عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه آخرین نورهای غروب، نوشته ی وحید شعبانی
یکشنبه 07 آبان 1396 ساعت 04:07 | بازدید : 136 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

آخرین نورهای غروب

 

در خانه پای تلگرام نشسته بود و در دهها گروه و کانال دنبال یک چیز به درد بخور می گشت. هوای شهر خفه بود، زور پنکه به گرما نمی رسید. گوشی را با دست چپش گرفته بود و با دست راست گاهی کامنتی زیر پستی می نوشت، یا در پاسخ به یک شوخی، استیکری می گذاشت. لامپ اطاق خاموش بود و نور صفحه ی موبایلش توی چشمش می زد. سرش درد گرفته بود، و از توی استخوانهای بینی اش سوزشی دردناک به سرش شلیک می شد، که رفیقش آمد توی پی وی:

-        آقا چیکاره ای؟

-        هیچی. ولگرد تلگرام.

-        من دارم میرم تا فومن. حال داری بیای؟

نیم ساعت بعد، از فومن گذشته بودند و به سمت ماسوله می رفتند. به زندان فومن که رسیدند،  ساعت دهِ شب بود. ماشین را روبروی زندان، توی شانه ی خاکی جاده گذاشتند. راننده ترمز دستی را کشید و گفت: « بیا پایین یه سیگار بکشیم. »

 سیگار آتش زدند و از بلندی یک تپه ی کوچک بالا رفتند. آنطرفِ تپه آبگیر بزرگی بود که قورباغه ها در آن می خواندند و در ظلمتِ شبِ ابریِ تابستان فومن، هیچ نوری در آن نمی درخشید. راننده گفت: « فعلا توی همین زندونه. تا منتقلش کنن. » پُکی به سیگارش زد: « روزی که آوردنش اینجا، غروبش اینجا بودم. کوهستان از اینجا پیداست، وقتی خورشید پشتش داره فرو میره آخرین نورای غروب خیلی ملایم میشن. کوهای دور و نزدیک لایه به لایه میشن. اونوقت میشه همه شونو هم توی آسمون دید، هم توی آب. عکساشون می افته توی آب. »

نگهبان زندان که از آن بالا توی برجک، پاس می داد، سایه ی آنها را در ظلمت می دید و نجوای نامفهومی از گفتگویشان را می شنید. هر بار که یکیشان به سیگار پُک می زد آتش سیگار در تاریکی می درخشید و سپس خاموش می شد.

از جاده ی تاریک چوکا به راه افتادند، از پادگان و حسین کوه گذشتند که به شولم بروند. عابری پیدا نبود و ماشینی نمی گذشت. فقط نزدیکی های شولم بود که چراغ گِرد و بزرگ یک موتورسیکلت توی چشمشان زد که پیرمردی آنرا می راند و در تاریکی می رفت و به تالشی آواز می خواند. چهچه می زد، و وقتی با ماشین از کنارش گذشتند توی سایه روشنِ شب و نور ماشین، لبخندش را دیدند که وقت خواندن، روی چین و چروک صورتش پهن شده بود. به شولم که رسیدند ریزه ریزه باران روی شیشه ی ماشین خورد و هر چه در میان کوهپایه های ظلمانی شبِ شولم به پیش رفتند باران بی محاباتر باریدن گرفت، و بوی خاکِ بارانخورده توی ماشین پیچید. کنار مسجد توقف کردند و پیاده شدند و به زیر سایبان دویدند. آب، از لبه های بامِ مسجد، شرشر می ریخت، صدای آب، در میان زمزمه ی باران در سکوت شب می پیچید. جز لامپی که روی درگاه مسجد می درخشید نوری نبود. خنک بود، باد سردی از لابلای باران، می لغزید و روی بازوهای لختش می خورد، و رگه های سردردی که از خانه با خود آورده بود او را از ته مانده های لذت محروم می کرد. کسیکه به دیدنش آمده بودند از خانه در آمد و تعارف کرد که داخل شوند. داخل نشدند. همانجا زیر نور لامپِ درگاه مسجد، زیر سایبان ایستادند و حرف زدند. آن دو نفر حرف می زدند و نفر سوم، به چراغهای دوری که نقطه نقطه در دل کوهستان تاریک سوسو می زدند نگاه می کرد. از آنها جدا شد و زیر باران رفت. آنقدر دور شد که دیگر صدایشان را خوب نمی شنید، و نور لامپِ درگاه مسجد زیر پایش را روشن نمی کرد. در امتداد دیوار مسجد، که به قبرستان منتهی می شد، تابوتی افتاده بود. یک قدم به سمتش رفت، ناگهان پایش سُست شد، و حس کرد قلبش سنگین می طپد. دیوار قبرستان کوتاه بود، و وقتی یک قدم دیگر به سمت تابوت برداشت، چشم اندازی به تمام پهنه ی قبرستان پیدا کرد. روی بعضی قبرها چراغهای کوچکی روشن کرده بودند، و در محفظه های آلومینیومی کوچکی که بالای بعضی قبرها بود، شمعی می سوخت. باران روی قبرها، روی محفظه های آلومینیومی، و روی شانه ها و صورت او می بارید، که حالا دیگر خیسِ خیس شده بود. به قبرستان چشم دوخته بود اما حس می کرد چشمش سُست است، کنار تابوت ایستاده بود، اما کف پایش گِزگِز می آمد، و در خود احساس ضعف می کرد. از آن فاصله حس می کرد تصویر مردِ مُرده ای که عکسش توی محفظه ی آلومینیومی زیر نور لامپ کوچک قبرش پیدا بود، با لبخند به او زل زده است. کمی به چپ و راست رفت، اما چشمهای عکس هم با او چرخید. ترسید، شکمش شل شد، اما به خود یادآوری کرد که این خاصیتِ عکسهایی ست که آدمش وقتِ گرفتنِ عکس توی دوربین زل زده باشد. وقتی بوق ماشین رفیقش پشتش صدا خورد، به خود لرزید، برگشت و به سرعت سوار ماشین شد.

-        کجا بودی؟ خیس شدی.

-        اون پیرمرده رو دیدی داشت توی جاده روی موتور آواز می خوند؟

-        آره.

-        قیافه شو دیدی؟

-        نه با دقت. پشت فرمون بودم. تاریک بود. چطور؟

-        من خوب دیدمش.

-        خب.

-        ببین، یه عکس توی این قبرستون هست، دقیقا مثل همونه.

-        خب؟

-        هیچی. همینجوری. این ماجرا چی شد؟ این یارو چی میگه؟

-        هیچی. رضایت نمیدن.

-        چرا؟ مگه قرار نبود دیه بگیرن؟

-        میگه زنِ مقتول هیچ رقمه راضی نمیشه. میگه با عشق و عاشقی عروسی کرده ن.

-        تکلیف چیه؟

راننده جوابی نداد، و دیگر حرفی نزد، تا از آتشگاه و پسیخان رد شدند، طرفهای احمدگوراب بود که گفت:

-        وقتی درختای باغمون میوه می داد می رفتم دنبالش می آوردمش که بیاد از درختا بره بالا، میوه های شاخه های بالا رو بچینه، که دست ماها نمیرسید. بخصوص هلوها رو، که اگه با چوب می ریخیتم، می خوردن زمین، می ترکیدن. باید با دست می چیدیم. مث گربه از درخت می رفت بالا. من می ترسیدم، اما اون هیچ نمی ترسید. حالا باید از چوبه ی دار بره بالا.

-        اشکال نداره توی ماشین سیگار روشن کنم؟

-        نه. روشن کن.

وقتی به شهر برگشتند هوا همچنان گرم و خفه بود. وقتی به خانه رسید دگمه ی دور تند پنکه را زد، گوشی را برداشت و تلگرامش را باز کرد. در یک گروه یک فایل صوتی را دید و دانلود کرد که متنی به آن سنجاق شده بود: «آواز محلی زیبای تالشی »

وقتی به آن گوش داد احساس کرد چقدر شبیه آن آوازی ست که امشب توی جاده شنیده بود. فایل را برای رفیقی که تالش بود فوروارد کرد که گوش بدهد و برایش ترجمه کند. رفیق تالشش هیچ جوابی نداد، تا دو سه دقیقه بعد که فقط یک پیام گذاشت؛

» صدای نِی گم می شود. در کوهها چوپانان گم می شوند. همچنان که در مِه، سروها و افراها گم می شوند. در کنار رودخانه، در جنگل می رویم، با هم حرف می زنیم، و نمی دانیم نجواهای ما در کوهستان گم می شوند. «

 

وحید شعبانی
24 تیر 96


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه زیر درختانِ توت، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 02 آبان 1396 ساعت 03:08 | بازدید : 133 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

زیر درختانِ توت

 

پدرم از جنگ برگشته بود. در پونک، در تهرانِ دهه ی شصت ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.

پیکان قرمز مال دایی غلام بود؛ پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را در بیاورد. غلام و مادرش هر دو زهوار در رفته بودند، و ماشین شان هم دست کمی از خودشان نداشت؛ یک قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و راه می افتاد صدای آفتابه لگن میداد؛ تازه " اگر " روشن می شد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. پاتوق جوانهای محله جلوی خانه ی دایی غلام، زیر سایه ی درختان توت بود. هر روز عصر که دایی به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانها که دیگر وظیفه شان را بلد بودند،  می آمدند ماشین را هُل می دادند و به راه می انداختند. مُسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که دهان به دهان نمی چرخاندند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از رشادتِ پیکانش با ستایش حرف می زد. یکبار که شبانه می رفت آشغالهایش را توی قبرستانِ مُرادآباد بریزد ما را هم با خود بُرد. ما بالای تپه بودیم و اموات، آن پایین توی درّه، در ظلمتِ شب خوابیده بودند. هیچوقت آن شوخیِ ترسناک را فراموش نکردم؛ که فریاد زده بود: ای مُرده ها! زنده ها را بگیرید! و بعد، خنده ی عجیبی سر داده بود. از صدای زمُختش، و حسِ اینکه مُرده ها دنبالمان کنند تنم می لرزید. دیگر هیچوقت باهاش نرفتم. بعدها که مادرش مُرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار، ماشین را فروخت. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخمِ بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسید. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور بُرد. می گفتند غلام انگشتِ پیرزنِ مُرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادریِ خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحبِ تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتابِ غربِ تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نونَوار بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با دو تا دختر و تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنیِ تلخی پیدا کرد. آقای فراهانی پیشترها مُرده بود؛ توی کارخانه، مهندس بود. پیر هم نبود، که سکته ی مغزی کرد. زن و بچه اش مُستمری اش را می گرفتند و زندگیِ راحتی می کردند. بعد هم که ماشین غلام را خریدند. چه مسافرتها که نرفتند. یادم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کَندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مُسافرت، و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صُبح که برفِ زمستان، کوچه های پونک را سفید کرده بود سوار پیکانِ قرمزِ خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان مَمَد» گذشتیم که بچه ی یکّه بزنِ محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! اون باشه علیرضامو اذیت نکنه!» ما با آنکه سَرِ چیدنِ توت، همیشه از دستِ «خان مَمَد» کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صُبحِ یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتشِ آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.

بعد ها خانواده ی ما برگشت ولایت. چندسال بعد شنیدیم که علیرضا دارد زن می گیرد. پیکان قرمز شده بود ماشین عروس. ماشین را گُلکاری کرده بودند. علیرضا و زنش، برای ماهِ عسل راهیِ شُمال شدند. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالیِ امامزاده هاشم توی درّه رفت. عروس و داماد هر دو جان باختند. خانم فراهانی شوکه شد و افسردگی گرفت. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.

الآن که گاهی به پونک می روم، در میانِ آنهمه اتوبانِ پیچ در پیچ گُم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قُراضه نیست. خانم فراهانی به مُرور، مشاعرش را از دست داد و دیوانه شد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مُرادآباد دفن کردند که همان نزدیکی ها بود. خان مَمَد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبتِ یک کارتُنخواب در حوالیِ پُل گیشا دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

 

وحید شعبانی

تابستان 1393

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه بوی گند زرجوب
جمعه 28 مهر 1396 ساعت 01:10 | بازدید : 425 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

 

 

بوی گند زرجوب

 

 

 


»نگران نباشین، دستاش بسته س! »
»مگه خطرناکه؟»
»نه واسه دیگران، سر خودش بلا میاره!»
»مگه تحت درمان نیست؟»
»همکاری نمیکنه! داروهاشو منظم نمیخوره! با دکتراش میجنگه!»
در راهروی تیمارستان پشت سرِ پرستار قدم بر میداشتم، به سمت اطاق بیماری که روزگاری بالزاک به دستم داده، مرا به جویس مهمان کرده، به ملاقات کازنتزاکیس برده، و درهای کتابخانه ی خاک گرفته اش را به رویم باز گذاشته بود.
»چی کار کردی با خودت مرد!»
»یه کاری برام میکنی؟ »

پیغامش را گرفتم و به راه افتادم. وقتی رسیدم کوچه شلوغ بود. دروازه ی خانه باز بود. می رفتند و می آمدند. داخل شدم. گوسفند سر می بریدند. در میان جمعیت، خودم را جلو کشیدم و تماشا کردم. گزلیک روی گلوی حیوان لیز می خورد. فشارم افتاد. سرم گیج رفت. روی پا بند نبودم. تلوتلو می خوردم که بیفتم که کسی مرا گرفت.
می دانستم حالم بد میشود. مثل آنروزیکه از مدرسه فرار کردم که خودم را به سنگسار آن زن فاحشه برسانم. مثل آنروزیکه به پاهای لرزان آن مرد اعدامی زل زده بودم. مثل اوقاتی که تلقین و تدفین را تماشا میکردم. و مثل وقتیکه از لابلای شیشه ی رنگخورده ی غسالخانه جنازه ی خیس دختری را دید می زدم که قرص برنج خورده بود. و همیشه حالم به هم می خورد. اما باز تماشا میکردم.
نشسته بودم و آب قندم را می خوردم که به سمتم آمد. روی خونی که روی کاشیهای حیاط پاشیده بود راه می رفت. پیغام را رساندم؛
»پولشو میخواد!»
»کدوم پول؟»
خودش می دانست از کدام پول حرف می زنم.
»الآن که ندارم. تازه از مسافرت اومدم، دستم نیست. بگو براش جمع و جور میکنم به اش میدم.»
»گفت اگه نقد نداشتین به جاش اون گردنبندو بدین.»
»کدوم گردنبندو؟»
این را هم خودش می دانست.
»این هدیه ی مرتضاس، بد میشه!»
»گفت مرتضی با همون پول براتون خریدتش.»
پوزخندی زد.
»الآن میآم. اینجا که نمیشه در بیآرمش.»
رفت و برگشت و طلا را به دستم داد:
»بخوره توو سرش! این بود که کارش به تیمارستان کشید!»

گفته بود پول و گردنبند را بهانه کنم؛
»اگه دیدی نگرانمه، اگه دیدی احساس گناه میکنه، اگه دیدی از این بلایی که سرم آورده عذاب وجدان داره بیخیال شو و برگرد. اگه هم غیر این بود بگو پولمومیخوام. اگه پول نداشت بگو گردنبندو بده.»
غیر این بود.
»اگه پول داد ببر بده به یتیمی، صغیری، کسی. اما گه طلا رُ داد بندازش دور.»

از خانه بیرون می زنم. روی در و دیوار کوچه برای او و شوهرش پرده زده اند.
»حاج آقا مرتضی بزرگ زاده و همسر محترمه...»

توی مسیر خانه، گردنبند را توی آب می اندازم. فاضلاب خانه های رودبارتان توی زرجوب می ریزد، هوای محله، بوی گندی دارد. بوی عفن فاضلاب با بوی گوسفندفروشی های اطراف پل در هم آمیخته.

وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ابدیت و یک صبح، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 06 مرداد 1396 ساعت 07:32 | بازدید : 151 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

 

ابدیّت و یک صُبح

 

خاموش کردن موبایل. پهن کردن یک ملحفه. دراز کشیدن کف اطاق.

تشدید درد و بیماری به مرور. شغل ثابتی نداشتن. بیمه نبودن. درآمد نداشتن. پیگیر درمان نبودن. اُمیدی به درمان نداشتن. ذهنیّتی از فردا نداشتن.

جورابهای کثیف. شورتهای کثیف. یک لا پیراهن عرق کرده. ساعت سپیده دم. محله ی پرت پایین شهر. خانه ی کلنگی. آب ریختن در تشت. شستن لباسهای کیثف. ایستادن در تشت. گرم بودن هوا. شرجی تابستان. خنک شدن پاهای خیس. لگد زدن لباس. آب کشیدن لباس. خیس شدن دست. احساس خوب خنک شدن. دیدن یک سنجاقک بر بند رخت. آویزان کردن لباس. پر زدن سنجاقک. عبور سنجاقک از لبه ی دیوار. چکیدن آب بر کاشی های حیاط. چکیدن آب بر سوراخ مورچه ها. پرهای یک سوسک تجزیه شده. گیر افتادن یک مورچه در یک قطره آب. چکیدن آب از لبه ی شورت شسته شده. چکیدن آب بر روزنامه ای کهنه. صدا خوردن چکه ها. دقت کردن به تیتر روزنامه؛ بزرگترین نیروگاه اتمی جهان. روشن تر شدنِ هوا.

دراز کشیدن بر ملحفه. طاقباز خوابیدن. باز بودن پنجره. دید داشتن به دیوار همسایه. میوه های نارسِ انار. وزیدن نسیم. تاب خوردن پرده. رقص شاخسار انار در باد. نشستن سه گنجشگ بر شاخه های انار. خواندن یک یاکریم. دیدن یاکریم بر آنتن بام خانه ی همسایه. بلند شدن. باز کردن درِ یخچال. هُلو. آبمیوه ی انبه. یک رشته کوکتل. سه تخم مرغ. بُطری دوغ محلّی. سُسِ گوجه. آبلیمو، آبغوره، تُرشیِ انار. پوکه ی قُرصهای وا نشده. برداشتن کاسه ی آلبالو. پیدا نکردن گُلپر. نمک پاشیدن بر آلبالو. خوردن. گذاشتن هسته ی آلبالو بر ملحفه ی سفید. تمام شدنِ آلبالو. درد جسمی داشتن. گزگز کردن دست. مورمور شدن کتف. درد کشیدن. درد را جدی نگرفتن. تهوّع و اِسهال. احتمال سرطان روده. رفتن به مستراح. نشستن بر کاسه ی مستراح. سوخته بودنِ لامپ. تاریکی مُلایم. خط باریک نور از هواکش. شنیدن صدای یک خودرو. روشن بودن پخشِ خودرو. شنیدن صدای خواننده ای مُرده. شناختن این قطعه: » نمی دونی که گاهی زندگی، ننگه... ». دفع مدفوع سیاه ِ آبکی. خالی شدن روده. پُر کردن آفتابه. دور شدن صدای خودرو. رسیدن ایده ای به ذهن؛ رفتن به روستا و آب تنی کردن. به یادآوردن خاطره ی تابستان سه سال پیش؛ سه روز پی در پی آب تنی رفتن. شُستن سر در رودخانه. لغزیدن کفِ شامپو بر سطح آب. سایه کردن درختان بر آبِ رودخانه. چریدن یک اسب بر  ساحل رودخانه. صدای جویدن علف از دهان اسب. چشم اندازی به کوهستان. لیز بودن سنگهای کفِ رودخانه.بیرون آمدن از آب. وزیدن باد بر پوست خیس تن. احساس سرما کردن در مُرداد. تابستان را حس نکردن. آویختن شورتِ خیس بر یک شاخه در آفتاب. با حوله خود را پوشاندن. درخشش رنگ نارنجی حوله در آفتاب. خشک شدن شورت؛ کمی مرطوب بودن. پوشیدن شورت مرطوب. دور شدن از رودخانه. جا گذاشتن حوله بر شاخه. تماشای حوله از دور. درخشش رنگ نارنجی در آفتاب. قید حوله را زدن. وزیدن باد بر موهای خیسِ سر. خنکی. از هم گسیختن رویاها بوسیله ی درد جسمی. احساسهای خوبِ سلّاخی شده.

بیرون آمدن از مستراح. بالاتر آمدن آفتاب. سایه ی گِردِ ناودان بر شیشه ی پنجره. روشن کردن پنکه. تاب خوردنِ پرده. طاقباز خوابیدن. فکر کردن به دو سال پیش. فکر کردن به یک زن. گفتن اینکه: « پای کسِ دیگه ای در میونه؟ » طفره رفتن زن. رفتن زن. ترک کردن. پیامک زدن. پاسخ ندادنِ زن. تماس گرفتن. پاسخ ندادنِ زن. تماس گرفتن. خاموش بودنِ موبایلِ زن. فکر کردن به یک خاطره ی مشترک جنسی با زن؛ تحریک نشدن. خموده بودنِ آلت تناسُلی. آمدن یک حمله ی عصبی. شدّت گرفتنِ درد در کتف. سوزش قلب. خود را کِش آوردن.

بلند شدن. برداشتن پیراهن مرطوب از بندِ رخت. پوشیدن. با دمپایی بیرون رفتن. قدم زدن تا انتهای محلّه. خانه های در خواب رفته. آگهی فوت یک همسایه؛ چهلمین روز درگذشت شادروان. گوجه ی له شده بر آسفالت. سنگواره ی لاشه ی یک موش. پنجره ی بازِ یک خانه. رقص پرده در باد. صدای گریه ی نوزاد. خواندنِ یاکریم. پریدنِ گنجشک. ساکت شدن نوزاد. تردید در تصور یک پستان یا پستانک. گذشتن از کنار نانوایی. عطر نان. نان خریدنِ یک زن چادر سیاه. خاکی بودن لبه های چادر. صدای چرخ گاری. عطرِ سبزی. رسیدنِ گاری. گاریچیِ آشنا. سلام و علیک. رنگ قرمزِ تربچه در میان سبزی ها. ضعف در بدن. رسیدن به یک باغ ویران شده. زباله های رها شده؛ لاستیک یک کامیون. یک کیف زنانه. یک دفتر مشق. یک عروسک دخترانه ی بی سر. یک کُمُد پوسیده. بطری یک نوشابه ی انگور. یک پاکت خالی کاندوم. یک سوتینِ جِر خورده. بوته های گل بنفشه. مگس. چرت زدن یک سگ زیر سایه ی یک درخت. رسیدن به قبرستان. راه رفتن بر قبرها. تماشای عکس مُرده ها. خواندن تاریخ تولّد و مرگ؛ « دوشیزه ی ناکام، 1328 تا 1342 ». مرگ در چهارده سالگی. پنجاه و سه سال پیش. عبور یک هواپیمای مسافربری. به آسمان چشم دوختن. تخمین زدن محدوده ی فرودگاه. درِ نیمه باز غسّالخانه. تابیدن آفتاب به نوشته ی روی دیوارِ غسّالخانه؛ » بهترین واعظ مرگ است. » هُل دادن درِ آهنی زنگار بسته. قدم گذاشتن به غسّالخانه. یک تشت تکیده بر دیوار. یک شلنگ پیچ خورده. کاشی های کهنه. پنجره ی هواکش رو به باغ. بوی نا. داخل شدن. قژقژ لولای در. نشستن بر سنگ غسّالخانه. ایده ی یک شعر. نارسا بودن ایده. رقم نخوردنِ تراوش. نادیده گرفتن ایده. صرفنظر کردن از خلق شعر. شادیِ دلگیرِ شاعر بودن. دراز کشیدن بر سنگ غسّالخانه. احساس سنگینی در پشت. زل زدن به سقف غسّالخانه. لرزه ی چِندش مُرده بودن. خروج از غسّالخانه. خروج از قبرستان. مسیر برگشت. ضعف شدید جسمی. خستگی مُفرط در پاها. بیدار شدن محلّه. نان خریدن چند نفر. کم شدن تربچه. به خانه رسیدن. روشن بودنِ پنکه. باد زدن به دیوار. تاب خوردن پرده. جمع کردن هسته های آلبالو از ملحفه. کوکتل برداشتن از یخچال. دمپایی پا کردن. رسیدن به باغ. سگ را صدا زدن: » بیا، بیا. » مُلایم دویدن سگ. نوازش کردن سگ. پاره کردن پوشش پلاستیکیِ کوکتل. خُرد کردن کوکتل. غذا دادن به سگ. با اشتها غذا خوردن سگ. تماشای سگ. لیسیدن دست. دُم تکان دادن. نگاه کردن به انسان. ولگردی. در باغ خوابیدن. زباله خوردن. ناخوش بودن. ناتوان بودن از شکار. چیزی برای شکار نیافتن. گلّه نداشتن. صاحب نداشتن. آواره بودن. مرگ توله ها را دیدن. سگهای نر را به یاد آوردن. جفتگیری کردن در برف. دُنبال انسان دویدن. به خانه وارد شدن. خوابیدن کنج حیاط. تن وِلو کردن روی روزنامه. قرار گرفتن تیتر روزنامه زیر مقعد سگ.

 

تابستان 95
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ریشه های پریشانِ فرش، نوشته ی وحید شعبانی
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 00:06 | بازدید : 97 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

ریشه های پریشانِ فرش

 

نورِ ظهرِ تابستان با اصرار از پرده ی مخملی رد می شد و روی اثاثیه و خرت و پرتهای توی اطاق می خزید؛ روی لبه های براقِ سینک، روی رنگِ ماتِ قهوه ایِ مبلِ اشرافیِ کهنه (که صاحبخانه آنرا از یک سایت دسته ی دوم فروشی پیدا کرده بود)، روی پاندول ساعتی که باطری تمام کرده بود، و روی مارکِ کیسه ی خواب آمریکایی که گوشه ی اطاق بقچه شده بود.

صاحبخانه دراز کشیده بود و داشت کتابی درباره ی میکل آنژ می خواند که رومن رولان آنرا نوشته بود. نگاهی به ساعت موبایلش کرد و به خواندن ادامه داد. حالا به آنجایی رسیده بود که نویسنده شرح می دهدکه میکل آنژ فردی ترسو و حقیر بوده، و علیرغم آنکه همیشه در نامه هایش از فقر می نالیده، در هنگام مرگ چندین خانه و صدها سکه ی طلا و ثروتی هنگفت برای وارثش که برادرزاده اش بود به جا گذاشته. کتاب را بست که خانه را ترک کند. از میان چشم اندازِ استکان خالی و نعلبکی و قندان در کفِ اطاق، در زاویه ی دیوار، زیر رخت آویز لباسهای اتوخورده و پشت چند جفت جورابِ کثیفِ مچاله شده، چشمش به یک سوسک بزرگ افتاد، که روی دیوار، جایی نزدیکیِ ریشه های پریشان فرش، بی حرکت مانده بود. تصمیمش کشتن سوسک بود اما به ایوان رفت و پیراهن و شلوارَکش را از تن در آورد و بعد در حیاط، بدنش را زیر آب گرفت. شلنگ در آفتابِ گدازانِ مرداد داغ و نرم شده بود و وقتی شیر آب را چرخاند آبِ گرمی از دهانه ی آن روی پایش شُره کرد. کمی بعد آب سرد از لوله خارج شد و صاحبخانه پاهایش را تا بالای زانو، دستهایش را تا کتف، و سر و گردنش را زیر آب خنک گرفت. موهای شقیقه و پشت سرش خیس شد و نسیم کوچکی بر بدن و موهای خیسش وزید و احساس سرمای دلپذیری کرد. آب بر سطحِ داغِ سیمانیِ حیاط می لغزید و چند مورچه که دور یک آلبالوی پلاسیده جمع شده بودند بی هدف به اینطرف و آنطرف فرار کردند. صاحبخانه به اطاق رفت و دست و صورتش را خشک کرد. سوسک بزرگ را دوباره دید که هنوز همانجا بی حرکت مانده بود. با تن خیس لباس به تن کرد و از یخچال پارچ دوغ محلی را برداشت و همانجا سر کشید. با پشت دست، سبیلش را که دوغی شده بود پاک کرد، به اطاق برگشت و خم شد که جورابش را از گوشه ی اطاق بردارد که باز هم سوسک را دید. جوراب را برداشت و کمربندش را روی سوراخِ یکی مانده به آخر چفت کرد. بعد کتاب را برداشت و به سمت گوشه ی اطاق رفت و نشانه گرفت و بر سوسک کوبید. سوسک در آخرین لحظه کوشید که از مهلکه فرار کند اما کتاب به شدت به پایین تنه اش برخورد کرد و سوسک به پشت بر زمین افتاد. صاحبخانه خاک انداز را آورد و سوسک را با آن برداشت و به ایوان رفت و به حیاط پرت کرد. پای چپِ عقبیِ سوسک که آویزان بود از جا کنده شد و کنارش افتاد. چند مورچه به سمتش آمدند. صاحبخانه به اطاق برگشت و موهایش را خیساخیس، شانه کرد. بعد روی پلکان نشست و کفش به پا کرد. قبل از اینکه خانه را ترک کند دید که سوسک کشان کشان روی سیمانِ داغِ کفِ حیاط سینه خیز می رود. توی کوچه، از توی سایه به سمت خیابان به راه افتاد. باد به موهای مرطوبش می خورد و خنکش می کرد. دستش را به خیسیِ موهای پشت گردنش کشید و خیسی اش را به بازوهایش مالید که خنک شود. کولرِ تاکسی روشن بود و وقتی توی ماشین نشست از سرما نشئه شد. پنجره های تاکسی کیپ بود و باد سرد از دریچه ی کولر به آخرین بقایای رطوبت بر ریش و موی مسافر می خورد و رگه های لذت را در خونش به ترشح می انداخت. در مسیر از پشت شیشه ی پنجره ی تاکسی یک زن جوان را دید که ساپورت و مانتوی سفید پوشیده بود و کمر باریکش روی باسن و رانهای بزرگش می جنبید. کفش صندلِ پانمای سفیدِ ورنی به پا کرده بود و رنگ قرمزِ لاکِ ناخنهای پایش توی آنهمه سفیدی توی چشم می زد. عینک آفتابی پهنی روی چشمش بود و موهای بلوندش زیر آفتاب برق می زد، و منتظر تاکسی بود، که زیر پایش ترمز زد. زن عقب سوار شد، و وقتی درب ماشین را بست، بوی عطرش توی مشام راننده و مسافر سُر خورد، که آنرا مانند شربتِ شیرینِ شاهدانه سر می کشیدند. آخرین جایی که خیس مانده بود ریش زیر چانه بود که سایه خور بود و در مسیر از آفتاب در امان مانده بود. مُسافر دستش را به زیر چانه مالید و خیس کرد و با خیسی اش صورتش را کمی مرطوب کرد. جلوتر، در حاشیه ی خیابان، یک پیرمرد فرتوت در آفتاب، گاریِ مفلوکی را هُل می داد که رویش آت و آشغالِ بازیافتی کُپه شده بود و بعد، تاکسی از کنار بچه ای گذشت که دست مادرش را گرفته بود و همانطور که از کنار یک اسباب بازی فروشی دور می شد پُشتاپُشت، به اسباب بازی های پشت ویترین نگاه می کرد. در تاکسی وقتی زنِ بلوند دستش را دراز کرد که کرایه بدهد مسافر که جلو نشسته بود زیر چشمی به آرنج زن نگاه کرد که از آستینِ کوتاهِ مانتو در آمده بود. دست، سفید و بی مو بود و دو سه النگوی نازکِ طلا به آن جِلوه ای شهوت انگیز می داد. مُسافر همزمان که چشم چرانی می کرد نفس عمیقی کشید و بوی عطرِ تن زن را با لذت دردناکی استشمام کرد. جلوتر وقتی زن پیاده شد هم راننده و هم مُسافر، باسنِ برجسته اش را برانداز کردند که در هفتیِ خطوط تُنُکه، از میان چاک پشت مانتو، زیر ساپورتش خودنمایی می کرد.

مُسافر در مقابل ساختمان پزشکان پیاده شد. در مطب منتظر نشست تا نوبتش شود. دکتر از او نوار مغز گرفت و با چکُشِ پزشکی معاینه اش کرد. چکُش را با ملایمت به مفصل آرنجش می کوبید و واکنش بیمار را بررسی می کرد؛

-        درد داری؟

-        نه، بی حسه. دست چپم تا کتف بی حسه.

دکتر چکُش را محکمتر کوبید؛

-        حالا چی؟

-        نه.

دکتر باز هم محکمتر کوبید و وقتی دید بیمار چیزی حس نمی کند نشست و باز هم نوار مغز را تماشا کرد. بعد گفت:

" همینجوری پیش بره فلج میشی. احتمال سکته ی مغزی هم هست. "

بعد نسخه ای نوشت و چند توصیه کرد و نسخه را جلوی میز گذاشت که بیمار بَردارد.

در تمام این مدت، سوسکِ نیمه جان کوشیده بود خود را از دست مورچه ها نجات دهد. پیکر مجروحش را تا نزدیکی لانه اش رسانده بود و آنجا اقوامش سر رسیده بودند و او را داخل سوراخ لانه کشیده بودند و روی تختش خوابانده بودند و برایش دکتر آورده بودند. دو روز پیش، بعد از مشاجره با همسرش خانه را ترک کرده بود، در توالت، که سمپاشی کرده بودند، مسموم شده بود، و امروز در حالیکه در گوشه ای کز کرده بود آن کتاب روی سرش فرود آمده بود. حالا زنش گوشه نشسته بود و گریه می کرد و بچه هایش با قیافه های مات و مبهوت به پایین تنه ی پدرشان زل زده بودند، که پا نداشت. پسر ارشد به مادر گفت: دیدی چیکار کردی؟

دکتر بعد از معاینه، پسر ارشد را بیرون برد و گفت: " متاسفم. "

وقتی دکتر رفت و پسر به اطاق برگشت، پدر آخرین نفسهایش را می کشید. به کُما رفته بود و در عالمِ رویا نرمی ریشه های فرش را زیر پُرزِ پای قطع شده اش حس می کرد. مادر با نومیدی پرسید:

-        دکتر چی گفت؟

پسر ساکت ماند و به پدر چشم دوخت. بچه های قد و نیمقد هم ساکت بودند و تماشا می کردند. پسر از لانه بیرون زد. بغض کرده بود. همین که از لانه دور شد، در پستویی خزید، در تاریکی نشست و های های گریه کرد. بعد به سمت شعاع نور رفت که از سوراخ توالت می تابید. وقتی به ایوان رسید شنید که کلید توی قفل چرخید و صدا خورد. سوسک جوان اشکهایش را پاک کرد و با خشم و نفرت به صاحبخانه خیره شد که به سمت پلکان می آمد. در گوشه ی حیاط، چند مورچه پای سوسک را روی دوش بلند کرده بودند و به سمت سوراخشان می بردند.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مقاله ی سینمایی با موضوع تجاوز، به قلم وحید شعبانی
چهارشنبه 07 تیر 1396 ساعت 04:56 | بازدید : 1105 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

 

 

تجاوز در سینما، از دریچه ی «بازگشت ناپذیر»

 

به قلم وحید شعبانی

 

پلان سکانس تجاوز در فیلم «بازگشت ناپذیر» یکی از تکان دهنده ترین موارد مربوط به تجاوز در عالم سینماست. صحنه ی تجاوز در فیلمهای دیگری نیز به وضوح به تصویر کشیده شده است  که نمونه ی کامل آن «سگهای پوشالی» ساخته ی «سام پکین پا» است. جالب است که «گاسپار نوئه» آنچنان که در مصاحبه با «بی بی سی» گفت، با تاثیر گرفتن از فیلم «پکین پا» اقدام به ساخت «بازگشت ناپذیر» کرده است. دیگر فیلمی که به شکل گیری ایده ی «بازگشت ناپذیر» در ذهن «گاسپار نوئه» قوت بخشید فیلم «رستگاری» اثر «جان بورمن» بوده است. در فیلمهای دیگری نظیر «ملنا» ساخته ی «تورناتوره» (به شکلی غیرتصویری)، «انتقام» ساخته ی «تونی اسکات»، و «آخرین تانگو در پاریس» ساخته ی «برتولوچی»، تجاوز سهم به سزایی در بیان محتوایی اثر ایفا می کند.

 

اما تفاوت عمده ی تجاوز در «بازگشت ناپذیر» با سایر موارد آن چیست؟

در «بازگشت ناپذیر» زمانیکه «آلکس» (مونیکا بلوچی) قصد دارد از مسیر زیرگذر از عرض خیابان بگذرد به مرد چاقو به دستی برخورد می کند که راه گریزی برایش نمیگذارد. «آلکس» می گرید و رهایی را التماس می کند اما چاقو تا قطعی شدن تجاوز از گردن او دور نمیشود.

اما «آلکس» کیست و چه ماجرایی دارد؟ او دختری است که اخیرا نامزدی اش را با «پی یر» که فرد مثبت و معقولی است بر هم زده و به «مارکوس» (وینسنت کاسل) که از لحاظ شخصیتی در نقطه ی مقابل «پی یر» قرار دارد ملحق شده. در صحنه ی تعیین کننده ای از فیلم، هر سه شخصیت در مترو در کنار هم قرار میگیرند تا گفتگوی اساسی فیلم در میانشان رخ بدهد. «پی یر» به شیوه ای پژوهشگرانه از «آلکس» میخواهد تا دلیل کنار گذاشتن او و انتخاب «مارکوس» را بیان کند. اما «آلکس» حقیقتا خود نیز پاسخ روشنی درباره ی این انتخاب ندارد. با اینحال آنچه در پایان این گفتگو از سوی «آلکس» و «مارکوس» بیان میشود به شکلی تلخ، طعنه آمیز و درست است؛ «پی یر» در رابطه با آلکس محترم و مسئول است و این چیزی است که «آلکس» را نسبت او سرد میکند. «آلکس» به صراحت اعتراف میکند که رابطه با چنین مردی برایش کسل کننده است. و در مقابل، مردی خودخواه و بی مبالات نظیر «مارکوس» او را بر سر ذوق می آورد. سرنوشت «پی یر» در رابطه با زن محبوب زندگی اش رقت انگیز است. «پی یر» به خاطر کیفیت انسانی رفتارهایش از سوی معشوقه اش طرد میشود، و بدتر اینکه جای خود را به رقیبی مشمئزکننده می دهد. «مارکوس» در عشق ورزی به «آلکس» وحشیگری خاص خود را دارد و آنقدر طفیلی است که حتی پول سیگارش را از کیف نامزدش کش می رود.

با چنین زمینه ای صحنه ی تجاوز در زیرگذر شکل منحصر به فردی به خود میگیرد. اینجاست که مفاهیم در قالب هنر چهره ی متفاوتی از خود بروز می دهند. آیا تجاوز به «آلکس» توسط «تنیا» (مرد همجنس باز) تلخ است یا شیرین؟ خوب است یا بد؟ به لحاظ قواعد کیهانی عادلانه است یا ظالمانه؟ آیا «تنیا» شکل بزرگنمایی شده ی «مارکوس» نیست؟ آیا سطح و کیفیت وحشیگری «تنیا» در انتهای سطح و کیفیتی از وحشیگری نیست که «مارکوس» را در نظر «آلکس» جذاب نشان می داد؟ مخاطب وقتی بر قلب شکست خورده ی «پی یر» رقت می آورد، در مواجهه با مورد تجاوز قرارگرفتن «آلکس» می گوید: «مرد وحشی دوست داشتی؟ بفرما!»

 

گونه ی رقم خوردن رخدادها در «بازگشت ناپذیر» مفاهیم جاری در فیلم را لایه لایه می کند. اما در فیلمی نظیر «سگهای پوشالی» اینگونه نیست. «امی» (سوزان ژرژ) زن شوهردار جوانی است که رفتاری اغواگرانه را از خود بروز می دهد، به گونه ای که پسران مجرد روستا را برمی انگیزاند تا هر جور شده از او کام بگیرند. هر چند که در «سگهای پوشالی» دو مرد به صورت متوالی به یک زن تجاوز میکنند اما سیر درونی رخدادها طبیعی است؛ یک زن بازیگوش مردهای اطرافش را تحریک میکند و تاوان پس می دهد. ضمنا در این فیلم «امی» پس از کشمکش اولیه به تجاوز تن در می دهد و از آن لذت می برد و تنها در مقابل مرد دوم است که از آن سرخورده میشود.

 

در «آخرین تانگو در پاریس» تجاوز بین مرد و زنی رخ می دهد که پیش از آن با هم رابطه داشته اند. «ژان» (ماریا اشنایدر) به گونه ای هیستریک به «پل» (مارلون براندو) علاقمند است و آنچه در این فیلم به شکل تجاوز رخ می نمایاند در واقع کامجویی سادیستی و خشن مرد از زن است. در قوانین جاری در برخی کشورها نظیر سوئد بزهی تحت عنوان «تجاوز در چارچوب ازدواج» وجود دارد که حدی متعالی تر و مترقی تر از روابط انسانی را طلب می کند. با این تعریف رخداد تلخ و تند میان زن و مرد فیلم «برتولوچی» واقعه ای تجاوزگونه قلمداد میشود. اضافه بر این شاید در این صحنه آنچه «ژان» را می آزارد تعرض فیزیکی «پل» نباشد بلکه فاز روانی «پل» است که او را می رنجاند. «پل» در حین تجاوز «ژان» را وادار می کند تا کلماتی سیاه وتلخ را بعد از او تکرار کند که پیش از این نشنیده است.

 

در «انتقام» تجاوز به شکل کلاسیک خود رخ می دهد. «میریا» (مادلین استو) دزدیده میشود، کتک می خورد، با اعمال تزریق معتادش می کنند و در نهایت در خلسه ای از درد و گنگی و یاس مورد تعرض قرار میگیرد. در «انتقام» تجاوز به زن اثیری، پس از ایجاد عشقی ممنوع میان او و «کوچران» (کوین کاستنر) رقم می خورد. همسر ثروتمند و سالخورده ی «میریا» وقتی به خیانت زن جوانش پی می برد او را به افرادش می سپارد تا روح و جانش را نابود کنند. «انتقام» فیلمی عاشقانه است که با بیان نجابت گناهکارانش (میریا و کوچران)، پلشتی زندگی زناشویی قراردادی را به تصویر می کشد. تجاوز به «میریا» تجاوز به روح عشق توسط جریان زندگی ماده گرا و ماده پرست است که در تاریخ بشر هر روز تکرار شده و میشود. تجاوز در فیلم «تونی اسکات» یک واقعه ی غیرمترقبه نیست. چیزی پیش بینی ناشدنی در جریان فیلم نیست. حتی بدون نمایش آن نیز میشد حدس زد که چه سرنوشتی در انتظار «میریا» ست؛ زنی که عشق ممنوعش لو رفته، و قدرت، مکنت و قساوت همسرش او را به سلطه در خواهد آورد. اما آیا چنانچه همسر «میریا» خیانت او را می بخشید و او را به خانه برمیگرداند همخوابگی «میریا» با همسرش با تلخی یک تجاوز برابری نمی کرد؟ شاید برای «جیم هریسون»، نویسنده ی اثر اقتباسی «انتقام»، تجاوز به «میریا» توسط یک مزدور، همان تجاوز همسر «میریا» به اوست. گو اینکه آن تجاوزگر در واقع یکی از افراد شوهر «میریا» ست. آیا بین اینکه خود «تیبی» (آنتونی کویین - شوهر میریا) به «میریا» تجاوز کند یا اینکه آن را به یکی از افرادش محول کند تفاوتی هست؟ طلاق عاطفی در میان «تیبی» و «میریا» حاکم است، و قلب «میریا» با عشق به «کوچران» می طپد. پس محق کیست؟

 

در «رستگاری» تجاوز شکل طعنه آمیزی به خود میگیرد. یک گروه از دوستان در جریان یک ماجراجویی در جنگل به دو همجنس باز بر می خورند. در این میان کسیکه مورد تجاوز قرار میگیرد یک کارشناس بیمه (ند بیتلی) است که در امور اقتصادی و زد و بندهای زندگی مدرن شهری مهارت دارد. اوضاع مرفه زندگی او برای دوستانش حسرت و حسادت برانگیز است. اما آنچنان که «بورمن» در فیلمش به تصویر می کشد پول و بیمه در هنگام اضطرار اساسی کمکی به او نمی کنند. طعنه آمیزتر وقتی است که مرد همجنسباز در حین تجاوز از قربانی ثروتمند خپلش میخواهد که در مقابل چشم همه صدای خروس در بیاورد و کارشناس ییمه نیز به شکل موهن و حقارتباری قوقولی قوقو می کند. در «رستگاری» تجاوز قطعه ای از پازل فجایعی است که دامنگیر گروه میشود. در واقع تجاوز نقش محوری در ماجرا ندارد. با اینجال بعنوان شاید تنها صحنه ی کامل تجاوز همنجنسگرایانه در تاریخ ماهوی سینما قابل تامل است. در اینجا کسانیکه ماهیت رستگارانه دارند لااقل از تجاوز در امان می مانند. نظیر صحنه ای که «اد» (جان وویت) در حالیکه به درخت بسته شده است در آستانه ی تجاوز از سوی مرد دوم قرار میگیرد اما «لوییز» (برت رینولدز) به موقع می رسد و نجاتش می دهد.

 

در «ملنا» (مونیکا بلوچی) یک جامعه علیه اوست. حتی پسربچه ی قهرمان فیلم هم که عاشق «ملنا» ست لباس زیر او را می دزدد و با خود به زیر لحاف می برد. شوهر «ملنا» به جنگ رفته و زن تنها از سوی جامعه متهم به فساد است. به گونه ای شبیه به «آیرن پاپاس» در «زوربای یونانی». زنهای شهر «ملنا» را زیر دست و پایشان کتک می زنند و لگدمال می کنند، و مردان شهر به او چشم دارند. هر کس به گونه ای و در حد و جایگاه خودش به حقوق و حریم «ملنا» تجاوز می کند. قانون تنها پناهگاه او می تواند باشد. اما وقتی به وکیل چاق شهر مراجعه می کند این بار از سوی آقای وکیل رسما مورد تجاوز قرار میگیرد. «تورناتوره» اوج بی پناهی یک زن را به تصویر می کشد. تجاوز در «ملنا» شکل ناگزیری دارد. به گونه ای غیرمستقیم می گوید: «به هر حال تجاوز حتمی است! فقط باید شرایط ایجاب کند!» تجاوز به «ملنا» چهره ای منفعل از قربانی تجاوز را نشان می دهد. «ملنا» تلاش چندانی برای پرهیز از سوء استفاده نمی کند. در واقع شانسی برای نجات ندارد. «ملنا» می خواهد بگوید وقتی شرایط تجاوز فراهم شود امکان گریز از دست تجاوزگر وجود ندارد. اگر آقای وکیل تجاوز نکند لابد آقای پلیس، یا آقای شهردار، یا آقای همسایه آنرا عملی خواهند کرد. در «ملنا» تجاوز به شکلی ظریف در لایه های زیرین داستان تنیده است. تجاوز در «ملنا» در ماهیت ماجراست.

 

به طور کلی در اکثر قریب به اتفاق موارد، تجاوز رخدادی نامطبوع جلوه می کند اما در «بازگشت ناپذیر» همه چیز در هاله ای از احساسات و قضاوتهای دوگانه قرار میگیرد. اگر به «آلکس» تجاوز نمیشد و «آلکس» زیر لگدهای «تنیا» خرد نمیشد تا انتهای فیلم و پس از آن درباره ی ظلم عاطفی «آلکس» نسبت به «پی یر» احساس دلسوزی می کردیم. یک زن سبکسر، مردی متین و موقر و صمیمی را به شکلی تحقیرآمیز پس می زند تا با یک حشیشی موهن همراه شود. اگر در زیرگذر «تنیا» با چاقوی «عدالت کثیف» خود سد راه «آلکس» نشود چه کسی حساب «پی یر» را با «آلکس» تسویه خواهد کرد؟ هر چند خیلی تلخ، اما «تنیا»، تجاوزگر انزجارآور «بازگشت ناپذیر»، به شکلی نادانسته در حال برقرار کردن عدالت است. او چوب بیصدای خداست. او بدون آنکه آگاه باشد حکمی کیهانی را درباره ی زنی سطحی اجرا میکند. هرچند این برای «پی یر» نیز وحشتناک است و او در سطح، چنین توقعی از عدالت کیهانی ندارد. اما انگار اجتناب ناپذیر است.

لایه ی دیگری از مفهوم در «بازگشت ناپذیر» در ناگفته های فیلم است. چنانچه تجاوز از داستان فیلم حذف شود چه چیز باقی می ماند؟ زنی که امکان تعالی در زندگی خود را تباه کرده و به مسیری قدم گذاشته که انتهای پوچی دارد. «آلکس» با «مارکوس» به یک مهمانی می رود که تصویر مشخصی از ابتذال است. ماندنش در مهمانی به معنای پذیرفتن این ابتذال خواهد بود اما او نمی پذیرد و مهمانی را ترک میکند. طعنه آمیزتر اینجاست که حالا اتفاق ظاهرا فجیعتری در انتظار اوست که همان تجاوز باشد. پس «آلکس» باید چه کند؟ در مهمانی بماند یا نه؟ در واقع پاسخ در اینجاست که او باید در انتخابش تجدید نظر کند. مسئله ی او ماندن در مهمانی یا نماندن در آن نیست. به هر حال «مارکوس» با اوست و ارمغان بهتری از این ابتذال برای «آلکس» ندارد. آلکس اگر می خواهد رستگار شود باید به «پی یر» رجوع کند. باید در مهمانی به او ملحق شود. اما دلجویی او را پس می زند و به خیابان می رود. در واقع «آلکس» مشکل چندانی با خود «مارکوس» ندارد. مشکل او با مهمانی است. او آنقدر ابله هست که فردای شب مهمانی بتواند دوباره با «مارکوس» آشتی کند. همانگونه که آنقدر ابله بود که بتواند او را به «پی یر» ترجیح دهد. او اشکالی در ذات «مارکوس» نمی بیند. صرفا از موقعیت امشب گلایه دارد. وانگهی اگر بنا بود «آلکس» با دقت بر رفتارهای «مارکوس» او را کنار بگذارد این اتفاق خیلی زودتر می افتاد. اگر «تنیا» در چند دقیقه، و در یک پلان سکانس، فاجعه را برای «آلکس» رقم نمی زد این فاجعه به صورتی تدریجی و ملایم در زندگی «آلکس» رقم می خورد. به این معنی که وجود «آلکس» طی یک دوره ی زمانی طولانی در رابطه با «مارکوس» رو به زوال می رفت. اما «تنیا» بی آنکه بداند لطفی در حق آلکس می کند و سیه روزیهای یک برهه ی طولانی از زندگی را در یک زیرگذر برایش فشرده می کند. این یک هشدارنامه برای جنس زن است. پایان راه یک انتخاب را نشانش می دهد. و نام فیلم اشاره ی موذیانه ای دارد که انتخابها برگشت ناپذیرند. اما لزوما درباره ی همه ی زنانی که در انتخابهای خود مانند «آلکس» عمل میکنند از عدالت کیهانی خبری نیست. بسیاری از آنان با «مارکوس»های خود طی طریق می کنند و هرگز ملتفت بروز اشکال یا وقوع فاجعه ای در کیفیات انسانی وجود خود نمی شوند. با اینحال همانگونه که آنتونیونی در «آگراندیسمان» واقعیت بزرگنمایی شده را نشان می دهد، «گاسپار نوئه» نیز در «بازگشت ناپذیر» سرنوشت زن مازوخیست آخرالزمانی را به شکلی بزرگنمایی شده به تصویر می کشد.

 

وحید شعبانی

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه صُبحِ اولین روزِ مُردن، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 05 اردیبهشت 1396 ساعت 12:33 | بازدید : 133 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

صُبحِ اوّلین روزِ مُردن

 

داشت خواب پرواز می دید؛ داشت پرواز می کرد، مثل یک پرنده، اما معلوم نبود چه پرنده ای. داشت در یک شب خنک پرواز می کرد، در هوای خنک یک ساحل، یک بندرگاه کوچک. چراغهای پلاژها و رستوران ها و مغازه ها و قایقهای تفریحی، ردیف به ردیف، نقطه به نقطه می درخشیدند، و همانجور که آدم در عالم خواب بعضی چیزها را هم می بیند و هم نمی بیند، نمی توانست درست بگوید که چه جور آدمهایی توی آن شب خنک در ساحل، در میان نورها و رنگها قدم می زدند. فقط می توانست بگوید؛ » یک ساحل روشن را دیدم، در شبی بهاری و خنک، و گوشه ای از منقار پرنده ای را، که در خواب، من بودم. »

بیدار که شد دلشوره ی بخصوصی داشت، نه یک دلشوره ی هراس آور؛ مثل وقتیکه حس می کنی خبر بدی برایت خواهند آورد. و نه یک دلشوره ی شیرین؛ مثل وقتیکه منتظر آمدن یک محبوب به خانه ات هستی. نه. دلشوره ای بین این دو. یک جور دلشوره ی گزنده ی بی تفاوت، نفهم، بیشعور، بی رگ. نه مثل دلشوره ی یک محکوم، که تا یک ربع دیگر ماموران با یک روحانی به سلولش می آیند که پای چوبه دارش ببرند. نه. بیشتر مثل دلشوره ی یک خروس، که در عالم حیوانی اش، یک چیزی ته دلش، هی می خواهد خبرش کند که صُبحِ امروز سرش را خواهند برید. و او که پیش مرغ و جوجه هایش مشغول دانه چیدن است همانجور که دانه دانه از زمین دانه می خورد نتواند صدای این ندای گنگ درونی را خوب بشنود و مقصودش را بفهمد. و فقط نگران چیزی باشد که نمی داند چیست و همانجور هم به دانه خوردن ادامه بدهد و هم حس کند میلی به خوردن ندارد. یک همچین چیزی.

در رختخواب نشست. موبایلش را روشن کرد. تلگرامش را چک کرد. بین همه ی چتهایی که می توانست باز کند یکی را باز کرد؛ ویدئویی بود که در آن دو زن عریانِ بلوندِ جوان، در یک فیلم پورن، با عشوه و خنده با قاب دوربین حرف می زدند و با هم ور می رفتند، و اداهایشان آنقدر تحریک برانگیز بود که فکر میکردی در ادامه ی فیلم، عوامل تولیدِ فیلم، سر وقت آن دو زن خواهند رفت. بی آنکه تلگرامش را ببندد بلند شد. رختخوابش را جمع کرد. طرح گلهای لحافش تصویر دسته گلهای کوچک ریز قرمز رنگی بود که یک وجب به یک وجب، منظم، روی تمام سطح پارچه ی سفید ملحفه چاپ کرده بودند. همانجور که رختخواب را تا می زد آواز ملایمی را می خواند که پریشب فایلش را دانلود کرده بود. از تمام متن ترانه فقط ترجیع بندش به یادش مانده بود و هی آن را تکرار می کرد؛ « فرفره های بی باد، فرفره های بی باد... »

صدایش در خاموشیِ ساعت ششِ صُبحِ اطاقش می پیچید. همه چیز آنقدر خاموش بود که فکر می کردی صدا به اشیا برخورد میکند، و آنها را می لرزاند، در حالیکه اینطور نبود. روی طاقچه در تاریکی، یک گلدان خالی بلور شکسته، یک کوزه ی سُفالی ترک خورده، چند شیشه عطر و ادوکلن، چندین پوکه ی خالیِ فشنگِ تفنگ شکاری، یک بلال زردِ خشک، استخوان سفید و بزرگِ آرواره ی یک اسب، یک داس، و یک تابلوی گوبلن شده ی کهنه بود، با تصویر زنی که دکولته ی صورتی بر تن داشت، کنار یک میز نشسته بود که روی آن گلدانی پُر از گلهای اُرکیده ی صورتی بود، و چشمهایش را به حالت عیش و مستی بسته بود، و طراح کوشیده بود حالت چهره اش را جوری ترسیم کند که انگار در حال بوییدنِ گلها و لذت بردن از عطر تازه ی آنهاست. همه چیزِ گوبلن صورتی بود، و معلوم نبود که از اول هم بنا بوده که همه چیز صورتی باشد، یا اینکه کسیکه کار گوبلن را تمام کرده به دنیای مُرده ی آن رنگ صورتی پاشیده است. همانجور که رختخواب را که جمع می کرد، دلشوره داشت و آواز می خواند، گاهی هم چشمش به اشیای اطاقش می افتاد که آنها را دانه دانه از این طرف و آن طرف، از کف رودخانه ها، از راههای های جنگلی، از خانه های مخروبه ی تاریخی، و از زباله دان ها پیدا کرده و به زندگی برگردانیده بود.

از اطاق بیرون رفت. روی ایوان با اولین نفس، آنچنان هوای لطیف و لذیذی را به ریه اش فرو کشید که بلافاصله با خودش سوال و جواب کرد: » امروز چندمه؟ یکم اردیبهشت. » برخوردِ مُلایم اکسیژنِ معطر و خنک را با نایژه های بیمارش با وضوحی دلپذیر حس می کرد. روی سنگِ روشویی، اَخ و تُف کرد؛ خلط خون آلودش روی سفیدیِ سرامیک، رنگ قرمزِ تندی داشت. خلط خونی روی سنگِ سفید و تمیزِ روشویی لیز می خورد و به سمت سوراخ آن می رفت. شیرِ آب را باز کرد. توی دلشوره اش خروس را برده بودند پای حوض، مُرغ و جوجه ها را به لانه کرده بودند، و کسیکه قرار بود حیوان را ذبح کند داشت گزلیکش را تیز می کرد. آب سرد از لوله ی گردِ شیر توی دستش ریخت.صدای بغوبغوی یاکریمی می آمد. آب سرد را که به صورتش می پاشید چشمهایش را بست و وقتی باز کرد نگاهش از پنجره ی رختکن به دیوار خانه ی همسایه افتاد که شاخه های نارنج، مثل دستهای زنی اغواگر که مردی را بغل کرده باشد، روی لبه های دیوار آویخته بود.

خروس، سفید بود. مثل ملحفه ای که در وایتکس شسته باشند، یکدست سفید، با تاجِ سُرخی که زیر آفتاب می درخشید. مرد، چاقو به دست آمد، نشست لبِ حوض. خروس هنوز چیزی نمی دانست و فقط دلشوره ای مُبهم داشت، و صدای آن ندای بیچاره ای که از درونش داشت حنجره ی خودش را جِر می داد که از فاجعه باخبرش کند در گوش خروس تبدیل به کلامی نمیشد که بتوان پیغامی از آن گرفت. صدایش در سامعه ی حیوانیِ خروس بیشتر به قوقولی قوقوی یک خروس دیگر شبیه بود، که طنینش از خانه های دوردست بیاید.

کبریت را کشید. کتری را پُر کرد و روی اجاق گذاشت. سوپ مُرغِ آماده ای برداشت، لبه های پاکتش را با قیچی، صاف و دقیق برید، پودرِ سوپ مرغ را توی قابلمه خالی کرد، دستور طبخ را از روی پاکت خواند و چهار لیوان آب سرد به آن اضافه کرد، هَم زد، و روی اجاقی دیگر، کنار کتری گذاشت. ایستاده بود و غذا را هَم می زد. به این فکر می کرد که مبادا چکه ای از سوپ به سطح اجاق بپاشد، که تازه نظافتش کرده. خودش را با تخفیف شماتت می کرد که دیشب ظرفهای شام را نشُسته؛ خسته بود و زود خوابیده بود. حتی تلگرامش را چک نکرده بود. یادش آمد که مسواک هم نزده. زبانش را روی دندانهای پیشین کشید و جِرمِ غذا را روی مینای دندان لمس کرد. نیمی از کلّه ی قاشق توی مایع سوپ فرو رفته بود و وقتی سوپ را هم می زد میشد صدای برخورد نوکش را با کف قابلمه شنید. به موهای دستش نگاه می کرد و نگران بود مبادا تار مویی از دستش توی قابلمه بریزد. فکر کرد که آبلیمو، سوپش را خوشطعم تر می کند. قاشق را روی سینک گذاشت. یادش آمد که صُبحِ دیروز یک سوسک مُرده را روی سینک پیدا کرده که طاقباز رو به سقف خوابیده بود و پاهایش را توی سینه و کفلش جمع کرد بود. رفت روی ایوان و درب یخچال را باز کرد و قوطی بزرگ آبلیمو را برداشت؛ آبلیمو را توی قوطی بزرگ آب معدنی ریخته بودند. آبلیمو توی سرما و روشنایی لامپِ یخچال، کنار بطری دوغ محلی و نوشابه ی خانواده ایستاده بود. سه تایی کنار هم سر پا بودند، مثل سه برادرِ ناهمگون که در یک شب سرد، زیر روشنایی چراغ یک تیربرق، توی یک محله ی خلوت ایستاده و به هیچ خیره باشند.

دو سه قطره آبلیمو توی سوپ شُره کرد. باز هم آن را هَم زد. تیشرتِ کهنه ای را روی فرش آشپزخانه سُفره کرد. زیتون و نان و نوشابه را آورد. کتری صدایش می کرد، و بُخار داغ را از درزهای دَرَش بیرون می داد. پیچ اجاق را چرخاند و شعله ی زیر کتری را کم کرد. قوری را برداشت و چای کهنه اش را توی زباله دان ریخت. خروس به مردی نگاه می کرد که پایش را روی گلوی او گذاشته بود و بسم الله می گرفت. درب حلبی قوطی را که باز کرد عطر چای تازه به مشامش ریخت. سه قاشق چای خشک توی قوری ریخت، از آب جوش پُرش کرد و روی کتری گذاشت. شعله ی زیر سوپ را خاموش کرد. از آبچکان کاسه ای برداشت؛ به نظرش کاسه ی مناسبی نبود. به اندازه ی کافی گود نبود.کوچک بود. درب کابینت را باز کرد، کاسه ای را که دنبالش می گشت دید؛ زیر همه ی کاسه ها بود. با یک دستش همه ی کاسه ها را بلند کرد و با دست دیگر، کاسه را از اقوامش جدا کرد. دستی توی آن کشید که مطمئن شود خاک ندارد. مطمئن نشد. حس کرد که ذرات ریز ذره بینیِ غبار را با انگشتانش لمس کرده. قابلمه را آورد. نشست. با ملاغه، سوپ را توی کاسه ریخت. کاسه را لبالب پُر کرد. دلشوره داشت. هم گرسنه بود و هم میل به خوردن نداشت. سوپ داغ را توی قاشق فوت می زد. موبایلش روی فرش اطاق خواب افتاده بود. تلگرامش باز بود. توی گروه خانواده شان لینکِ خبرِ مربوط به دایی اش را که روی خبرگزاری ها بود پُست کرده بودند، که حکمش آمده بود و صُبحِ امروز اعدام میشد. تمام سوپ را خورد. تهِ قابلمه لایه ی غلیظِ نازکی از سوپ مانده بود؛ مثل غذایی که روی مینای دندان بمانَد. سُفره را جمع کرد. ظرفها را توی سینک رها کرد. خرده نانها را توی مُشمایی گذاشت که بنا بود برای یاکریمها باشد. به این فکر کرد که خیلی وقت است این نانها را خُرد نکرده. دلشوره داشت. مرد، لبه ی تیزِ گزلیک را روی پرهای سفیدِ گلوی خروس لغزاند، خون سُرخ و غلیظ روی گزلیک و دستِ مرد و لبه ی سیمانیِ حوض شُره کرد. سَر، توی حوضِ خشک و خالی افتاد، دایی، پایش را از روی گلوی حیوان برداشت، پیکرِ خروس جَستی زد و بلند شد و شروع کرد به دویدن دور حیاط. توی یک دایره می دوید، از زیر پله رد میشد، از جلوی نرده های ایوان می گذشت، و از کنار توریِ باغچه ی اُرکیده عبور می کرد. دورِ حیاطِ فراخِ خانه ی دایی را می چرخید و نمی افتاد، جَستان و خیزان می دوید، مثل سواری بی سر، می تاخت و خانه را خونپاشی می کرد. یک جوجه از سوراخِ لانه تمام صحنه را تماشا می کرد.

چای دم کشیده بود. یک لیوان چای برای خودش ریخت و به سمت اطاق خواب رفت.

وحید شعبانی
یکم اردیبهشت 1396
ساعت 09:02 صبح

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
درخت و رود
جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 08:15 | بازدید : 428 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

درخت و رود

 

درخت با آن شاخه ی بلندش که شبیه یک دست دراز بود تبر را از روی زمین برداشت و شروع به ضربه زدن کرد.
رود با آنکه می دانست مرگ، درخت را خوشبخت می کند، به دلهره افتاد. صدای تُرد برخورد تبر با پیکر درخت، آب را لرزاند. طنین صدا در ضمیر بیشه پیچید. پرنده ها از روی شاخه های درخت پر زدند.
رود پرسید: " چه کار میکنی درخت؟ "
"  فرار می کنم رفیق. "
" اما اینطوری که می میری. "
" می میرم، ولی با تو می آیم. "
رود با درماندگی گفت:
" می میری. "
" می میرم، ولی به باغ می روم. " این را گفت و آخرین ضربه را زد.

بیشه در خواب بود. برگها می ریختند. باد می وزید. درخت با چشمهای نیمه باز از ریشه و باقیمانده ی کُنده اش جدا شد و توی آب افتاد. رود دستهایش را باز کرد و درخت را در آغوش گرفت. درخت، بی صدا توی آب خوابیده بود. رود همانطور که می گریست آخرین فصل قصّه اش را در گوش درخت زمزمه کرد:
" حالا که با منی، تا جاری ام تو هم با من و در من جریان داری. وقتی می رسم یعنی تو هم رسیده ای. "
رود یاد حرف درخت افتاد: " من همیشه همین جا بوده ام. هرگز قدم از قدم برنداشته ام. من همیشه مانده ام، که همیشه باشم. "
رود جواب داده بود: " من همیشه می روم، با اینحال می بینی که همیشه هستم. سفر مرا نمی برد. این منم که سفر را می برم. "
باد، برگها را برد. و آب، درخت را.

 

پاییز 87
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه بگذار سیگارم را بکشم
سه‌شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 05:14 | بازدید : 429 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

بگذار سیگارم را بکشم

 

سرباز بازداشتگاه پشت در می آید و صدایم می زند. پاسخ می دهم و پشت در می ایستم تا از حفره ی کوچک روی در ببینمش.
-    کنت می کشی؟
بی واسطه مرا به یک سیگار مهمان کرده است.
دیروز بازداشتم کردند. پرونده دار بودم، حالا سابقه دار هم خواهم شد. وانگهی، هر کس پرونده ای دارد و سابقه ای.
دیروز دماغ نگهبان سازمان را ترکاندم. هفت سال بود که مثل بچه ای خوب، می رفتم و می آمدم. اما اینها یک جایشان می خارد. آنقدر به بهانه های ریز و درشت پاچه ام را گرفتند که عاقبت دم لای تله دادم. آن دماغ درست میشود. اما پرونده ی من هرگز پاک نخواهد شد. می دانم که قضاوتشان به منی سگ هم نمی ارزد. آنچه ثبت خواهند کرد صرفا حمله، ضرب و شتم و ترکاندن دماغ کارمند وظیفه شناس دولت است. و همین هم ملاک رایشان خواهد بود. اینکه چه شد که اینطوری شد برایشان حرف مفت است. با اینها نباید صادق بود. شاید بهتر بود روی صورتم جوراب می کشیدم و جایی کمین می کردم و از پشت، در تاریکی شب، در کوچه ای خلوت با چماق به جانش می افتادم. تک تک دندانهایش را توی دهانش خرد می کردم. جای سالم روی صورتش نمی گذاشتم. آنوقت چه کسی ممکن بود ذره ای حتی شک کند که کار کارگردان شلخته ی تئاتر شهرستان بوده است؟ واقعا و ابدا هیچکس. اما من که با برنامه ی قبلی با کله توی دماغش نرفتم. همه چیز در کمتر از لحظه ای رخ داد.
آخرین باری که شاید چنین خبطی کرده باشم وقتی بود که پسربچه بودم و بال زنبورها را می کندم. از زنبورها می ترسیدم و بیزار بودم. یک روز بهاری که سر به هوا شیرینی می خوردم یکهو زبانم آتش گرفت. هر چه در دهانم بود به بیرون تف کردم. روی کاشی حیاط خانه ی مادربزرگ، لای تفاله ی اخ کرده ی شیرینی، یک زنبور لهیده بود. وقتی سرم به هوا بود روی شیرینی نشسته بود و من بی هوا زنبور و شیرینی را توی دهانم کرده بود. زبانم را گزیده بود. عید بود و من که نمی توانستم کلامی حرف بزنم تماشا میکردم که چطور بچه های دیگر با دایی بازی می کنند.
دایی، نمایشی به راه می انداخت که بازیگرانش ما بودیم. ترگل و کاوه توی نمایش میشدند زن و شوهر، و من که زبانم ورم کرده بود و لال شده بودم فقط حسرت می خوردم و حسادت می کردم. دایی نقش درخت را به من داده بود که باید دستهایم را مثل شاخه هایش به هوا می بردم. آخ که چقدر دلم میخواست دایی نقش کاوه را به من میداد. هیچ نمی گفتم! میتوانستم بی آنکه چیزی بگویم عشقم را به ترگل نشان بدهم! اما دایی نقش را به کاوه داده بود و من از کاوه بدم می آمد!
این شد که تا چند روز زنبور شکار می کردم و بالش را می چیدم و در شیشه ی خالی مربا زندانی می کردم. وقتی زخم زبانم خوب شد زخم دلم هم خوب شد. زنبورها را بخشیدم.


♣♣♣


بد شد. داشتم زندگیم را می کردم. گرفتار شدم. به خاطر یک نخ کنت چه مصیبتی به بار آمد. از پله های اداره ی تئاتر پایین آمدم و سیگاری آتش زدم. گفت: «نمی فهمی نباید اینجا سیگار بکشی؟» لحنش بد بود. اگر محترمانه گفته بود می خندیدم و با شوخی سیگار را زیر پایم له می کردم. گفتم:«مودب باش!» گفت:«با آدم بیشعور باید همینجوری حرف زد!» یک قدم به سمتش رفتم و گفتم:« به من میگی بیشعور؟!»  یک قدم به سمتم آمد و گفت:« اگه شعور داشتی توی محیط بسته سیگار نمی کشیدی!» شاخ به شاخ بودیم. بچه که بودم توی محله مان دیده بودم چه جوری کله می زنند. لحظه ای بعد نگهبان سازمان کف کاشیها، پای گیت افتاده بود و خون از دماغش فواره می زد. همه جمع شدند. نگهبانهای دیگر هم رسیدند و مرا به سرباز کچل کلاش به دست تحویل دادند.
سرباز را می شناختم. مدام در اطاقک پاسگاه می دیدمش که پست می داد. هر بار سلامی می کردیم و با شوخی می پرسیدم:«پُره؟» و او با خنده ی ساده ی یک نوجوان دهاتی می گفت: «آره.» آنوقت جلوی پاسگاه، وسط خیابان دستهایم را صلیب می کردم که:«پس بزن خلاصم کن! درست بزن وسط قلبم!» و او می خندید. از این شوخی لذت می بردم. دلم میخواست جایی در یک نمایش یا فیلمنامه آنرا بگنجانم. این صحنه را که آدم بیگناهی که پیراهن سفیدی بر تن دارد دستهایش را در مقابل سرباز ساده ای صلیب کند و بگوید:« د بزن! بزن خلاصم کن!» و سرباز ماشه را بکشد و سینه سرخ دیگر نخواند! اما سرباز پاسگاه شلیک نمی کرد. فقط می خندید. آخرین بار گفته بود:«توی زندگی چیزهای قشنگ هم هست!» به گمانم پیش خودش فکر کرده بود که به عابر شوخ چیزی بگوید، و این به ذهنش رسیده بود.
دیروز متن نمایشم رد شد. وقتی از پله های اداره ی تئاتر بالا می رفتم دلهره داشتم. البته همیشه در همه ی اداره ها یک همچو حالی دارم. منشی مسئول تئاتر شهرستان پوشه ی متن نمایشم را روی میز گذاشت که بردارم.
-    پذیرفته نشد.
پوشه را برنداشتم. چیزی نگفتم. فقط از اطاق خارج شدم و از پله ها پایین آمدم و آخرین کنتم را آتش زدم. این سومین بار متوالی بود که متنی می نوشتم و مجوز نمی گرفت. هر دو بار قبل درباره دلیل پذیرفته نشدنش با آنها بگومگو کرده بودم. بار قبل مسئول تئاتر شهرستان در نهایت گفته بود:«یکی دیگه بنویس ایشالا پذیرفته میشه. فقط یه چیزی بنویس که شرمندت نشیم! شما که همه چیزت سه تا سه تاست! بذار اینم سه تایی بشه دیگه!»
پریشب که در آن روستای دور، در حاشیه ی شالیزار، از خانه ی دوست دیالیزی ام بیرون آمدم در پریشانی ذهنم به تنها کنت به جا مانده در پاکت فکر می کردم. کنار خیابان سوت و کور روستا ایستادم. ماشینی نمی آمد. میخواستم روشنش کنم. اما نکردم. از اینکه سیگارم را آتش بزنم و آنوقت یک ماشین برسد و ناچار باشم نیمه سوخته رهایش کنم بیزارم. دلم میخواهد آنرا تا ته بکشم. این شد که در پاکت ماند. شب در خانه ی بی زن، چیزی خواندم. داستان کوتاه «حادثه ی پیچ خیابان» آلبرت مالتز. پای اینترنت، صفحه ی فیسبوک دکتر سیدمهدی موسوی هنوز فعال نبود. بالای صفحه نوشته بود هنوز خبری از دکتر و فاطمه اختصاری نشده است. کامنتی نوشتم. به اینکه الآن در این ساعت شب، دکتر در کدام سلول تکیده است فکر کردم. در این تشویشها دوباره به یاد دوست دیالیزی ام افتادم که قند شدیدش هر دو کلیه اش را از کار انداخته بود و در پنجسال گذشته، یک روز در میان خونش را از عوض می کردند. چشمهایش کور شده و ریه اش آب آورده و پایش می لنگید. و ظاهرش بیش از هر چه به مرده ای در حال پوسیدن شباهت داشت. صفحه ی سایتی را باز کردم که در آن مقاله ای درباره ی این بیمار دیالیزی نوشته و عکسهایی از او و دو فرزند خردسالش گذاشته بودم. چک کردم تا شاید کسی که بخواهد به بیمار نیازمند کمک کند کامنتی گذاشته باشد، اما هیچی نبود. تنها سیگارم را برداشتم و روی لبم گذاشتم و کبریتی آتش زدم. خانه فضای دلگیری داشت. جای زنم خالی بود. از خانه قهر کرده. زن سوم من. یادم آمد که دوست ندارد در خانه سیگار بکشم. کبریت را فوت کردم و سیگار را توی پاکت برگرداندم.

♣♣♣


از سوراخ هواکش خاموش بازداشتگاه زنبوری به دورن می آید. روی دیوار روبرویم می نشیند. سرباز بازداشتگاه سیگار را خاموش به دستم داده. صدایش می زنم و آتش می خواهم. کام اول را که میگیرم صدای ماشینی از توی حیاط پاسگاه می آید. با کام دوم از راهروی بازداشتگاه صدای گفتگو می آید. گوش می دهم. قفل در می چرخد. افسری وارد میشود.
-    پاشو راه بیفت.
نمی خواهم سیگارم را نیمه کاره رها کنم. اما در افسر چیز تلخی هست که نمیخواهم ازش تقاضایی بکنم. اگر در صورتش لبخندی بود با شوخی ازش میخواستم بگذارد سیگارم را تا آخر بکشم. کام سوم را میگیرم و تمام. بگذار این هم سه تایی باشد! وسوسه ی نانجیبی دارم که سیگار را روی تن زنبور روی دیوار خاموش کنم. اما نمی کنم. افسر سرباز را شماتت می کند.
-    تو به اش سیگار دادی؟
-    بله قربان.
-    گوه خوردی!
در محوطه ی پاسگاه سربازی کلاش به دست پست می دهد. دلم میخواهد دستانم را برایش صلیب کنم و مثل بازیگری پر از اغراق فریاد بزنم:«بزن! بزن خلاصم کن!»
نمی توانم دستانم را صلیب کنم. اولین باری است که دستبندم می زنند.


وحید شعبانی
7 اردیبهشت 1392
ساعت 19:05

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ناجه
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 03:20 | بازدید : 283 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

ناجه

 


چیزی به قلبم حمله کرده است. حس شور سوزناکی از به خاطر آوردن عشقی بی فرجام، تصور سفری بی
بازگشت، و تماشای تصویر خانه ای ویران شده.
آنجا. در گم آبادهای دور شمال، پشت خاطرات تمشک خوری و آلوچه دزدی، از باغهایی که نمی دانم کجا، زیر سایه ی درخت گردویی که کاشته بود در اولین بهار تاهلش، در گورستان گل پرور روستای لیموچاه، به خواب ابدی فرو رفته، پیرمرد کمگویی که او را آجان صدا می زدیم.یادم می آید از روی ایوان خانه اش، چراغهای ریسه کرده ی عروسی پیدا بود، از فاصله ی دور خانه های بی حصار روستا، شبی که دختر عمویم را به پسردایی اش عقد کردند.من، عشق را باخته، پشت پرچین خانه، گریه هایم را کرده بودم، روی حوض سنگی اش رو شسته بودم، و
بر کاهگل دیوار ایوانش تکیده بودم. شب بود، تاریک.آمد، همان پدربزرگ مدفون در میان بنفشه ها. اسب را دهنه زد و مرا با خود برد، تا آنطرفتر از شالیزار؛" امشب سواری یادت میدم، عوضش تو هم صدامو ضبط کن. "بیست سال همه ابا کرده بودند، طفره رفته بودند از اینکه به مهمانی که هر بهار از شهر می آمد اسب بسپارند، و ناجه اش مانند عقده ی در بر گرفتن زنی که می خواهی و به تو نمی دهند، بر دلم بایگانی شده بود.از دورترها می آمد آوای پایکوبی مهمانهای عروسی. و زیر پای من صدای سُم اسبی فرتوت.سواری که تمام شد، آجان خواندن را سر گرفت؛
"
هوا ايمشو چی تاريكه، می ديل چون رشته باريكه، بوشو آی شو بوشو آی شو، تی جه ترسه می ريكه ... "
من ضبط کردم و او هر چه بلد بود خواند.زمین خورده از زندگی، نارو خورده از عشق، و سرخورده از خود، در تاریک ترین شب شالیزاری محزون، سوار بر صدای اصیل پدربزرگی نجیب، یالهای زخمی غرورم را رها می کردم در بادهای وحشی جوانی. خشمگین، مانند اسبی که دخترعمویش را به الاغی جفت کرده باشند.آنوقت مانند سرباز مفلوکی که از میدان نبرد بگریزد، تاختم، رو به آینده، رو به شهر، حرفه، پول، و اقتدار.سه بهار گذشت از شب آواز و اسب و عروسی و گریه. برای خودم دیگر کسی بودم، که مرگ پیامک داد؛
"
آجان مرد ".
وقتی رسیدم که گورش را تا گلو سیمان کرده بودند. و حنجره ی مدفونش ترانه ی کافور را می خواند برای ریشه های درخت گردو.من  "من " را به عرش می رساندم و اوج می گرفتم. مادیان طویله ی عمو برای شوهرش کُره قاطر می
زایید. گردوهای نارس بر سنگ مزار آجان می افتاد، و خانه ی کاهگلی، خاموش بود.تا. این دو حرفی پیامبرگونه. تا.تا روزی که اسب اقتدارم رَم کرد. شیهه کشید. سَرسُم زد، و من باز هم زمین خوردم. و همه چیز را باختم.ورشکسته، مانند جنازه ی نیمه جانی به کما رفته، جسدم را به روستا کشاندم.نه پرچینی برای گریه، نه حوضی برای تطهیر، و نه ایوانی برای آرمیدن.رفتم، به خانه ای که آنجا نبود. به زیر نرده هایی که آنجا نبود. به دیدن پدربزرگی که آنجا نبود.نه در طویله، اسبی، و نه آنسوتر، جشنی، و نه داماد و نه عروسی.وُرّاث، زمین را تُخس کرده، مرز کشیده، دیوار گرفته، خانه را کوبیده، درختها را بریده، آلوچه را عقیم و تمشک را مقطوع النسل نموده، پرتقال را تبعید کرده و بادرنگ را به دار کشیده، و تاک را به زندان انداخته، و گذشته را ویران کرده، آینده را ساخته بودند.من، با " منِ " به لجن کشیده شده ام مانند معتادی که برای فقط یک وعده خودسازی، نام و ناموسش را هم می فروشد، در پی لحظه ای تسکین، رفتم تا آنطرفتر از شالیزار؛ شاید طنین صدای محزونی را به گوش بگیرم در ضرب تاخت سُمِ اسبی پیر.سوت و کور بود جهان شالیزار.نوارها، نوارها، ضبط صوت، ضبط صوت...گشتم. تمام آن جهان سوت و کور را گشتم. هیچ نبود. همه را گم کرده بودم.خانه اش را رها کرده بودم تا ویران شود، نوارهایش را رها کرده بودم تا صدایی از او باقی نماند، و او را رها کرده بودم تا بمیرد، آجان، که مرا رها نکرده بود که ماتم بگیرم در سوگ جفتگیری مادیان و الاغ.



وحید شعبانی
28 آبان 1394

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران