عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

ترانه ی خودکفایی، سروده ی وحید شعبانی
جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 03:19 | بازدید : 143 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

خود کفایی

 

دلواپس باغم دلواپس پرواز
دلواپس این شب دلواپس آواز

امید من به ترانه امید من به ستاره
امید من به پرنده امید من به بهاره

به خط قرمز یک زخم به رنگ آبی یک عشق
یه عمره زل زده قلبم به جای خالی یک عشق

برو به خواهش کوچه منو به پنجره بسپار
برو به سمت جدایی منو به خاطره بسپار

که از عفونت زخمم حماسه حماسه خدا ریخت
شب جنازه ی اخمم به عطر خنده در آمیخت

خودم تمام جهانم خودم پرنده و پرواز
خودم بهار و ستاره خودم ترانه و آواز

خودم طلوع و غروبم خودم زمینم و خورشید
خودم اراده و یاسم خودم امیدم و تردید

امید به ترانه س امید من به ستاره
امید من به پرنده س امید من به بهاره

تابستان 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه عاشقانه در مستراح
جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 02:53 | بازدید : 151 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

عاشقانه در مستراح

 

صبح امروز که رفتم مستراح، توی کاسه ی توالت یک مارمولک دیدم که می لیزید و نمی توانست بیرون بیاید. دست بردم به سمت سوراخ کاسه و با دو انگشت شصت و اشاره دو پهلوی خنکش را مانند انبری که که تکه گوشت کبابی افتاده از سیخ را، از زمین بردارد تا بر حرارت زغال بور برگرداند، گرفتم، تا او را به سمت زندگانی مارمولکانه ی منزوی اش در خانه ی مستترش در سوراخ پشت آبگرمن رختکن برگردانم.

 زندگی شیرین است. حتی بعنوان یک مارمولک در لبه ی سوراخ یک مستراح در خانه ی بی زن، بی نظافت، بی مایع ضدعفونی، بی تطهیر قلب، و بی تلاطم روح.


زندگی زیباست، درخشش نور پنجره ی پوسیده ی حمام مستراحدار خانه ی کلنگی محله ی بدنام رشت، بر کاسه ی شیری رنگ توالتی خاطره انگیز. آه که چه معشوقه هایی با چه عطر و رنگ و لعابی، با چه ادوکلنهای گرانقیمت و نوارهای بهداشتی مستعملی بر آن نشستند و با چه شوری بر دوباره برگشتن به آغوش آن صاحبخانه ی خلوضع فمینیست مآب از آن برخاستند.

 زندگی شیرین، زندگی، زیباست، وقتیکه مارمولک بودن با انسان بودن بی تفاوت باشد. وقتی خوابیدن زیر ویزیتور پولپرست بزدل جاسوس مسلک شکمباره ی تابع کمر، با درک یگانگی همآغوشی با شاعری که کف دستهایش، مزار پروانه های رو به شهادت است، بی تفاوت باشد.


مارمولک را برداشتم. در چشمهایش برق می زد گویا عشقی به یک مارمولک ماده، که شکم شکم برایش مارمولکهای نر تازه بزاید. یا اگر خود ماده بود، آن لحظه به حمایت نری مقتدر فکر می کرد که در چاردیواری اختیاریشان خود را در نظر همسر سطحی شهوت پرستش، تا انداره های شکوه و عظمت یک تمساح، بزرگ جلوه می داد. شاید خاطرات حشرات خورده اش را مرور می کرد. یا آخرین تقلاهای مگسی را به خاطر می آورد که بر مدفوع تازه ی گربه ای شکاریده بود.

مدفوع گربه ها از کثافت آدمها تمیزتر است. بوی گند ندارد. و زیر آفتاب داغ مرداد ماه که خشک میشود، زیاد هم بد شکل و شمایل نیست. و تو بگو، گربه ها و مارمولکها و سوسکهایی که در دانشگاههای آزاد و علمی کاربردی و پیام نور عالم حیوانی شان، دو تخصص را فرا گرفته اند - خوردن و جفت گیری کردن - چه تفاوت مفهومی با تو و شوهرت دارند؟ راستی چشمهای آهووار این مارمولک چه شباهت شگرفی با چشمهای اغواگر تو دارند.

کاش این حیوان خونسرد زبان بسته را در شیشه ای محبوس کنم، که هر بار با تماشای این چشمهای دلفریب، یاد تو در این خانه ی سوسک زده ی پر موش زنده شود. آخر بعد از تو آنقدر معشوقه عوض کرده ام که رنگ و عطر و چهره ات دارد پاک از یادم می رود. تو را، نام تو را، یاد تو را، در میان دهها عشق و نام و یاد گم کرده ام.

در این فکرها بودم که مارمولک جنبید و جهید و از دستم لیزید و پرید و به سوراخ مستراح فرو رفت. که به فاضلاب رشت و به زرجوب متعفن بدترکیب راه نه چندان دوری دارد. تو را هم، وقتی آمدی و از تعفن شوهرت نالیدی، همینجور از سوراخ پلید تاهلت بیرون کشیده بودم. و تو هم همینجور لیزیده و جهیده بودی و به نجاست و ادبار خانه ات غلتیده بودی.

جهان، جهان تلاقی ها، جهان شبیه هم بودن همه چیز به همه چیز است. بر من خرده نگیر. خودت خواسته بودی روزی این قریحه ی مجنون را در ستایش عشقمان متراوش کنم. حالا کردم. روی وبلاگم، روی فیسبوک هر فرندی که نوشته های تیمارستانی ام را دنبال می کند، بخوان، و ببین که عشق، آن حس قدسی که در طهارت یک شب بارانی در کوچه های پاییز فومن ظهور کرد، چگونه در ظهر گندیده ی داغ مرداد ماه، در کاسه ی توالت مستراح یک خانه ی نجاستگرفته اوج می گیرد، و چهره ی راستین اصیل خود را نمایان می کند.

تو برایم از آن مارمولک بیشتر نیستی. و عشق، از این مستراح، برایم مقدس تر نیست. و زندگی، از این مارمولک وار مگس شکاریدن و گربه وار مدفوعیدن، و انسان وار جماعیدن و سوسک وار زاییدن فراتر نیست.

بخوان. بخوان به نام معشوق لجنت. که سرنوشتش را به لجن کشیدی، که نامت را به لجن کشید.

وحید شعبانی - 3 اردیبهشت 94

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی من، تو، بوسه، آغوش، سروده ی وحید شعبانی
یکشنبه 06 اردیبهشت 1394 ساعت 02:26 | بازدید : 236 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

من، تو، بوسه، آغوش

 

توی یه نقاشی ما دو تا دیوونه
مث دوتا کفتر رو صفحه ی بومیم
با هم چه خوشحالیم با هم چه خوشبختیم
با هم چه زیباییم با هم چه آرومیم

یه روز بارونی خونه ی شیروونی
شرشر باروناش چک چک ناودوناش
کنار هم هستیم کنار هم مستیم
کنار هم دور از شهر و خیابوناش

به من چه نزدیکی چه گرمه آغوشت
چه حالتی داره لب عسلپوشت
دستاتو از دستام جدا نکن زیبا
میگم:«دوستت دارم» نشه فراموشت

وقتیکه می خندی دختر شیرینم
تو خنده های تو خدا رو می بینم
چه خوب و زیبایی پری دریایی
با تو خوشبختم بی تو چه غمگینم

نگات چه شیرینه چشمتو بازش کن
صدای زیباتو ترانه سازش کن
مهرتو کم دارم سینمو بشکاف و
قلبمو بردار و یه کم نوازش کن

دختر خورشیدی به ام تو تابیدی
آخ که چه گرمایی به زندگیم میدی
تاریکی رو بردی روشنی آوردی
رو صحن رویاهام ستاره باریدی


غنچه ی لبهاتو با خنده پرپر کن
خشکی لبهامو با بوسه هات تر کن
تویی که رویامی آهوی زیبامی
تنهات نمیذارم حرفمو باور کن


وحید شعبانی
22 آبان 1391


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مکاشفات چافوچاه
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 23:28 | بازدید : 950 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

مکاشفات چافوچاه

 

چه کردم با خودم؟
عطر روستا را گم کردم.


طعم بِه...
رنگ بنفشه را گم کردم.


چقدر باغ بود و من نمی دانستم،
چقدر انار بود و من نمی چیدم،
چقدر پرنده بود و من نمی دیدم،
چقدر راه بود و من نمی شناختم،
چقدر راز بود و من پی نمی بردم،...

چه کردم با خودم؟
دست محبت درخت را رد کردم،
لطف پروانه را نادیده گرفتم،
به زنبور ناسزا گفتم،
و مگس را پراندم،...


آنوقت تنها ماندم.


تنها...
تنها میان هزار زخم...
و هزاران دروغ...

در شهر هیچکس منتطرم نبود.
اما من منتظر بودم.

با اینهمه چه شد؟
روزیکه گمان می کردم دیر شده باشد به راه افتادم.
وقتی رسیدم که باران بند آمده بود.
بوی چوبی نیمسوخته می آمد.
جایی آتشی روشن بود.
از میان راهی ناشناس گذشتم.
اناری نارس را به دندان گرفتم.
و خود را به باغی رساندم.
آنجا که سه اسب منتظرم بودند.
و از آنجا تاختم تا ابدیت...

وحید شعبانی
22 مهر 90
چافوچاه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خنده ات در باران، سر می بُرد مرا
جمعه 04 اردیبهشت 1394 ساعت 23:23 | بازدید : 443 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

خنده ات در باران، سر می بُرد مرا

 

در شهرستان چهل هزار نفری شما باران می بارد. توی کوچه ی شما را آب گرفته. یکبار همینجا داشتی غرق میشدی که نجاتت دادم. به خانه رساندمت. خیس بودی و مرا غرق بوسه کردی. صبح زود است. هوا سرد ملایمی است. چیزی بین پاییز و بهار. خواب آلودی. ذهنت درگیر چیزیست. از پنجره صدای فاخته می شنوی. روی تراس می آیی. باران می بارد. پیراهن گلداری که در خانه ام جا گذاشتی را به تن کرده ای. از دیشب زیر باران ایستاده ام. رو به من می خندی. خنده ات در باران، مرا سر می بُرد. سیل خونابه در کف کوچه به راه می افتد. سرم با گلوی بریده، این طرف، و تنم بی سر، آن طرف افتاده است. بغض میکنی. از خانه ای ناشناس صدای گریه ی زنی می آید. مثل گریه ی زنی که زیر تجاوز باشد. یا زنی که جنین نامشروعی را سقط می کند. شوهرت بیدار میشود. روی تراس می آید. میخواهی به او بگویی که نام مرا روی پسرت گذاشته ای، اما شوهرت توی کوچه را نگاه می کند و می گوید: « چرا آشغالها را نبرده اند؟ »



وحید شعبانی
4 اردیبهشت 1393


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اینترنت حجمی آسمان هفتم
شنبه 22 فروردین 1394 ساعت 01:58 | بازدید : 524 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

اینترنت حجمی آسمان هفتم

 

ای خداوند،
چرا سرم بلا می آید؟


مگر تو در پیجت نگفتی: ما هر کسی را به اندازه ی وسعش تکلیف می کنیم؟
خب وسع من این رایتل درب و داغان است، اگر مدام ارتباطمان قطع میشد دلیلش این بود که هی فیلترشکن ارور میداد.

و مگر کاور پروفایلت این نبود که " بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟ "پس چرا هرچه من پی ام می دادم تو جواب نمی دادی؟


وقتی پیجم ویروسی شد و ناچار شدم دی اکتیو کنم تو فکر کردی که بلوکت کرده ام. این مال وقتی بود که یک فرند به اسم شاهین، از نیچه پست گذاشته بود که؛ خدا مرده! دیدی که، من آنفرندش کردم.


مادرم همیشه روی وال من استاتوس میگذاشت که؛ دعا میکنم خدا تو را به گروه بسته ی خوشبختی بیافزاید.
و من کامنت میگذاشتم که؛ مادر! کجای کاری؟ او حتی لایک هم نمی کند مرا!


الان پستهایم سیاه و تلخند. و کسانیکه در ادلیستم خود را منتسب به تو می نامند یا آنفرندم می کنند یا نصیحتم میکنند یا اینکه برایم فحش می نویسند. اینها نمی دانند که روزگاری من و تو در چت روم چه عشقی با هم می کرده ایم.


دلم برای شاهین تنگ شده. رفتم که دوباره او را اد کنم. دیدم دی اکتیو کرده. حالا درکش می کنم. لابد با او هم مثل من تا کرده ای.


عزیزم، حالا هم دیر نیست. من هنوز با یک آی دی جعلی لایکت می کنم و دیگران نمی دانند. لطفا یک خط پهن پُرسرعت برایم بفرست. با اینترنت حجمی نمی توانم کاربر خوبی برای فیسبوکت باشم.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه قورباغه ی له شده ی عواطف
سه‌شنبه 18 فروردین 1394 ساعت 15:47 | بازدید : 509 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

قورباغه ی له شده ی عواطف

 

 

هرگز پایم به کلانتری وا نشده بود.

هرگز کلمه ی درستی نیست. باید راستگو باشم. ادبیات صادقانه ی من دروغ را تاب نمی آورد.

آری، بیست و هفت سال پیش از آن شبِ بارانی که به  خاطر تو با سرگرد اماکن گلاویز شدم، در هفت سالگیِ نجیبانه و وهم آلودم یکبار، فقط یکبار، آنهم برای اولین و آخرین بار پایم به کلانتری وا شده بود.

پسربچه ی مفتون رنگ قرمز و سبز و آبی سنجاقکهای شالیزار لشت نشا، ترسان از غرق شدن در گرداب کوچک اوشمک - آن رودخانه ی گمنام، لرزان از قصه های جن و پری از زبان رسای گیلکی عمه ای بیوه، درگیر شمارش سکه های سرخ پنج تومانی های گریزپای عیدی، پنهان شده در پستوی مخفیگاهشیرینی های مادربزرگ، مجنون طعم نمک سبز و آلوچه قرمزِ درختِ پشت خانه، مست شُرب آب آلبالوی گُلپر- نمک زده ی دُکّان پیرمرد تنهای تهِ دهات، گریان از جا ماندن از ماهیگیری صبح دایی جان، در حسرت سواری گرفتن از اسب چموش پسرخاله، و بی خبر از فرداهایی پُر از زن و زخم و بن بست و پوچنایی به اسم آینده.

این من بودم. در آن هفت سالگی که مرا به کلانتری بردند. دورِ همین میدان بزرگ شهرداری رشت.

حجاب سیاه مادر اگر تدیّنِ از روستا آورده ی او بود، برای من در آن کودکی های گنگ و گیجم، دستاویزی بود، تا لبه ای از چادرش را بگیرم و در کوچه و بازار خودم را و او را گم نکنم. " رسول جان، چادرمو وِل نکنی مادر! "

هر جا نصایحت را به گوش نگرفتم، باختم مادر!   مثل وقتی که گردوهای درخت یادگار شاهْ عمویم را به پسربچه های دغلباز روستا می باختم و با بغضی خشک در دامنت می خزیدم؛ " بازم باختی؟ نگفتم باهاشون بازی نکن! اونا زرنگن! "

آری باز هم باختم مادر. آنها زرنگند. آن حنیف شیرازی که نامزدم را به خانه ی دانشجویی خود در خیابان وصال تهران برد هم زرنگ بود. تو مرا به نرد عشق باختن با این لکّاته ی کیاشهری هشدار داده بودی. و این، دیگر، گردو بازی نیست.

تا پیش از آن روز به رشت نیامده بودم. در غلغله ی بازار ماهی فروشان، تا کاسب زُمُختی نعره زد: "ماهی سفید ببر ارزان! " من مانند حوضی که در آن هندوانه پرت کرده باشند به خود لرزیدم و گوشه ی چادر سیاه مادر را، ثانیه ای رها کردم و دوباره باز گرفتم.

یک ثانیه برای سقوط کافیست. سرنوشت در ثانیه ای رقم می خورد. آنگونه که سنجاقکهای سبز و آبی و قرمز شالیزار، در ثانیه ای از تاریخ خود، در اقلیم لشت نشا، در بازیگوشیهای جنایتکارانه ی من، و در رنگ سیاهِ نسل باقیمانده ی خود رنگ می باختند، و ما دیگر بعد از آن قساوتهای کودکانه ی مرموز، جز به لباس عزا، حشره ی چالاک پرنده را به رنگ شاد دیگری ندیدیم؛ من در کمتر از ثانیه ای همانند آشیل که شمشیرش را در تروا بر فراز سر هکتور بالا ببرد تَرَکه را بر فراز سر حشره بالا می بردم، و در کمتر از ثانیه ای بر ساقه ی گیاهان هرزه ی بستر برکه، و بر بالهای نازک طلقگون سنجاقک فرود می آوردم، و حیوانِ شیدای پرواز در ارتفاعات پست بهار روستا، در کمتر از ثانیه ای در آب جاری زیر پایمان سقوط میکرد، و آبْ پیکرِ پَر وزن او را به ناکجا آباد ذهن خاموش کودکی های من می بُرد.

یک ثانیه دیدن مرد جوانِ ورزیده ی مُکمّل خورده کافیست تا زنِ نسبتا زیبای شهرستانی به دستهای زخمی شوهر آهنگرش خیانت کند. مردی حقیقتا پرهیزگار، به عشوه ی گذرای زنی سطحی، پاکدامنی اش را به زنای مُحصنه بیالاید. پلیسی تلخ اندیش سیلی ظالمانه ای به گونه ی دختر بی گناهی بنوازد. و کودکی گنگ و گیج، تَرَکه ی شومش را بر بالهای سنجاقک رنگی بی خبر از بی بی سی و احمدی نژاد و نتانیاهو، فرود بیاورد. آری. باید اعتراف کنم، از حمله ام به تبار سنجاقکها، و سیخ کردن به درز دیوار برای انگولک کردنِ کندوی مخفی زنبورهای خانه ی خاله گلبهار. باید اعتراف کنم.

آنشب، در روستای تاریکمان، در دهه ی بی برق و گاز 60، آنشب که مامان هندوانه ی از لیچاه خریده را از طاقچه ی چوبی نرده ی ایوان برداشت و به حیاط رفت و من هم دمپایی زنانه ای به پا کرده دنبالش رفتم، در کمسوی نور فانوسِ آویزان بر دیوار ایوان، قورباغه ی لاغر ناخوشی را کشف کردم، و مانند سربازان واسکودوگاما که در کشف برزیل، بومیانش را به خاک و خون کشیدند، سنگ پهن و سردی را که کفسنگ هفتسنگهای روزانه مان بود برداشتم و همچون رابین هودی هدفکُش، از فاصله ی یک آرنج کودکانه، امعا و احشای حیوان خونسرد بی آزار گمشده را بر علفهای خیس از شبنم حیاط خانه پاشیدم. مامان هندوانه را در حوض پرت کرد و من با شلپ صدای آب، سنگ سنگین را بر بدن نرم حیوان مظلوم کوبیدم.

ای قورباغه ی تنها، در مسیر کدام سفر غم انگیز عاشقانه ات بودی؟ آنجا در تاریکی سرد و خیس حیاط خانه ی خاطرات بهارهای کودکی من، چه میکردی؟ کدام قورباغه ی مونث خیانتکار، عواطف له شده ی تو را به اندام ورزیده ی پروار یک وزغ فروخت؟ شکار چه مگسهایی را به لذت عیش و نوششان بر مدفوع یک ورزاب در طویله ی خانه ی پدربزرگ من بخشیده بودی؟ از خاندان کدام دوزیستان بودی که خبر از ناامنی قرن تازه ی اشرف بیشرف مخلوقات نداشتی؟ نه حتی کره ی شمالی و داعش و طالبان و القاعده، که حتی پسربچه ای به ظاهر معصوم، - شاعر منزوی دهه های آتی گیلان زمین تو را به تاوان تمام 84 میلیون مین عمل نکرده در کویت و کامبوج وعراق و آنگولا و مصر و ایران، زیر سنگ هفتسنگش آنچنان له کند که تا یک هفته لاشه ات را زنبورها و مگسها و مورچه ها و کرمهای باغچه تجزیه کنند و باز هم تمام نشوی؛ آنگونه که جنازه ی شهیدی در نواره غزه؛ خواه یهودی، خواه مسلمان.

نه. تو تمام نخواهی شد. کرمهای ذهن بیمار من تو را تا ابدیت تجزیه خواهند کرد. در ازای هر گناه تازه ای که بشر رقم خواهد زد. در ازای هر پلیدی خلاقه ای که ابداع خواهد کرد. تصویر له شده ی تو می آید و با آن چشمهای برآمده ی بی تفاوتت، قورباغه وار به من زل خواهی زد و من تمام سنگهای تمام نشدنی هفتسنگهای گیم و تبلت را بر پیکرت فرود خواهم آورد و تو پس از هر گیم اُوور باز هم ادامه خواهی یافت.

آن سنگ پهن سرد هم در ثانیه ای فرود آمد و سرنوشت قورباغه ی نحیف ناخوش گمشده در ثانیه ای رقم خورد. همانطور که من در ثانیه ای چادر سیاه مادر را در شلوغی بازار محلی رشت رها کردم و نمی دانستم چادری که دوباره باز میگیرم چادر زنی دیگر است. آری. زنهای چادر سیاه بازار رشت همه مثل هم بودند. همه ساده، همه نجیب، بی آیفون و بی هواوی، با تنها دغدغه ی ابدیشان، فراهم کردن بادمجان و باقلای ناهار و شام نسل آینده، که چادر بر سر نخواهد کرد و زیرابرو خواهد برداشت.

چادر مادر را رها کردم و چادر زنی دیگرا را گرفتم و دقیقه ای بعد خود را گمشده از مامان، در کنار زنی غریبه یافتم. اشک، این اسلحه ی گرم مُجازم را بیرون کشیده زیر گریه زدم. مردی شاید سی ساله، به سن و سال امروز من، دستم را گرفت و اشکهایم را پاک کرد و نامم را پرسید و مرا به همین کلانتری 14 رشت تحویل داد و ساعت شهرداری گواه است که نام مرا از بلندگوهای همین میدان بزرگ پیج کردند که پسربچه ی هفت ساله ای به اسم رسول، با موهای خرمایی و پیراهنی سفید، خیس از اشکهایی باران سا پیدا شده. مادر گمشده به سراغم آمد و کشیده ای به صورتم کشید که جایش هنوز روی گونه ی ذهن من باقیست؛ " به ات نگفتم چادرمو ول نکن! " افسر نگهبان با مزاحی که بر من شیرین آمد وساطت کرد که داماد آینده اش را کتک نزنند و به رویم خندید. و در ذهنم ترسیم کردم که دختر یک پلیس خوشرو چه شیرین و نازنین می تواند باشد. پلیسهای آنزمان مهربانتر بودند انگار.

آن افسر حالا کجاست که دختری را از خانه اش به من ببخشد که اگر در شب بارانی رشت از بازداشتگاه اماکنْ نجاتش دادم، در شب برفی خیابان وصال تهران به من خیانت نکند؟

نه. زیاده گویی نکرده ام. هنوز سه تا آ4 هم پر نشده.

تو اما باز هم پایم را به آن کلانتری باز کردی. 27 سال بعد. تو را به خاطر ساپورت رنگی و مانتوی تا کمر و موهای درآمده ات گرفتند و در وَن کردند و به همین کلانتری 14 آورند. و تو با سرگردشان بحث کردی، به خیال آنکه همه رسول اند که نوازشت کنند، و وقتی بعد از سه ساعت انتظار زیر باران و سایبان کیوسک تلفن دورِ میدان، دیدم که از درب آهنی اماکن درآمدی، هنوز جای پنجه های سرگرد روی گونه ی بزک کرده ات بود.

معبرهای آبگرفته ی محله ی زیرکوچه شاهدند. همانشب که نیما راوند، در تی شین مطربی میکرد، و هنوز شراکت بهرنگ و بهزاد پابرجا بود و نامشان برای مشتری های کافه ندیده ی رشت، یک معنی می داد، من تو را از معبر یک مخمصه ی غمگین عبور دادم و نگذاشتم برایت پرونده باز کنند و تو با بغض گفتی الان حس خانه رفتن نداری. آن دو ساعت که در کافه کلاه، با لیوانهای داغ قهوه لاسیدی، من در سرمای خیابان تختی قدمهایم را میشمردم و تو نمی آمدی. بعد هم که آمدی تو را به ملچ ملوچ بردم و برایت آلو قیسی خریدم که نصفش را در گوهررود کثیف ترین رودخانه ی جهان - ریختی،آنگونه که همیشه نصف الطافم را به لجن میکشیدی. به خانه آوردمت و طوری اخم کردم که مادر شوهر آینده ات، نتوانست حتی از من پسرش بپرسد تا دوازده شب کجا بودید؟ گفتم که ماکارونی را برایت دوباره گرم کنند، آنگونه که سرنوشت سرد دیرسوخته ات رادگرباره گرم کرده بودم، نامزد مطلقه ی سست وفای من.

عشق تو پسربچه ای بود در شب روستا، من قورباغه ای ناخوش و نحیف که در لبه ی حوض حیاط خانه ی روستایی چادر مادرش را ثانیه ای ول کرده بود، خوابیدن تو با دانشجوی شیرازی، در سفرمان به تهران لعنتی، سنگ پهن کفسنگ هفتسنگ، و بیماری لاعلاج عصبی من، لاشه ی تجزیه ناپذیر عاطفه ای له شده.

 

وحید شعبانی 18 فروردین 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قواعد ابتدایی ترانه
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 05:40 | بازدید : 790 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

قواعد ابتدایی ترانه

 

(برای دوستانی که تقاضای نقد ترانه هاشونو دارن، این مطلب رو میذارم. اگه با قواعد ابتدایی ترانه آشنا باشن، بعدش میشه درباره مسائل مهمتر نوشته هاشون هم حرف زد)


تمام اونچه که درباره ترانه به شما میگم به معنی محدود کردن امکانات زبانی شما برای سرودن نیست.
بلکه میخوام بگم گفته هام به منزله ی امکانات تازه ای هستند که شما در صورت پسندیدنشون میتونین به کار بگیرید.
اولا بخاطر داشته باشیم که هنوز هیچ تعریف قطعی و یگانه ای از ترانه عرضه نشده. پس میشه گفت ترانه مثل داستانیه که هنوز به آخر نرسیده. هنوز هم میشه در ترانه خلاق و نوگرا بود.
من ترانه های شما رو با دقت خوندم و به حسام جان گفتم که سراینده ی این ترانه ها هفده یا هجده ساله هست.البته من غیبگو نیستم و فقط به خاطر نوع زبان به کار گرفته شده در ترانه ها تونستم سن ترانه سرا رو حدس بزنم.
این یه موضوع خیلی ساده هست که هر کسی در هر موقعیتی که باشه زبان خاص خودشو داره. زبان هم مثل اثر انگشت منحصر به فرده. براتون عجیب نباشه اگه بگم که دانشمندان زبان شناس میتونن از روی خوندن متنی که شما از خودتون مینویسین هویت شما رو تعیین کنن.


درباره ی خود ترانه ها باید بگم که شما باید با وزن، قافیه و ردیف در شعر آشنا بشین.
این سه عامل، در آغاز،فیزیک و بدنه ی ترانه ی شما رو تشکیل میدن.
لطفا هر سه تاشو بشناسین.


وزن:
همونجور که از اسمش بر میآد آدمو یاد ترازو میندازه. معنیش اینه که سروده ی شما باید موزون باشه تا وقتی میخونیمش خوشاهنگ به نظر برسه.


هر بیت از ترانه های شما از چهار قطعه ی هشت هجایی تشکیل شده. هجا تقریبا همون واحدیه که در دبستان به نام « بخش » میشناختیم.


بابا آب داد.


چن بخشه؟


چهار بخشه.


با     با     آب     داد


به همین ترتیب میشه هجاهای یه شعر یا ترانه رو شمرد.


مَ     گِه     می     شِه     تو     نَ     با     شی               لَ     با     یِ     مَن     باز    بِ     خَن     دِه


مگه میشه تو نباشی                                                لبای من باز بخنده؟


این یه مصرع بود که از دو قطعه ی هشت هجایی به وجود اومده بود.


ترانه ها میتونن وزنهای مختلف و آزادتری هم داشته باشن.


این بیت از ترانه ی زبیای سوء تفاهمِ شادمهر از هشت قطعه ی شش هجایی تشکیل شده:


اَز     اَ     وَ     لین     جُم     لت                    فَه     می     دِه     بو     دَم     زود


از اولین جملت                                           فهمیده بودم زود


عِش     قا     یِ     قَب     لَز     تو                سو    ءِ     تَ    فا    هُم     بود


عشقای قبل از تو                                       سوء تفاهم بود


البته وزن ترانه های شما بهتر از ردیفها و قافیه هاتونه.


با اینحال گاهی وزنتونو کاملا گم میکنین.


پس بمون کنار من     تا با تو عاشقی کنم


این بیت در اون ترانه نمونه ی همین گُم شدن وزنه. در اون ترانه مصرعها رو با قطعه های هفت هجایی شروع کردین که اتفاقا خیلی خوشاهنگ بود:


تو     وُ     جو     دِ ت     مُع     جِ     زَس               وَق     تی     اَز     حِ     سَم     بِ     گی


تو وجودت معجزس                                            وقتی از حسم بگی


اما در بیت آخر وزنتون به هم ریخت.بشمرین:


پَس      بِ     مون     کِ     نا     رِ     مَن               تا     با     تو     عا     شِ     قی     کُ     نَم
1         2       3       4    5     6      7                1     2    3       4      5      6      7      8


پس بمون کنار من                                              تا با تو عاشقی کنم



فعلا اگه فقط همینو درباره ی وزن درک کنین گام بلندی برداشتین.

اما ردیف و قافیه.
خیلی ساده هست که انتهای همه ی قطعه ها یا مصرعها یا بیتها با هم هماهنگ باشن.
این هماهنگی یا با قافیه به دست میآد یا با ردیف.


اول ردیفو بشناسیم.


وقتی تو پیش منی          من به بودن          قانعم
حتی از رفتن بگی           من به رفتن          قانعم


در این بیت عبارت « قانعم » دو بار در انتهای هر مصرع تکرار شده. این ردیفه.

وقتی ازم دور میشی تو         صدام به آسمون                میره
دست به دُعا میشم و باز        قلبم میگه که اون              میره


در اینجا عبارت « میره » نقش ردیفو بازی میکنه.


در واقع هر وقت در انتهای دو مصرع یه عبارت دقیقا تکرار شد، اون ردیفه.

مثل این بیت زیبا از ترانه ی گریه ی احسان:


گریه نمیکنم نگو که سنگم     گریه غرورمو به هم           میزنه
مرد برای هضم دلتنگیاش      گریه نمیکنه قدم                میزنه

اما قافیه.
در همین بیتها قافیه ها رو بشناسیم.

وقتی تو پیش منی          من به بو          دَن          قانعم
حتی از رفتن بگی           من به رَف        تَن          قانعم


« دن » با « تن » هم قافیه هست.

وقتی ازم دور میشی تو         صدام به آسِ          مون                 میره
دست به دُعا میشم و باز        قلبم میگه که          اون                 میره


« مون » با « اون » هم قافیه هست.

گریه نمیکنم نگو که سنگم     گریه غرورمو به           هَم                میزنه
مرد برای هضم دلتنگیاش      گریه نمیکنه قَ              دَم                میزنه


« هم » با « دم » هم قافیه هست.


امیدوارم به حسام نگین که اینا رو خودم می دونستم.
در خیلی از بیتها ردیف و قافیه ی درستی ندارین.

ترانه هام غزل میشن          با خال سرخِ      لب      تو
نقاشی هام جون میگیرن     با حس نابِ      اسم       تو


می بینیم که قافیه ندارین.کلمه ی « لب » با کلماتی مثل « تب » و «شب» می تونه هم قافیه بشه.

ببینین در این ترانه از سیاوش،سُراینده چطور قافیه ها رو چیده:
بدون اینو که دل من          شده جادو به             طلسم           اِت
یکی موند این ورِ دنیا        که تو یادش مونده      اسم            اِت

شاید اگه شاهین نجفی این بیت رو می نوشت اینجوری میشد:


ترانه هام غزل میشن          با خال سُرخِ لبِ تو
نوشته هام جون میگیرن     با اسم لامذهبِ تو


البته فقط یه شوخیه.اما میشه بین « لب » و « هب » قافیه رو به وضوح دید.

اگه یه نگاه ساده به این ترانه هاتون بندازین می بینین که درباره ی قافیه خیلی ضعیف بودین.

موسیقی عشق تو رو          رو کاغذم           حک           میکنم
برای داشتن دلت                به دنیا هم          پشت          میکنم



« حک » با « پشت » هیچگونه هماهنگی از نظر قافیه نداره.

شاید باید می نوشتین:


موسیقی عشق تو رو             رو کاغذم               حک           میکنم
بدون آهنگ صدات                به هر صدا             شک           میکنم


البته این فقط یه مثاله.

بدون در نظر گرفتن قافیه خلق ترانه های زیبا ممکن نیست.
همه ی ترانه سراهای موفق از قافیه به بهترین شکل استفاده میکنن.
ترانه ی تقدیر شادمهر رو خانم مونا برزویی نوشته:

پیدات کنم حتی اگه            پروازمو          پرپر          کنی
محکم بگیرم دستتو          احساسمو         باور          کنی

ببینین بین عبارات « پرپر » و « باور » چه هارمونی زیبایی به وجود اومده.


زیباتر وقتی میشه که می بینیم بین عبارتهای قبلی هم قافیه هست.


« پروازمو » و « احساسمو ».

مطمئنا ترانه های شما هم میتونه نمونه های زیبایی از رعایت قافیه وجود داشته باشه که هر کس از خوندنشون لذت ببره. مثل این بیت:
 
بودنت برای حسم             مثل تعبیر یه           رویا          ست
یهو دیدی مهره چرخید      فال امروز تو          اینجا          ست

به هر حال همونطور که به حسام جان گفتم، حس میکنم برای نوشتن ترانه های خوب مستعد هستین.
حستون خوبه و عبارتها و ترکیبهای خوبی خلق میکنین. اگه دوس دارین باید برای استعدادتون وقت بذارین تا پرورش پیدا کنه. وگرنه فقط یه استعداد خالی می مونه.
ترانه های خوب بخونین و ترانه های خوب بشنوین.
عضو آکادمی اینترنتی ترانه بشین.
و در جلسه های ترانه ی انجمن ترانه ی شهرتون شرکت کنین.
در ضمن همه ی نوشته هاتونو توی یه دفتر مرتب بنویسین.

امیدوارم یه روزی ترانه های قشنگی بنویسین که خواننده های محبوبتون اونا رو بخونن.


وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
جرات پرواز یک عقاب
چهارشنبه 13 اسفند 1393 ساعت 04:06 | بازدید : 1616 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

جرات پرواز یک عقاب

 

من در برابر قفسی ایستاده ام
آنجا که زندگی در بند خفته است
آنجا که زیستن زوالیست دائمی
آنجا که عشق نیز کلامی نگفته است.

من در برابر قفسی ایستاده ام
و تصویر این قفس
تدریج نا مبارک بیهوده ماندن و
ترویج باور مسموم انقیاد
ترکیب جانخراش پرنده و محدوده ی فلز
تندیس صامت و محزون موجود زنده ایست
که مشغول مردن است.

من در برابر قفسی ایستاده ام
و باور نمیکنم که چیزی در این قفس
با شوق پر کشیدنم ایستادگی کند.

در من دمیده است چیزی شبیه جرات پرواز یک عقاب
چیزی پر از شتاب-همانند یک شهاب-
چیزی به تازگی در من شکفته است.
من در برابر قفسی ایستاده ام
و ابیات نو سروده و مغرور آواز خویش را
-
این بالهای نو گشوده و پرشور پرواز خویش را-
بر ساکنان دلگرفته و مغموم این قفس تکرار میکنم.

محدوده ی قفس در ذهن تنگ ماست
امکان پر زدن-بخت رها شدن-از این قفس جداست.

چیزی به نام جرات پرواز را فراموش کرده ایم
و آن شمع تابناک را خاموش کرده ایم
که شاهکلید شعورمان نه در قفل یک قفس
که در عمق ذات خویشتن نهفته است
و خوشبخت آن کسی
که آوای آسمانی رویای خویش را
از درون خویشتن شنفته است.


وحید شعبانی
تابستان 1389

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی حیوون، سروده ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 20:51 | بازدید : 238 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

حیوون

 

تُف به من، تُف به احساسم
تُف به شعرهای معصومم
تُف به نازکدلی، به تنهاییم
تُف به این قریحه ی شومم

تُف به اندوهِ لبخندم
تُف به قلبِ مجروحم
تُف به هستی و مرگم
تُف به آزادیِ روحم

من یه آوازِ تنهایی
من یه احساسِ شیدایی
من یه دنیای رویایی
من دُچارِ خودافشایی

من یه ایثارِ مجنونم
من یه محبوبِ ملعونم
من یه مشروبِ مسمومم
به خُدا من یه حیوونم!

به خُدا من یه حیوونم
آدما رُ نمی فهمم
من « یه فرشته ی مغضوب »
که خُدا رُ نمی فهمم

من یه ترانه ی سانسور
من یه تراوشِ ممنوع
من یه اُلاغ بی آخور
من یه تجاوزِ مشروع

من تمامِ خودم هستم
خودی که از خودش سیره
خیلی وقته یه حیوونم
واسه آدم شدن دیره

من کسیکه خیانت دید
من یه عشقی که بیجا بود
میوه ای که خودش رُ چید
من دروغی که زیبا بود



من همون آدمی که حیوون بود
در خودش دُچارِ تناقض شد
یه جنازه به مرگ تمکین کرد
به تنِ مُرده شم تجاوز شد

وحید شعبانی
18 شهریور 1392
ساعت 6 صبح


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران