عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

پاییز کوچصفهان
جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 04:25 | بازدید : 495 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 احساس آزادی و پرواز میکنم. حال خلبان ماهری را دارم که سفینه اش را روی کُرک ابرها رها کرده و به سوی جزیره ی آفتاب پیش می راند.
این من هستم، و ابدا هیچکس جز من نیست.
من که در عصر روزی تعطیل، مسیرم را به سمت فرعی روستایی ناشناس کج کردم،
من که راه مستقیم شالیزار را در پیش گرفتم،
من که شکوفه های رنگی پاییز را روی اندام مرطوب خانه ای روستایی بوییدم،
من که خورشید غروب را همچون سکه ای زرد و بزرگ، روی بام آخرین خانه های روستا تماشا کردم،
من که خم شدم، و زیر درخت انار، میوه ی کال مکشوف را برداشتم،
من که یک ثانیه - نه! کمتر از یک ثانیه - صورت دختر معصوم روستا را در برابرم دیدم...
من بودم و ابدا هیچکس غیر از من نبود.

من از سُکر فلسفه حرف نمی زنم،
نیمساعت عمیق را توصیف میکنم که به عمری می ارزد.

صدایی گنگ با زبانی غریبه با من حرف می زد و من نمی فهمیدم.

من هرگز صاحب فلان ملک،یا مدیر فلان شرکت نبوده ام.
هرگز چیزی که خواستنی به نظر برسد، نداشته ام.
هیچ چیز...
ولی روی برگهای پاییز شهرستان راه رفته ام،
 و در درخشش میوه ها و طنین صداها و شمیم روایح بازار محلی گم شده ام.
آدمها و خانه ها و راهها و چراغها و عطرها یی که مالکان و رئیسان، می خواهند به هر قیمتی بخرند.
اما دلربایی یک چشم انداز خاص، از یک منظره ی شهرستانی را چند و چطور میتوان خرید؟
آسودگی نشستن بر سکوی خلوت خیابان روستا در سه هفته مانده به پاییز را کجا میتوان ربود؟

من آن آدم گمنامی بودم که در اجتماع تصوّری سطحی از او وجود داشت، و آن ترشرویی یا این سبکسری ام که اقتضای محافل اجتماعیست، سبب میشد که هرکس لقب مستعملی برایم برگزیند.
اما من جدا از این سطوح بی اهمیت، نفس روستا را به سینه کشیدم، و خود را در آبهای آرام بی قیدی رها کردم، و همچون قایقی در رودخانه ی ابدیت به پیش رفتم، و هیچ چیز قابل ارزشی را از دست ندادم.
این زندگی من بود. قلبم ناگهان به یقه ام می آویخت و ریه ام اکسیژن روستا را تمنا میکرد، و من مانند سرداری که شمشیرش را بر می دارد و به میدان کارزار می رود، زیراندازی بر میداشتم و بیست دقیقه بعد خود را در کرانه ی رودی محجوب می یافتم، و خود را در رهاشدگی آن طبیعت مهربان رها میکردم.
هرگز از گرسنگی نمردم.
هرگز نداری آزارم نداد.
هرگز کم نیآوردم.
من خون زندگی را در رگهایم ریختم و شهد آزادی را نوشیدم و گزمه ی مرگ هرگز نخواهد توانست آنچه را که من از خزانه ی شب زندگی دزدیدم از من پس بگیرد.

وحید شعبانی
شهریور 1389
کوچصفهان

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
جادوی دریچه ها
جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 03:35 | بازدید : 474 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

 

 دمِ غروبهای کسالتبار سالهای جوانی ام را به خاطر می آورم.

 

ابتدا آنقدر بی حس بودم که سر نمی چرخاندم.سپس از آنجا که اقتضای حرفه مرا به خیابان می کشاند،حس میکردم کسالت از بینی و شقیقه هایم بیرون خواهد زد.

 

آرام و کند به سمت نشانی محل کارم قدم می زدم.ناگهان جهان تغییر می یافت.جهانم عوض میشد.

 

پرواز هر کلاغ را بر درختان پادگان محله،می پریدم.ارتعاش هر حنجره را در اصوات پیرامون می لرزیدم.وقلبم موزون و منظم طپش می یافت.و ناگهان چیزی در من مشتعل میشد.

 

چه کراماتی داشتم!ناگهان حس میکردم کسی - بهتر از من - در من سر بر آورده است.ناگهان جایم را - در اتوبوس - به کسی می دادم.ناگهان درب تاکسی مسافری را می بستم.و ناگهان در مقابل یک یاکریم متوقف میشدم.

 

کسی در من ظهور میکرد که از خودم بهتر بود.یا بهتر بگویم:« حس میکردم بهتر از خودم هستم ».

 

چه دریچه هایی رو به قلبم باز میشد.و ناگهان حس میکردم که در جهان به جز دوست نمی شناسم.

 

چه کراماتی داشتم!

 

و آنچه درباره ی این کرامات شخصی،کوچک و موهوم مرا خوشبین میکرد،نه منحصر به فرد بودن آنها،بلکه همه گیر بودنشان بود.این باور و این احساس که هر کسی در خود،این « بهتر از خود » را دارد.حتی آن جوانک نا آزموده ی 23 ساله ی آژانس که با حرمتی انسانی به هر تلفن پاسخ میداد.

 

و تنها کاری که میکردم - و باید میکردم - این بود که هر دریچه را گرامی بدارم و ارجمند بشمارم و به آن رو کنم،در آن قدم بگذارم و از آن بگذرم.

 

و آن دریچه چه می توانست باشد؟جز اینکه آنچه هست را نپذیرم و به آنچه می آید مومن باشم.

 

و آنچه « بود » سرنوشتی بود محتوم،و آنچه « می آمد » - یا اینکه میخواستم بیاید - تقدیری بود شورانگیز،و رستگاری ای روشنی بخش.و من،تاب خورده در ادبیات،پای سینما نشسته،و فلسفه را حس کرده،چراغهای روشن تهران،و تابلوهای نئونش را مرور میکردم،و با آن تلفیق مبهم زبانها و کلمات،خود را به آینده ای می سپردم که اقبالی دوگانه در انتظارش بود:

 

یا مثل فرهاد - که همان لحظه صدایش را در تاکسی می شنیدم - تقدیری اساطیری می یافتم،یا نظیر آن راننده ی معمولی،در خیابانهای تهران کِنت می کشیدم و می پوسیدم.

 

آینده ای دوگانه!و این راز آن دریچه ها بود!

 

مومن بودن به جادوی دریچه ها مرا رستگار میکرد و از طلسم تهدیدات آینده ی دوگانه می رهانید،و از پشت فرمان یک پراید،در مقابل تلالو شیشه ی استودیویی می نشانید که ترانه ی « سقف » را در آن ضبط میکردند!

 

جادوی دریچه ها مرا می رهانید و رستگار میکرد.زیرا با آن شور تعالیبخش که محصول ظهور هر دریچه بود،هر لحظه را همچون « اسطوره ای رهایی یافته » سر میکردم.و فارغ از حق بیمه و مزایای محافظات بازنشستگی،و بیمهای یک زندگی گریزپا،به هر چه می توانست رخ دهد تن میدادم و آنرا قطعی و دائمی نمی شمردم.

 

می دانستم که تلفنچی 23 ساله ی آژانس همیشه پشت آن میز « بی هویت » نخواهد نشست و تا ابد به آن تماسهای ناشناس پاسخ نخواهد داد.می دانستم که همه چیز مقطعی و موقتی است و من آنقدر زنده خواهم ماند تا روزهای کشدار و مضطرب محله ی پادگان را به فراموشی بسپارم،تا از قید ساعات کار شبانه ی آژانس کرایه ی اتومبیل رها شوم،تا شکستهای ابلهانه ی زندگانی کودکانه ی این جهانی را حقیر بشمارم،و فتح الفتوحهای بی کرامت نامطمئن آینده های نادیده را نادیده بگیرم،و مانند یک انسان بدوی،تنها و تنها از تنفس یک هوای بی توقع خرسند باشم، و مسحور.

 

وحید شعبانی
نوروز 1391
تهران - خیابان نظام آباد

 

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
رزومه ی وحید شعبانی
شنبه 28 آذر 1394 ساعت 05:33 | بازدید : 647 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

کارنامه ی فعالیتهای هنری و رسانه ای وحید شعبانی


 
فیلمسازی

تهیه و تولید بیست فیلم گزارش مستند با موضوع خانواده، پخش شده از برنامه ی تلویزیونی زنده باد زندگی (شبکه دوم سیما) از پاییز 92 به عنوان کارگردان، تصویر بردار و تدوینگر



تئاتر

بازی در نقش شمر ابن ذی الجوشن در نمایش عاشورایی نجات حسین
بازی در نمایشهای طنز در جُنگهای شادمانه
حضور در تمام دوره ی تمرینی تئاتر ترس و نکبت رایش سوم به کارگردانی وحید تقی زاده در سال 93
حضور در تمام دوره ی تمرینی تئاتر تاسیان مردگان بی سر به کارگردانی کیوان خسرو مرادی در سال 93


دوبله

مردی گویی در دوبله ی فیلم سینمایی «توماس کرین عاشق میشود» با بازی پیرس برازنان و مدیریت دوبلاژ حمیدرضا لاله زاری


نویسندگی

خبرنگار روزنامه نود در سال 1384
نویسنده شبکه رادیویی ورزش از سال 1384 تا سال 1386
برنامه های صبح و ورزش- یک عصر خوب با ورزش- پنجره ای رو به شب- تا سپیده
نویسندگی متفرقه در نشریات ، سایتها و خبرگزاری ها
خبرنگار و مقاله نویس سایت خبری خزرآنلاین از پاییز 1392


پژوهش و تالیف

تحقیق در مورد ورزش سنتی، اصیل و بومی محلی کشتی گیله مردی از سال 1388 و تالیف کتابی در این زمینه (آماده ی انتشار)


گزارشگری

شرکت و قبولی در دوره ی چهارماهه ی آموزش گزارشگری و مصاحبه ی باشگاه رادیویی و تلویزیونی جوان گیلان سال 1381
گزارشگر برنامه ها ورزشی تلویزیونی شبکه باران سال 1387و سالهای 1390 و 1391
گزارشگر مسابقات فوتبال گیلان برنامه ی تولیدی گزارش ورزشی شبکه باران سالهای 87 و 88
( تولید 5 مستند گزارشی پهلوان صفر- پهلوان حیدر گیلوایی- پهلوان رحمتی- پهلوان مرتضوی- فوتبال محلات رشت برای برنامه ی ورزشی تلویزیونی با ورزش شبکه ی باران سال 90 و 91)
گزارشگر برنامه تلویزیونی دوربین خبرساز شبکه خبر- سالهای 87 و 88
گزارشگر تولید رادیو گیلان از سال 1386
برنامه های مجله علمی- مجله ورزشی- صدای سبز- گل نرگس- ورزش در شهرستانها-شب کشتی- گیلانه
گزارشگر فوتبال لیگ برتر رادیو گیلان از سال 1386
گزارشگر برنامه رادیویی شبانه رادیو گیلان از سال 1392
گزارشگر برنامه رادیویی پلاک 8 رادیوگیلان زمستان 1392
گزارشگر برنامه رادیویی کافه رادیو - رادیو جوان سال 1392
گزارشگر برنامه ی رادیویی ترانه ی باران رادیو فرهنگ سال 92


گویندگی

گوینده برنامه های زنده و تولیدی رادیو گیلان از سال 1387
برنامه های صبح نشاط تکاپو- روی خط باشید- مجله ورزشی- ساعت جوانی
مجری بخش ورزشی برنامه های صبح به خیر گیلان و گیلانه در سالهای 87 و 88
مجری – کارشناس بخش سینمایی و نقد فیلم برنامه رادیویی شبانه پاییز 94
مجری همایشها و جشنها در نقاط مختلف گیلان


برنامه سازی
تهیه 55 عنوان میان برنامه کشتی سرا در قالب برنامه گیلانه
تهیه 56 عنوان میان برنامه خاطرات فوتبال گیلان در قالب برنامه گیلانه
تهیه 28 عنوان میان برنامه ورزشی به گویش گیلکی در قالب برنامه گیلانه
تهیه 10 عنوان میان برنامه ویژه ی جام جهانی 2010 در قالب برنامه گیلانه
تهیه 45 عنوان میان برنامه ویژه ماه مبارک رمضان در قالب برنامه گیلانه
تهیه 25 میان برنامه ویژه نجات غریق در قالب برنامه صدای ساحل
تهیه 22 میان برنامه ویژه ورزشهای رزمی در قالب برنامه گیلانه
تهیه 13 میان برنامه ویژه شهدا،جانبازان و رزمندگان ورزشکار گیلان در قالب برنامه گیلانه


تهیه کنندگی

تهیه 17 قسمت برنامه ی رادیویی شب کشتی در رادیو گیلان سال 1391
تهیه مستند رادیویی ملوان- برنامه ی تحسین شده ی رادیو گیلان در سال 1389
تهیه مستند رادیویی سپیدرود- برنامه ممتاز سال 1390 رادیو گیلان
تهیه مستد رادیویی جوانمرد- بازنگری یکی از خاطرات ماندگار کشتی گیله مردی
تهیه مستند رادیویی کشتی گیله مردی- مروری بر تاریخچه  کشتی گیله مردی
تهیه مستند رادیویی سوغات آستانه- تحلیلی بر وضعیت کشت و عرضه بادام آستانه
تهیه مستند رادیویی کهن پهلوانان- مروری بر زندگی بزرگترین پهلوانان کشتی گیله مردی
تهیه مستند رادیویی ستاره ی بندر- مروری بر زندگی و مرگ سیروس قایقران
تهیه مستند رادیویی ستاره ی خوشنام - مروری بر زندگی رسول حقدوست
تهیه مستند رادیویی عطااله- مروری بر زندگی هرمز رجبی، پهلوان فقید کشتی گیله مردی
تهیه مستند رادیویی فوتبال در ICU- ویژه تحلیلی بر فرهنگ فوتبال گیلان
تهیه مستند رادیویی شمیم نوحه دان، مروری بر زندگی یک پیرغلام
تهیه کننده مجموعه 20 قسمتی رادیویی ماموریت نجات- به سفارش سازمان پسماند شهرداری رشت و شرکت سروش گیلان
تهیه 106 قسمت برنامه رادیویی ویژه استاندارد- زمستان 1391


تدریس

مدرس درس پژوهشی ذهن و خلاقیت در دبیرستان تیزهوشان استعدادهای درخشان در زمستان 93 و بهار 94
مدرس کارگاه رادیویی شرکت سروش گیلان سال 90 و 91
مدرس کلاس آموزش گزارشگری شرکت سروش گیلان سال 91
مدرس کلاس مجری گری شرکت سروش گیلان تابستان 94
مدرس کلاس مجری گری شرکت سروش گیلان پاییز 94
مدرس کارگاه مقدماتی گویندگی و مهارتهای کلامی موسسه ماندگار فیلم تابستان 94
مدرس کارگاه پیشرفته ی گویندگی و مهارتهای کلامی موسسه ماندگار فیلم تابستان 94


آشنایی ابتدایی با زبان انگلیسی
اخذ گواهینامه ی مربیگری فوتبال درجه D آسیا زیر نظر اردشیر پورنعمت سال 1389
مهارت در کار برنامه سازی رادیویی با نرم افزار ادوب اودیشن
مهارت در تدوینگری تلویزیونی با نرم افزار ادیوس
مهارت در تدوینگری تلویزیونی با نرم افزار پریمیر
مهارت در کار با نرم افزار ادوب فتوشاپ


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه پاروکستین
دوشنبه 02 آذر 1394 ساعت 10:54 | بازدید : 740 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

پاروکستین


دیالوگ اولی که از من شنیدی چه بود؟ نمی دانم. نمایشنامه های امروزی هملت نیستند که در خاطر بمانند. تو هم که ابدا یادت نیست. تو خیلی چیزهای گنده تر هم یادت نیست. مثلا اینکه آن شبی که برای اولین بار به خانه ام آمدی، از مخصمه ی یک تجاوز می گریختی و جا و مکان نداشتی. آنوقت دست به دامن من شدی، که در تئاتر به تورت خورده بودم.


توی تئاتر مرا دیده بودی. احتمالا لحظه ی اول که با آن کت و شلوار انگلیسی و کلاه شاپو و عصا و آن گریم و آن تفاخری که در قامت بلندم موج می زد از پشت دکور ظاهر شدم تو هم یکی از چندین دختر تنهای سطحی بودی که دلت مرا خواست. زنها چرا اینطوری اند؟ شیفته ی این مزخرفات.


چند شب بعد هم که آبمیوه خوردیم و تو ظرف یکی دو ساعت برایم از پرنسس دیانا تبدیل به کوزت شدی، و به ژان والژان فرصت ندادی یک شب هم که شده با رویای باکینگهام بخوابد.


نالیدی که بیخانمانی و از فراش دانشگاه تا راننده ی خط رشت - اسالم سوارت شده اند.


و جوگیر در حد جواد خیابانی، تو را به خانه بردم و جایت را جدا انداختم و صبح، سنگک و پنیر و کره مربا جلویت گذاشتم و  تو در در تشکر از پناهی که از من گرفته بودی توی بغلم پریدی و از سگ، وفادارتر می نمودی.


ماجرا چه بود؟ از زور بی مکانی کارمند خوشگل فاحشه خانه ی خیابان تختی شده بودی و آنجا کامران که مشتری ثابت بود تو را به دویست هزار تومن خرید و به خانه ی دو خوابه اش در پیچ سعدی برد و یک خوابه را به پدر معتاد و دختر بی مادرش داد و یک خوابه را برای خودش و تو برداشت که برای موادفروش زنمرده ی بدبختی مثل او، کمتر از حوریان بهشتی نبودی.


آنطور که تعریف می کردی دستگیرم شد که اوایل تو هم بدت نمی آمد  جای خرج خورد و خوراک و هزینه ها و اجاره خانه پیشش بخوابی. بعدها که دیگر با بطری دلستر زیر لحاف می آمد تو هم دردت گرفت و پشیمان شدی. از طرفی پایت به تئاتر هم وا شده بود و چشمت دنبال بابک و مسعود و سهراب و باقی بچه خوشگلهای صحنه بود. یعنی نمیشد یکی را تور بزنی؟ بعله که میشد.


تا اینکه مرا دیدی.


بعد هم که از صاحبخانه ی قاچاقچی ات می ترسیدی که چاقوکش است و فلان و فلان. من هم رگ لشت نشایی ام را باد کردم و داس یادگار آقاجانم را دم دست گذاشتم و دور برداشتم که فلان فلان شده سراغت بیاید فلان فلانش میکنم. بعدش برداشتمت و به ییلاق بردم. اولسه بلنگاه را که دیگر عمرا دیده بودی. رفیق چوپانم به گمانش که زن گرفته ام پذیراییمان کرد. هر چند نیشش را زد؛


"
این به دردت نمی خوره. "


داغان بودم. تازه کم کم داشت رو میشد که خودم چه مصیبتی دارم. ناراحتی اعصابم شدت گرفته بود. بی پول بودم و در تئاتر خری حسابم نمی کردند. من هم هی توی فیسبوک به زمین و زمان فحش می دادم.


حالا که دارم به این عکس نگاه می کنم که تو در ییلاق از من انداختی، می بینم پشت همه ی غمهایی که در زبان بدن و حالت چهره و چشمهایم موج می زد، پشت همه ی اینها رنگهای کوهستان چه لایه لایه از سبز تند به سمت بنفش و مایل به آبی می رفت. و تصویر آسمان ابری، در آبهای مزرعه ی نشا کرده ی کوه نشینان چه بریده بریده بود.


اما تو مجالم نمی دادی شاعرانگی کنم. تند و تند و بوس و بغل می دادی و ناز و نوازش می خواستی. سه هفته شد تا هر دو راضی شویم که هملحاف شدن هم خوب است. حالا اگر من ننویسم هم دیگر همه می دانند که بعدش به کجا کشید. یکبار؟ دو بار؟ نه. شاید پنجاه بار. آن هم توی سه ماه. لامصب! شیرین بودی.


اوایل که من مثل بهروز که در همسفر به گوگوش دست نمی زند گذاشتم تنها بخوابی. بعد هم آن شب در کلبه ی چوبی ییلاق، که صدای فاخته می آمد، و از درز چوبهای کلبه نسیم به پشت لختم می خورد، و تو بیقرار بودی. چقدر نوازشت کردم تا آرام شدی و بعد هم که گفتن ندارد؛ ما جوان و شب، دراز و زندگی، شیرین.


از کوه که پایین آمدیم یکهو دیدم وسط زندگی ام هستی. نفهمیدم کی ازت خواستگاری کردم. خودمانیم ها، نه تو، نه پدر و مادر و داداشت، و نه من، اصلا به روی خودمان نیاوردیم که مثلا تو از زیر نصف مردهای شهرتان رد شده ای.


این همان جمله ی خبری بود که یک روز هم از دهان عمه خانوم در آمد و من بخاطرش تمام شیشه های خانه را شکستم. تازه نیمرو زده نشستم بلمبانم که شنیدم عمه خانوم به مادرم دقیقا همین را گفت؛


"
دختره از زیر نصف مردای آستانه رد شده! "


من هم که دیوانه. خون جلوی چشمم را گرفت و دیگر نفهمیدم اول بطری دوغ محلی را ترکاندم یا شیشه ی آشپزخانه را. دستم پاره شد، و خونش تا همین یک ماه پیش روی دیوارها و اوپن پاشیده بود، که پاکش کردند.


همین حرفها و پچ پچ ها بود و بعد هم بیکاری و بی پولی که وقتی تو از آزیتا که اروپا بود و توی فیسبوک با تو چت می کرد شنیدی که بورسیه می دهند من هم خر شدم که برویم تهران و کار کنیم و راهی به ایتالیا پیدا کنیم. حالا میلان نشد، فلورانس.


راه تهران که دیگر خوش خوشانمان بود. جوری قربان صدقه ام می شدی که مادرم نشده بود. و من یک حسهایی داشتم که مثلا دختری را خدا فرستاده که من با روح شاعرانه ی تطهیر شده از دستهای دیگرخواهم، او را به آغوش امن یک زندگی نجیب برگردانم، و او مانند جرعه ای از شراب طهور، جای تمام سیتالوپرام ها و زیپروبایوکس ها و دپاکین ها و پاروکسیتین های ضد افسردگی، اعصاب به فنا رفته ی مرا افاقه کند و حال من خوب شود و هر دو برویم بهشت. هه.


خب، تهران که جا نداشتیم. رفتیم خانه ی خاله جان و آنها هم چه با خنده راهمان دادند. به جان خودم وقتی دختر خاله در را وا کرد همین که مانند ناتالی پورتمن که به لئون لبخند بزند نیشش را برایم وا کرد یاد جمله ی طلایی پدرم افتادم که:


"
پسر! این رشتی ها خوش استقبالند و بد بدرقه! "


آنجا هم به گند کشیده شد آن شبی که روی نوک پا از هال رد شدی و خودت را به رختخوابم رساندی. من هم پُر رو تر از این حرفها، تا ته اش پایه بودم. همین شد که خاله جان فردا مرا کشید کنار و عذرمان را خواست؛ که ما عقد کرده نیستیم و برکت از خانه اش می رود.


بعد بی خانمان توی خیابانهای زمستان تهران، بی پول و مریض، برایت کباب ترک می خریدم که شاهانه آوارگی کنیم.


باورت نمیشود، من دقیقا می توانم بگویم کجای خیابان آزادی بود آنشب که دوتایی نشستیم و زار زار گریه زدیم. برایم نوبت دکتر گرفته بودی و من با روانپزشک که گفته بود " تو هیچیت نیس " کل کل کرده بودم و تو در پیاده رو قرصهای اعصابم را به رخم می کشیدی و من از مصرفشان ابا می کردم. و آنجا بود که آن دیالوگ شاهکار را ادا کردی، که تمام قصه را عوض می کرد:


"
همه ش بخاطر حال توئه که وضع ما اینه. "


جان؟ حال من؟ یعنی الان من بدهکار هم شدم؟ هنوز هم که دیر نشده. می توانی برگردی شمال.


"
من شمال برگرد نیستم! "


خب، پس یک راهی پیدا می کنیم.


آنجا بود که تیر خلاص را زدی. بنگ. دقیقا توی شقیقه ی ماجرا؛


"
من میخوام تنها باشم تا شکل بگیرم.. خودمو پیدا کنم.. رابطه ی با تو درگیرم کرده.. "


به روش خودت تایپ کردم. توی نقطه چین ها دو تا نقطه میگذاشتی. می بینی؟ من همه جزییات را یادم هست.


پایت به تهران وا شده بود. تو اندورید داشتی و من نداشتم و نمی دانستم در وایبر چه خبر است. آنجا با حنیف و که و که چت می کردی که تهران هستی و از قضا مردی هم باهات نیست و آنها هم گرگ گرسنه، که بیا پیش ما و به خودت بد نگذران و خانه ی مجردی به این بزرگی که اینجا هست، چرا پانسیون بگیری و...؟


اینکه چطور شد که جدا شدیم مال داستانهای رمانتیک و هندی ست. همینقدر بگویم که خانه ی حنیف رفتی و همان ملاقات اول اورال کردی و من معنی اش را تازه فهمیده ام.


آن شب من وسط کوریدور متروی صادقیه یکهو حس کردم سمت چپم فلج شده. اعصابم فرو ریخته بود. ناچار شروع کردم به خوردن قرص.


ده ماه گذشته ست. قرصهایم را سر موقع می خورم. حالم خیلی خوب است. البته شش ماه کابوس وار داشتم. الان خوبم.


این پاروکستین محشر است. هرگز اینقدر متکی به نفس نبوده ام. صحنه ی تئاتر را که می خورم. سر کار سابقم هم برگشته ام و مثل روانی ها پول در می آورم. حالا یک عوارضی هم دارد. به جهنم.


الان فکر می کنم همه راست می گفته اند. از آن چوپان کوه نشین بگیر که گفته بود " این زن به دردت نمی خوره " تا عمه خانوم که گفته بود " تو از زیر نصف مردهای شهرتان رد شده ای " و تا روانپزشک که گفته بود " تو هیچیت نیس " و تا خاله جان که گفته بود " حرام برکت رو می بره " و تا پدرم که گفته بود " شما تا سفارت ایتالیا هم برین خیلیه " و تا سر آخر تو که گفته بودی " این رابطه از اولش هم اشتباه بود " .


وحید شعبانی
2
آذر 1394

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بهارهای فراموشی
سه‌شنبه 26 آبان 1394 ساعت 08:13 | بازدید : 374 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

بوسه هست،

نوازش،

پچ پچ،

گم شدن در باغ،

مست عطر شالیزار،

خفتن بر بستر رود،

پیاده تا انتهای دشت،

یک نفس تا سر کوه،

آلوچه می دزدیم از مرداد باغ مردمان،

من و دخترانی که جای خالی تو را در بهار روستای ذهن من فراموش کرده اند.

بهار 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خودستایی شاعرانه
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:09 | بازدید : 465 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

خودستایی شاعرانه

به شدت خودمحور،

شاعری گمنامم، میان عشق و نفرت، برج و باغ.

پر مفهوم و بی کلام,
سر به زیر و سخت.

معصومانه هرزگی میکنم
در آغوش فاحشه ای نجیب.

در میدان بزرگ شهر
ترجیح می دهم پرپر زدن یاکریمی را
به تمام بازار کتاب.

شاعرم
آنچنانکه می سرایم کاشیهای کتابفروشی را
بی نشر، بی ناشر.

سراسر، تناقضم.

شیدای زندگی
و در حسرت مرگ.

مرا طرد کن،
مانند طرد کردن آرزوی یک آسمان خودسرانه
زیر سقف یک زندگی مشترک.

و مرا بخواه،
مانند خواستن یک مستی
در گیر و دار خون و چرک یک زخم قانونی.

در پایان،
من چیزی هستم
فراتر از قله ی متین یک غرور اصیل،
و چیزی فروتر هستم
از بذر وحشی یک گیاه بی نام
در خاک مزرعه ی بی محصول یک خودستایی شاعرانه.

و.ش
یلدای 92


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به خزان
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:05 | بازدید : 433 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

چراغ و آب و آینه

تمام ساحل انزلی را گز می کنم

چشمها...چشمها...چشمها...
هیچ چشمی که دلم را ببرد پیدا نیست.
ناگهان حس میکنم گمشده ام اینجاست.
به هر سو نگاه میکنم.
شاعر تنهای گمنام، سرگردان در غروب بندر...

عطر زنهای برنزه بر آستانه ی بوتیکها و زرگریها...
عطری که سرم را ببرد اینجا نیست.
حس میکنم تمام این چشمها و عطرها و تن ها و ساپورتهای رنگی و سینه های سیلیکونی، مرا به اندازه ی "جانم" گفتنی از تو، از پشت این صفحه ی رازآلود، به سمت خود نمی کشانند.

نه. باور کن هنوز مثل روز اول بلوغ مرد هستم، برای خواستن شهوتناک یک آغوش.
اما گویا برای اولین بار در تمام زندگی ام میشنوم نغمه ی پرنده ی غریبه ی زیبایی را که جانم را آنگونه مست میکند که بی تردید می دانم؛
هیچ تن بلورینی نیست که همآغوشی اش را بی آنکه از سر شور عشق به آتش افتاده باشم، بخواهم.

حالا اینجا دوباره در خانه به گریه می افتم، بغضی را که از لب دریا با خود آورده ام. حس می کنم به چراغ و آب و آینه پیوسته ام. و حس میکنم تو را هرگز نخواهم دید. زیرا آنچنان آتش به جان - شاعرم امروز که نادیده تو را در آغوش کشیده ام.

چه سنگین با تو گفتم از این دیوانگی تازه در این تنهایی غریب.
بگذار روی دامن مهربانی دورادورت سر بگذارم این گریستن شادی آفرین را...

شهریور 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
محکوم
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:02 | بازدید : 406 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

محکوم

خوشا
به سعادت محکومی که
اتهامش عشق و
جرمش بوسه و
شاکی اش کفتار و
وکیلش سکوت و
قاضی اش قساوت و
حکمش طرد از لجنزار اجتماع و
تبعیدگاهش خویشتن و
دفاعیه اش شعر و
اعتراضش گریستن است...

بامداد پنجشنبه 10 مهر 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چشمهای تو
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:01 | بازدید : 330 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

انقلابی ترین شاعران جهان

در شکنجه گاه

بپیچد اگر عطر تو
مستانه
به رقص و گریه می افتند
شکنجه گران.

به تاریخ اگر برگردم با جلادان نمی جنگم،
فقط می نشینم
به انگبین نگاهت خیره،
می خوانم
آواز عاشقانه ی "نازلی" را.

اما ساواک مرا می کشت
چون چشمهای تو انقلابی ترین شاعران جهانند!

شاه رفت،
ساواک رفت،
اما چشمهای تو خواهد ماند.

نامه ها، شعرهایی که برای تو نوشتم خواهد ماند.

با آنکه ممنوع است
اما هنوز در کافه ی لبانت مست میکنم
هر شب!

و هنوز هم صدایت را
عاشقانه ترین نغمه ی کائنات می دانم.

با آنکه ممنوع است
اما
من
هنوز
دوستت دارم.

19 شهریور 93
12:33 سه شنبه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کاندیدای من
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:57 | بازدید : 436 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

رای من

من به سایه های لغزان پشت پرده ی پنجره ها،
به نورهای لرزان زیر سردری های شب تابستان،
به آواز یک خروس صبحگاهی روستا رای می دهم.

من به چیزی – به کسی – رای می دهم که تا خرخره پر از زندگی باشد.

من به پدرم رای می دهم،
و به رطوبت یک حوله ی حمام بیشتر از اشک یک رییس جمهور ایمان دارم.

رای من باطل نیست.

من نام مرده ها – و مردنی ها – را روی برگه ی انتخابم نمی نویسم.
من مرده ها – و مردنی ها – را نمی شناسم.

من زنده ام،
و به کسی رای می دهم که تا خرخره از زندگی سرشار باشد.

وحید شعبانی
21 تیر 1391


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران