عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

گوشه ی پیراهن دوست
سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 03:03 | بازدید : 418 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

محمد رضا
یادت می آید که از تو سراغ سنجاقکهای رنگی را گرفتم
و تو نشانی دوستی های هفت سالگی هایمان را به من دادی؟

در این عکس که پنج سال پیش با هم گرفتیم
نه آسمان ابری آن روستاهای گمنام
نه شالیزارهای آب گرفته و خالی
و نه درختهای گمشده در مهِ دوردست
آنقدر در نظرم جلوه ندارند
که آفتابی که بر پیشانی تو می درخشد.


گوشه ی پیر اهنت از پایین جلیقه ات بیرون زده
اما وفاداری ات به رفاقت سی ساله ی مان
از پیری ات
از موهای جوگندمی شده ات بیرون نمی زند
.


سی سالگی من چه خوشبخت بود که تو را داشت،
ای نجیب ترین، ای طاهرترین دوست.



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
شنبه 13 آذر 1395 ساعت 04:49 | بازدید : 445 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

هر بار پیروز رفیعی را تماشا می کنم منقلب میشوم. به این فکر می کنم که در کدام روز بارانی شمال به دنیا آمد؟ در کدام کوچه ها گردوبازی می کرد؟ در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان رفت؟ در کدام نوروزها عیدی گرفت و خندید و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها نشست و هندوانه خورد و خوابش برد؟ کی پشت لبهایش سبز شد و شلوار لوله تفنگی اش را کدام خیاط دوخت؟ زیر تیر چراغ برق کدام کوچه های رشت پاتوق می کرد؟ کدام جرقه در ذهنش او را به سمت هنر کشاند؟ آرزوی بازی در کدام نقشها را داشت؟ در کدام بهار عاشق شد و در کدام زمستان گریست؟ مرگ چه عزیزانی را به عزا نشست؟ کدام غصه اولین تار مویش را سفید کرد؟ چه عمری گذشت تا همه ی سرش سفید شود؟ به چه شوخی هایی می خندید؟ آن عکس را کدام عکاس با کدام دوربین از او گرفت که بعدها روی آگهی فوتش زدند. و بعد وقت بستن چشمهایش به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورد؟ و بعد چه بارانهایی سنگ گورش را شستند؟ و چه دوستانی دلتنگ یک چای خوردن با او شدند در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در چمارسرا.

 

آری تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه استخوان ران لومومبا
چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 04:34 | بازدید : 134 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

استخوان ران لومومبا

 

وقتی آن آخوند چاق و معلول وسط کلاس پهن شد و خاک کاشی های مدرسه ی کهنه به هوا رفت من تنها کسی بودم که نخندیدم.

 

معلم معمم دینی، با یک پای مصنوعی چوبی. یادم نمی آید که هیزم تری به ما فروخته باشد. نه آن سیلی را به صورت من نواخت که از معلم ریاضی خوردم که صورتش را تیغ می انداخت، و نه مثل خانوم آقا که چادر از سرش نمی افتاد دنگ مرا پیش محقق بانک زد، که گزینشم خراب بشود.

 

هیچوقت از تو نترسیدم. هیچوقت مرا نگزیدی. آنجور گزیدن که آنها که عبا و عمامه ندارند و جایی بین خدا و شیطان ایستاده اند و خود را خاکستری می دانند، می گزند.

 

از دار دنیا چه داشتی؟ دو پسر که با ما توی کوچه بازی می کردند و یک پژوی لکنته و یک خانه ی کلنگی در محله مان در پایین شهر، و یک پا، که با خود می کشاندی، و یک پا، که در جبهه جا گذاشته بودی.

 

بعد هم که باز نشسته شدی و زود مُردی.

 

داستان من از تو حکایت یک لحظه است. نه از انقلاب چیزی می دانم و نه از جنگ. نه مشروطه می فهمم و نه حزب توده. از عبارت مجاهدین خلق و از عکس مصدق هم که عوقم می گیرد.

 

راوی داستان من از تو نه گذشته را به یاد می آورد و نه از آینده تصوری دارد. فقط به آن لحظه می پردازد که تو وسط کلاس، روی کاشی ها پخش شدی و مثل لاک پشتی که به پشت افتاده باشد نمی توانستی روی باسن فربه ات بنشینی.

 

بچه های کلاس محض مزاح یک صندلی که سه پایه داشت را با صندلی ات عوض کردند و پایه ی چهارم را عاریه زیرش گذاشتند و وقتی تو لنگ لنگان آمدی و نشستی، صندلی لغزید و افتاد و تو سقوط کردی و بمب خنده در کلاس ترکید.

 

می بینی؟ بمب گذاری چیز تازه ای نیست؟ ترور را داعش اختراع نکرده است.

 

وقتی می کوشیدی خودت را از زمین بکَنی و نمی توانستی، ابروهایت بالا کشیده میشد و حزن عجیبی توی نگاهت بود و موج انفجار خنده بند نمی آمد و من خشکیده بودم، مثل خشکیدن نهال انجیری که پایش شاشیده باشند.

 

دنبالشان میگردم. صدای خنده هایشان را نمیشنوم. پیدایشان نمیکنم بچه های ملت قهرمان را، که به آخوندهای معلول زمین خورده می خندیدند.

دنبالشان میگردم. پیدایشان نمی کنم. شاید یکیشان شده باشد عرق فروش زرجوب و یکیشان بنگی آج بیشه. یکی گدای هزار تومان باشد و یکی کریستال شیاف کند. یکی ترقی کرده باشد به جاسوس فلان اداره شدن و یکی به  کفتار فلان لاشخورگاه بودن.

 

شاه که بود؟ منتظری چه می گفت؟ به من چه؟ آن کسی که روی خاک کاشی کلاس سوم رهنمایی من مفلوک افتاده بود آدم بود. آدم، مثل بچه های آشوویتس که هیتلر از آنها صابون می ساخت، مثل آن فلسطینی که صهیونیست ها روی تپه دستش را از آرنج با قنداق تفنگ می شکستند و فیلمش تا سالها تیتراژ برنامه های ما بود، مثل آن دختر افغانی که به نام خدا سنگسارش می کردند، مثل لومومبا که موهایش بهم ریخته بود و عینک بر چشم نداشت و به برازاویل بازگردانده شد و در مقابل چشم روزنامه نگاران و ماموران سازمان ملل و در حالی که در عقب یک وانت زنجیر شده بود با حالتی خوار وخفیف به بازداشتگاه منتقل شد، و بعد از تیرباران در زمستان آفریقا، پس از دو بار نبش قبر، جسدش را قطعه‌قطعه کردند و در اسید سولفوریک حل کردند، بطوریکه فقط چند دندان، کمی استخوان‌ و گلوله‌هایی که به جمجمه اش شلیک شده بود باقی ماند که آن‌ها را هم همان پلیس بلژیکی که تعقیب و دستگیرش کرد به یادگار پیش خودش نگه داشت.

 

چه مینویسم؟ اینها چه ربطی دارد به سرنگون کردن یک معلم مُعمّم دینی توسط شاگردانش در دهه ی هفتادِ رشت؟ نه ربط ندارد. کلا زندگی چیز نامربوطیست؛ بخصوص اگر پای عواطف انسانی در میان باشد.

 

بعدش که مدیر آمد و خط و نشان کشید که همه تان را اخراج می کنم و هیچکس را اخراج نکرد و زمان گذشت و آبها از آسیاب افتاد.

 

بعد هم که باز نشسته شد و زود مُرد.

 

نه قبرش می دانم کجاست نه می دانم در کدام عملیات روی مین رفته بود نه می دانم پایه ی چهارم آن صندلی در کدام دیگ بازیافت ذوب شد، مثل استخوان ران لومومبا در حوض اسید.

 

وحید شعبانی
پنجشنبه 14 مرداد 95


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سُکرِ سی سالگی
جمعه 09 مهر 1395 ساعت 05:11 | بازدید : 470 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

آن سایه ها، آن عطرها، آن خانه های در خواب رفته ی روستایی، آن مسیرهای فرعیِ مفرّح، آن چهره های کمیاب، و سرآخر... آن احساس شیرین خستگی در ساقها و پنجه ها،

و آنگاه آن توقف کوتاه بر سنگی و سکویی، و رفع خستگی...

و کمی بعد احساس دلپذیر رسیدن و شکوفا شدن در پهنه ی شهری کوچک...

شهری که این بار- به واسطه ی این عزیمت تازه، با این شکل و شمایل تازه- چهره ی افسونگر خود را در نظرت پدیدار میسازد...

میانبر زدن از شالیزار به دهستانهای پرت... گریختن از میانِ راه جنگلی، به سوی ده کوره های دور... و نشستن بر نیمکت نجیب قهوه خانه ای غبارآلود در غروبی مسکوت... و آنگاه نوشیدن چای در طرح کهنه ی نعلبکی... و ناآرام بودن... ناشکیبا بودن... برای کشف مکانی تازه،برای رسیدن به فهمی تازه، و درک شعوری تازه و تماشای منظره ای تازه، برای یافتن سرگذشتی تازه...

بی تابی تمام نشدنی برای رهایی یافتن از هرچه که تو را یک جا نگه می دارد، تو را محبوس میکند در احساس دروغینِ امنیت...

صومعه سرا - پاییز 90


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کاش کولی بودیم
پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 04:07 | بازدید : 817 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

 

کاش ما هم مث اونا، مث جان لنون، مث راجر واترز، مث اریک کلیپتون، مث ویکتور خارا، مث بیتل ها

مث روانی ها زندگی می کردیم و مث کولی ها آواره می بودیم و فقط شهر به شهر می رفتیم می نوشتیم و می خوندیم و گریه می کردیم

 

همه ی این خواننده های دور و بر ما میخوان ساعت هفت سر قرار باشن

ساعت ده شام بخورن

جمعه کافه باشن

 

کاش چن تا دیوونه ی کولی ولگرد بودیم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فاضل
جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 23:31 | بازدید : 480 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

ده سال است که می شناسمت. ده سال دست دست کردم که امروز فردا ازت مصاحبه بگیرم. تا اینکه سکته کردی و زبانت بند آمد. آن زبان شیرینت بند آمد. صدایی از تو به یادگار نگذاشتم. این کمترین فایده ی موجودی بی فایده مثل من بود، که اِبا کردم.

 

حالا بدجور دلم برای آن لهجه ی گیلکی ات تنگ شده، جوری که بغضم میگیرد.

 

می دانی؟ از هر چه استادیوم و فوتبال و حرفه است بیزارم. اما همین که آمدم و اتفاقا تو را پای پله ها دیدم چقدر خوب بود. اما هر چه گفتم فقط مِن مِن کردی. زبان بند آمده ات نمی چرخید.

 

حتی سه پله ی کوچک را هم نشد که بالا بروی، بی آنکه دستم را بگیری.

 

آنشب - پنج سال پیش - که در ساغریسازان آن رفیق مسیحی این عکس را از ما گرفت، بعدش به اش گفتم: من عاشق این آدمها هستم. اما فاضل، فاضل، این دروغ بود. من تو را میخواستم  فقط برای عکس گرفتن و ادای خوب بودن را درآوردن. ببین چه خنده ی ریاکارانه ای روی لبهایم جراحی شده.

 

اما تو آنوقتها نجیبانه لبخند می زدی، و حالا هم نجیبانه به حُزن فرو رفته ای، ای خدماتی سکته کرده ی الکن شده ی مهربان.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخرین بار که دیدمش
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 04:01 | بازدید : 511 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 آخرین بار که دیدمت روی همین ساختمان بود. من در خیابان قدم می زدم و تو روی سازه ی نیمه کاره ایستاده بودی. تازه اسکلت را زده بودند و دیواری در کار نبود.

 

روی زمین خانه ی سابق شهید نورسته، این خانه بالا می رود، خیلی ها می آیند توی اطاقهای نوسازش زندگی می کنند و می روند، و کسی هرگز نخواهد دانست روی کف نیمه ساز طبقه ی چندم بود که یک روز اسماعیل سیرت نیا به یک عابر آشنا که برایش دست تکان داد لبخند زد. 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مردی که عاشقش بودی
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 03:59 | بازدید : 160 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

 

مادربزرگ جان، این هم همان مردی که برای بدست آوردنش میخواستی زمین و زمان را به هم بزنی.

 

دیدی تو را به یک لکاته ی غربتی فروخت؟ دیدی چطور بی پناه و خسته با بچه های گرسنه ات تنهایت گذاشت؟

 

راستی توی 20 سالی که مرده ای استخوانهایت چقدر پوسیده اند؟

 

از زخم بستر سرطانت چه خبر سیده زینب؟ 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تابیدن آفتاب بر پولک ماهی مرده
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 03:58 | بازدید : 475 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

 

ساعت چاهار صبح می آیند که مرا ببرند. مرداب. ماهیگیری. همه مستند.

 

من دور تا دور خودم مردابی می بینم. و خود را چونان ماهی کوچکی بر قلاب یک ماهیگیر مست پست.

 

تا انزلی می روم. اول خیابان غازیان نگه می دارند که چیزی بخرند. من پیاده میشوم و به سمت خانه بر می گردم.

 

حس می کنم تنها هستم. یادم هست که تنها هستم. دوستی ندارم. دشمن تا دلت بخواهد هست.

 

شلوارک به پا دارم. سمندی نگه می دارد. سوار می شوم و سیگار می کشم. یک نخ بهمن تا خمام و یک نخ تا رشت.

 

به خانه می رسم. در تمام طول راه فقط به همین چاردیواری مقدس که مرا از جهان کثافت تر از خودم جدا می کند فکر می کردم. این امنیت موضعی موقتی که نامش خانه است.

 

چه خوب است منزوی بودن. و چه خوبتر خواهد بود در همین انزوا مردن. آسودن.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
باد منجیل
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 03:57 | بازدید : 470 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

 

ای تف به من که از گاو و گوسفند و الاغ و گل و گیاه و جمادات و مزخرفات فیلم می سازم و شهامت نمی کنم به سمتت بیایم.

 

دو سال پیش دیدمت، آنوقت هم رمضان بود. دندانهایت ریخته، و مشاعرت مختل بود.

 

عکسهای جبهه ات را آوردی و چه با شور و شوق نشانم می دادی. مثلا آنجا که کنار خمپاره انداز ایستاده بودی.

 

و خمپاره برای من فقط یک کلمه است. چه می دانم جنگ چیست و روی مین و زیر خمپاره رفتن چه حسی دارد.

 

مثلا شاید در یک بعد از ظهر جمعه در اردیبهشت فلان سال عراقی های دوست و برادر یک موشک برایمان کادو فرستادند که در سردشت یا گیلانغرب فرود آمد، از قضا تو هم آنجا بودی. تو که تا پیش از جنگ فقط زیرکوچه را در رشت می شناختی و دورترین جایی که رفته بودی منجیل بود. اما موج انفجار که باد منجیل نیست که بیاید و برود.

حالا موجی هستی. همه چیز را آنگونه باخته ای که زنت آرزو می کند کاش شهید شده بودی. همه ی مدارک رزمندگیت در بمباران نابود شده و در اوراق و اداره ها تو را رزمنده نمی شناسند. همه جایت درد می کند. سیگار پشت سیگار می کشی و در قهوه خانه ای در شالکوه، برای مشتریانی چای می ریزی که دهانشان بوی عرق سگی می دهد. و در شبهای تار محله ی باقرآباد، در خانه ی کلنگی اجاره ای غبارگرفته منتظر می مانی که زنت از کارخانه بیاید. هر چند که بیش از آن شاید منتظر مرگ باشی.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران