عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

مقاله ی سینمایی با موضوع تجاوز، به قلم وحید شعبانی
چهارشنبه 07 تیر 1396 ساعت 04:56 | بازدید : 1105 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

 

 

تجاوز در سینما، از دریچه ی «بازگشت ناپذیر»

 

به قلم وحید شعبانی

 

پلان سکانس تجاوز در فیلم «بازگشت ناپذیر» یکی از تکان دهنده ترین موارد مربوط به تجاوز در عالم سینماست. صحنه ی تجاوز در فیلمهای دیگری نیز به وضوح به تصویر کشیده شده است  که نمونه ی کامل آن «سگهای پوشالی» ساخته ی «سام پکین پا» است. جالب است که «گاسپار نوئه» آنچنان که در مصاحبه با «بی بی سی» گفت، با تاثیر گرفتن از فیلم «پکین پا» اقدام به ساخت «بازگشت ناپذیر» کرده است. دیگر فیلمی که به شکل گیری ایده ی «بازگشت ناپذیر» در ذهن «گاسپار نوئه» قوت بخشید فیلم «رستگاری» اثر «جان بورمن» بوده است. در فیلمهای دیگری نظیر «ملنا» ساخته ی «تورناتوره» (به شکلی غیرتصویری)، «انتقام» ساخته ی «تونی اسکات»، و «آخرین تانگو در پاریس» ساخته ی «برتولوچی»، تجاوز سهم به سزایی در بیان محتوایی اثر ایفا می کند.

 

اما تفاوت عمده ی تجاوز در «بازگشت ناپذیر» با سایر موارد آن چیست؟

در «بازگشت ناپذیر» زمانیکه «آلکس» (مونیکا بلوچی) قصد دارد از مسیر زیرگذر از عرض خیابان بگذرد به مرد چاقو به دستی برخورد می کند که راه گریزی برایش نمیگذارد. «آلکس» می گرید و رهایی را التماس می کند اما چاقو تا قطعی شدن تجاوز از گردن او دور نمیشود.

اما «آلکس» کیست و چه ماجرایی دارد؟ او دختری است که اخیرا نامزدی اش را با «پی یر» که فرد مثبت و معقولی است بر هم زده و به «مارکوس» (وینسنت کاسل) که از لحاظ شخصیتی در نقطه ی مقابل «پی یر» قرار دارد ملحق شده. در صحنه ی تعیین کننده ای از فیلم، هر سه شخصیت در مترو در کنار هم قرار میگیرند تا گفتگوی اساسی فیلم در میانشان رخ بدهد. «پی یر» به شیوه ای پژوهشگرانه از «آلکس» میخواهد تا دلیل کنار گذاشتن او و انتخاب «مارکوس» را بیان کند. اما «آلکس» حقیقتا خود نیز پاسخ روشنی درباره ی این انتخاب ندارد. با اینحال آنچه در پایان این گفتگو از سوی «آلکس» و «مارکوس» بیان میشود به شکلی تلخ، طعنه آمیز و درست است؛ «پی یر» در رابطه با آلکس محترم و مسئول است و این چیزی است که «آلکس» را نسبت او سرد میکند. «آلکس» به صراحت اعتراف میکند که رابطه با چنین مردی برایش کسل کننده است. و در مقابل، مردی خودخواه و بی مبالات نظیر «مارکوس» او را بر سر ذوق می آورد. سرنوشت «پی یر» در رابطه با زن محبوب زندگی اش رقت انگیز است. «پی یر» به خاطر کیفیت انسانی رفتارهایش از سوی معشوقه اش طرد میشود، و بدتر اینکه جای خود را به رقیبی مشمئزکننده می دهد. «مارکوس» در عشق ورزی به «آلکس» وحشیگری خاص خود را دارد و آنقدر طفیلی است که حتی پول سیگارش را از کیف نامزدش کش می رود.

با چنین زمینه ای صحنه ی تجاوز در زیرگذر شکل منحصر به فردی به خود میگیرد. اینجاست که مفاهیم در قالب هنر چهره ی متفاوتی از خود بروز می دهند. آیا تجاوز به «آلکس» توسط «تنیا» (مرد همجنس باز) تلخ است یا شیرین؟ خوب است یا بد؟ به لحاظ قواعد کیهانی عادلانه است یا ظالمانه؟ آیا «تنیا» شکل بزرگنمایی شده ی «مارکوس» نیست؟ آیا سطح و کیفیت وحشیگری «تنیا» در انتهای سطح و کیفیتی از وحشیگری نیست که «مارکوس» را در نظر «آلکس» جذاب نشان می داد؟ مخاطب وقتی بر قلب شکست خورده ی «پی یر» رقت می آورد، در مواجهه با مورد تجاوز قرارگرفتن «آلکس» می گوید: «مرد وحشی دوست داشتی؟ بفرما!»

 

گونه ی رقم خوردن رخدادها در «بازگشت ناپذیر» مفاهیم جاری در فیلم را لایه لایه می کند. اما در فیلمی نظیر «سگهای پوشالی» اینگونه نیست. «امی» (سوزان ژرژ) زن شوهردار جوانی است که رفتاری اغواگرانه را از خود بروز می دهد، به گونه ای که پسران مجرد روستا را برمی انگیزاند تا هر جور شده از او کام بگیرند. هر چند که در «سگهای پوشالی» دو مرد به صورت متوالی به یک زن تجاوز میکنند اما سیر درونی رخدادها طبیعی است؛ یک زن بازیگوش مردهای اطرافش را تحریک میکند و تاوان پس می دهد. ضمنا در این فیلم «امی» پس از کشمکش اولیه به تجاوز تن در می دهد و از آن لذت می برد و تنها در مقابل مرد دوم است که از آن سرخورده میشود.

 

در «آخرین تانگو در پاریس» تجاوز بین مرد و زنی رخ می دهد که پیش از آن با هم رابطه داشته اند. «ژان» (ماریا اشنایدر) به گونه ای هیستریک به «پل» (مارلون براندو) علاقمند است و آنچه در این فیلم به شکل تجاوز رخ می نمایاند در واقع کامجویی سادیستی و خشن مرد از زن است. در قوانین جاری در برخی کشورها نظیر سوئد بزهی تحت عنوان «تجاوز در چارچوب ازدواج» وجود دارد که حدی متعالی تر و مترقی تر از روابط انسانی را طلب می کند. با این تعریف رخداد تلخ و تند میان زن و مرد فیلم «برتولوچی» واقعه ای تجاوزگونه قلمداد میشود. اضافه بر این شاید در این صحنه آنچه «ژان» را می آزارد تعرض فیزیکی «پل» نباشد بلکه فاز روانی «پل» است که او را می رنجاند. «پل» در حین تجاوز «ژان» را وادار می کند تا کلماتی سیاه وتلخ را بعد از او تکرار کند که پیش از این نشنیده است.

 

در «انتقام» تجاوز به شکل کلاسیک خود رخ می دهد. «میریا» (مادلین استو) دزدیده میشود، کتک می خورد، با اعمال تزریق معتادش می کنند و در نهایت در خلسه ای از درد و گنگی و یاس مورد تعرض قرار میگیرد. در «انتقام» تجاوز به زن اثیری، پس از ایجاد عشقی ممنوع میان او و «کوچران» (کوین کاستنر) رقم می خورد. همسر ثروتمند و سالخورده ی «میریا» وقتی به خیانت زن جوانش پی می برد او را به افرادش می سپارد تا روح و جانش را نابود کنند. «انتقام» فیلمی عاشقانه است که با بیان نجابت گناهکارانش (میریا و کوچران)، پلشتی زندگی زناشویی قراردادی را به تصویر می کشد. تجاوز به «میریا» تجاوز به روح عشق توسط جریان زندگی ماده گرا و ماده پرست است که در تاریخ بشر هر روز تکرار شده و میشود. تجاوز در فیلم «تونی اسکات» یک واقعه ی غیرمترقبه نیست. چیزی پیش بینی ناشدنی در جریان فیلم نیست. حتی بدون نمایش آن نیز میشد حدس زد که چه سرنوشتی در انتظار «میریا» ست؛ زنی که عشق ممنوعش لو رفته، و قدرت، مکنت و قساوت همسرش او را به سلطه در خواهد آورد. اما آیا چنانچه همسر «میریا» خیانت او را می بخشید و او را به خانه برمیگرداند همخوابگی «میریا» با همسرش با تلخی یک تجاوز برابری نمی کرد؟ شاید برای «جیم هریسون»، نویسنده ی اثر اقتباسی «انتقام»، تجاوز به «میریا» توسط یک مزدور، همان تجاوز همسر «میریا» به اوست. گو اینکه آن تجاوزگر در واقع یکی از افراد شوهر «میریا» ست. آیا بین اینکه خود «تیبی» (آنتونی کویین - شوهر میریا) به «میریا» تجاوز کند یا اینکه آن را به یکی از افرادش محول کند تفاوتی هست؟ طلاق عاطفی در میان «تیبی» و «میریا» حاکم است، و قلب «میریا» با عشق به «کوچران» می طپد. پس محق کیست؟

 

در «رستگاری» تجاوز شکل طعنه آمیزی به خود میگیرد. یک گروه از دوستان در جریان یک ماجراجویی در جنگل به دو همجنس باز بر می خورند. در این میان کسیکه مورد تجاوز قرار میگیرد یک کارشناس بیمه (ند بیتلی) است که در امور اقتصادی و زد و بندهای زندگی مدرن شهری مهارت دارد. اوضاع مرفه زندگی او برای دوستانش حسرت و حسادت برانگیز است. اما آنچنان که «بورمن» در فیلمش به تصویر می کشد پول و بیمه در هنگام اضطرار اساسی کمکی به او نمی کنند. طعنه آمیزتر وقتی است که مرد همجنسباز در حین تجاوز از قربانی ثروتمند خپلش میخواهد که در مقابل چشم همه صدای خروس در بیاورد و کارشناس ییمه نیز به شکل موهن و حقارتباری قوقولی قوقو می کند. در «رستگاری» تجاوز قطعه ای از پازل فجایعی است که دامنگیر گروه میشود. در واقع تجاوز نقش محوری در ماجرا ندارد. با اینجال بعنوان شاید تنها صحنه ی کامل تجاوز همنجنسگرایانه در تاریخ ماهوی سینما قابل تامل است. در اینجا کسانیکه ماهیت رستگارانه دارند لااقل از تجاوز در امان می مانند. نظیر صحنه ای که «اد» (جان وویت) در حالیکه به درخت بسته شده است در آستانه ی تجاوز از سوی مرد دوم قرار میگیرد اما «لوییز» (برت رینولدز) به موقع می رسد و نجاتش می دهد.

 

در «ملنا» (مونیکا بلوچی) یک جامعه علیه اوست. حتی پسربچه ی قهرمان فیلم هم که عاشق «ملنا» ست لباس زیر او را می دزدد و با خود به زیر لحاف می برد. شوهر «ملنا» به جنگ رفته و زن تنها از سوی جامعه متهم به فساد است. به گونه ای شبیه به «آیرن پاپاس» در «زوربای یونانی». زنهای شهر «ملنا» را زیر دست و پایشان کتک می زنند و لگدمال می کنند، و مردان شهر به او چشم دارند. هر کس به گونه ای و در حد و جایگاه خودش به حقوق و حریم «ملنا» تجاوز می کند. قانون تنها پناهگاه او می تواند باشد. اما وقتی به وکیل چاق شهر مراجعه می کند این بار از سوی آقای وکیل رسما مورد تجاوز قرار میگیرد. «تورناتوره» اوج بی پناهی یک زن را به تصویر می کشد. تجاوز در «ملنا» شکل ناگزیری دارد. به گونه ای غیرمستقیم می گوید: «به هر حال تجاوز حتمی است! فقط باید شرایط ایجاب کند!» تجاوز به «ملنا» چهره ای منفعل از قربانی تجاوز را نشان می دهد. «ملنا» تلاش چندانی برای پرهیز از سوء استفاده نمی کند. در واقع شانسی برای نجات ندارد. «ملنا» می خواهد بگوید وقتی شرایط تجاوز فراهم شود امکان گریز از دست تجاوزگر وجود ندارد. اگر آقای وکیل تجاوز نکند لابد آقای پلیس، یا آقای شهردار، یا آقای همسایه آنرا عملی خواهند کرد. در «ملنا» تجاوز به شکلی ظریف در لایه های زیرین داستان تنیده است. تجاوز در «ملنا» در ماهیت ماجراست.

 

به طور کلی در اکثر قریب به اتفاق موارد، تجاوز رخدادی نامطبوع جلوه می کند اما در «بازگشت ناپذیر» همه چیز در هاله ای از احساسات و قضاوتهای دوگانه قرار میگیرد. اگر به «آلکس» تجاوز نمیشد و «آلکس» زیر لگدهای «تنیا» خرد نمیشد تا انتهای فیلم و پس از آن درباره ی ظلم عاطفی «آلکس» نسبت به «پی یر» احساس دلسوزی می کردیم. یک زن سبکسر، مردی متین و موقر و صمیمی را به شکلی تحقیرآمیز پس می زند تا با یک حشیشی موهن همراه شود. اگر در زیرگذر «تنیا» با چاقوی «عدالت کثیف» خود سد راه «آلکس» نشود چه کسی حساب «پی یر» را با «آلکس» تسویه خواهد کرد؟ هر چند خیلی تلخ، اما «تنیا»، تجاوزگر انزجارآور «بازگشت ناپذیر»، به شکلی نادانسته در حال برقرار کردن عدالت است. او چوب بیصدای خداست. او بدون آنکه آگاه باشد حکمی کیهانی را درباره ی زنی سطحی اجرا میکند. هرچند این برای «پی یر» نیز وحشتناک است و او در سطح، چنین توقعی از عدالت کیهانی ندارد. اما انگار اجتناب ناپذیر است.

لایه ی دیگری از مفهوم در «بازگشت ناپذیر» در ناگفته های فیلم است. چنانچه تجاوز از داستان فیلم حذف شود چه چیز باقی می ماند؟ زنی که امکان تعالی در زندگی خود را تباه کرده و به مسیری قدم گذاشته که انتهای پوچی دارد. «آلکس» با «مارکوس» به یک مهمانی می رود که تصویر مشخصی از ابتذال است. ماندنش در مهمانی به معنای پذیرفتن این ابتذال خواهد بود اما او نمی پذیرد و مهمانی را ترک میکند. طعنه آمیزتر اینجاست که حالا اتفاق ظاهرا فجیعتری در انتظار اوست که همان تجاوز باشد. پس «آلکس» باید چه کند؟ در مهمانی بماند یا نه؟ در واقع پاسخ در اینجاست که او باید در انتخابش تجدید نظر کند. مسئله ی او ماندن در مهمانی یا نماندن در آن نیست. به هر حال «مارکوس» با اوست و ارمغان بهتری از این ابتذال برای «آلکس» ندارد. آلکس اگر می خواهد رستگار شود باید به «پی یر» رجوع کند. باید در مهمانی به او ملحق شود. اما دلجویی او را پس می زند و به خیابان می رود. در واقع «آلکس» مشکل چندانی با خود «مارکوس» ندارد. مشکل او با مهمانی است. او آنقدر ابله هست که فردای شب مهمانی بتواند دوباره با «مارکوس» آشتی کند. همانگونه که آنقدر ابله بود که بتواند او را به «پی یر» ترجیح دهد. او اشکالی در ذات «مارکوس» نمی بیند. صرفا از موقعیت امشب گلایه دارد. وانگهی اگر بنا بود «آلکس» با دقت بر رفتارهای «مارکوس» او را کنار بگذارد این اتفاق خیلی زودتر می افتاد. اگر «تنیا» در چند دقیقه، و در یک پلان سکانس، فاجعه را برای «آلکس» رقم نمی زد این فاجعه به صورتی تدریجی و ملایم در زندگی «آلکس» رقم می خورد. به این معنی که وجود «آلکس» طی یک دوره ی زمانی طولانی در رابطه با «مارکوس» رو به زوال می رفت. اما «تنیا» بی آنکه بداند لطفی در حق آلکس می کند و سیه روزیهای یک برهه ی طولانی از زندگی را در یک زیرگذر برایش فشرده می کند. این یک هشدارنامه برای جنس زن است. پایان راه یک انتخاب را نشانش می دهد. و نام فیلم اشاره ی موذیانه ای دارد که انتخابها برگشت ناپذیرند. اما لزوما درباره ی همه ی زنانی که در انتخابهای خود مانند «آلکس» عمل میکنند از عدالت کیهانی خبری نیست. بسیاری از آنان با «مارکوس»های خود طی طریق می کنند و هرگز ملتفت بروز اشکال یا وقوع فاجعه ای در کیفیات انسانی وجود خود نمی شوند. با اینحال همانگونه که آنتونیونی در «آگراندیسمان» واقعیت بزرگنمایی شده را نشان می دهد، «گاسپار نوئه» نیز در «بازگشت ناپذیر» سرنوشت زن مازوخیست آخرالزمانی را به شکلی بزرگنمایی شده به تصویر می کشد.

 

وحید شعبانی

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه صُبحِ اولین روزِ مُردن، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 05 اردیبهشت 1396 ساعت 12:33 | بازدید : 133 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

صُبحِ اوّلین روزِ مُردن

 

داشت خواب پرواز می دید؛ داشت پرواز می کرد، مثل یک پرنده، اما معلوم نبود چه پرنده ای. داشت در یک شب خنک پرواز می کرد، در هوای خنک یک ساحل، یک بندرگاه کوچک. چراغهای پلاژها و رستوران ها و مغازه ها و قایقهای تفریحی، ردیف به ردیف، نقطه به نقطه می درخشیدند، و همانجور که آدم در عالم خواب بعضی چیزها را هم می بیند و هم نمی بیند، نمی توانست درست بگوید که چه جور آدمهایی توی آن شب خنک در ساحل، در میان نورها و رنگها قدم می زدند. فقط می توانست بگوید؛ » یک ساحل روشن را دیدم، در شبی بهاری و خنک، و گوشه ای از منقار پرنده ای را، که در خواب، من بودم. »

بیدار که شد دلشوره ی بخصوصی داشت، نه یک دلشوره ی هراس آور؛ مثل وقتیکه حس می کنی خبر بدی برایت خواهند آورد. و نه یک دلشوره ی شیرین؛ مثل وقتیکه منتظر آمدن یک محبوب به خانه ات هستی. نه. دلشوره ای بین این دو. یک جور دلشوره ی گزنده ی بی تفاوت، نفهم، بیشعور، بی رگ. نه مثل دلشوره ی یک محکوم، که تا یک ربع دیگر ماموران با یک روحانی به سلولش می آیند که پای چوبه دارش ببرند. نه. بیشتر مثل دلشوره ی یک خروس، که در عالم حیوانی اش، یک چیزی ته دلش، هی می خواهد خبرش کند که صُبحِ امروز سرش را خواهند برید. و او که پیش مرغ و جوجه هایش مشغول دانه چیدن است همانجور که دانه دانه از زمین دانه می خورد نتواند صدای این ندای گنگ درونی را خوب بشنود و مقصودش را بفهمد. و فقط نگران چیزی باشد که نمی داند چیست و همانجور هم به دانه خوردن ادامه بدهد و هم حس کند میلی به خوردن ندارد. یک همچین چیزی.

در رختخواب نشست. موبایلش را روشن کرد. تلگرامش را چک کرد. بین همه ی چتهایی که می توانست باز کند یکی را باز کرد؛ ویدئویی بود که در آن دو زن عریانِ بلوندِ جوان، در یک فیلم پورن، با عشوه و خنده با قاب دوربین حرف می زدند و با هم ور می رفتند، و اداهایشان آنقدر تحریک برانگیز بود که فکر میکردی در ادامه ی فیلم، عوامل تولیدِ فیلم، سر وقت آن دو زن خواهند رفت. بی آنکه تلگرامش را ببندد بلند شد. رختخوابش را جمع کرد. طرح گلهای لحافش تصویر دسته گلهای کوچک ریز قرمز رنگی بود که یک وجب به یک وجب، منظم، روی تمام سطح پارچه ی سفید ملحفه چاپ کرده بودند. همانجور که رختخواب را تا می زد آواز ملایمی را می خواند که پریشب فایلش را دانلود کرده بود. از تمام متن ترانه فقط ترجیع بندش به یادش مانده بود و هی آن را تکرار می کرد؛ « فرفره های بی باد، فرفره های بی باد... »

صدایش در خاموشیِ ساعت ششِ صُبحِ اطاقش می پیچید. همه چیز آنقدر خاموش بود که فکر می کردی صدا به اشیا برخورد میکند، و آنها را می لرزاند، در حالیکه اینطور نبود. روی طاقچه در تاریکی، یک گلدان خالی بلور شکسته، یک کوزه ی سُفالی ترک خورده، چند شیشه عطر و ادوکلن، چندین پوکه ی خالیِ فشنگِ تفنگ شکاری، یک بلال زردِ خشک، استخوان سفید و بزرگِ آرواره ی یک اسب، یک داس، و یک تابلوی گوبلن شده ی کهنه بود، با تصویر زنی که دکولته ی صورتی بر تن داشت، کنار یک میز نشسته بود که روی آن گلدانی پُر از گلهای اُرکیده ی صورتی بود، و چشمهایش را به حالت عیش و مستی بسته بود، و طراح کوشیده بود حالت چهره اش را جوری ترسیم کند که انگار در حال بوییدنِ گلها و لذت بردن از عطر تازه ی آنهاست. همه چیزِ گوبلن صورتی بود، و معلوم نبود که از اول هم بنا بوده که همه چیز صورتی باشد، یا اینکه کسیکه کار گوبلن را تمام کرده به دنیای مُرده ی آن رنگ صورتی پاشیده است. همانجور که رختخواب را که جمع می کرد، دلشوره داشت و آواز می خواند، گاهی هم چشمش به اشیای اطاقش می افتاد که آنها را دانه دانه از این طرف و آن طرف، از کف رودخانه ها، از راههای های جنگلی، از خانه های مخروبه ی تاریخی، و از زباله دان ها پیدا کرده و به زندگی برگردانیده بود.

از اطاق بیرون رفت. روی ایوان با اولین نفس، آنچنان هوای لطیف و لذیذی را به ریه اش فرو کشید که بلافاصله با خودش سوال و جواب کرد: » امروز چندمه؟ یکم اردیبهشت. » برخوردِ مُلایم اکسیژنِ معطر و خنک را با نایژه های بیمارش با وضوحی دلپذیر حس می کرد. روی سنگِ روشویی، اَخ و تُف کرد؛ خلط خون آلودش روی سفیدیِ سرامیک، رنگ قرمزِ تندی داشت. خلط خونی روی سنگِ سفید و تمیزِ روشویی لیز می خورد و به سمت سوراخ آن می رفت. شیرِ آب را باز کرد. توی دلشوره اش خروس را برده بودند پای حوض، مُرغ و جوجه ها را به لانه کرده بودند، و کسیکه قرار بود حیوان را ذبح کند داشت گزلیکش را تیز می کرد. آب سرد از لوله ی گردِ شیر توی دستش ریخت.صدای بغوبغوی یاکریمی می آمد. آب سرد را که به صورتش می پاشید چشمهایش را بست و وقتی باز کرد نگاهش از پنجره ی رختکن به دیوار خانه ی همسایه افتاد که شاخه های نارنج، مثل دستهای زنی اغواگر که مردی را بغل کرده باشد، روی لبه های دیوار آویخته بود.

خروس، سفید بود. مثل ملحفه ای که در وایتکس شسته باشند، یکدست سفید، با تاجِ سُرخی که زیر آفتاب می درخشید. مرد، چاقو به دست آمد، نشست لبِ حوض. خروس هنوز چیزی نمی دانست و فقط دلشوره ای مُبهم داشت، و صدای آن ندای بیچاره ای که از درونش داشت حنجره ی خودش را جِر می داد که از فاجعه باخبرش کند در گوش خروس تبدیل به کلامی نمیشد که بتوان پیغامی از آن گرفت. صدایش در سامعه ی حیوانیِ خروس بیشتر به قوقولی قوقوی یک خروس دیگر شبیه بود، که طنینش از خانه های دوردست بیاید.

کبریت را کشید. کتری را پُر کرد و روی اجاق گذاشت. سوپ مُرغِ آماده ای برداشت، لبه های پاکتش را با قیچی، صاف و دقیق برید، پودرِ سوپ مرغ را توی قابلمه خالی کرد، دستور طبخ را از روی پاکت خواند و چهار لیوان آب سرد به آن اضافه کرد، هَم زد، و روی اجاقی دیگر، کنار کتری گذاشت. ایستاده بود و غذا را هَم می زد. به این فکر می کرد که مبادا چکه ای از سوپ به سطح اجاق بپاشد، که تازه نظافتش کرده. خودش را با تخفیف شماتت می کرد که دیشب ظرفهای شام را نشُسته؛ خسته بود و زود خوابیده بود. حتی تلگرامش را چک نکرده بود. یادش آمد که مسواک هم نزده. زبانش را روی دندانهای پیشین کشید و جِرمِ غذا را روی مینای دندان لمس کرد. نیمی از کلّه ی قاشق توی مایع سوپ فرو رفته بود و وقتی سوپ را هم می زد میشد صدای برخورد نوکش را با کف قابلمه شنید. به موهای دستش نگاه می کرد و نگران بود مبادا تار مویی از دستش توی قابلمه بریزد. فکر کرد که آبلیمو، سوپش را خوشطعم تر می کند. قاشق را روی سینک گذاشت. یادش آمد که صُبحِ دیروز یک سوسک مُرده را روی سینک پیدا کرده که طاقباز رو به سقف خوابیده بود و پاهایش را توی سینه و کفلش جمع کرد بود. رفت روی ایوان و درب یخچال را باز کرد و قوطی بزرگ آبلیمو را برداشت؛ آبلیمو را توی قوطی بزرگ آب معدنی ریخته بودند. آبلیمو توی سرما و روشنایی لامپِ یخچال، کنار بطری دوغ محلی و نوشابه ی خانواده ایستاده بود. سه تایی کنار هم سر پا بودند، مثل سه برادرِ ناهمگون که در یک شب سرد، زیر روشنایی چراغ یک تیربرق، توی یک محله ی خلوت ایستاده و به هیچ خیره باشند.

دو سه قطره آبلیمو توی سوپ شُره کرد. باز هم آن را هَم زد. تیشرتِ کهنه ای را روی فرش آشپزخانه سُفره کرد. زیتون و نان و نوشابه را آورد. کتری صدایش می کرد، و بُخار داغ را از درزهای دَرَش بیرون می داد. پیچ اجاق را چرخاند و شعله ی زیر کتری را کم کرد. قوری را برداشت و چای کهنه اش را توی زباله دان ریخت. خروس به مردی نگاه می کرد که پایش را روی گلوی او گذاشته بود و بسم الله می گرفت. درب حلبی قوطی را که باز کرد عطر چای تازه به مشامش ریخت. سه قاشق چای خشک توی قوری ریخت، از آب جوش پُرش کرد و روی کتری گذاشت. شعله ی زیر سوپ را خاموش کرد. از آبچکان کاسه ای برداشت؛ به نظرش کاسه ی مناسبی نبود. به اندازه ی کافی گود نبود.کوچک بود. درب کابینت را باز کرد، کاسه ای را که دنبالش می گشت دید؛ زیر همه ی کاسه ها بود. با یک دستش همه ی کاسه ها را بلند کرد و با دست دیگر، کاسه را از اقوامش جدا کرد. دستی توی آن کشید که مطمئن شود خاک ندارد. مطمئن نشد. حس کرد که ذرات ریز ذره بینیِ غبار را با انگشتانش لمس کرده. قابلمه را آورد. نشست. با ملاغه، سوپ را توی کاسه ریخت. کاسه را لبالب پُر کرد. دلشوره داشت. هم گرسنه بود و هم میل به خوردن نداشت. سوپ داغ را توی قاشق فوت می زد. موبایلش روی فرش اطاق خواب افتاده بود. تلگرامش باز بود. توی گروه خانواده شان لینکِ خبرِ مربوط به دایی اش را که روی خبرگزاری ها بود پُست کرده بودند، که حکمش آمده بود و صُبحِ امروز اعدام میشد. تمام سوپ را خورد. تهِ قابلمه لایه ی غلیظِ نازکی از سوپ مانده بود؛ مثل غذایی که روی مینای دندان بمانَد. سُفره را جمع کرد. ظرفها را توی سینک رها کرد. خرده نانها را توی مُشمایی گذاشت که بنا بود برای یاکریمها باشد. به این فکر کرد که خیلی وقت است این نانها را خُرد نکرده. دلشوره داشت. مرد، لبه ی تیزِ گزلیک را روی پرهای سفیدِ گلوی خروس لغزاند، خون سُرخ و غلیظ روی گزلیک و دستِ مرد و لبه ی سیمانیِ حوض شُره کرد. سَر، توی حوضِ خشک و خالی افتاد، دایی، پایش را از روی گلوی حیوان برداشت، پیکرِ خروس جَستی زد و بلند شد و شروع کرد به دویدن دور حیاط. توی یک دایره می دوید، از زیر پله رد میشد، از جلوی نرده های ایوان می گذشت، و از کنار توریِ باغچه ی اُرکیده عبور می کرد. دورِ حیاطِ فراخِ خانه ی دایی را می چرخید و نمی افتاد، جَستان و خیزان می دوید، مثل سواری بی سر، می تاخت و خانه را خونپاشی می کرد. یک جوجه از سوراخِ لانه تمام صحنه را تماشا می کرد.

چای دم کشیده بود. یک لیوان چای برای خودش ریخت و به سمت اطاق خواب رفت.

وحید شعبانی
یکم اردیبهشت 1396
ساعت 09:02 صبح

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
درخت و رود
جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 08:15 | بازدید : 428 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

درخت و رود

 

درخت با آن شاخه ی بلندش که شبیه یک دست دراز بود تبر را از روی زمین برداشت و شروع به ضربه زدن کرد.
رود با آنکه می دانست مرگ، درخت را خوشبخت می کند، به دلهره افتاد. صدای تُرد برخورد تبر با پیکر درخت، آب را لرزاند. طنین صدا در ضمیر بیشه پیچید. پرنده ها از روی شاخه های درخت پر زدند.
رود پرسید: " چه کار میکنی درخت؟ "
"  فرار می کنم رفیق. "
" اما اینطوری که می میری. "
" می میرم، ولی با تو می آیم. "
رود با درماندگی گفت:
" می میری. "
" می میرم، ولی به باغ می روم. " این را گفت و آخرین ضربه را زد.

بیشه در خواب بود. برگها می ریختند. باد می وزید. درخت با چشمهای نیمه باز از ریشه و باقیمانده ی کُنده اش جدا شد و توی آب افتاد. رود دستهایش را باز کرد و درخت را در آغوش گرفت. درخت، بی صدا توی آب خوابیده بود. رود همانطور که می گریست آخرین فصل قصّه اش را در گوش درخت زمزمه کرد:
" حالا که با منی، تا جاری ام تو هم با من و در من جریان داری. وقتی می رسم یعنی تو هم رسیده ای. "
رود یاد حرف درخت افتاد: " من همیشه همین جا بوده ام. هرگز قدم از قدم برنداشته ام. من همیشه مانده ام، که همیشه باشم. "
رود جواب داده بود: " من همیشه می روم، با اینحال می بینی که همیشه هستم. سفر مرا نمی برد. این منم که سفر را می برم. "
باد، برگها را برد. و آب، درخت را.

 

پاییز 87
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه بگذار سیگارم را بکشم
سه‌شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 05:14 | بازدید : 429 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

بگذار سیگارم را بکشم

 

سرباز بازداشتگاه پشت در می آید و صدایم می زند. پاسخ می دهم و پشت در می ایستم تا از حفره ی کوچک روی در ببینمش.
-    کنت می کشی؟
بی واسطه مرا به یک سیگار مهمان کرده است.
دیروز بازداشتم کردند. پرونده دار بودم، حالا سابقه دار هم خواهم شد. وانگهی، هر کس پرونده ای دارد و سابقه ای.
دیروز دماغ نگهبان سازمان را ترکاندم. هفت سال بود که مثل بچه ای خوب، می رفتم و می آمدم. اما اینها یک جایشان می خارد. آنقدر به بهانه های ریز و درشت پاچه ام را گرفتند که عاقبت دم لای تله دادم. آن دماغ درست میشود. اما پرونده ی من هرگز پاک نخواهد شد. می دانم که قضاوتشان به منی سگ هم نمی ارزد. آنچه ثبت خواهند کرد صرفا حمله، ضرب و شتم و ترکاندن دماغ کارمند وظیفه شناس دولت است. و همین هم ملاک رایشان خواهد بود. اینکه چه شد که اینطوری شد برایشان حرف مفت است. با اینها نباید صادق بود. شاید بهتر بود روی صورتم جوراب می کشیدم و جایی کمین می کردم و از پشت، در تاریکی شب، در کوچه ای خلوت با چماق به جانش می افتادم. تک تک دندانهایش را توی دهانش خرد می کردم. جای سالم روی صورتش نمی گذاشتم. آنوقت چه کسی ممکن بود ذره ای حتی شک کند که کار کارگردان شلخته ی تئاتر شهرستان بوده است؟ واقعا و ابدا هیچکس. اما من که با برنامه ی قبلی با کله توی دماغش نرفتم. همه چیز در کمتر از لحظه ای رخ داد.
آخرین باری که شاید چنین خبطی کرده باشم وقتی بود که پسربچه بودم و بال زنبورها را می کندم. از زنبورها می ترسیدم و بیزار بودم. یک روز بهاری که سر به هوا شیرینی می خوردم یکهو زبانم آتش گرفت. هر چه در دهانم بود به بیرون تف کردم. روی کاشی حیاط خانه ی مادربزرگ، لای تفاله ی اخ کرده ی شیرینی، یک زنبور لهیده بود. وقتی سرم به هوا بود روی شیرینی نشسته بود و من بی هوا زنبور و شیرینی را توی دهانم کرده بود. زبانم را گزیده بود. عید بود و من که نمی توانستم کلامی حرف بزنم تماشا میکردم که چطور بچه های دیگر با دایی بازی می کنند.
دایی، نمایشی به راه می انداخت که بازیگرانش ما بودیم. ترگل و کاوه توی نمایش میشدند زن و شوهر، و من که زبانم ورم کرده بود و لال شده بودم فقط حسرت می خوردم و حسادت می کردم. دایی نقش درخت را به من داده بود که باید دستهایم را مثل شاخه هایش به هوا می بردم. آخ که چقدر دلم میخواست دایی نقش کاوه را به من میداد. هیچ نمی گفتم! میتوانستم بی آنکه چیزی بگویم عشقم را به ترگل نشان بدهم! اما دایی نقش را به کاوه داده بود و من از کاوه بدم می آمد!
این شد که تا چند روز زنبور شکار می کردم و بالش را می چیدم و در شیشه ی خالی مربا زندانی می کردم. وقتی زخم زبانم خوب شد زخم دلم هم خوب شد. زنبورها را بخشیدم.


♣♣♣


بد شد. داشتم زندگیم را می کردم. گرفتار شدم. به خاطر یک نخ کنت چه مصیبتی به بار آمد. از پله های اداره ی تئاتر پایین آمدم و سیگاری آتش زدم. گفت: «نمی فهمی نباید اینجا سیگار بکشی؟» لحنش بد بود. اگر محترمانه گفته بود می خندیدم و با شوخی سیگار را زیر پایم له می کردم. گفتم:«مودب باش!» گفت:«با آدم بیشعور باید همینجوری حرف زد!» یک قدم به سمتش رفتم و گفتم:« به من میگی بیشعور؟!»  یک قدم به سمتم آمد و گفت:« اگه شعور داشتی توی محیط بسته سیگار نمی کشیدی!» شاخ به شاخ بودیم. بچه که بودم توی محله مان دیده بودم چه جوری کله می زنند. لحظه ای بعد نگهبان سازمان کف کاشیها، پای گیت افتاده بود و خون از دماغش فواره می زد. همه جمع شدند. نگهبانهای دیگر هم رسیدند و مرا به سرباز کچل کلاش به دست تحویل دادند.
سرباز را می شناختم. مدام در اطاقک پاسگاه می دیدمش که پست می داد. هر بار سلامی می کردیم و با شوخی می پرسیدم:«پُره؟» و او با خنده ی ساده ی یک نوجوان دهاتی می گفت: «آره.» آنوقت جلوی پاسگاه، وسط خیابان دستهایم را صلیب می کردم که:«پس بزن خلاصم کن! درست بزن وسط قلبم!» و او می خندید. از این شوخی لذت می بردم. دلم میخواست جایی در یک نمایش یا فیلمنامه آنرا بگنجانم. این صحنه را که آدم بیگناهی که پیراهن سفیدی بر تن دارد دستهایش را در مقابل سرباز ساده ای صلیب کند و بگوید:« د بزن! بزن خلاصم کن!» و سرباز ماشه را بکشد و سینه سرخ دیگر نخواند! اما سرباز پاسگاه شلیک نمی کرد. فقط می خندید. آخرین بار گفته بود:«توی زندگی چیزهای قشنگ هم هست!» به گمانم پیش خودش فکر کرده بود که به عابر شوخ چیزی بگوید، و این به ذهنش رسیده بود.
دیروز متن نمایشم رد شد. وقتی از پله های اداره ی تئاتر بالا می رفتم دلهره داشتم. البته همیشه در همه ی اداره ها یک همچو حالی دارم. منشی مسئول تئاتر شهرستان پوشه ی متن نمایشم را روی میز گذاشت که بردارم.
-    پذیرفته نشد.
پوشه را برنداشتم. چیزی نگفتم. فقط از اطاق خارج شدم و از پله ها پایین آمدم و آخرین کنتم را آتش زدم. این سومین بار متوالی بود که متنی می نوشتم و مجوز نمی گرفت. هر دو بار قبل درباره دلیل پذیرفته نشدنش با آنها بگومگو کرده بودم. بار قبل مسئول تئاتر شهرستان در نهایت گفته بود:«یکی دیگه بنویس ایشالا پذیرفته میشه. فقط یه چیزی بنویس که شرمندت نشیم! شما که همه چیزت سه تا سه تاست! بذار اینم سه تایی بشه دیگه!»
پریشب که در آن روستای دور، در حاشیه ی شالیزار، از خانه ی دوست دیالیزی ام بیرون آمدم در پریشانی ذهنم به تنها کنت به جا مانده در پاکت فکر می کردم. کنار خیابان سوت و کور روستا ایستادم. ماشینی نمی آمد. میخواستم روشنش کنم. اما نکردم. از اینکه سیگارم را آتش بزنم و آنوقت یک ماشین برسد و ناچار باشم نیمه سوخته رهایش کنم بیزارم. دلم میخواهد آنرا تا ته بکشم. این شد که در پاکت ماند. شب در خانه ی بی زن، چیزی خواندم. داستان کوتاه «حادثه ی پیچ خیابان» آلبرت مالتز. پای اینترنت، صفحه ی فیسبوک دکتر سیدمهدی موسوی هنوز فعال نبود. بالای صفحه نوشته بود هنوز خبری از دکتر و فاطمه اختصاری نشده است. کامنتی نوشتم. به اینکه الآن در این ساعت شب، دکتر در کدام سلول تکیده است فکر کردم. در این تشویشها دوباره به یاد دوست دیالیزی ام افتادم که قند شدیدش هر دو کلیه اش را از کار انداخته بود و در پنجسال گذشته، یک روز در میان خونش را از عوض می کردند. چشمهایش کور شده و ریه اش آب آورده و پایش می لنگید. و ظاهرش بیش از هر چه به مرده ای در حال پوسیدن شباهت داشت. صفحه ی سایتی را باز کردم که در آن مقاله ای درباره ی این بیمار دیالیزی نوشته و عکسهایی از او و دو فرزند خردسالش گذاشته بودم. چک کردم تا شاید کسی که بخواهد به بیمار نیازمند کمک کند کامنتی گذاشته باشد، اما هیچی نبود. تنها سیگارم را برداشتم و روی لبم گذاشتم و کبریتی آتش زدم. خانه فضای دلگیری داشت. جای زنم خالی بود. از خانه قهر کرده. زن سوم من. یادم آمد که دوست ندارد در خانه سیگار بکشم. کبریت را فوت کردم و سیگار را توی پاکت برگرداندم.

♣♣♣


از سوراخ هواکش خاموش بازداشتگاه زنبوری به دورن می آید. روی دیوار روبرویم می نشیند. سرباز بازداشتگاه سیگار را خاموش به دستم داده. صدایش می زنم و آتش می خواهم. کام اول را که میگیرم صدای ماشینی از توی حیاط پاسگاه می آید. با کام دوم از راهروی بازداشتگاه صدای گفتگو می آید. گوش می دهم. قفل در می چرخد. افسری وارد میشود.
-    پاشو راه بیفت.
نمی خواهم سیگارم را نیمه کاره رها کنم. اما در افسر چیز تلخی هست که نمیخواهم ازش تقاضایی بکنم. اگر در صورتش لبخندی بود با شوخی ازش میخواستم بگذارد سیگارم را تا آخر بکشم. کام سوم را میگیرم و تمام. بگذار این هم سه تایی باشد! وسوسه ی نانجیبی دارم که سیگار را روی تن زنبور روی دیوار خاموش کنم. اما نمی کنم. افسر سرباز را شماتت می کند.
-    تو به اش سیگار دادی؟
-    بله قربان.
-    گوه خوردی!
در محوطه ی پاسگاه سربازی کلاش به دست پست می دهد. دلم میخواهد دستانم را برایش صلیب کنم و مثل بازیگری پر از اغراق فریاد بزنم:«بزن! بزن خلاصم کن!»
نمی توانم دستانم را صلیب کنم. اولین باری است که دستبندم می زنند.


وحید شعبانی
7 اردیبهشت 1392
ساعت 19:05

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ناجه
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 03:20 | بازدید : 283 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

ناجه

 


چیزی به قلبم حمله کرده است. حس شور سوزناکی از به خاطر آوردن عشقی بی فرجام، تصور سفری بی
بازگشت، و تماشای تصویر خانه ای ویران شده.
آنجا. در گم آبادهای دور شمال، پشت خاطرات تمشک خوری و آلوچه دزدی، از باغهایی که نمی دانم کجا، زیر سایه ی درخت گردویی که کاشته بود در اولین بهار تاهلش، در گورستان گل پرور روستای لیموچاه، به خواب ابدی فرو رفته، پیرمرد کمگویی که او را آجان صدا می زدیم.یادم می آید از روی ایوان خانه اش، چراغهای ریسه کرده ی عروسی پیدا بود، از فاصله ی دور خانه های بی حصار روستا، شبی که دختر عمویم را به پسردایی اش عقد کردند.من، عشق را باخته، پشت پرچین خانه، گریه هایم را کرده بودم، روی حوض سنگی اش رو شسته بودم، و
بر کاهگل دیوار ایوانش تکیده بودم. شب بود، تاریک.آمد، همان پدربزرگ مدفون در میان بنفشه ها. اسب را دهنه زد و مرا با خود برد، تا آنطرفتر از شالیزار؛" امشب سواری یادت میدم، عوضش تو هم صدامو ضبط کن. "بیست سال همه ابا کرده بودند، طفره رفته بودند از اینکه به مهمانی که هر بهار از شهر می آمد اسب بسپارند، و ناجه اش مانند عقده ی در بر گرفتن زنی که می خواهی و به تو نمی دهند، بر دلم بایگانی شده بود.از دورترها می آمد آوای پایکوبی مهمانهای عروسی. و زیر پای من صدای سُم اسبی فرتوت.سواری که تمام شد، آجان خواندن را سر گرفت؛
"
هوا ايمشو چی تاريكه، می ديل چون رشته باريكه، بوشو آی شو بوشو آی شو، تی جه ترسه می ريكه ... "
من ضبط کردم و او هر چه بلد بود خواند.زمین خورده از زندگی، نارو خورده از عشق، و سرخورده از خود، در تاریک ترین شب شالیزاری محزون، سوار بر صدای اصیل پدربزرگی نجیب، یالهای زخمی غرورم را رها می کردم در بادهای وحشی جوانی. خشمگین، مانند اسبی که دخترعمویش را به الاغی جفت کرده باشند.آنوقت مانند سرباز مفلوکی که از میدان نبرد بگریزد، تاختم، رو به آینده، رو به شهر، حرفه، پول، و اقتدار.سه بهار گذشت از شب آواز و اسب و عروسی و گریه. برای خودم دیگر کسی بودم، که مرگ پیامک داد؛
"
آجان مرد ".
وقتی رسیدم که گورش را تا گلو سیمان کرده بودند. و حنجره ی مدفونش ترانه ی کافور را می خواند برای ریشه های درخت گردو.من  "من " را به عرش می رساندم و اوج می گرفتم. مادیان طویله ی عمو برای شوهرش کُره قاطر می
زایید. گردوهای نارس بر سنگ مزار آجان می افتاد، و خانه ی کاهگلی، خاموش بود.تا. این دو حرفی پیامبرگونه. تا.تا روزی که اسب اقتدارم رَم کرد. شیهه کشید. سَرسُم زد، و من باز هم زمین خوردم. و همه چیز را باختم.ورشکسته، مانند جنازه ی نیمه جانی به کما رفته، جسدم را به روستا کشاندم.نه پرچینی برای گریه، نه حوضی برای تطهیر، و نه ایوانی برای آرمیدن.رفتم، به خانه ای که آنجا نبود. به زیر نرده هایی که آنجا نبود. به دیدن پدربزرگی که آنجا نبود.نه در طویله، اسبی، و نه آنسوتر، جشنی، و نه داماد و نه عروسی.وُرّاث، زمین را تُخس کرده، مرز کشیده، دیوار گرفته، خانه را کوبیده، درختها را بریده، آلوچه را عقیم و تمشک را مقطوع النسل نموده، پرتقال را تبعید کرده و بادرنگ را به دار کشیده، و تاک را به زندان انداخته، و گذشته را ویران کرده، آینده را ساخته بودند.من، با " منِ " به لجن کشیده شده ام مانند معتادی که برای فقط یک وعده خودسازی، نام و ناموسش را هم می فروشد، در پی لحظه ای تسکین، رفتم تا آنطرفتر از شالیزار؛ شاید طنین صدای محزونی را به گوش بگیرم در ضرب تاخت سُمِ اسبی پیر.سوت و کور بود جهان شالیزار.نوارها، نوارها، ضبط صوت، ضبط صوت...گشتم. تمام آن جهان سوت و کور را گشتم. هیچ نبود. همه را گم کرده بودم.خانه اش را رها کرده بودم تا ویران شود، نوارهایش را رها کرده بودم تا صدایی از او باقی نماند، و او را رها کرده بودم تا بمیرد، آجان، که مرا رها نکرده بود که ماتم بگیرم در سوگ جفتگیری مادیان و الاغ.



وحید شعبانی
28 آبان 1394

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مُعلّم ِ مُرده
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 01:11 | بازدید : 441 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

زود باشد که راهِ شرق در پیش بگیرم و بر سر گورش حاضر شوم. از شما چه پنهان، اندوهِدیگر ندیدنِ او مرا از درون می سوزاند. آه، که گمان میکردم حُجره ی چوبیِ کهنه اش در پُشت بازار رودسر، همیشه سر جای خودش باقی خواهد ماند، و خودش هم همیشه با آن کت و کلاهِ قدیمی آنجا خواهد بود، با فنجانی چای و رویی گشاده و سینه ای پُر از حرفهای باران و دریا.

آدمهای شریفی که میشناختم؛ آن وجودهای اصیلی که سرشار از خوبی بودند، و من چقدر خوب بودم، که از آنها سرشار بودم؛ آن درختهای نجیب بر خاک افتادند... و من هر بار که با دوستان به غرب یا شرق می روم ناگهان از کنار حُجره ای یا باغی یا خانه ای میگذرم و دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم : نگاه کنید، آنجا را ببینید! آنجا بود که من یک روز آن معلم نازنین، آن پهلوان باشکوه، آن هنرمند محزون را ملاقات کردم، که حالا دیگر نیست... اما سکوت میکنم. که دیگران طعم تلخ رازآلود آن دیدارها را نچشیده اند و از گفته هایم هیچ درک نخواهند کرد. اما حال برای شما میگویم و در حُزن دیگر ندیدنِ آن دهقان گمنام، چشمی تر میکنم.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه باغِ بی برگی، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 20:22 | بازدید : 196 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 3 )

 

باغِ بی برگی

 

از لای نیمه باز در نگاه می کنم؛ دارد زمینش را شخم می زند. کیفم را به شاخه ی خرمالو می آویزم و دوشادوشش بیل می زنم. هی، جوری که انگار با احترام دهاتی اش نازپروردگی شهری ام را به رخ بکشد، هی، گاهی به میان می خواهد بیل را به بهانه ی تاول از دستم بگیرد. نمی دهم. کف نرم گالوشم را به ته دسته ی صاف بیل می فشارم و تیغه ی گرد بیل به خاک نرم و مرطوب فرو می رود. یک ساعتی کمکلام کار می کنیم. خاک باغ را برگردانده ایم.

شاخه های آلوچه دزدیده دزدیده با نسیم از پشت دیوار سرک می کشند. بهار می آید، آلوچه، که الان شکوفه بار است، میوه خواهد داد، روی دیوار خزه خواهد بست، بر لبه هایش حتی بنفشه خواهد رویید. دست از کار می کشد، می گوید: " همه چی میره و برمیگرده... " فکرش را می خوانم. تا مکث می کند می گویم: " فقط عمر آدمه که برنمیگرده... " آخ کیف می کند که در این صبح بهاری زمستان، وقت شخم زدن یک باغ بی محصول، یکهو یکنفر پیدا شده و از بی یاری و بی یاوری درش آورده و حرفش را ناگفته می فهمد؛

-        همه چی میره و برمیگرده.

-        فقط عمر آدمه که برنمیگرده.

کمرش به زحمت خم می شود. می لرزد. نوک انگشتش را مثل نوحی که بر نجات کنعان بکوشد، به سوی دسته کلید دراز می کند که رنگهای نقره ای اش روی علفهای باغ، زیر آفتاب پیش از ظهر اسفند می درخشند. چقدر از بار آخر که اینجا بودم پیرتر شده. دیده بودمش دور از جاده، در حاشیه ی مرزهای شالیزار، علف می برید. از ماشین که پیاده شدم، آن دورترها سایه اش را دیدم که در سایه روشن های غروب، لابلای علفهایی که می رقصیدند در باد، می لغزید. کمرش راست بود و با هر سیلیِ داس، دسته ای علف را شهید می کرد. قبراق بود، و پیری جز همین ریش و موی سپید هنوز پیشکشی برایش نیاورده بود.

روی ایوان خانه می نشینیم. چای می خوریم.دروازه ی خانه را باز گذاشته رو به جاده، رو به شالیزار، رو به چشم انداز خانه ی تازه ساز پسرش. بار قبل، بهار سی سالگی ام بود که یک شب در بوران، در باد، مانند پرنده ای باران زده به این خانه رسیدم. در اطاق بزرگش، کنار هیمه سوز برایم جا پهن کردند. یک نخ هُمای نحیف و نازک بود لای دو انگشت تناورش. کمی نشست؛ حرف که می زد قلنجم می شکست. صدایش توی دود سیگاری که از حلقش بیرون می داد منتشر می شد. صدایی دو رگه، که رگه های نازکش مثل لمس انگشتهای مادربزرگ بود که شبها قبل خواب، موهایم را شانه می کرد، و رگه ی زمختش مانند حس زبری استخوانهای دست بابا، وقتی با آب و صابون و لیف، تنم را می شُست. و این دو وقتی در هم می آمیخت و از دریچه ی سامعه ی جوانم می گذشت و در حلقه های گوشم می لغزید، تمام کوفتگی های سفر ناگزیرم را از جانم به در می کرد و مرا به خوابی می برد که گویی، دروازه اش به ملایمتی گره خورده با ابدیت و نیکبختی، باز می شد. مسافر بودم و از زور خستگی نفهمیدم کی روی بالشی که بوی  پَرهای پرندگان مُرده می داد خوابم برد. صبح بیدار شدم، با خوبترین احساسهای جهان؛ رشته رشته لخته لخته ابر، مثل پنبه های ریش ریش در بساط لحافدوزی؛ آسمان، کمی یکدست، مثل ملحفه ی آویخته بر نرده های ایوان، گاهی صاف؛ کلاغها نقطه نقطه هفت هفت، پراکنده در صفحه ی سفید و نیلی یک بوم نقاشی؛ صبح، به شدت لطیف، ملایم، مثل خواب دهقانی خسته، بر بالش حریر یک رویا، در نوازش هُرم گرمای هیمه سوز، مثل لغزیدن خون در دهلیز قلب یک کودک، روان، سلیس، سیال، در حظ و کیف دویدن بر خاک نرم یک مرتع، به دنبال کره اسب ها. ده سال پیش هم روی همین قالی کهنه بر ایوان نشسته بودم. روبرویم از لای باز دروازه ی خانه چشم اندازی سراسر سبز بود از شالیزارهای تازه نشا کرده ی برنج. سبز، سبز پررنگ، یکدست، تا چشم کار می کرد. و بعد، ردیف درختان دوردست، که در مِه محو می شدند. نسیم اردیبهشت می وزید، و انسان احساس خوشبختی لطمه ناپذیری می کرد. پیش از ظهر همان روز بود که دعواها از سر گرفته شد. پسر تخس همسایه آمد روی دیوار و شورت و شلوارش را تا زانو پایین کشید و چیزش را به ما و زنهای خانه تعارف می کرد. پیرمرد دسته بیلش را جدا کرده بود و به سمت دیوار یورش برده بود که حرامزاده را پایین بیاورد، که ناکس جستی زد و به حیاط خانه شان گریخت. از وقتی دختر همسایه با پسر این خانه خاطرخواهی پیدا کرده بود و بی عقد و صیغه، برایش شکم دار شده بود، دو طایفه به جان هم افتاده بودند. از آن خانه و این خانه، صدای شیون و فحش و فلاکت می آمد. بدنم سرد بود. پیرمرد را آوردم روی ایوان، نشاندم کنار خودم. گوشم به جیغهای ناله و نفرین زنها بود و یک چشمم به دیوار همسایه که مبادا تخم زنای دیگری بالا بیاید و بی ناموسی کند، و یک چشمم از لای دروازه، به چشم انداز شورانگیز شالیزار. آرزو میکردم آتش این دعواها زودتر بخوابد و گالوش به پا کنم و از میانه ی مسیر باریک توی مزارع برنج، تا آن دورها بروم؛ آنجا که شالیزار به انتها می رسید و ردیف درختان تبریزی آغاز می شد و راهی را رو به یک روستای ناشناس در مقابلت وا می کرد.

حالا دیگر از ایوان خانه به شالیزار و مه چشم اندازی نیست. پسرش دختر همسایه را گرفته، بچه آورده، خانه ی تازه سازش را درست روبروی این خانه ی کاهگلی، آنطرف جاده بنا کرده، و سگ شکاری بدترکیبش، با آن دو چشم تیله ای براق، با آن صدای نحس نخراشیده مدام زوزه می کشد. پیرمرد خوش نیست. می گوید " نباید اون خونه رو می ساختند، اونهمه پول دور می ریختند. این خونه که بود. چراغ این خونه خاموش میشه. "

مرگش را می گوید؛ " چراغ این خانه خاموش خواهد شد. " و جوری این عبارت را با عجز ادا می کند که گوییا زمستان تمام ناشده خواهد مرد. و این خانه متروک خواهد ماند. و دیگر چای و آب جوش در قوری و سماور آن آشپزخانه ی دنج قل قل نخواهد کرد. و خروس بر پله های نردبام نخواهد خواند در سپیده دمان بهارهایی که می آیند.

 

وحید شعبانی
22 اسفند 1395
ساعت 06:08 صبح


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه اگر مالیخولیا موسیقی بود، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 20:05 | بازدید : 96 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )


 

 

 

اگر مالیخولیا موسیقی بود

 

مسافر در شانه ی خاکی جاده ی چالوس، حوالی مرزن آباد ایستاده بود که ماشین گیرش بیاید. دو هفته، تمام وقت، صبح و شب در شهر بازی، لباس الاغ پوشیده بود و دلقک بازی در آورده بود. بچه ها را خندانده بود و ملت را سرگرم کرده بود و دخترهایی که از زیر پاشنه ی کفششان تریلی رد میشد باهاش سلفی گرفته بودند. حتی هماهنگ با ترانه هایی که نوایشان از بلندگوی شهربازی به گوش می رسید رقصیده بود، که مهمانها ازش فیلم گرفته بودند و به سالی تاک فرستاده بودند. مجری سالی تاک، روی تصاویر رقص الاغ در شهر بازی چالوس گفته بود: " وقتی مردم نتونن توی لباس خودشون برقصن ناچار میشن توی لباس الاغ برقصن. " این بود که رییس شهر بازی هم به اش پرخاش کرده بود که" آخرش چراغ ما رو خاموش می کنی! "

راننده ی پراید سفیدی که برایش نگه داشت درباره ی همه چیز حرف می زد. مسافرش تا شهسوار کم حرف مانده بود. با آره و نه جواب می داد. ترجیح میداد سکوتی عارفانه اختیار کند و از پنجره ی ماشین به ظلمت شب و چراغهای خانه های قریه های دور از جاده نگاه کند و درباره ی  زندگی و سرنوشت صاحبان و ساکنان آن خانه ها خیال ببافد و خلسه ای اندوهناک را تجربه کند. مثلا اینکه چه پیرمردهایی روی ایوان آن خانه های قدیمی در کدام سپیده دمان بهاری نماز می خوانند و صبحانه می خورند و عصرها که نسیم دریا با بوی کوهستان در هم می آمیزد روی چه بالش هایی قیلوله می کنند؛ چه زنهایی در چه لحافهایی در چه هماغوشی هایی برهنه می شوند و با پاهای از هم باز شده، خود را به چه مردهایی تسلیم می کنند و مردهایشان در لحظه ی ارضا، از سر لذت چه ناله هایی سر می دهند و نطفه ی چه بچه هایی را می بندند و زیر آب گرم چه حمامهایی دوش می گیرند و خود را با چه حوله هایی خشک می کنند و بچه هایشان در چه روزهایی به دنیا می آیند و در کدام کوچه ها بازی می کنند و در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان می روند و در کدام نوروزها عیدی می گیرند و می خندند و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها می نشینند و هندوانه می خورند و می خوابند و کِی پشت لبهایشان سبز میشود و زیر تیر چراغ برق کدام روستاهای چالوس پاتوق می کنند و در کدام بهار عاشق میشوند و در کدام زمستان می گریند و مرگ چه عزیزانی را به عزا می نشینند و کدام غصه اولین تار مویشان را سفید می کند و به چه شوخی هایی می خندند و بعد، وقت بستن چشمهایشان به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورند و بعد، چه بارانهایی سنگهای گورشان را می شویند و چه دوستانی دلتنگِ یک چای خوردن با آنها خواهند شد در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در تنکابن.

راننده صحبت را با ماشینش آغاز کرده بود؛ اینکه پراید چه ماشین مزخرفی ست و دوزار هم نمی ارزد و امنیّت ندارد و اگر به بُز بزند چپ می کند و سالی دو هزار و پانصد نفر را به کشتن می دهد و از این حرفها. مسافر از مرسدس بنزی حرف زد که توی پارکینگ شهر بازی دیده بود و راننده بلافاصله با هیجان و خنده پرسیده بود: " پس ماشین باز هستی؟ " و اصلا منتظر جواب نمانده بود و پی حرف را گرفته بود و کلی درباره ی بنز و بی ام دبلیو حرف زده بود و بعد، عبارت فاصله ی طبقاتی بینشان پاسکاری شده بود و هر دو بر سر این موضوع که توی این مملکت جز با دزدی نمیشود به جایی رسید به توافق رسیده بودند و مسافر هم گفته بود که پولدارها آدمهای کثیفی هستند و راننده ضمن تایید کلیت مطلب، چند پولدار تمیز را نام برده بود که نام یک فوتبالیست هم در بینشان بود و مسافر تا خواسته بود این اشاره را زیر سوال ببرد موضوع به سمت فوتبال رفته بود و با این مباحثات خود را به رامسر رساندند.

سه شب بعد، توی خانه اش خوابیده بود. یاد راننده ی پرایدی افتاد که او را در چالوس سوار و در رامسر پیاده کرد. یاد گفتگوهایشان افتاد؛ حرف زدن از فوتبالیستهای محبوب، قبلش اختلاف طبقاتی، و قبلش ماشینهای لوکس. وقتی به مرسدس بنزی که در پارکینگ شهربازی چالوس دیده بود فکر کرد، تصویر زنی که صاحب مرسدس بود هم به ذهنش رسید. تنها بود و خودش را به رختخواب می مالید و دلش برای کمر باریک و باسن برجسته و خشتک چسبان و پستانهای سیلیکونی زن مالش می رفت. رانهایش سست شد و دلش بشدت زن را خواست. طاقت نیاورد و خودش را با کفدستی ساکت کرد و خوابید. اما نیم ساعت نشد که از خواب پرید. توی اطاق خاموشش توی رختخوابش نشسته بود و نمی دانست دلش چه می خواهد. از موبایلش یک موسیقی پخش کرد که در چالوس ضبط کرده بود؛ پیانویی بی نهایت ملایم، جوری که انگار انگشتهای یک روح سرگردان روی کلاویه ها لغزیده و نُتهای آنرا نواخته اند. گویی صدا ابتدا به کوهستانی مه آلود رفته و از آنجا با نسیم دریا به پایین روانه شده و روی صفحه ای از پنبه و ابریشم ضبط شده و حالا از حلقوم یک فاخته به حلقه های گوش انسان سفر می کند. ناگهان دلش برای چیزی پر زد؛ آن دو هفته ای که در شهربازی چالوس بود ناهارش را در جاده در یک رستوران کوچک بین راهی می خورد؛ هر روز وقت ناهار، لباس الاغ را از تن به در می آورد، از شهر بازی خارج می شد، در شانه ی خاکی جاده می ایستاد و منتظر ماشین می ماند. رستوران از شهر بازی دور نبود، و همیشه پنج تا ده دقیقه بعد از اینکه لباس الاغ را روی تخت اطاقش در شهربازی رها می کرد پشت میز رستوران در حال سفارش دادن غذا بود. وقتی در مقابل رستوران از ماشین پیاده میشد اول از همه چشمش به کوچه ی کوچکی می افتاد که به ساحل دریا باز می شد. دیوارهای ویلاهایی آرام و بیصدا، شاخه های پرتقال و آلوچه، شکوفه های سفید بهاری، خزه های سبز تندی که بر بلوکهای دیوار خزیده بودند، دو نوار دراز سبزه که دو طرفِ کفِ کوچه سبز مانده بود، سنگریزه هایی که توی کوچه زیر آفتاب فروردین می درخشیدند، و موجهای آبی و سفیدی که از دریا تا دو سه متری کوچه لیز می خوردند، و بعد، چشم اندازی از افق در پهنه ی دریا، از قاب یک کوچه ی کوچک ساحلی. از همانجا که از ماشین پیاده میشد می توانست از دریچه ی کوچه دریا را تماشا کند، و اگر بخواهد تا ساحل قدم بزند، و دور از غُلغُله ی شهربازی و لباس الاغ وسینه های سیلیکونی و مرسدس بنزها، نَفَس دریا را به سینه بکشد، یا کمی بنشیند، یا باز هم قدم بزند، یا بایستد و به بیکرانگی آن آبی بی انتها چشم بدوزد. اما هر بار راه را بر این وسوسه می بست. به این فکر می کرد که دوهوائه میشود. با بی هویتی، دلقک بازی، و خالتورمَنشیِ کارش در شهربازی اُخت شده، و هر چند این تالاپ و تولوپی که قلبش برای این چشم انداز سحرانگیز ساحلی به راه انداخته احساس شیدایی شیرینی دارد اما به هر حال باید تا نیم ساعت دیگر سر کارش حاضر باشد و باز هم لباس الاغ را بر تن کند و توی شهر بازی قِر بدهد. ترجیح می داد دعوت کوچه را رد کند، به این ایراد که چیز خوبی که موقتا باشد همان بهتر که اصلا نباشد؛ " من چیزهایی که تمام میشوند را دوست ندارم. " همانطور که به سمت رستوران می رفت زیر چشمی کوچه را، و قابی که از تصویر دریا در انتهای کوچه نمایان بود را دید می زد، تا آخرین لکه های آبی دریا از نظرگاهش ناپدید میشد. وقتی توی مستراح رستوران می نشست و به طرحهای کج و معوج کاشی ها نگاه می کرد بوی دریا با بوهای ادرار و مدفوع مسافران و مشتریان رستوران بین راهی قاطی می شد و به مشامش می خورد. ساحل، پشت دیوار نازک مستراح تمام میشد، و نوری که از هواکش به کاشی های مستراح می تابید آفتاب ملایم دریا بود. در خطوط طرح کاشی ها میشد تصاویر زیادی را تجسم کرد؛ روی کاشی پشت شیر آب، انگار یک مغول شمشیرش را بر گردن کسی فرود می آورد، روی کاشی چسبیده به کاسه ی توالت، یک افعی سرش را به نشانه ی خطر پهن کرده بود، و روی کاشی روبرویی، روی دیوار، زیر قلاب شلنگ، پشت آفتابه، انگار مردی دستهایش را به دعا به سمت آسمان بالا می برد. صدای امواج با صدای زارت زارت مستراحیان در هم می آمیخت، و به نرمانرم نوای پیانو ملحق میشد که صندوقدار رستوران، برای مهمانهای گرسنه اش پخش می کرد.

چند بار همانطور که توی رختخواب نشسته و بعد دراز کشیده بود قطعه ی پیانو را به تکرار شنید و به این چیزها فکر کرد. بعد، یادش آمد که آن شب آخر که از شهر بازی اخراجش کردند هم شام را در همان رستوران خورده و وقتی از رستوران درآمده درست همانجا در مقابل همان کوچه ایستاده و منتظر ماشین مانده، تا اینکه آن پراید سفید ترمز زده و سوارش کرده بود. شب، جز چراغهای رستوران که فقط تا دو متری خودش را روشن می کرد، همه جا در ظلمت فرو رفته بود. از کوهستان هیچ نشانه ای نبود چز چراغهای هتلی که بر قله ساخته بودند. نور لامپهای خانه های ویلاییِ کوچه ای که به ساحل باز می شد از نرده های تراس دورتر نمی رفت. و قاب انتهای کوچه که روزها موجهای دریا در چارچوبش می لغزیدند چیزی جز سیاهی مطلق نشان نمی داد. فقط نوای روحگزای پیانو از اسپیکر رستوران، پخش میشد توی صدای ماشینهایی که با فاصله در جاده می گازیدند، و آوای موجهایی که توی تاریکی گم بودند.

 

وحید شعبانی
03:23
چهارشنبه 16 فرودین 95

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه آسم، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 08:27 | بازدید : 63 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

آسم

 

عازم رحیم آبادم. دیر وقت به رودسر رسیده ام. ایستگاه ماشین های خط، خالی ست. در خرابه های ترمینال، پیرمردی مفلوک، بر جعبه های مقوایی، در کنار آتشی کوچکتکیده، خفته. یک چشم به این کارتن خواب زال دارم که معلوم نیست نطفه اش بسته شده در کدام شب نامبارک، در کدام رختخواب ناپاک، در کدام هماغوشی نجاست بار، که حالا سفر کرده از جنین و طفولیت و جواتی و میانسالی، به این سالخوردگی نکبت آمیز فرود آمده است. و یک چشم به جاده، که شاید ماشینی از راه برسد و مرا به رحیم آباد، به ملاقات اسماعیل ببرد.

در ماشین بوی عرق سگی از دهان مسافر بغلی توی دماغم می زند، که با صدای زمخت جوانش به راننده خط می دهد. شغالی به گمار می خزد. راننده تند و بد می گازد، و صدای ضبطش را بالا می برد؛ " منم امشب واسه تو نامه نوشتم، اما اشکام همه رو نامه چکیده... "

به صدای خواننده ی مونث مرده گوش می دهم و در ته دلم از زخم یک جدایی، یک عشق می سوزم، که نمی دانم مربوط به کدامیک از آشنایی هایم بوده است. نقطه چین طلاییِ ردیف چراغهای راه کوهپایه، از پنجره ی ماشین می درخشد، و می دانم که دارم به خانه ی اسماعیل نزدیک می شوم.

در میدان کوچک رحیم آباد پیاده می شوم. شهر کوچک، با مغازه های کوچک، با کوچه های باریک، و مناظری رو به کوههای بلند، که در این تاریکی شب زمستان، در دل ظلمت آسمان کور شده اند. نیم ساعتی منتظر آمدن اسماعیل می مانم. می نشینم بر سکویی، در کنج خاموش میدان، و چشم می دوزم به هر چیز پیدا و گم در سیاهی قیر شب؛ قلیانسرای دودآلود، جوانهایی که توو می روند و بیرون آیند، با روایحی از طعم توتونهای میوه ای که از درز درها و پنجره ی رو به خیابانش می تراود؛ دکان ساندویچی که شیشه های سکوریتش را با زر ورق تا کمرگاه پوشانده اند و روی تابلوی کوچکش، یک طراح ناشی، طرحی از همبرگری بزرگ اندخته است؛ اجاق گاز رومیزی، در پیاده رو، چسبیده به دیوار سمساری کهنه؛ چه مادری در چه خانه ای برای چه شوهر و چه بچه هایی چه غذاهایی را پخت بر شعله های پوسیده ی آن...؟ و حالا چه پدر تیره بختی، این تکه آهن زنگار گرفته را برای آشپزخانه ی چه خانواده ی دلمرده ای معامله خواهد کرد...؟ همه بدبخت اند. ولی بدبختی روی پیشانی بعضی ها حک شده است...

آدم تا وقتی جوان است باید بمیرد. دیگر وقتی پیر شدی، همه ی زجرهایت را کشیدی، دیگر مردن چه فایده دارد؟

گوش اسماعیل به این حرفها بدهکار نیست، خانه اش را در کوهپایه ساخته و حرفه اش را در مرکز شهر اختیار کرده و مدام بین جاده ها و هوای پاک کوهستان و اکسیژن اکسید شده ی شهر در رفت و آمد است. برای روزنامه های محلی، خبرنگاری، تومنی نویسی، می کند. و از لحظه ای که تو را می بیند یک بند از خبرها و نشریه ها و سیاست حرف می زند؛ از میدان کوچک شهرستان تا مسیر جنگلی خانه اش. و جواب من را هم نمی دهد که می گویم چرا از زباله هایی که به رودخانه هایتان می ریزند، از فاضلاب سمی فلان کارخانه گزارشی تهیه نمی کنی؟

هیچ نوری نیست جز چراغ گوشی اسماعیل، که پیش پایمان را روشن می کند، و او می کوشد تمام آن جهان ظلمت زده را با آن روشن کند و ویلاهای شرکت نفت را نشانم بدهد، که برای کارمندان مرفه اش ساخته اند. از دهها پیچ و هزاران درخت می گذریم تا به خانه ی نوساز  اسماعیل برسیم. او از نقص نمای گچ ناکشیده ی بیرونی می نالد، و من هنوز به کارتن خواب پیر ایستگاه رحیم آباد در شب سرد رودسر فکر می کنم.

در خانه ی اسماعیل کباب دل و جگر خورده ایم، از چهار -  پنج پله ی کاشی شده صعود کرده ایم، و توی اطاق بالایی خوابیده ایم.

نه دیشب که صدای نخراشیده ی عوعوی سگی، و نه صبح، حالا که خروس همسایه با فاصله های نه چندان دور می خواند، جرات نکرده ام دری را باز کنم که از این اطاق، چشم اندازی دارد به کوهپایه ها و و مزارع آب گرفته ی برنج و خانه های محو شده در مه دوردست.

چه فایده دارد که بازش کنم، که دقیقه ای تماشا کنم زیبایی و شکوهی را که ساعتی دیگر از آن محروم خواهم بود، و خاطره اش به مرور رسوب خواهد کرد در ته لیوان مات کارهای روزها و هفته ها و ماههایی که پیش روست. چه فایده دارد اینکه مثلا در سمیناری با تاجران شهر، ناگهان در پشت سر رییس اتحادیه، از پنجره ی فلان واحد در طبقه های فوقانی فلان برج، رویت کنی دسته ی مرغان مهاجر را، و به یاد یک صبح زمستانی در ییلاق بیفتی، که خاطره اش در میان انبوه خاطره های مربوط به تجارت و سفرهای کاری و برگه های چک پول، مدفون شده...

ابوالفضل هنوز خواب است. دیشب که رسیدیم روی دفتر مشق خوابش برده بود و حالا هم که می رویم هنوز خواب است. بچه ها چه خوب می خوابند؛ بی خیال. به سن و سال او که بودم نمی دانستم صبحی در سی و چند سالگی، در خانه ای تازه ساز در میان کوهستانهای املش بیدار می شوم، از سوزش تنگی نفس، از حساسیت دردآور ریه ای رنجور.

خلط خون آلودم را در سنگ روشویی خالی می کنم و آب زلال شیر را باز می کنم که خلط و خون تراویده از نایژه های مریضم را از سنگ سرامیک بشوید و در سفری از لوله های فاضلاب خانه ی اسماعیل تا رودخانه های دور شرق گیلان ببرد و شاید در چمخاله  یا چابکسر به دریا برساند.

کاشی های سفید توالت، سطح سنگ روشویی، دیوارهای مستراح خانه ی اسماعیل از تمیزی برق می زنند، زیر نور ملایم صبح رانکوه، که از سوراخ پنجره ی هواکش می تابد، از لابلای قوطی های پلاستیکی سفید کننده ها و جِرم گیرها و ضدعفونی کننده ها.آدم جِرم همه چیز را می گیرد، و همه چیز را تمیز و ضد عفونی شده می خواهد. آدم در خانه اش همه چیز را سفید می کند؛ لباسهایش را، ملحفه هایش را، موهایش را.

آدم هر کجا که باشد، مدام می خورد، حرف می زند، و بچه و زباله تولید می کند. در عمارتی در کوچه ای مهندسی شده با معیارهای مدرن شهرسازی در منطقه ی سه ی رشت، یا در خانه ای که ساخته باشد در زمین زراعی تغییر کاربری داده شده، با پرداخت جریمه ای به اداره ی مربوطه.

در همین فکرها هستم که صدای هُندای اسماعیل بلند می شود؛ باید به شهر برگردم؛ دو ساعت دیگر باید در رشت، در جلسه ی روسای اصناف حاضر باشم. مرا تا سرِ جاده می رساند؛ تا سر خطی تازه از صفحه ای که به نوشتن نمی ارزد؛ زندگی شهری.

 

وحید شعبانی
بهمن 95


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مصاحبه ی منتشر نشده
سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 07:34 | بازدید : 425 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

بیوگرافی مختصری از خودتان بگویید.

گویا 35 ساله ای هستم که احساس 70 سالگی میکند. خانواده ام اهل روستایی در حوالی لشت نشایند، به حرفه ها و چیزهایی منتسبم میکنند که خودم درکی از این انتسابات ندارم. از مدرسه و اداره و سربازی و هر جایی که مقیدم کرده باشد گریخته ام، و زیاد از خودم خوشم نمی آید.

 

علایقتان چه چیزهایی هستند؟

در میان همه ی آنچه در این جهان دوست ندارم، فکر میکنم هنوز روستا اغوایم میکند. بوی علف باران خورده، نگاه خیره ی گاو، سایه ای از یک دهقان در دوردست شالیزار، و خواندن خروس در صبحگاه خانه ای گالیپوش... اینها شمه ای از تمام افسونی است که بر من سایه انداخته.

 

از بین علاقمندی هایتان کدام را بیشتر دوست دارید و تمایل به فعالیت در آن زمینه دارید ؟

نوشتن، فیلم ساختن، تدریس کردن، جایزه بردن، پیشرفت کردن... همه ی این چیزها چه معنا دارد؟ چه کسی گفته است که انسان باید همه ی استعدادهایش را شکوفا کند؟ اگر صدایم برای یک دهه از آنتن یک رادیو شنیده شد، اگر داستانم در فلان جشنواره تا فلان مرحله بالا رفت، اگر هنوز گاهی در شهر کاری میکنم، اینها همگی از سر بی میلی شدید، و دهن کجی به همه چیز است. اینکه خانواده ام به شهر آمدند و امکان زندگی بعنوان یک روستازاده را از کودکی های نجیب من گرفتند، برایم نابخشودنی است.

 

چه عنوانهایی را تاکنون کسب کرده اید ؟

جایزه ها و عناوین چیزهایی تهی و پوچند، و انسان بی هویت و بزدل برای پنهان کردن حقارت خود به آن پناه می برد. من هم از حقارت گریبانگیر قرن نانجیب بیست و یکم بری نیستم. اما حرف زدن درباره ی آن و بالیدن به آن عمیقا سرخورده ام میکند.

 

جهان از دیدگاه شما به عنوان یک مستند ساز یا نویسنده چگونه است؟

گمان میکنم در چهار پرسش اول، بطور تلویحی به این پرسش هم پاسخ دادم. من چه چیز را در داستانهایم نوشته ام؟ نگاهی به نوشته های دورریختنی ام بیاندازید. زندگی، اساسا یک تجاوز دائمی همگانی است. مدام همه ی عناصر هستی، در حال هتک حریم هم و ایجاد پدیده های شوم اصطلاحا تازه ای هستند، که ما جریان طییعی زندگی می نامیم. حتی در همین گفتگو اگر کمی پیش برویم، یکی از دو طرف بر دیگری اجحاف خواهد کرد، و اگر دیگری شوریده شود درگیری رخ خواهد داد. در ستم پیشگی ها و نانجیبی های انسان امروزی که حرفی نیست، با آن تولید انبوه زباله و کشتارگاههای مکانیزه ی ذبح و روشهای خلاقانه ی شکنجه و 110 میلیون کشته در جنگهای طویل بی ثمر و 84 میلیون مین عمل نکرده در کویت و کامبوج وعراق و آنگولا و مصر و ایران...، و حیوانات دوست داشتنی با آن طبع نازنین گوشتخواری و جوجه دزدی پرنده شکاری و حمله ی سه شیر به یک غزال وتجاوز منجر به مرگ چندین خروس به یک مرغ و... بله، نمونه های مهربان و منصفی هم از آدمیان و جانوران پیدا می شوند، اما وجود و اثرشان آنقدر کمرنگ است که بودشان با نبودشان تفاوت چندانی ندارد. می گویند انسان در صورت پرهیزگاری و تعادل به خوشبختی می رسد؛ این حرف از اساس پوچ است. زیرا خوشبختی انسان تنها در گرو عمل خود او نیست، چه بسیار رانندگان قانونمندی که در بزرگراهها قربانی بی مبالاتی رانندگان دیگر می شوند، و چه بسیار زنان نجیبی که سرنوشتشان را پای رذالت یک شوهر تباه شده می یابند. کدام تعادل؟ حتی قدیسان و دراویشی که ظاهرا تمام وقت به خودسازی مشغولند با کمترین نسیمی از ریسمان نازک تعادل فرو افتاده اند. تعادل مستدام فقط در ذهن انسان، فقط در حرف، فقط در نوشته ها می تواند باشد. اما در عمل، در واقعیت، وقوعش بیشتر به یک معجزه می ماند.

 

( گفتگوی خبرنگار یک خبرگزاری با من، وحید شعبانی، که به خاطر محتوایش، منتشر نشد. )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران