همون شوخیای همیشگیم. اون اغراق مخصوص خودم، واسه نشون دادن یه واقعیت. من در نوع خودم، آنتونیونیِ حقیرِ بدبختی ام. اگه اینطور نبود، واسه نجات زنم از زیر ساطور تو، یه ثانیه زودتر می رسیدم، یا تو اون ضربه ی برگشت ناپذیر و عمیقتو یه ثانیه دیرتر فرود میآوردی، تا اون بازوی نفله شده، یه فرصت واسه فرار و نوازش و توبه پیدا کنه. واقعیتِ لعنتیِ رُک و پوس کنده.

حالا این فقط منم که حقیقتو می دونم. من و خدا، که طلاق، عرششو می لرزونه. فقط من و خدا راز این جوک تلگرامی، حقیقت این تراژدی، این عدل، این جبرو می دونیم.

حالا شما هی پی ام بدین که چنین و چنان. که به زندگی برگرد. کدوم زندگی؟ ولم کنین. دیگه میلی به کلمه ی زندگی ندارم که با زن شروع میشه.

و دیگه دستی ندارم که باهاش بزنم توی گوش زنی که توی روزایی که من رفتم ماموریت، فرند اینستاگرامیشو میاره به خونه ی من و بسته ی کاندومایی که من خریدمو براش باز می کنه و عشقی که سهم منه رو، توی اطاق خواب من، به یه فرهنگشناس جنوبی میده. یارو از بندرعباس کوبیده اومده، که با زن من بخوابه، که توی اینستاگرام فالوورش بوده.

از بین شما، اونی که از همه خوشقلبتره پی ام داده: « مگه ماجرای ایوب و عنایت خدا رو نمی دونی؟ تو که خودت اینا رو از حفظی. »

آخی. عزیزدلم. تو چقد ساده لوحی. من که ایوب نیستم. من طاقت ندارم انسولین زدنِ مادرمو تماشا کنم. تازه، صبر ایوب همه چیزو قشنگتر و بهتر از قبل به اش برگردوند. ایوب و زنش هر دوتاشون جوون شدند. حالا من از تو می پرسم: زنِ طلاق گرفته ی من، بی قرص و داروی اعصابش، قبراق و سرحال، مثل سلامتی روز ی که از شکم مادرش در اومد، برمیگرده پیشم؟ نه، قرصا عوارض دارن. به این راحتیا رفع نمیشن. به نظرت این بازوی بُریده شده، دوباره در میاد؟ نه، این که ناخن نیست. اما این توقع زیادیه که من دارم. نباید زیاد سخت بگیرم؛ حتی اگه یه تار از این موهای جوگندمی که پای این تلگرام فیلتر شده، نخ به نخ سفید میشن هم دوباره سیاه بشه، من مومن ترین و امیدوارترین مرد دنیا میشم. اما گذشته دیگه برگشتنی نیس. لیوان شکسته دیگه لیوان نمیشه. سعی نکن تیکه هاشو بچسبونی. یا دستتو می بُرّی، یا وقتی داری چیزی باهاش می خوری، خُرده شیشه هاش فرو میرن توی حلقت. باید بندازیش دور.

اینقد با این پیامای احمقانه تون آزارم ندین. شماها هیچی از زندگی من نمی دونین.

« خب موبایلتو خاموش کن... »

« سیمکارتتو عوض کن...یه ایرانسل بگیر... »

هه. کم مونده شماها واسه م وصیت بنویسین. نمیشه موبایلمو خاموش کنم، نمیشه سیمکارتمو عوض کنم. شما چه می دونین کدوم زن هوس انگیز، توی کدوم شهر دور از من، توی خونه ی کدوم واردکننده ی تجهیزاتِ پزشکی، به من فکر می کنه. و هرچند که شاید یا قطعا - دیگه منو با این بازوی قطع شده نخواد، اما شاید هر لحظه به این خطّ همراه اول پیامک بده و بنویسه که: « بالاخره طلاقمو گرفتم...خلاص شدم... »

اونوقت من توی کانالم یه چی مینویسم تا شماها بدونین اون ماموریتی که واسه خاطرش یه هفته زن هیستریکمو توی خونه ی ترسناکم توی جاده ی ورامین به سمنان، تنها گذاشتم، پیدا کردنِ دوست وکیلم بود که میتونست طلاق دختر عمومو، که عشقِ بازیگریه، از شوهر هنرنشناسش بگیره.

 

پرستو میگفت شوهرش میگه: « فیلمنامه ها مزخرفن. سینما دروغ میگه. »

پرستو میگفت شوهرش یه دوست فرهنگشناس جنوبی داره که گفته: « ناخدا خورشید واقعی، نزولخور پَستی بوده که زنای مردمو قُر می زده... »

 

وحید شعبانی

10 بهمن 93

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران