عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

ترانه ی تظاهر، سروده ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 27 آبان 1393 ساعت 02:07 | بازدید : 288 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

تظاهر

 

توی کوچه مون یه شِمره
مردِ منفورِ محلست
خونه شو ساخت تَهِ کوچه
کوچه شد کوچه ی بُن بست

اسمِ کوچه مون حُسینه
یادگارِ یه شهیده
صاحبِ خونه ی تازه
سرِ کوچه رُ بُریده

رگِ آجُرای کوچه
خالی از خونِ قیامه
این طرف چن تا پرنده
اون طرف لشگرِ شامه

شِمرِ شمشیر و شرارت
به دگردیسی رسیده
اونکه میمیره حُسینه!
اونکه می بازه یزیده!

اونکه زالو صفتانه
خونِ آجرا رُ نوشید
شِمرِ ما بود که مُحرّم
پیرَنِ سیا می پوشید

داره دق میکنه تنها
واسه دردِ خونه ها حُر
مونده رو گردنِ کوچه
تیغِ مسمومِ تظاهُر...

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی پوستر، سروده ی وحید شعبانی
یکشنبه 25 آبان 1393 ساعت 23:42 | بازدید : 299 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

پوستر

 

توو دلم قلبِ یه گاوه
توو سرم مغزِ یه اسبه
زندگی توو این طویله
بدجوری به ام می چَسبه!

اسب صدصاحب گاوم
سرخرم یکی دو تا نیست
یه وجب جا واسه مستی
توی این طویله ها نیست

سَرِ من توو آخورم بود
جُفتکو بلد نبودم
شاخمو چرا بُریدن؟
من یه گاوِ بَد نبودم!

توی رویای یه باغم
واسه بیصدا چریدن
یا یه دشتِ بی نگهبان
واسه ی شیهه کشیدن

لذتِ یه چآرنعله
آرزوی کُرّه گی هام
دستِ قصّابا نَدینَم
واسه بی تجرُبگی هام

سُمِ بی نعلمو تا کی
به شقیقه هام بکوبم؟
پاره کُن این پوزه بندو!
آخه من یه اسبِ خوبم!


شُده تابلوی هراسم؛
« مردِ قصّاب و یه ساطور »
هزره و پاک و نجیبه
اسب پالون کج مغرور

شیرمو بدوش و بس کن
نمیخوام سوارِ من شی
بذا گم شَم توو فضای
پوسترِ اَسبای وحشی...

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی احتمال، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 23:31 | بازدید : 222 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

احتمال

 

با دو دستای خودم ریشه ی پاهامو زدم
تازه باورم شده که خودکشی هم بلدم

تنِ من با تنِ یه مُرده عروسی کرده
به یه جسمِ بی قریحه خودفروشی کرده

دستم از هراسِ خلقِ تازه ای می لرزه
ساقه ی خُشک یه گل به دستِ من می ارزه

دلم از اطاعتِ گورکنا پوسیده
لبِ من دستِ شبِ تجاوزو بوسیده

پُرم از جرأتِ نحسِ اشتعالِ خودزنی
این منم؛ « راوی شومِ قصّه ی خودشکنی »

بی صدا به شهوتِ فاجعه تمکین کردم
شب به شب گریه ی بی صدا رُ تمرین کردم

دیگه بین من و اون ترانه ها کاری نیس
توو رگام خونِ نجیبِ شاعرا جاری نیس

هرزگی، لذتِ تسلیمو به من فهمونده
منو از « مثل یه غنچه وا شدن » ترسونده

نکنه حماسه ی رها شدن برگرده
نکنه حُرمتِ نفسِ من به من برگرده

نکنه اطاعتم مریضِ سرپیچی شه
نکنه دوباره خاکسترم آتیشی شه

نکنه صدای من بپیچه توو دالونها
نکنه بلرزن از قیامِ من زندونها

نکنه بخوام... بخوام دوباره عاشق باشم
نکنه که من یه شب از توی گورم پا شم

من از این بعثتِ ناگهان یه کم می ترسم
هم از این هرزگی و هم از خودم می ترسم

من همونم که به یه نگاهِ کج می میره
من همینم که با یه ترانه گُر می گیره

وحید شعبانی
5 شهریور 1392
ساعت 20


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی داس و یاس، سروده ی وحید شعبانی
جمعه 23 آبان 1393 ساعت 10:45 | بازدید : 289 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

داس و یاس

 

یه داسِ دلسیاهو میشناسم
که با خونِ گلا سیراب میشه
رفیقِ دستهای باغبونه
با یاسِ باغچه همخواب میشه

جنایتهای داسو یاس دیده
کمر بستن به قتلِ شاپرک رُ
سرِ صدها گلایُل رُ بُریده
در آورده زبونِ قاصدک رُ

هنوزم همنشینِ داسِ شومه
گلِ یاسی که معصومه وجودش
توو آغوشِ پری ، « از یاده بُرده
یه اهریمن » ، چقد شومه وجودش

مُعمّای گلای باغِ خونین
همآغوشیِ سردِ یاس و داسه
مشامِ قاتلِ محبوبه ی شب
همیشه مستِ عطرِ نابِ یاسه

پرستوهای غمگینِ مُهاجر
به یاسِ سَرسپُرده پند میدن
میگن از مردُمِ باغِ مُجاور
حکایتهای مشکوکی شنیدن

شریکِ جُرمِ یه جلّاد هستی
از این بدکارگی یک شب رها شو
خیانت توی ذاتِ تیغِ داسه
یه شب سَر می بُره همخوابه هاشو

وحید شعبانی
28 مرداد 1392


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی اطاق بازجویی، سروده ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 20 آبان 1393 ساعت 17:15 | بازدید : 347 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

تقدیم به سیاوش کسرایی

اطاق بازجویی

 

توو اطاق بازجویی
دو نفر نشسته بودن
یکیشون ترانه خون بود
دستاشو شکسته بودن

جرمش این بود واسه قلبا
طپشو زمزمه میکرد
به جز عاشقانه بودن
کار دیگه ای نمی کرد

اون یکی یه آدمک بود
خالی از شعور و احساس
یه اطاق ساده بود توش
یه لجن بود و یه الماس

یکی پُرسشاش بهانه،
پُرِ بوی عقده ها بود
یکی پاسخاش ترانه،
مث یه برکه رها بود

اما لبخندشو کشتن،
جونشو به لب رسوندن
شاعر روزای خوبو
ته چاه شب نشوندن

بستنش به تازیانه
اون وجود مهربونو
مُردنش شد یه ترانه
که خدا می خونه اونو

 ٭٭٭٭٭

توو اطاق بازجویی
هنو می پیچه صداشون
یکی لاشه بود یکی روح،
خالیه صندلیاشون

یکی رفته تهِ مرداب
که بگنده و بپوسه
یکی رفته آسمون تا
لب مهتابو ببوسه

یکی رفته آسمون تا
ساکن ستاره ها شه
رفته رو به کهکشونا
که مسافر خدا شه

هنو تو قلب زمونس
اون ترانه های نابش
طرح یه لبخند زیبا
مونده رو جلد کتابش


وحید شعبانی
26 فروردین 1392


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به نیما راواند
یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت 10:18 | بازدید : 349 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )


پسر با استعداد من

 

تو گفته بودی: " برگرد سر زندگیت ". و من " گفته بودم: " دیگه بین من و مصطفی زندگی ای نیست ". و آب پاکی را روی دستت ریخته بودم. و بعد از آن کم کم تو را عاشق خودم کردم. و تو هم البته استعداد عجیبی برای عاشقم شدن داشتی. حیفم می آمد آنهمه استعداد به هدر برود. " پسر با استعداد من! " اینجوری صدایت میکردم، یادت هست؟

چقدر دف زدنت باشکوه بود، وقتی روی صحنه موهایت را افشان میکردی! وقتی می نشستی و روی سه تار خم میشدی میخواستم چشم همه ی دختران شهر کور باشد که صاحبت نشوند. ولی من که دختر نبودم. اما در دلم آرزوی سوزناکی داشتم که کاش بودم. آرزویی بیش از هر چیز شبیه به یک عقده ی غم انگیز. دلم میخواست تو مردم باشی. پدر این بچه تو باشی. دلم میخواست خودم را با تو به دنیا نشان بدهم. به خودم، به خاطر تو، افتخار کنم. هر زنی دلش میخواهد به مردش افتخار کند. اما این آدم چیزی برای افتخار کردن ندارد؛ جز همان یک چیز...

گاهی وقتی وضعیتم قرمز بود هم سراغم می آمد. وقتی لمسم میکرد حس میکردم دارد به ام تجاوز میکند... - اما تو چقدر خوب بودی...بی اجازه حتی مرا نمی بوئیدی... - الان اخلاقش خیلی عوض شده. پیش مشاور رفته. بعد از ماجرای تو دیگر قدر مرا می داند.تازه فهمیدم چقدر دوستم دارد.

از حالت برایم بگو. من فیسبوک ندارم. مصطفی از این چیزها خوشش نمیآید. این نامه را تایپ میکنم و پونه از پیج خودش برایت پی ام میکند. پونه یک چیزهایی درباره ات میگفت. میگفت با همه ی دوستان من خوابیده ای؟ راست که نمی گفت؟ میگفت روی فیسبوکت چیزهای رکیک میگذاری. پونه میگفت خیلی عوض شده ای؟ آخر چرا؟ کاش حرمت عشقمان را نگه میداشتی. داری از من انتقام میگیری؟ همه اش که تقصیر من نبود. من که تا پای طلاق هم رفتم. خودت نگذاشتی. پیش وکیل رفتم. وکیل گفت یکشب بگذار از پشت نزدیکت شود، صبح فردا برو پزشک قانونی، شکایت کن، عسر و حرج میگیریم و خلاص. اما تو گفتی درست نیست. انسانی نیست. الان اینکه با همه ی زنهای شهر میخوابی انسانی هست؟ دلم میخواست به تو افتخار کنم. نا امیدم نکن. دستت را شکسته اند - درست، دیگر نمی توانی مثل گذشته ساز بزنی - می فهمم، اما همه ی زندگی که موسیقی نیست. تو خیلی با استعدادی. برو سراغ یک چیز دیگر. بخدا مصطفی همچین آدمی نیست. قرار بود فقط با تو حرف بزنند. قرار نبود که کتک کاری شود، چه برسد به اینکه دستت را بشکنند.

خیلی باهات حرف داشتم. اما باید بروم ناهار مصطفی را بدهم. دارد صدایم میکند...
 

وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه تو هم مرا خواهی فروخت
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 10:17 | بازدید : 539 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

تو هم مرا خواهی فروخت

 


برادرت مرا به ساواک فروخت. من که ندیده بودمش. تو میگفتی شبیه من است. قربان صدقه اش میشدی: " آخی، محمدرضا! اونقد شبیه توئه! " کجایش شبیه من بود؟ کجایش شبیه من است، کسیکه بتواند شاعر گمنامی را ،نادیده، به ساواک بفروشد.
برادرت مرا به ساواک فروخت. برادرت، که تو، مرا بخاطر شباهتم با او دوست داشتی، مرا به ساواک فروخت. نادیده از من بیزار بود. از من بیزار بود که حلال و حرام سرم نمی شود. که با خواهر ساده دلش توی یک روز بارانی سرد آبان ماه، در سکوت یک خانه ی کلنگی در محله های پرت لنگرود، خلوت کرده ام. جریمه ی تو از دست دادن من بود. جریمه ی من لو رفتن دفتر شعرهایم، که در ارتفاعات مه آلود لیلاکوه، در عطربازیهای پرتقالستانهای کومله، در فرعیهای بی عابر چمخاله، که به دریا می رسند، در تقدیس آزادی ها و عزتهای ساده انگارانه ی شهرستانی ام، سروده بودم.
برادرت مرا به ساواک فروخت. وقتی تو را به کتک می گرفت گفته بود: " وای به حال ملتی که انقلابیاش این بی ناموسا باشن! " اما من که انقلابی نبودم. من از تمام دنیا تنها تو را و آزادی را دوست داشتم. و تمام طغیانم به شاه و فرح، و تمام برادری ام با خیابانهای خوندیده ی تهران، در همین شعرهای بی مخاطب غمگین، در همین بوسه های پنهانی شیرین، و همین پرسه های رو به گمشدگی در اطاقور، رنگ می باخت.
برادرت مرا به ساواک فروخت. می دانم، از من می ترسید. که تمام نمازهای خوانده و نخوانده اش، جای تازه نشسته ی مُهر، با آن شباهت شگرفش به قاشقی داغ بر پیشانی، و تمام آنچه می کوشید باشد و نبود، در ته خنده ی شاعرانه ای از من رنگ ببازد. که در آن مهمانی برپا نشده در محله ی آنسوی پل خشتی، همه ی وزن هیاهوی ناچیز بودنش را در متانت صدای مخملین تازه داماد سر به زیر مغرور، بر باد رفته ببیند.
برادرت مرا به ساواک فروخت. با همان دستی که ووضو می گرفت، همان دستی که تو را کتک زد، همان دستی که به دعای قنوت بلند میکرد، در اداره ی ساواک لنگرود، برایم راپورت نوشت، که ناموس دزد و وطنفروشم. مرا کتک زدند. اما با اینحال، نام تو کافی بود تا به همه ی جرمهای نکرده اعتراف کنم. چقدر اصرار کرده بودی تا دفتر شعرهایم را به ات بدهم. گفته بودی برادرت دوست دارد، خوشش می آید. گفته بودی برادرت در سینما برای عکس شاه پا نمیشود.
برادرت مرا به ساواک فروخت. و تو می گویی کار او نیست. می گویی کار آن خواستگار قدیمی است که با ساواک کار میکند. می گویی با برادرت حرف زده. می گویی:" نمی دانم به خواستگارم چه جوابی بدهم. " و باور کن، از میان کتکهای این شکنجه گاه تاریک و فحش و تمسخر این بازجوی هیولاصفت و قُطر رو به رشد این پرونده و درد دق کردن مادرم و اندوه از دست دادن تمام دلخوشیهای شاعرانه و غمهای کودکانه ام در صبحهای بارانی شرق گیلان، هیچ چیز به اندازه ی این " نمی دانم " گفتنِ تو روی شانه ام سنگینی نمی کند.

نمی دانی؟ نمی دانی که جواب آدمفروشی را که از تو خواستگاری کرده چه بدهی! گاهی احمقانه فکر میکنم در تمام این جهان، تو تنها کسی هستی که نمی دانی. اما دم جنبانکهای جلگه می دانند باید دم بجنبانند که شکوفه ی بهار نارنج بر چمنزار بریزد، باران پاییز خزر می داند که نباید بند بیاید که سپیدرود طغیان کند، برادرت می داند اداره ی ساواک کجاست که برایم راپورت رد بکند، شکنجه گران می دانند که دست راست من باید سالم بماند که اعتراف و توبه نامه بنویسم، و من می دانم که تو هم مرا خواهی فروخت.


وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی اسید، سروده ی وحید شعبانی
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 01:32 | بازدید : 352 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

اسید

 

توی قلب نجیب من با شعر
عطر خون شهید می پاشن
روی صورت سفید ماه شهر
ابرا دارن اسید می پاشن

گرگای سگلباس این گلّه
برّه ها رو توو روز می دزدن
کوسه ها خون مفت می نوشن
ماهیا رعیتای بی مزدن


زیر بارونِ هشتِ صبحِ رشت
زخم کهنه منو جِرَم میده
من دهان گلایلی هستم
که یه سگزاده توش شاشیده

حال داغون یه زنو دارم
که به جُرم نجابتش مُرده
مومنی که یه عمر دعا کرده
روز قبل از اجابتش، مُرده

حال ملعون یه عروسک که
مَرد خونه به اش تعرض کرد
یه زنِ شومِ بی پناهی که
شوهرش هم به اش تجاوز کرد

وقتیکه (( ظاهرا هنرمندا))
مردای ناف و پایین نافن
شاعرای دلزخمی تنها
- مث من - مُفخورای علّافن

گرگا و جاسوسا و جلّادا
همه شون از قُماش هم هستن
اما خندم میگیره از کارِ
سگایی که با گرگ، همدستن

بِدَریدم منو، همین خوبه،
سرنوشتم همین دریدنهاس
روی چهره م اسید می پاشین؟
عکس من توی ماه هم پیداس

وحید شعبانی
5 آبان 93
8 صبح


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی ماموت، سروده ی وحید شعبانی
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 01:19 | بازدید : 331 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

ماموت

 

توی این جنگل به ظاهر شهر
یه گوزنم میون کفتارا
بذار این شعر، خودستایی شه؛
من یه جغدم میون این مارا

یه زن هرزه خوب می فهمه
عقده های مغز فاحشه مو
تو نجیبی، ولی نمی بینی
گریه های زیر بالشمو...

تن این رختخواب، چرکیده
بس که تن های زخمیو دیده
باید این لحافو بسوزونم
آخه عطر دیوونگی میده

تو یه لاشه شبیه آهویی
کرکسا بوتو خوب میشناسن
من یه موجود منقرض شده ام
اینجا ماموتو خوب میشناسن

من برهنه میرم سر صحنه
حس بدنامتر شدن دارم
حس انزجار قشنگی از
آهوهایی که خر شدن، دارم

جشن ملی ملت وحشه
گرگ و کفتار و مار می رقصه
وقتی قصاب صابعزا باشه
یه گوزن روی دار می رقصه


وحید شعبانی
10 آبان 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی آروغ، سروده ی وحید شعبانی
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 04:05 | بازدید : 380 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 3 )

آروغ

 

حس منحوس هرزه ای دارم
مثل یه جنازه توو بارون
مثل چک خوردن از پلیس شهر
پیش چشمای بسته ی قانون

مثل آروغ زدن سر شام
شکل ناجور ناخوشی هستم
مث سگ، زنده ام ولی هر شب
پر از احساس خودکشی هستم

یه فرند بلوند مو مشکی
پی یه مرد داغ چارشونه س
من تمام زندگیم اما
یه بلوز کثیف چارخونه س

عوق زدن روی هر چه هست و نیست
هنر شخصی مزخرفمه
وقت بالاآوردن زخمام
مستراحای این جهان کممه

حافظ و سعدی از بَرَم اما
توو کف شعرهای شاهینم
مرگ، جزیی از آرزوم شده
با تمام وجود، غمگینم

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران