استخوان ران لومومبا
وقتی آن آخوند چاق و معلول وسط کلاس پهن شد و خاک کاشی های مدرسه ی کهنه به هوا رفت من تنها کسی بودم که نخندیدم.
معلم معمم دینی، با یک پای مصنوعی چوبی. یادم نمی آید که هیزم تری به ما فروخته باشد. نه آن سیلی را به صورت من نواخت که از معلم ریاضی خوردم که صورتش را تیغ می انداخت، و نه مثل خانوم آقا که چادر از سرش نمی افتاد دنگ مرا پیش محقق بانک زد، که گزینشم خراب بشود.
هیچوقت از تو نترسیدم. هیچوقت مرا نگزیدی. آنجور گزیدن که آنها که عبا و عمامه ندارند و جایی بین خدا و شیطان ایستاده اند و خود را خاکستری می دانند، می گزند.
از دار دنیا چه داشتی؟ دو پسر که با ما توی کوچه بازی می کردند و یک پژوی لکنته و یک خانه ی کلنگی در محله مان در پایین شهر، و یک پا، که با خود می کشاندی، و یک پا، که در جبهه جا گذاشته بودی.
بعد هم که باز نشسته شدی و زود مُردی.
داستان من از تو حکایت یک لحظه است. نه از انقلاب چیزی می دانم و نه از جنگ. نه مشروطه می فهمم و نه حزب توده. از عبارت مجاهدین خلق و از عکس مصدق هم که عوقم می گیرد.
راوی داستان من از تو نه گذشته را به یاد می آورد و نه از آینده تصوری دارد. فقط به آن لحظه می پردازد که تو وسط کلاس، روی کاشی ها پخش شدی و مثل لاک پشتی که به پشت افتاده باشد نمی توانستی روی باسن فربه ات بنشینی.
بچه های کلاس محض مزاح یک صندلی که سه پایه داشت را با صندلی ات عوض کردند و پایه ی چهارم را عاریه زیرش گذاشتند و وقتی تو لنگ لنگان آمدی و نشستی، صندلی لغزید و افتاد و تو سقوط کردی و بمب خنده در کلاس ترکید.
می بینی؟ بمب گذاری چیز تازه ای نیست؟ ترور را داعش اختراع نکرده است.
وقتی می کوشیدی خودت را از زمین بکَنی و نمی توانستی، ابروهایت بالا کشیده میشد و حزن عجیبی توی نگاهت بود و موج انفجار خنده بند نمی آمد و من خشکیده بودم، مثل خشکیدن نهال انجیری که پایش شاشیده باشند.
دنبالشان میگردم. صدای خنده هایشان را نمیشنوم. پیدایشان نمیکنم بچه های ملت قهرمان را، که به آخوندهای معلول زمین خورده می خندیدند.
دنبالشان میگردم. پیدایشان نمی کنم. شاید یکیشان شده باشد عرق فروش زرجوب و یکیشان بنگی آج بیشه. یکی گدای هزار تومان باشد و یکی کریستال شیاف کند. یکی ترقی کرده باشد به جاسوس فلان اداره شدن و یکی به کفتار فلان لاشخورگاه بودن.
شاه که بود؟ منتظری چه می گفت؟ به من چه؟ آن کسی که روی خاک کاشی کلاس سوم رهنمایی من مفلوک افتاده بود آدم بود. آدم، مثل بچه های آشوویتس که هیتلر از آنها صابون می ساخت، مثل آن فلسطینی که صهیونیست ها روی تپه دستش را از آرنج با قنداق تفنگ می شکستند و فیلمش تا سالها تیتراژ برنامه های ما بود، مثل آن دختر افغانی که به نام خدا سنگسارش می کردند، مثل لومومبا که موهایش بهم ریخته بود و عینک بر چشم نداشت و به برازاویل بازگردانده شد و در مقابل چشم روزنامه نگاران و ماموران سازمان ملل و در حالی که در عقب یک وانت زنجیر شده بود با حالتی خوار وخفیف به بازداشتگاه منتقل شد، و بعد از تیرباران در زمستان آفریقا، پس از دو بار نبش قبر، جسدش را قطعهقطعه کردند و در اسید سولفوریک حل کردند، بطوریکه فقط چند دندان، کمی استخوان و گلولههایی که به جمجمه اش شلیک شده بود باقی ماند که آنها را هم همان پلیس بلژیکی که تعقیب و دستگیرش کرد به یادگار پیش خودش نگه داشت.
چه مینویسم؟ اینها چه ربطی دارد به سرنگون کردن یک معلم مُعمّم دینی توسط شاگردانش در دهه ی هفتادِ رشت؟ نه ربط ندارد. کلا زندگی چیز نامربوطیست؛ بخصوص اگر پای عواطف انسانی در میان باشد.
بعدش که مدیر آمد و خط و نشان کشید که همه تان را اخراج می کنم و هیچکس را اخراج نکرد و زمان گذشت و آبها از آسیاب افتاد.
بعد هم که باز نشسته شد و زود مُرد.
نه قبرش می دانم کجاست نه می دانم در کدام عملیات روی مین رفته بود نه می دانم پایه ی چهارم آن صندلی در کدام دیگ بازیافت ذوب شد، مثل استخوان ران لومومبا در حوض اسید.
وحید شعبانی
پنجشنبه 14 مرداد 95
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0