بوی گند زرجوب
»نگران نباشین، دستاش بسته س! »
»مگه خطرناکه؟»
»نه واسه دیگران، سر خودش بلا میاره!»
»مگه تحت درمان نیست؟»
»همکاری نمیکنه! داروهاشو منظم نمیخوره! با دکتراش میجنگه!»
در راهروی تیمارستان پشت سرِ پرستار قدم بر میداشتم، به سمت اطاق بیماری که روزگاری بالزاک به دستم داده، مرا به جویس مهمان کرده، به ملاقات کازنتزاکیس برده، و درهای کتابخانه ی خاک گرفته اش را به رویم باز گذاشته بود.
»چی کار کردی با خودت مرد!»
»یه کاری برام میکنی؟ »
پیغامش را گرفتم و به راه افتادم. وقتی رسیدم کوچه شلوغ بود. دروازه ی خانه باز بود. می رفتند و می آمدند. داخل شدم. گوسفند سر می بریدند. در میان جمعیت، خودم را جلو کشیدم و تماشا کردم. گزلیک روی گلوی حیوان لیز می خورد. فشارم افتاد. سرم گیج رفت. روی پا بند نبودم. تلوتلو می خوردم که بیفتم که کسی مرا گرفت.
می دانستم حالم بد میشود. مثل آنروزیکه از مدرسه فرار کردم که خودم را به سنگسار آن زن فاحشه برسانم. مثل آنروزیکه به پاهای لرزان آن مرد اعدامی زل زده بودم. مثل اوقاتی که تلقین و تدفین را تماشا میکردم. و مثل وقتیکه از لابلای شیشه ی رنگخورده ی غسالخانه جنازه ی خیس دختری را دید می زدم که قرص برنج خورده بود. و همیشه حالم به هم می خورد. اما باز تماشا میکردم.
نشسته بودم و آب قندم را می خوردم که به سمتم آمد. روی خونی که روی کاشیهای حیاط پاشیده بود راه می رفت. پیغام را رساندم؛
»پولشو میخواد!»
»کدوم پول؟»
خودش می دانست از کدام پول حرف می زنم.
»الآن که ندارم. تازه از مسافرت اومدم، دستم نیست. بگو براش جمع و جور میکنم به اش میدم.»
»گفت اگه نقد نداشتین به جاش اون گردنبندو بدین.»
»کدوم گردنبندو؟»
این را هم خودش می دانست.
»این هدیه ی مرتضاس، بد میشه!»
»گفت مرتضی با همون پول براتون خریدتش.»
پوزخندی زد.
»الآن میآم. اینجا که نمیشه در بیآرمش.»
رفت و برگشت و طلا را به دستم داد:
»بخوره توو سرش! این بود که کارش به تیمارستان کشید!»
گفته بود پول و گردنبند را بهانه کنم؛
»اگه دیدی نگرانمه، اگه دیدی احساس گناه میکنه، اگه دیدی از این بلایی که سرم آورده عذاب وجدان داره بیخیال شو و برگرد. اگه هم غیر این بود بگو پولمومیخوام. اگه پول نداشت بگو گردنبندو بده.»
غیر این بود.
»اگه پول داد ببر بده به یتیمی، صغیری، کسی. اما گه طلا رُ داد بندازش دور.»
از خانه بیرون می زنم. روی در و دیوار کوچه برای او و شوهرش پرده زده اند.
»حاج آقا مرتضی بزرگ زاده و همسر محترمه...»
توی مسیر خانه، گردنبند را توی آب می اندازم. فاضلاب خانه های رودبارتان توی زرجوب می ریزد، هوای محله، بوی گندی دارد. بوی عفن فاضلاب با بوی گوسفندفروشی های اطراف پل در هم آمیخته.
وحید شعبانی
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0