عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه آنجا
پنج‌شنبه 28 دی 1396 ساعت 08:00 | بازدید : 629 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

آنجا

 

« مرد، خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. »

کدام مرد؟ لابد باید مرد خاصی باشد که این جمله درباره اش گفته شده. وگرنه بوسیدن یک خرگوش از جانب یک فرد عادی چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟

خب شاید این مرد یک هنرمند بزرگ، یا یک مبارز سیاسی، یا یک فرد معنوی باشد. خارج از این تعاریف کمتر کسی می تواند مهم جلوه کند. یا شاید مرد مذکور، دو یا سه تای اینها باشد. مثلا یک روحانی در حال مبارزه با طاغوت. یا شاعری که علیه ساواک و سانسور شعر می نویسد. یا روحانی شاعر مسلکی که در سیاست، تندرو است. شق چهارم اینست که هنرمندی معناگرا باشد.

 

شق اول؛ روحانی مبارز

چنین مردی معمولا خرگوش نگه نمی دارد، و اگر بر فرض بعید نگه دارد، هنگام ترک خانه آنرا نمی بوسد.

 

شق دوم؛ شاعر آزادیخواه:

نه. شاعران احساسات رقیقی دارند و نسبت به حیوانات با عطوفت رفتار می کنند. اما اگر قرار باشد خانه را ترک کنند و پیش از رفتن چیزی یا کسی را ببوسند و این ترک کردن و بوسیدن در یک گزارش ثبت و ارسال شود احتمال قوی تر اینست که همسر یا معشوقه یا عکس اسطوره ی ادبی خود، یا هر چیزی مثل اینها را ببوسند که جنبه ی انسانیِ غالب تری داشته باشد. کما اینکه شاعرانِ آزادیخواه بیش از حقوق و حمایت حیوانات نگران عواطف و سرنوشت انسانند.

 

شق سوم؛ روحانی هنرمند اهل سیاست

چنین مردی بسیار جدی تر و مصمم تر از آنست که در هنگام ترک خانه - در شرایطی که از سوی یکی از همسایگان یا آشنایانش حساس قلمداد شده و گزارش گردیده - بخواهد خرگوشی را ببوسد. چنین مردی می تواند قامتی کشیده و ابروانی در هم کشیده و نگاهی کم و بیش خشمگین یا اخمو داشته باشد. وانگهی او اگر آنگونه باشد که از مردان خدا انتظار می رود همواره بدترین پیشامدها را پیش بینی می کند و شدیدترین بلایا را در راه اهدافش به جان می خرد. او هرگز تصویر باشکوه و گهگاه هراس انگیز خود را با ابراز محبت به یک خرگوش مخدوش نمی کند. ( اینجای گزارش باید مورد بررسی مجدد قرار بگیرد شود. شاید این مرد در خلوت خود بسیار بسیار آسیب پذیرتر از چیزی باشد که در مجامع عمومی به نظر می رسد. مضاف بر اینکه او هنرمند نیز هست و مطمئنا رقایق احساسیِ خاصی دارد که بی تردید در تنهایی اش به منصه ی ظهور می رسد. )

 

شق چهارم؛ هنرمند معناگرا

این افراد بسیار نُنُر و خودمحورند و با مهربانی کردن به جانوران می کوشند خود را فردی ظریف و رقیق جلوه دهند. این افراد اگر در زندگی حرفه ای و هنری خود به موفقیت برسند دیگر به هیچ صراطی مستقیم نیستند و اگر بازنده ی میدان زندگی باشند با پارانویای مظلوم نمایی و خودستمکش انگاری روزگار می گذرانند. بایگانی اداره ی ما پُر از پرونده ی چنین هنرمندان رقیق القلبی است، و با این پیش زمینه میتوان گفت که احتمال اینکه مردی که دنبالش می گردیم چنین فردی باشد از سه شق دیگر بیشتر است.

 

نتیجه ی موقت؛

بوسیدن خرگوش نشان از شخصیت آسیب پذیر مرد مذکور دارد. احتمالا او از ترک خانه غمگین است و با بوسیدن خرگوش، ناخودآگاه کوشیده تا بر حزن خود شریکی بیابد. نظیر فردی که به زندان می برند و او پیش از تسلیم شدن به ماموران، نزدیکان خود را در آغوش می کشد.

 

پس با یک شخصیت آسیب پذیر سر و کار داریم.

 

« مرد، خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. »

مردی آسیب پذیر. این مرد به کجا می رود؟ چه هدفی را دنبال می کند؟ آیا این رفتن، بازگشتی هم دارد؟ اگر دارد چه زمان باز خواهد گشت و در بازگشت چه شرایطی دارد و چه چیز با خود به خانه می آورد؟

چنانچه او می رود که کاری را انجام بدهد و برگردد فقط در صورتیکه قصد ارتکاب جنایتی داشته باشد می تواند خطیر باشد. اما این شامل ما نمی شود، مربوط به اداره ی پلیس است. پس ما فرض را بر این می گذاریم که اولا بنا نیست که او به کسی آسیبی برساند، و ثانیا او هرگز به خانه باز نخواهد گشت، و موضوع را با در نظر گرفتن این دو فرضیه بررسی خواهیم کرد.

چنانچه یک مرد آسیب پذیر که به احتمال فراوان تنها با خرگوشش زندگی می کند خانه را مثلا برای خریدن هویج و کاهو برای حیوانش، یا برای دیدن یک دوست، یا قدم زدن، یا مسافرت، یا کسب و کار، یا ورزش کردن، یا نوشیدن قهوه در یک کافه، یا تماشای تئاتر ترک کند، چیز مهمی نیست که بخواهیم گزارش رسیده درباره ی آنرا جدی بگیریم. پس بنا را بر این می گذاریم که او به خانه باز نخواهد گشت. یا بهتر بگوییم: « او هرگز به خانه باز نخواهد گشت. »

 

و یک مرد آسیب پذیر که آنقدر تنهاست که در هنگام ترک خانه، آن هم وقتی که قرار نیست هیچوقت به خانه برگردد، کسی را برای وداع ندارد جز یک خرگوش که از همه ی چیزهای ممکن در دنیا، فقط هویج و کاهو را می فهمد، چنین مرد مفلوکی دوستی برای ملاقات کردن ندارد، قدم زدن بر تشویشش می افزاید - زیرا در هنگام قدم زدن با ذهن سریعتری می تواند به فلاکت خود فکر کند -، سالهاست که به سفر نرفته و این خود بخشی از افسردگی اوست -، کسب و کار برایش آن معنی رایج را ندارد. برای چه چیز باید زحمت کار صبحگاهی و خستگی روزانه را به جان بخرد. او نیز مانند خرگوشش با تکه هویجی سیر میشود وگرنه حتی یک دستفروش هم غم وغصه ی خود را در گیر و دار جذب مشتری و رد کردن کالا و شمردن اسکناسهایش فراموش می کند -،کافه و کنسرت و تئاتر حالش را به هم زنند. بخصوص خودنمایی هنرمندان آزارش می دهد، و از دیدن زنهایی که محو تماشای یک بازیگر یا نوازنده شده اند تهوع میگیرد. ترانه ها را لوس و نمایشها را تصنعی می بیند. از ادا و افاده بیزار است. رغبت و نایی برای ورزش کردن هم ندارد در ورزشهای انفرادی همان احساس رخوتی را پیدا می کند که وقت قدم زدن به سراغش می آید. اینکه ساعتی را چند بار دور یک پارک بدوَد ملال آور می یابد. و در ورزشهای تیمی از عدم وقوع تعامل با همبازیان و حریفان رنج می برد. وقتی برای اهداف تیم جانفشانی می کند به اندازه ی کافی تشویق نمی شود، و وقتی تکروی می کند حس می کند تنشی بوجود آمده که مانع لذت بردن از بازی می شود. وقتی خوب و فداکار است تحسینی را می طلبد که نثارش نمی کنند، و وقتی تلخ و خودخواه است این حس او را می آزارد که دیگران به او نظر بد دارند. در کار هنر اگر همان هنرمند نُنُر معناگرا باشد بسیار تنبل و سخگیر است. اگر نویسنده باشد اولا کم می نویسد یا اصلا نمی نویسد، دوما اگر هم گاهی بنویسد هر چه می نویسند آنرا سطحی می پندارد. اگر نقاش باشد آنچنان انتزاعی نقش آفرینی می کند که هیچکس از آن سر در نمی آورد. اگر اهل موسیقی باشد سراغ کنسرتها نمی رود، زیرا آنها را فاقد نجابت می شمارد، در رستورانها ساز نمی زند، چون هنر را والاتر از این مطربی ها می داند، در کوچه و خیابان نمی زند، چون از نگاههای سطحیِ مردم بیزار است، و از نواختن ساز در خلوت، برای خودش نیز خسته شده است.

 

« مرد، خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. »

چه کسی این گزارش کوتاه را ارسال کرده است؟ یک همسایه؟ یک آشنای دلواپس؟ یک معشوق پیش از این؟ شاید این گزارش را خود مرد ارسال کرده است. درست پس از ترک خانه. زیرا بعید است که کسی چنین مرد تنهایی را در خلوت وداع با خرگوش و خانه اش دیده باشد. خب شاید هم کسی از همسایگان از پنجره ی یکی از خانه های مُشرف، مرد را رصد کرده باشد. اگر اینطور است پس خانه باید ویلایی و حیاط دار باشد. احتمالا خرگوش در حیاط می چرخیده، و بوسه ی وداع در همین محوطه نواخته شده. ضمن اینکه این گزارش تا حد زیادی خشک و خبریست، و چنانچه خود مرد آنرا ارسال کرده بود باید نشانی از احساسهای ناشی از دلمردگی و اندوه یا دلسوزی به حال خود در آن می بود.

 

مثلا: مردی خسته، خرگوش بی گناهش را بوسید، و قدم در راهی نامعلوم گذاشت. یا: مردی بیزار از همه چیز، خرگوش کوچکش را بوسید و به ابدیت پیوست. یا: مردی تنها،خرگوش نازنینش را بوسید و به سوی هیچ رفت. یا به هر حال چنین چیزی.

 

نکته ی ظریف دیگری نیز در این گزارش هست؛ مرد!

چرا مرد؟ چرا مردی نه؟ مثلا اینطوری: مردی خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. یا: یک مرد خرگوشش را بوسید و به راه افتاد.

 

اینکه سوژه را مرد نامیده اند دال بر آنست که این مرد معرفه بوده. گزارش دهنده یا گزارش دهندگان او را برای مدت نه چندان کوتاهی زیر نظر داشته اند یا می شناسند. گزارش دهنده یا گزارش دهندگان بصورت ناخودآگاه او را مرد نامیده اند و ناخواسته دچار این اشتباه شده اند که انگار گزارش گیرندگان نیز سوژه را می شناسند.

به سختی میتوان گفت که گزارش دهندگان مرد را می شناسند. وگرنه نامی از او به میان می آوردند تا ما گزارش گیرندگان بتوانیم مرد را بیابیم و از مهلکه ی احتمالی برهانیم.

در اینجا پرسش اساسی اینست که چرا نشانی مرد در گزارش نیامده است. اگر گزارش دهنده یا گزارش دهندگان قصد داشته اند که از طریق ما به مرد کمک برسانند چرا نشانی او را ننوشته اند؟

حتم بر اینست که گزارش دهنده یا گزارش دهندگان خیرخواه او نبوده اند. احتمال تازه اینست که آنها در نمایش احتمالا تیره ی سرنوشت مرد نقش آفرینی کرده اند.

اگر اینطور است چرا باید گزارش پرده ی نهایی این نمایش تلخ را برای ما ارسال کنند؟ نکند این پیامی برای ما باشد؟ یعنی مرد فقط یک قربانی ست که از طریق سقوط او پیغامی هدفدار به ما مخابره شود؟ پس یا پای یک جنایتکار اجتماعی در میان است یا یک باند یا فرقه ی آنارشیست.

اگر فرض را بر این بگذاریم اول باید ببینیم پروسه ای که برای قربانی کردن مرد طراحی و اجرا شده چه بوده.

چه چیزی می تواند منجر به دلمردگی یک مرد شود؟ خب این خیلی سخت است. خیلی چیزها. مثلا ناکامی عاطفی، یا ورشکستگی تجاری، یا فرو ریختن باورهایی که مدتهای مدیدی به آنها پایبند بوده.

 

شق اول؛ ناکامی عاطفی

مثلا ممکن است که این مرد به زنی زیبا دل باخته باشد، و زن هم به او راه داده باشد و مدتی را با هم گذرانده باشند. زن به خانه ی او می آمده و زندگی اش را می دیده؛ چند کتاب که روی جلدشان با خودکار، قیمتهای ارزانی درج شده، و معلوم است که از دسته دو فروشی خریده، لباسهایی بنجل و از ریخت اُفتاده، تلویزیونی که لامپ تصویرش سوخته و هیچ آنتنی به آن وصل نیست، گوشه ی سقف سوراخ شده و در روزهای بارانی، چکه چکه از آن آب می چکد، و خرگوشی که در گوشه و کنار خانه ادرار می کند. زن که دلش آپارتمانی نوساخت، ماشینی شیک و زندگیِ مُرفهی می خواسته، به مُرور نسبت به آینده ی زندگی با چنین مردی بدبین شده، و چندی بعد با مردی شاید بیست سال مُسن تر از خود آشنا شده و ازدواج کرده، که زندگی تامین شده ای داشته. یخچال و فریزر دوقلو، ماشین لباسشویی، لوستر، کولر اسپلیت، شومینه، اجاق گاز و مایکروفر، هودِ آشپزخانه، مبلمان چرمی، ال سی دی و سینمای خانگی، حمام و توالت سرامیک، و حتی کاندومهای درجه یک. زن، مرد عاشق پیشه را رها کرده، و به شوهری جاافتاده که سرش در حساب است ملحق شده. مرد عاشق پیشه این ناکامی را تاب نیاورده، و خانه و کاشانه و شهرش را ترک کرده است. چنین داستان تکراریِ بی مزه ای بیش از آنکه بتواند دستمایه ی نقشه ی شوم یک باند یا فرقه باشد، می تواند موضوع یک رُمان عامه پسند باشد.

 

شق دوم؛ ورشکستگی تجاری

ممکن است روزی یک دوست قدیمی به سراغش آمده باشد و به او پیشنهاد یک شراکت سودآور داده باشد. و مرد در ابتدا از آن طفره رفته باشد، زیرا پولی در بساط نداشته که سرمایه گذاری کند. سپس همه به او فشار آورده اند که عاقل و قدرشناس باشد و به بختی که به او روی آورده پشت پا نزند. او تا توانسته از این و آن قرض کرده؛ مادر پیر و مریضش آخرین پس اندازهای خود را به او داده، دختر سختکوشی که او را دوست داشته، طلاهایش را فروخته و پولش را به حساب او واریز کرده، و یک آشنای نجیب و نازنین، وامی گرفته و خود را بدهکار بانک کرده، و پول را به او رسانده. آنوقت همه ی این پولها جمع شده و مرد آن را در شراکت با آن دوست قدیمی سرمایه گذاری کرده، اما آن دوست قدیمی، پولها را برداشته و فلنگ را بسته. نه. این نمی تواند باشد. اگر بحث اقتصاد و تجارت باشد باید پرونده ی مهمتری باشد؛ یعنی ماجرای سقوط یک تاجر شاخص. اما اخیرا خبری هم درباره ی یک اختلاس یا ورشکستگی تازه منتشر نشده. وانگهی هنوز تکلیف آن سه هزار میلیارد روشن نشده. ضمنا بعید است که علت افسردگی این مرد مسائل گزاف مالی باشد. این شق اصلا با کل داده های مربوط به گزارش در تعارض است. ما اینجا یک مرد خسته ی تنها داریم که ساکن یک خانه ی ویلایی است. حیوان خانگی یک تاجر مثلا می تواند یک بولداگ باشد. و تحت هر شرایطی دور از ذهن به نظر می رسد که یک تاجر تنها با یک خرگوش سر کند.

 

شق سوم؛ فروپاشی نظام باورها

این بسیار محتمل تر است. و از آنجا که می تواند به مسائل ایدئولوژیک ربط پیدا کند می تواند دستمایه ی ملحدان و اجتماع ستیزان هم باشد.

 

احتمالات

یک؛ مرد، مردی دیندار بوده که در گیر و دار برخی رخدادها به تناقضاتی اساسی در باب مسئله ی مذهب بر خورده. خب این برای هر کسی در قرن بیست و یکم ممکن است پیش بیاید. پس لابد اتفاقاتی فجیع و شدید برایش رخ داده اند که باعث تزلزل ایمانش شده.

چه فاجعه ای؟ مثلا مرگ یا بیماری صعب العلاج عزیزان. اما ظاهرا او کسی را ندارد. و شاید هم خود بیمار باشد.

یعنی می تواند ممکن باشد که او را به هر شیوه مریض کرده باشند، و او مستاصل از درمان، دست به دعا برداشته و دعایش اجابت نشده، و او که مردی سرزنده و باطراوات بوده که احتمالا پیش از این خرگوشش را برای چریدن و دویدن به باغی می برده و خود از نسیم و آفتاب لذت می برده و حیوان گوش دراز چالاکش را تماشا می کرده، و مراقب بوده که گربه های فرصت طلب، پُر رو نشوند و به کمین خرگوشش ننشینند، و گاهی خرگوش را با خود به حمام می برده و با آب گرم و شامپوی خارجی می شسته و بعد با حوله ای نظیف و با باد ولرم سشوار خشک می کرده، یا در هنگام خریدن کاهو و هویج به خود می بالیده که نه سبزی و میوه ی دور ریختنی، بلکه هویج و کاهوی مرغوب برای حیوانش می خرد، و شبهای سرد زمستان خرگوش را در جعبه ای گرم و نرم در نزدیکی شومینه جای می دهد، حالا چنین مرد سرخوشی آنچنان دردمند و بیمار است که کمترین بختهای شادی او نیز تیره گردیده اند، و سرخورده از عدم اجابت دعایش، به زمین و زمان و خداوند بدبین شده باشد.

 

این فقط یک مثال بود. ولی به هر حال داده های ما در همین اندازه است؛ « یک مرد، یک خرگوش، بوسه ی مرد بر خرگوش، و ترک خانه. » همین. همین و بس. باقی فقط احتمالات است.

اما ما مایوس نیستیم. می کوشیم نشانه ها و احتمالات را بررسی کرده و تطبیق دهیم، مرد و مسئله اش را بشناسیم، و اگر بشود او را نجات داده و مشکلاتش را حل کنیم.

این کوششها، و ثبت این جزییات برای هویت سازمان ما، و بقا و توسعه ی آن حیاتی است.

 

 دو؛شاید بخاطر چیزی در گذشته، یا نگرشی ناشی از زندگی در محیطی خاص، یا گرایه های ژنتیکی، یا دو یا هر سه ی اینها، زندگی در نظرش پدیده ای زشت، سیاه، و پلید تلقی میشده.

اما اگر او یک سرباز گمنام شریف باشد چه؟ شاید می رود که داوطلبانه به جرگه ی سربازانی ملحق شود که در آنسوی مرزها با تکفیری ها می جنگند. شاید روی دیوار خانه اش تصویری از شهید خوش سیمایی را چسبانده باشد که عکسش را از یک روزنامه ی دولتی بریده. شاید زیر عکس، متنی هم منتسب به وصیتنامه ی آن شهید درج شده باشد که مثلا « در پوست خود نمی گنجم و حس می کنم گمشده ای دارم... » و هر بار تماشای آن چهره ی نورانی و خواندن آن جمله های شورانگیز در ناخودآگاه مرد، احساسی از رهایی از زندگیِ روزانه و پیوستن به یک جریان حماسی و غرورآفرین، رخنه کرده باشد. و سرانجام خانه ی رنگ زده و کامپیوتر ارتقا داده و لباسهای تازه خریده و کارتهای بانکی و یخچال پُر شده و زنِ به چنگ آورده اش را رها کرده و با یک ژیلت و خودکار و موبایل و چفیه و کارت ملی و باقی مدارک، راهی سوریه یا عراق یا لبنان شده باشد. در این صورت گزارش دهنده چه کسی می تواند باشد؟ و چرا باید این را به ما گزارش بدهد؟ ممکن است این یک جریان مربوط به ملاقاتهای پنهانیِ معنوی با اولیا و مقدسان باشد؟ بهتر است موضوع را مجهول نکنیم. اینجور روایتها بهتر است دستنخورده بمانند. وگرنه از فردا، چرا فردا، از همین امروز در شهر سر و کله ی کله پوکانی پیدا میشود که خود را نماینده ی فلان قدیس، چرا نماینده، خود قدیس معرفی می کنند. حالا بیا و درستش کن. نه. بهتر است این احتمال را فقط ثبت کنیم و از آن بگذریم.

اما گزارش دهنده یا گزارش دهندگان از سر چه اطمینانی دانسته اند که این بوسه بر خرگوش و عزیمت مرد، لحظه ی حساسی در برنامه ی شوم آنها و سرنوشت غم انگیز مرد است؟ لابد نشانه های دیگری از مرد بروز کرده که آنها در طول زمانی که به طور مداوم مرد را می پاییده اند، مشاهده و ثبت کرده اند. اما چه نشانه هایی؟ مثلا شاید یادداشتی موجود باشد، یا تماسِ خداحافظی با اطرافیان، یا صاف کردن بدهی ها، یا انجام کارهای ناتمام، یا تهیه ی سَم، سلاح، یا طناب...

 

نتیجه ی شق اول از احتمال فروپاشی نظام باورها؛

مردی سرخوش که تنها با خرگوشش زندگی می کرده، توسط یک فرد، باند، یا فرقه ( یا چنین چیزهایی ) هدفگذاری شده و در جریان یک سری رخداد که کم از فاجعه نداشته اند، شادی های کوچکش را به دلیل ابتلا به نوعی بیماری صعب العلاج - یا لاعلاج - از دست داده و کوششها و دعاهایش برای درمان آن بی نتیجه و بی پاسخ مانده و باورهای زنده اندیشانه اش نسبت به نظام هستی و بخصوص خالق مهربان را زائل شده انگاشته و حالا خانه را به سوی سرنوشتی نامعلوم و احتمالا تیره ترک می کند.

 

سه؛ فعلا چیز دیگری به ذهنمان نمی رسد.ناچاریم با همین دستاوردها ادامه بدهیم.

 

برگردیم به هویت گزارش دهنده یا گزارش دهندگان. از کجا معلوم که مرد، قربانیِ کشمکشها و زد و بندها و یارکشی های حزبی، جناحی و سیاسی نباشد؟

منافع سازمان در اینست جزییات مربوط به این احتمال ثبت نشود. با اینحال این مورد به عنوان یک احتمال می تواند در ردیابی سوژه موثر باشد و ما آن را مد نظر قرار داده و بررسی می کنیم و در آرشیو پرونده های محرمانه طبقه بندی می کنیم.

در نهایت باید بدانیم که چه نوع خطری مرد را تهدید می کند. بِلا شک مرگ. اگر غیر از این بوده باشد اصلا این گزارش مورد بررسی قرار نمی گرفت. اما قتلی در کار نخواهد بود. به نظر می رسد که برای طراحان این جنایت بشری، هوشمندانه تر این باشد که مرد انتحار کند. خودکشی اوج استیصال انسان، و رخدادی غیر قابل درک برای بشریت است. یک انسان که زمانی ازمکیدن پستان مادری معطر، خوردن یک بستنی شکلاتی، زدن یک گل - حتی در یک بازی محلی -، خواندن یا نوشتن یک ترانه ی دل انگیز، هماغوشی با یک محبوب شیرین، ایستادن زیر دوش آب گرم، قدم زدن در باران پاییزی زیر چتری پهن، بوییدن پوست خراشیده ی یک پرتقال و خوردن یک حبه انگور سیاه یاقوتی، تماشای یک اجرای مدرن از هملت، حل یک معما یا مسئله ی علمی، شمردن اسکناسهای دستمزد یک کار طاقت فرسا، نشئه ی نوازشگونه ی دست یک آرایشگر بر پیشانی و سر، لمیدن در جکوزی یک استخر، پریدن با کایت، خوابیدن با خستگی ناشی از یک روز کوهپیمایی، و بیدار شدن در صبح بهاری یک روستای سراسر سبز لذت می برده به « جایی » برسد که بخواهد خود را حلق آویز، مسموم، یا از بلندی پرت کرده و با درد بمیرد. آن « جا » کجاست؟

 

به این ترتیب باید گفت که مرد، قربانی ست، و هنوز می کوشد حتی با اقدام به خودکشی، دلسوزی جهانِ خارج از خود را نسبت به خود جلب کند؟ یا اینکه وازده است و مرگش را مانند آب دهان بر صورت زندگی می پاشد؟ یا دیگر توان تحمل رنج مستمر را ندارد؟ یا اینکه مانند یک توپ که در زمین فوتبال به هر سو قِل می خورد در زوایای تاریک و روشن سرنوشتش قِل خورده، و حالا مرگ، لحظه ی به ثمر رسیدن گل است. و شاید هم مثل یک گل به خودی، که بازیکن بخت برگشته هیچ قصد و اختیاری درباره ی وقوعش ندارد؛ اینها همه بخشی از جریان بازی ست؛ توپ، بازیکن، و گل. به راستی کدام مدافعی ست که اگر حق انتخاب داشته باشد دروازه ی خودی را باز کند؟ « آنجا » همه چیز در جریان بازی رقم می خورد، و سرنوشت، خارج از کنترل است. فشار، فشار، و باز هم فشار مهاجمان، و در نهایت مدافعی که ناخواسته دروازه ای را می گشاید که مدتها از آن پاسداری کرده.

 

پس مرد خرگوشش را بوسیده و خانه را ترک کرده و رفته است که خود را بکشد.

 

پایان گزارش

ارسال یک نسخه به دبیرخانه

ارسال یک نسخه به واحد عملیات

ارسال یک نسخه به آرشیو

 

وحید شعبانی

3 فروردین 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ساطور مریل استریپ
پنج‌شنبه 28 دی 1396 ساعت 05:02 | بازدید : 502 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

ساطور مریل استریپ

 

بچه خر می کنین؟ برام دست مصنوعی آوردین؟ من بازوی قطع شده ی خودمو میخوام.

« تو حالا اینو بگیر استفاده کن، شوهر پرستو از ژاپن برات آورده، کلی پول بابتش داده، می تونی هزارتا کار باهاش بکنی... »

هزارتا کار؟ مثلا چی؟ غذا دهنم بذارم؟ خودمو بخارونم؟ گیتار بزنم؟ برادرزاده ی یتیممو نوازش کنم؟ به دشمن وطن شلیک کنم؟ موی زن بعدیمو شونه کنم؟ کافه تراس خلق کنم؟ جنایت و مکافات بنویسم؟ راستی، میشه دست مصنوعی رو به دعا بلند کرد؟ نمی دونم.

« مشکل تو اینه که شکرگزار نیستی. می دونی چه بدبختایی از همینم محرومن...؟ »

بودم. شکرگزار بودم. اما همون دستی که که باهاش، یه فیلمنامه در ستایش نعمتهای آسمونی و زمینی نوشتم، رفت زیر ساطور مادرم. همون دست. همون بازوی راست.

« عزیزم برات آرامش آرزو میکنم... »

آرامش؟ هه. من میلی به آرامش ندارم. بازوی راستمو میخوام.

« پس برات دعا میکنم... »

هه. دعا؟ لطفا اینقد منو نخندونین. با دعاهاتون اینقد شکنجه م نکنین. این کلمه رو پیش من نگین. آخرین باری که کسی دعام کرد مادرم بود؛

« تره دوعا کونم جاییزه ی اوسکال فیگیری... »

« دعاتو نخواستم مادر. لطفا ساطورتو روی گردنم فرود بیار، نه روی بازوم. »

کاش اونروز که واسه م دعا میکرد، توی جوابش اینو می گفتم.

 

مادرم سبزی خُرد می کرد. از بچگی تماشاش میکردم. نور آفتاب از پنجره ی صبح می تابید روی فرش زیرزمین. دستای سفید مادرم با ظرافت، مث یه زن که چنگ می نوازه، سبزی سبز و تر و معطرو زیر ساطور براق و تیزش می لغزوند، و دسته ی گیاه، زیر دقت و تمرکزش، ریزریز میشد، تا خوشمزه ترین قرمه سبزی دنیا، از زودپز جهاز دختر روستاهای قدیم گیلان، نازل بشه روی بشقاب برنج هاشمی بچه های بی آینده و بی سرنوشت و بی پدرش.

هه! چه آیه ای! مادر! چه نعمتی! خونواده! چه قداستی! غذا! چه کلمه ای!

کدوم مهندس تاسیسات می تونه بین طاق مستراحمون و دالونای روده م یه لوله ی نامریی بکشه، تا اینقد واسه تبدیل دسترنج و دستپخت مادرم به نجاست و کثافت، به زحمت نیفتم.

زور زدن یا زور نزدن. مسئله اینست. آیا شایسته‌تر آن است که به درد و فشار روده ها تن در دهیم،  یا این که زیتون و آبغوره برداشته، به نبرد نفخ و یبوست برویم؟ تا آن دشواری‌ها را ز میان برداریم؟ ریدن، گوزیدن - سرانجام همین است و بس؟

 برنج، همیشه شکممو سفت می کنه. مادر، عوض اینکه بگی: « چقدر تره بوگوفتم اَ دوختر به درد تو نوخوره... » یه کم زیتون به ام بده. مادر! مهمونیتو خراب نکن.

« می زاکا دیوانا گودندری پتیاره.... »

مادر! این زن توی این خونه گیلکی یاد گرفته. می فهمه. سر سفره حرف نزن! این چه عادتیه که رشتیا دارن! لامذهب! اگه گذاشته بودی دخترعموم، پرستو رو بگیرم الان وضعم این نبود!

« چی میگه مادرت؟ جریان دختر عموت چیه؟ »

« تو خفه شو دیگه. دارم با مادرم حرف می زنم. »

« کثافت. از اَ خانه بوشو بیرون. من اَیا نماز خوانم.... »

اَه، مادر! روتو باهاش وا نکن. اینا ایلیاتی هستن. کاش صبح، وقتی سبزی خُرد میکردی محو تماشا ت نمیشدم. اومدم بچگی کنم. رفته بودم به هفت سالگیم. کاش سرِ صحبتو وا نمیکردی. کاش درباره ی زنم باهات دردِ دل نمیکردم. گول موی سفیدتو خوردم. فکر کردم خرس هم کدخداست. فکر کردم اگه بدونی زنم چه گوهی خورده، شاید دری برام وا کنی. اما هیچوقت وا نکردی. اینجور موقعا فقط جیغ و داد می کنی، فشارت می افته، فحش میدی؛

« فاااااااااااااااااحشه... »

« خودتی. جد و آبادته. زنیکه ی زیر و بالا یکی. »

اَه، مادر! این موجود بدبخت ابله که به اش میگی فاحشه، این زنِ بددهن که اینجوری ساطور به دست به اش حمله می کنی، زنِ زندگی منه.

مادر، چی شد؟ چی شد تو که صبحونه تو با آواز یاکریما می خوردی و سفره ی ناهارو جمع نمی کردی که مورچه های خونه خُرده نونا رو ترانزیت کنن به درزای بیخ دیوارای اطاق، چی شد که یهو وقت این شام نحس، اینجوری دیوونه شدی، که ساطورتو از غلاف بکشی بیرون، تا حق این دختر بدنام و بدشگونو بذاری کف دستش؟!

مادر! تو همون خاله ای هستی که خواهرزاده تو - که زنش واسه پسر همسایه شکم آورده بود نصیحت می کردی که زنشو ببخشه:

« اگر اونه دوس داری باید بتانی اونه ببخشی... »

اونروز چقد مهربون بودی، و امشب چقد سنگدلی!

آره! زنا فقط مادر بچه های خودشونن! اونوقت بهشت داره زیر پای غریزه ی مادری شون له میشه! گربه های ماده هم بچه هاشونو دوس دارن! لابد سوسکای ماده هم همینجور باشن!

اما تو از کجا می دونستی مادر؟ از کجا می دونستی؟ نه نمی دونستی. اما با همون هوشی که خودت هم از داشتنش خبر نداری، اما به ات یاد میده چه جوری خوشمزه ترین قرمه سبزی تاریخو بپزی، که چشم بسته بدونی چقد، چه جوری، چه وقت سبزی و گوشت و لوبیاقرمز و روغن و نمک و آب بریزی توی قابلمه ت، با همون هوش عصر حجریت می دونستی که من همین دیشب، چه جوری ظالمانه زدم زیر گوش این زن.

به به! چه عدالتی! به به! چه عدالت باحالی! چه عدالت تر و فرزِ بیست چهار ساعته ای! چه دادگاهِ خونوادگیِ منصفی! چه حُکم و چه اجرای فوری و دقیقی! چه محکوم مظلوم نما و چه جلادِ ظاهرا بیرحمی!

« به این میگن مادرشوهر! »

آره مادر! تو معروف شدی! در حدّ مریل استریپ معروف شدی! می بینی؟ سینما تنها راه معروف شدن نیست.

همه ی سایتا خبرشو نوشتن. توی تلگرام شدی ضدقهرمان افسانه ای. تارانتینو میخواد ماجرای خون بازیتو بکنه موضوع فیلم تازه ش. نه، این دیگه شوخی بود. از همون شوخیای همیشگیم. اون اغراق مخصوص خودم، واسه نشون دادن یه واقعیت. من در نوع خودم، آنتونیونیِ حقیرِ بدبختی ام. اگه اینطور نبود، واسه نجات زنم از زیر ساطور تو، یه ثانیه زودتر می رسیدم، یا تو اون ضربه ی برگشت ناپذیر و عمیقتو یه ثانیه دیرتر فرود میآوردی، تا اون بازوی نفله شده، یه فرصت واسه فرار و نوازش و توبه پیدا کنه. واقعیتِ لعنتیِ رُک و پوس کنده.

حالا این فقط منم که حقیقتو می دونم. من و خدا، که طلاق، عرششو می لرزونه. فقط من و خدا راز این جوک تلگرامی، حقیقت این تراژدی، این عدل، این جبرو می دونیم.

حالا شما هی پی ام بدین که چنین و چنان. که به زندگی برگرد. کدوم زندگی؟ ولم کنین. دیگه میلی به کلمه ی زندگی ندارم که با زن شروع میشه.

و دیگه دستی ندارم که باهاش بزنم توی گوش زنی که توی روزایی که من رفتم ماموریت، فرند اینستاگرامیشو میاره به خونه ی من و بسته ی کاندومایی که من خریدمو براش باز می کنه و عشقی که سهم منه رو، توی اطاق خواب من، به یه فرهنگشناس جنوبی میده. یارو از بندرعباس کوبیده اومده، که با زن من بخوابه، که توی اینستاگرام فالوورش بوده.

از بین شما، اونی که از همه خوشقلبتره پی ام داده: « مگه ماجرای ایوب و عنایت خدا رو نمی دونی؟ تو که خودت اینا رو از حفظی. »

آخی. عزیزدلم. تو چقد ساده لوحی. من که ایوب نیستم. من طاقت ندارم انسولین زدنِ مادرمو تماشا کنم. تازه، صبر ایوب همه چیزو قشنگتر و بهتر از قبل به اش برگردوند. ایوب و زنش هر دوتاشون جوون شدند. حالا من از تو می پرسم: زنِ طلاق گرفته ی من، بی قرص و داروی اعصابش، قبراق و سرحال، مثل سلامتی روز ی که از شکم مادرش در اومد، برمیگرده پیشم؟ نه، قرصا عوارض دارن. به این راحتیا رفع نمیشن. به نظرت این بازوی بُریده شده، دوباره در میاد؟ نه، این که ناخن نیست. اما این توقع زیادیه که من دارم. نباید زیاد سخت بگیرم؛ حتی اگه یه تار از این موهای جوگندمی که پای این تلگرام فیلتر شده، نخ به نخ سفید میشن هم دوباره سیاه بشه، من مومن ترین و امیدوارترین مرد دنیا میشم. اما گذشته دیگه برگشتنی نیس. لیوان شکسته دیگه لیوان نمیشه. سعی نکن تیکه هاشو بچسبونی. یا دستتو می بُرّی، یا وقتی داری چیزی باهاش می خوری، خُرده شیشه هاش فرو میرن توی حلقت. باید بندازیش دور.

اینقد با این پیامای احمقانه تون آزارم ندین. شماها هیچی از زندگی من نمی دونین.

« خب موبایلتو خاموش کن... »

« سیمکارتتو عوض کن...یه ایرانسل بگیر... »

هه. کم مونده شماها واسه م وصیت بنویسین. نمیشه موبایلمو خاموش کنم، نمیشه سیمکارتمو عوض کنم. شما چه می دونین کدوم زن هوس انگیز، توی کدوم شهر دور از من، توی خونه ی کدوم واردکننده ی تجهیزاتِ پزشکی، به من فکر می کنه. و هرچند که شاید یا قطعا - دیگه منو با این بازوی قطع شده نخواد، اما شاید هر لحظه به این خطّ همراه اول پیامک بده و بنویسه که: « بالاخره طلاقمو گرفتم...خلاص شدم... »

اونوقت من توی کانالم یه چی مینویسم تا شماها بدونین اون ماموریتی که واسه خاطرش یه هفته زن هیستریکمو توی خونه ی ترسناکم توی جاده ی ورامین به سمنان، تنها گذاشتم، پیدا کردنِ دوست وکیلم بود که میتونست طلاق دختر عمومو، که عشقِ بازیگریه، از شوهر هنرنشناسش بگیره.

 

پرستو میگفت شوهرش میگه: « فیلمنامه ها مزخرفن. سینما دروغ میگه. »

پرستو میگفت شوهرش یه دوست فرهنگشناس جنوبی داره که گفته: « ناخدا خورشید واقعی، نزولخور پَستی بوده که زنای مردمو قُر می زده... »

 

وحید شعبانی

10 بهمن 93

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه سوییچ، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 01 دی 1396 ساعت 02:46 | بازدید : 163 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

سوییچ

 

سرباز بودم. رفته بودم خانه ی خاله کپه ام را بگذارم. تا برسم ساعت شد یازدهِ شب. خانه ی خاله طرفهای فرحزاد بود. پولدار بودند. آیفون را زدم. در را وا کردند. پرادوی پسرخاله ام توی پارکینگ بود. از پله ها بالا رفتم. تا پا گذاشتم توی اطاق، رسیده نرسیده، شوهرخاله گذاشت توی کاسه ام، که بروم دنبال امیرعباس.

-         کجا رفته مگه؟ ماشینش هس که.

خاله گفت: « سوییچو ازش گرفتیم. »
هر وقت گندی می زد، و می خواستند تنبیه اش کنند سوییچ را ازش می گرفتند.

خاله می دانست کجا رفته. کُلا" آمار امیرعباس را داشت. قبلا هم پیش آمده بود که با خاله، توی شهر بیفتیم دنبال امیرعباس. لباس سربازیِ من پلنگی بود، و خاله، هر جا لازم می شد، از من مایه می گذاشت، و از دوست و رفیقهای امیرعباس سیم جیم می کرد. آنها هم همانجور که با هراس، از گوشه ی چشم به من نگاه می کردند زارت و زورتِ امیرعباس را می ریختند کفِ دست خاله. بچه های تُخسی بودند. همیشه توی جیبشان یک چیزی پیدا می شد؛ یک چاقوی ضامن دار، یک پنجه بوکس، یک وعده حشیش، یا هر چیزی که باعث شود از یک مامورِ قلّابی مثل من بترسند. راستیّتش اینست که من هم وقتی می دیدم از سرباز صِفر تبدیل به جناب سروان شده ام سرِ ذوق می آمدم، و جَو می دادم. بد نگاهشان می کردم. جواب سلام نمی دادم. تفتیششان می کردم. گاهی تُرش می شدم و نقره داغشان می کردم؛

-         چرا دروغ میگی بچه؟ تو نمی دونی امیرعباس کجاست؟ ببرم بندازمت توی وَن؟

-         آقا نه بخدا آقا.

بغض می کردند. بیشتر فوفول بودند. زود به گریه می آمدند و لو می دادند.

امشب ولی از آن شبها نبود. بنا نبود خاله همراهم بیاید. هم دیر وقت بود، هم اینکه خاله گفت سرش درد می کند و حالش را ندارد توی برف و یخبندان بیفتد توی کوچه و خیابان. داشتند جا می انداختند که بخوابند.

در گیج و ویج خواب و بیخوابی به راه افتادم. توی محله های اعیان نشینِ غرب تهران، توی یک شبِ سردِ زمستانی، ویلان و سرگردان بودم. بچه های تهرانیِ گروهان، عصرها می رفتند خانه و فردا صبح برمیگشتند. شهرستانی هایی که می ماندند باید پُست می دادند و نظافت می کردند. چند شب پُشتِ هم مستراح شُسته بودم و پای منبع نفت نگهبانی داده بودم. خیلی خوابم می آمد. بیخود با افسرها بگومگو می کردم:

«جناب، قاعدتا شبها تایم مرخصیِ منه، نباید پُست بدم »
« اگه مرخصیته برو. نَمون پادگان. برو، صبح بیا. اینجا خونه ی خاله ت که نیست »

این شد با خودم گفتم از پادگان بزنم بیرون، بروم خانه ی خاله.

اینجور که خاله نشانی داده بود امیرعباس رفته بود سُرسُره بازی. گویا یک جای بلندی بود که برف جمع شده بود. می رفتند از بالا سُر می خوردند به پایین. بالاخره رسیدم. دشتی باز بود، وسط دو تا بزرگراه. دویست سیصدتایی آدم آنجا بود. بیشتر پسرهای جوان و نوجوان بودند، و چند تایی دختر، و ده دوازده تا آدم بزرگ. تا مرا با آن لباس پلنگی دیدند شروع کردند به چاپلوسی، که « سلام جناب سروان » و « خیلی مخلصیم » و از این مزخرفات. دوتا دوتا از تپه بالا می رفتند و سُر می خوردند. هر دسته یک تیوپ با خود داشت، که رویش می نشستند و هم را محکم بغل می کردند. می خندیدند، جیغ می زدند، فحش می دادند، و حال می کردند. سخت نبود امیرعباس را پیدا کنم. خنده ی مسخره ی ای داشت، و می توانستم صدای قاه قاهش را توی آنهمه شلوغی تشخیص بدهم. یک دختره همراهش بود که وقت سلام علیک به ام لبخند زد و چیپس تعارف کرد، که برنداشتم. امیرعباس دست دختره را گرفته بود و به حرف من گوش نمی داد. همه چیز را به لاس می گرفت. می گفتم بابات گفته چنین، محل نمیگذاشت، میگفتم مادرت گفته چنان، فحش می داد. خانه بیا نبود، که هیچ، می خواست مرا هم از تپه بالا ببرد که سُر بخورم.

-         بیا خیلی حال میده! به جانِ مادرم!

خوابم می آمد. حوصله ی این لوسبازیها را نداشتم؛ « بیا بریم، من خوابم میاد. »

« آقا تو بیا یه دور سُر بخور، بعدش با هم میریم. »

هر چند می دانستم دارد مرا می پیچاند ولی قبول کردم. بلکه هم شاید شَر را کَند و آمد.

رفتیم بالا. سه تایی نشستیم؛ دختره نشست وسط تیوپ، و من و امیرعباس دو طرفش. دستهایمان را حلقه کردیم و هم را محکم گرفتیم. صحنه ی مُضحکی شده بود. ملّت غش غش می خندیدند؛ پاسبان مملکت، با لباس نِظامیِ پلنگی، ساعت دوی نصفه شب، بین دو تا بزرگراه در غرب تهران، توی بغل یک دختره و یک پسره ی مشنگ داشت سُرسُره بازی می کرد. دیگران متلک می گفتند، تیکه می انداختند. تیوپ به سرعت لیز می خورد و پایین می رفت. آن وسط شنیدم یکی با مسخرگی داد زد: « جناب سروان، دختره رو فشار بده ». توی آن سرمای یخبندان، تنِ دختره داغ بود، و من توی آن خواب آلودگی و سرما، از اینکه پَرَم به پَرَش می خورد احساس شیرینی داشتم. سرهایمان نزدیک هم بود، و حس می کردم هُرمِ گرمای بازدَمَش به صورتم می خورَد. دهنش بوی دلپذیری داشت. حس می کردم خودش را بیشتر به من چسبانده، تا به امیرعباس. توی همین هیر و ویر یکهو تیوپ منحرف شد و بین زمین و آسمان معلق زد و هر کدام از ما به طرفی پرت شدیم. خواستم بلند شوم. پایم بدجور درد می کرد. رانم داغان شده بود. یکهو سر برگرداندم دیدم ملّت دارند به سمت دختره می دوند که آنطرفتر افتاده بود. هر جور بود بلند شدم و خودم را به اش رساندم. سرش مستقیم خورده بود به تیزیِ تخته سنگی که از برف بیرون زده بود. از شقیقه اش خون فواره می زد. سفیدی چشمهایش رو آمده بود. شنیدم یکی داد زد: « مُرده ». دیگری نعره زد: « چرا سه تایی نشستین جاکِشا؟ » تا آمدم چیزی بگویم یکهو دیدم امیرعباس دستم را کشید و از جمعیت دورم کرد. تاریک بود. فقط نور زرد چراغهای اتوبان پای تپه می تابید. قیامت کُبری بود. هیشکی حواسش به ما دوتا نبود. از بزرگراه رد شدیم. توی کوچه ها لنگان لنگان دنبال پسرخاله ام می دویدم. بعد که دور شدیم، آهسته کردیم. پرسیدم « این دختره کی بود؟ »

« نمی دونم. همین امشب اینجا دیدمش. نمیشناسم. »

به خانه که رسیدیم خاله داشت دوش می گرفت. از لای درزِ درِ حمّام بخار می آمد. شوهرخاله هم تُشکش را کنار شومینه انداخته بود، که شعله ی آبی رنگش توی تاریکیِ خانه می تابید؛ خوابش بُرده بود، و پاکتِ خالیِ کاندوم، بالای سرش، کنار بالِش، جا مانده بود.

امیر عباس خودش را پاورچین به رخت آویز رساند، دست کرد توی جیب باباش، سوییچ را برداشت، رفت. کمی بعد، صدای روشن شدن ماشین آمد. از پنجره نگاه کردم؛ نور قرمز چراغهای عقبِ پرادو توی کوچه ی تاریک برفی می درخشید و دور می شد.

پام خیلی درد می کرد. هیچ خوابم نبرد. ساعت شش پوتین به پا کردم و رفتم افسریه. ساعتِ هفتِ صبح توی پادگان با هزار و پانصدتا سربازِ دیگر، داشتیم « ای ایران، ای مرزِ پُر گُهر » را می خواندیم و پرچم را تماشا می کردیم که بالا می رفت و در بادِ زمستانِ شرقِ تهران می رقصید.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه شلیک به فاخته
شنبه 11 آذر 1396 ساعت 23:32 | بازدید : 412 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

 

شلیک به فاخته

 

« باقی راهو باید با موتور بریم ».

وقتی موتوری کرایه اش را گرفت و از همان راهی که آمده بود، از میان شالیزارها برگشت، ما خود را در برابر دروازه ی یک باغِ پُردرخت پیدا کردیم، در انزوای روستایی گمنام. با امیر به این گوشه ی دنج آمدم تا با تو، هنرمند خلوت نشین آشنایم کند، که شاید همان بازیگری باشی که برای فیلمم به دنبالش میگشتم. از میان درختان انبوه باغ که گذشتیم صدای شلیک خفیفی آمد.

« عمومه! از وقتی تفنگ بادی خریده کارش شده همین که کلاغا رو پر بده! »

داس دستت بود و علفهای باغ را می تراشیدی. آمدی و امیر را بغل کردی. امیر با شوخی شماتت میکرد: « تو که هنوز اون ریشو نزدی درویش! »

مرا هم بغل کردی. امیر گفته بود سی ساله هستی، و من تارهای سفیدِ مو را روی شقیقه هایت می شمردم. از آغوشت که در آمدم نگاه رضایتمندانه ای به امیر کردم که: « خودشه! »

وقت غروب درباره ی کارمان حرف زدیم. مشتاق بودی و سوال می پرسیدی: « قصّه ت چیه؟ »

« ماجرای یه جوون روستاییه که عاشق یه دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه، اما وقتی می فهمه یه آدم دیگه هم بدجوری عاشق همون دختره شده، دختره رو رها میکنه میره جبهه و شهید میشه. »

« حالا نمیشه شهید نشه؟ »

« سفارشیه. »

« شهید که سفارشی نمیشه. »

من به حرفت ته خنده ای زدم، و تو آب پاکی را روی دستم ریختی: « من شهیدو بازی نمی کنم. شهیدو کسی بایست بازی کنه که پاک باشه. من نیستم. »

« فیلمه دیگه... »

جواب امیر را هم ندادی، و رفتی که چای بیاوری.

شب، پای کوتام با امیر سیگار می کشیدیم که از توی باغ صدای گریه ات بلند شد. عمویت را پاییدیم که چه میکند، اما دراز کشیده بود؛ تکان نخورد: « هر شب کارش همینه. همین که اون پرنده شروع می کنه به خوندن، اینم میره پای اون آزاد دار، زار می زنه. »

در تاریکی، توی نور کمسوی لامپ کم مصرف کوتام، لابلای درختها پیدایت کردیم. نشسته، به تنه ی این درخت آزاد تکیده بودی و اشکهات را توی دستهات می ریختی. فاخته، کو کو می خواند، و صدای گریه ات در شب بهاری باغ می پیچید و با صدای آن پرنده در هم می آمیخت. آن وقت که امیر روبرویت زانو زده بود و دلداریت میداد، من لابلای شاخه های همین درخت، پرنده ی غمگینت را کشف کردم که بُریده بُریده، با فاصله می خواند. بعد که گریه ات تمام شد و آرام تر شدی دو کلام حرف زدی:

« هیشکی نمی دونه فاخته ی نر آواز می خونه، همه فک می کنن فاخته ی ماده س. هیشکی نمی دونه فاخته ی ماده اصلا نمی خونه. »

وقت خواب، توی پشه بند، از قصّه ی تلخت چیزی برایمان نگفتی. اشک در چشمانت می لرزید. عمو خوابیده بود، بعد، امیر هم خوابید، و من سرم را زیر پتو کرده بودم. دوباره آمدی پای این درخت. دوباره صدای هق هق ات آمد.

●●●

پاییز بود که دوباره دیدمت. صورتت را تیغ انداخته بودی و بوی عطرت سرم را می برد. قاه قاه می خندیدی، و کافه ی پاتوق بچه های تئاتر را گذاشته بودی روی سرت. مرا که دیدی خنده ات خشکید. بینمان سکوتی بود؛ مثل کسیکه انگار از آن سکوت خوشش نیاید پرسیدی: « فیلمت به کجا رسید؟ »

« کار نکردمش. یه نفر دیگه کار کرد. »

بعد، بیرون کافه قدم زدیم و سیگار کشیدیم. خوب بود اینکه در شهر، شیک و خنده رو دیده بودمت. اما نمی توانستم تعجب نکنم: « فک نمیکردم اینجا ببینمت. »

« آره، سر تمرین تئاترم. »

« چی هست؟ »

«ماجرای دو تا برادره که یه باغو از پدرشون به ارث می برن و میخوان با هم تقسیمش کنن. یه درخت آزاد درست وسط زمیناشونه. هیچکدوم از داداشا کوتاه نمیان. نمی تونن با هم، سر اینکه درخت توی زمین کدومشون باشه، کنار بیان. آخرش تبر میارن قطعش می کنن. »

« لابد تو یکی از اون داداشایی؟ »

« نه. من اون درخته م. اونه که داره داستانو تعریف می کنه. »

« متن مال کیه؟ »

« مال منه. خودم نوشتمش. » و سیگار را با سیگار روشن کرده بودی.

●●●

زمستان بود که امیر خبر خودکشی ات را برایم پیامک کرد. درگیر کار بودم و به تدفینت نرسیدم. حالا سه ماه هم گذشته، که دوباره به روستایتان آمدم. موتوری می خواست مرا ببرد سر خاکت، اما نگذاشتم. دلم بیشتر می خواست اینجا باشم؛ پای کُنده ی این درخت آزاد، که از کمر قطعش کرده اند. دیگر نه عمویت هست، نه آن درخت هست، نه تو هستی، و نه آن پرنده ی غمگین. عمویت وکیل گرفت، به قاضی پول خوراند، و دعوای وِراثت را بُرد و باغ را فروخت. آن شب توی کوچه ی کافه، کمی از این ماجرا برایم گفته بودی: « عَموم فکر می کرد من رفتم اونجا که دس بذارم روی ارث و میراث. پرنده رو کشت و درختو برید که پای من از اونجا بیفته. یه روز صبح رفتم دیدم جنازه ی پرندهه افتاده پای آزاددار. مورچه ها دورش کرده بودن. روش مگس نشسته بود. برداشتم همونجا پای درخت چالش کردم. » زیر نور نئون های همان کافهراز گریه های شبانه ات را هم برایم فاش کرده بودی: « یه اسب بود، که مادیان پدربزرگم چن سال پیش زاییده بود. اونم جزو ارث و میراث بود. گاهی سوارش می شدم می رفتم لات. حیوون خیلی خوبی بود. اون شبی که شماها اومدین، تازه دو سه روز بود که اسبه مُرده بود. توی آت و آشغالای عَموم سَم تاج الملوک پیدا کردم. حیوونو چیزخور کرده بود. »

درباره ی اینکه عمویت دخترش را هم، از لجِ تو، داده بود به یک مردک نخراشیده، چیزی نگفتی، که امیر بعدها برایم گفت. بعد هم که خودت باقیمانده ی همان تاج الملوک را خوردی.

 

وحید شعبانی

21 اردیبهشت 1393

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه آخرین نورهای غروب، نوشته ی وحید شعبانی
یکشنبه 07 آبان 1396 ساعت 04:07 | بازدید : 136 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

آخرین نورهای غروب

 

در خانه پای تلگرام نشسته بود و در دهها گروه و کانال دنبال یک چیز به درد بخور می گشت. هوای شهر خفه بود، زور پنکه به گرما نمی رسید. گوشی را با دست چپش گرفته بود و با دست راست گاهی کامنتی زیر پستی می نوشت، یا در پاسخ به یک شوخی، استیکری می گذاشت. لامپ اطاق خاموش بود و نور صفحه ی موبایلش توی چشمش می زد. سرش درد گرفته بود، و از توی استخوانهای بینی اش سوزشی دردناک به سرش شلیک می شد، که رفیقش آمد توی پی وی:

-        آقا چیکاره ای؟

-        هیچی. ولگرد تلگرام.

-        من دارم میرم تا فومن. حال داری بیای؟

نیم ساعت بعد، از فومن گذشته بودند و به سمت ماسوله می رفتند. به زندان فومن که رسیدند،  ساعت دهِ شب بود. ماشین را روبروی زندان، توی شانه ی خاکی جاده گذاشتند. راننده ترمز دستی را کشید و گفت: « بیا پایین یه سیگار بکشیم. »

 سیگار آتش زدند و از بلندی یک تپه ی کوچک بالا رفتند. آنطرفِ تپه آبگیر بزرگی بود که قورباغه ها در آن می خواندند و در ظلمتِ شبِ ابریِ تابستان فومن، هیچ نوری در آن نمی درخشید. راننده گفت: « فعلا توی همین زندونه. تا منتقلش کنن. » پُکی به سیگارش زد: « روزی که آوردنش اینجا، غروبش اینجا بودم. کوهستان از اینجا پیداست، وقتی خورشید پشتش داره فرو میره آخرین نورای غروب خیلی ملایم میشن. کوهای دور و نزدیک لایه به لایه میشن. اونوقت میشه همه شونو هم توی آسمون دید، هم توی آب. عکساشون می افته توی آب. »

نگهبان زندان که از آن بالا توی برجک، پاس می داد، سایه ی آنها را در ظلمت می دید و نجوای نامفهومی از گفتگویشان را می شنید. هر بار که یکیشان به سیگار پُک می زد آتش سیگار در تاریکی می درخشید و سپس خاموش می شد.

از جاده ی تاریک چوکا به راه افتادند، از پادگان و حسین کوه گذشتند که به شولم بروند. عابری پیدا نبود و ماشینی نمی گذشت. فقط نزدیکی های شولم بود که چراغ گِرد و بزرگ یک موتورسیکلت توی چشمشان زد که پیرمردی آنرا می راند و در تاریکی می رفت و به تالشی آواز می خواند. چهچه می زد، و وقتی با ماشین از کنارش گذشتند توی سایه روشنِ شب و نور ماشین، لبخندش را دیدند که وقت خواندن، روی چین و چروک صورتش پهن شده بود. به شولم که رسیدند ریزه ریزه باران روی شیشه ی ماشین خورد و هر چه در میان کوهپایه های ظلمانی شبِ شولم به پیش رفتند باران بی محاباتر باریدن گرفت، و بوی خاکِ بارانخورده توی ماشین پیچید. کنار مسجد توقف کردند و پیاده شدند و به زیر سایبان دویدند. آب، از لبه های بامِ مسجد، شرشر می ریخت، صدای آب، در میان زمزمه ی باران در سکوت شب می پیچید. جز لامپی که روی درگاه مسجد می درخشید نوری نبود. خنک بود، باد سردی از لابلای باران، می لغزید و روی بازوهای لختش می خورد، و رگه های سردردی که از خانه با خود آورده بود او را از ته مانده های لذت محروم می کرد. کسیکه به دیدنش آمده بودند از خانه در آمد و تعارف کرد که داخل شوند. داخل نشدند. همانجا زیر نور لامپِ درگاه مسجد، زیر سایبان ایستادند و حرف زدند. آن دو نفر حرف می زدند و نفر سوم، به چراغهای دوری که نقطه نقطه در دل کوهستان تاریک سوسو می زدند نگاه می کرد. از آنها جدا شد و زیر باران رفت. آنقدر دور شد که دیگر صدایشان را خوب نمی شنید، و نور لامپِ درگاه مسجد زیر پایش را روشن نمی کرد. در امتداد دیوار مسجد، که به قبرستان منتهی می شد، تابوتی افتاده بود. یک قدم به سمتش رفت، ناگهان پایش سُست شد، و حس کرد قلبش سنگین می طپد. دیوار قبرستان کوتاه بود، و وقتی یک قدم دیگر به سمت تابوت برداشت، چشم اندازی به تمام پهنه ی قبرستان پیدا کرد. روی بعضی قبرها چراغهای کوچکی روشن کرده بودند، و در محفظه های آلومینیومی کوچکی که بالای بعضی قبرها بود، شمعی می سوخت. باران روی قبرها، روی محفظه های آلومینیومی، و روی شانه ها و صورت او می بارید، که حالا دیگر خیسِ خیس شده بود. به قبرستان چشم دوخته بود اما حس می کرد چشمش سُست است، کنار تابوت ایستاده بود، اما کف پایش گِزگِز می آمد، و در خود احساس ضعف می کرد. از آن فاصله حس می کرد تصویر مردِ مُرده ای که عکسش توی محفظه ی آلومینیومی زیر نور لامپ کوچک قبرش پیدا بود، با لبخند به او زل زده است. کمی به چپ و راست رفت، اما چشمهای عکس هم با او چرخید. ترسید، شکمش شل شد، اما به خود یادآوری کرد که این خاصیتِ عکسهایی ست که آدمش وقتِ گرفتنِ عکس توی دوربین زل زده باشد. وقتی بوق ماشین رفیقش پشتش صدا خورد، به خود لرزید، برگشت و به سرعت سوار ماشین شد.

-        کجا بودی؟ خیس شدی.

-        اون پیرمرده رو دیدی داشت توی جاده روی موتور آواز می خوند؟

-        آره.

-        قیافه شو دیدی؟

-        نه با دقت. پشت فرمون بودم. تاریک بود. چطور؟

-        من خوب دیدمش.

-        خب.

-        ببین، یه عکس توی این قبرستون هست، دقیقا مثل همونه.

-        خب؟

-        هیچی. همینجوری. این ماجرا چی شد؟ این یارو چی میگه؟

-        هیچی. رضایت نمیدن.

-        چرا؟ مگه قرار نبود دیه بگیرن؟

-        میگه زنِ مقتول هیچ رقمه راضی نمیشه. میگه با عشق و عاشقی عروسی کرده ن.

-        تکلیف چیه؟

راننده جوابی نداد، و دیگر حرفی نزد، تا از آتشگاه و پسیخان رد شدند، طرفهای احمدگوراب بود که گفت:

-        وقتی درختای باغمون میوه می داد می رفتم دنبالش می آوردمش که بیاد از درختا بره بالا، میوه های شاخه های بالا رو بچینه، که دست ماها نمیرسید. بخصوص هلوها رو، که اگه با چوب می ریخیتم، می خوردن زمین، می ترکیدن. باید با دست می چیدیم. مث گربه از درخت می رفت بالا. من می ترسیدم، اما اون هیچ نمی ترسید. حالا باید از چوبه ی دار بره بالا.

-        اشکال نداره توی ماشین سیگار روشن کنم؟

-        نه. روشن کن.

وقتی به شهر برگشتند هوا همچنان گرم و خفه بود. وقتی به خانه رسید دگمه ی دور تند پنکه را زد، گوشی را برداشت و تلگرامش را باز کرد. در یک گروه یک فایل صوتی را دید و دانلود کرد که متنی به آن سنجاق شده بود: «آواز محلی زیبای تالشی »

وقتی به آن گوش داد احساس کرد چقدر شبیه آن آوازی ست که امشب توی جاده شنیده بود. فایل را برای رفیقی که تالش بود فوروارد کرد که گوش بدهد و برایش ترجمه کند. رفیق تالشش هیچ جوابی نداد، تا دو سه دقیقه بعد که فقط یک پیام گذاشت؛

» صدای نِی گم می شود. در کوهها چوپانان گم می شوند. همچنان که در مِه، سروها و افراها گم می شوند. در کنار رودخانه، در جنگل می رویم، با هم حرف می زنیم، و نمی دانیم نجواهای ما در کوهستان گم می شوند. «

 

وحید شعبانی
24 تیر 96


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه زیر درختانِ توت، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 02 آبان 1396 ساعت 03:08 | بازدید : 133 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

زیر درختانِ توت

 

پدرم از جنگ برگشته بود. در پونک، در تهرانِ دهه ی شصت ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.

پیکان قرمز مال دایی غلام بود؛ پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را در بیاورد. غلام و مادرش هر دو زهوار در رفته بودند، و ماشین شان هم دست کمی از خودشان نداشت؛ یک قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و راه می افتاد صدای آفتابه لگن میداد؛ تازه " اگر " روشن می شد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. پاتوق جوانهای محله جلوی خانه ی دایی غلام، زیر سایه ی درختان توت بود. هر روز عصر که دایی به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانها که دیگر وظیفه شان را بلد بودند،  می آمدند ماشین را هُل می دادند و به راه می انداختند. مُسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که دهان به دهان نمی چرخاندند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از رشادتِ پیکانش با ستایش حرف می زد. یکبار که شبانه می رفت آشغالهایش را توی قبرستانِ مُرادآباد بریزد ما را هم با خود بُرد. ما بالای تپه بودیم و اموات، آن پایین توی درّه، در ظلمتِ شب خوابیده بودند. هیچوقت آن شوخیِ ترسناک را فراموش نکردم؛ که فریاد زده بود: ای مُرده ها! زنده ها را بگیرید! و بعد، خنده ی عجیبی سر داده بود. از صدای زمُختش، و حسِ اینکه مُرده ها دنبالمان کنند تنم می لرزید. دیگر هیچوقت باهاش نرفتم. بعدها که مادرش مُرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار، ماشین را فروخت. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخمِ بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسید. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور بُرد. می گفتند غلام انگشتِ پیرزنِ مُرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادریِ خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحبِ تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتابِ غربِ تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نونَوار بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با دو تا دختر و تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنیِ تلخی پیدا کرد. آقای فراهانی پیشترها مُرده بود؛ توی کارخانه، مهندس بود. پیر هم نبود، که سکته ی مغزی کرد. زن و بچه اش مُستمری اش را می گرفتند و زندگیِ راحتی می کردند. بعد هم که ماشین غلام را خریدند. چه مسافرتها که نرفتند. یادم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کَندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مُسافرت، و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صُبح که برفِ زمستان، کوچه های پونک را سفید کرده بود سوار پیکانِ قرمزِ خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان مَمَد» گذشتیم که بچه ی یکّه بزنِ محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! اون باشه علیرضامو اذیت نکنه!» ما با آنکه سَرِ چیدنِ توت، همیشه از دستِ «خان مَمَد» کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صُبحِ یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتشِ آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.

بعد ها خانواده ی ما برگشت ولایت. چندسال بعد شنیدیم که علیرضا دارد زن می گیرد. پیکان قرمز شده بود ماشین عروس. ماشین را گُلکاری کرده بودند. علیرضا و زنش، برای ماهِ عسل راهیِ شُمال شدند. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالیِ امامزاده هاشم توی درّه رفت. عروس و داماد هر دو جان باختند. خانم فراهانی شوکه شد و افسردگی گرفت. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.

الآن که گاهی به پونک می روم، در میانِ آنهمه اتوبانِ پیچ در پیچ گُم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قُراضه نیست. خانم فراهانی به مُرور، مشاعرش را از دست داد و دیوانه شد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مُرادآباد دفن کردند که همان نزدیکی ها بود. خان مَمَد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبتِ یک کارتُنخواب در حوالیِ پُل گیشا دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

 

وحید شعبانی

تابستان 1393

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه بوی گند زرجوب
جمعه 28 مهر 1396 ساعت 01:10 | بازدید : 425 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

 

 

بوی گند زرجوب

 

 

 


»نگران نباشین، دستاش بسته س! »
»مگه خطرناکه؟»
»نه واسه دیگران، سر خودش بلا میاره!»
»مگه تحت درمان نیست؟»
»همکاری نمیکنه! داروهاشو منظم نمیخوره! با دکتراش میجنگه!»
در راهروی تیمارستان پشت سرِ پرستار قدم بر میداشتم، به سمت اطاق بیماری که روزگاری بالزاک به دستم داده، مرا به جویس مهمان کرده، به ملاقات کازنتزاکیس برده، و درهای کتابخانه ی خاک گرفته اش را به رویم باز گذاشته بود.
»چی کار کردی با خودت مرد!»
»یه کاری برام میکنی؟ »

پیغامش را گرفتم و به راه افتادم. وقتی رسیدم کوچه شلوغ بود. دروازه ی خانه باز بود. می رفتند و می آمدند. داخل شدم. گوسفند سر می بریدند. در میان جمعیت، خودم را جلو کشیدم و تماشا کردم. گزلیک روی گلوی حیوان لیز می خورد. فشارم افتاد. سرم گیج رفت. روی پا بند نبودم. تلوتلو می خوردم که بیفتم که کسی مرا گرفت.
می دانستم حالم بد میشود. مثل آنروزیکه از مدرسه فرار کردم که خودم را به سنگسار آن زن فاحشه برسانم. مثل آنروزیکه به پاهای لرزان آن مرد اعدامی زل زده بودم. مثل اوقاتی که تلقین و تدفین را تماشا میکردم. و مثل وقتیکه از لابلای شیشه ی رنگخورده ی غسالخانه جنازه ی خیس دختری را دید می زدم که قرص برنج خورده بود. و همیشه حالم به هم می خورد. اما باز تماشا میکردم.
نشسته بودم و آب قندم را می خوردم که به سمتم آمد. روی خونی که روی کاشیهای حیاط پاشیده بود راه می رفت. پیغام را رساندم؛
»پولشو میخواد!»
»کدوم پول؟»
خودش می دانست از کدام پول حرف می زنم.
»الآن که ندارم. تازه از مسافرت اومدم، دستم نیست. بگو براش جمع و جور میکنم به اش میدم.»
»گفت اگه نقد نداشتین به جاش اون گردنبندو بدین.»
»کدوم گردنبندو؟»
این را هم خودش می دانست.
»این هدیه ی مرتضاس، بد میشه!»
»گفت مرتضی با همون پول براتون خریدتش.»
پوزخندی زد.
»الآن میآم. اینجا که نمیشه در بیآرمش.»
رفت و برگشت و طلا را به دستم داد:
»بخوره توو سرش! این بود که کارش به تیمارستان کشید!»

گفته بود پول و گردنبند را بهانه کنم؛
»اگه دیدی نگرانمه، اگه دیدی احساس گناه میکنه، اگه دیدی از این بلایی که سرم آورده عذاب وجدان داره بیخیال شو و برگرد. اگه هم غیر این بود بگو پولمومیخوام. اگه پول نداشت بگو گردنبندو بده.»
غیر این بود.
»اگه پول داد ببر بده به یتیمی، صغیری، کسی. اما گه طلا رُ داد بندازش دور.»

از خانه بیرون می زنم. روی در و دیوار کوچه برای او و شوهرش پرده زده اند.
»حاج آقا مرتضی بزرگ زاده و همسر محترمه...»

توی مسیر خانه، گردنبند را توی آب می اندازم. فاضلاب خانه های رودبارتان توی زرجوب می ریزد، هوای محله، بوی گندی دارد. بوی عفن فاضلاب با بوی گوسفندفروشی های اطراف پل در هم آمیخته.

وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ابدیت و یک صبح، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 06 مرداد 1396 ساعت 07:32 | بازدید : 151 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

 

ابدیّت و یک صُبح

 

خاموش کردن موبایل. پهن کردن یک ملحفه. دراز کشیدن کف اطاق.

تشدید درد و بیماری به مرور. شغل ثابتی نداشتن. بیمه نبودن. درآمد نداشتن. پیگیر درمان نبودن. اُمیدی به درمان نداشتن. ذهنیّتی از فردا نداشتن.

جورابهای کثیف. شورتهای کثیف. یک لا پیراهن عرق کرده. ساعت سپیده دم. محله ی پرت پایین شهر. خانه ی کلنگی. آب ریختن در تشت. شستن لباسهای کیثف. ایستادن در تشت. گرم بودن هوا. شرجی تابستان. خنک شدن پاهای خیس. لگد زدن لباس. آب کشیدن لباس. خیس شدن دست. احساس خوب خنک شدن. دیدن یک سنجاقک بر بند رخت. آویزان کردن لباس. پر زدن سنجاقک. عبور سنجاقک از لبه ی دیوار. چکیدن آب بر کاشی های حیاط. چکیدن آب بر سوراخ مورچه ها. پرهای یک سوسک تجزیه شده. گیر افتادن یک مورچه در یک قطره آب. چکیدن آب از لبه ی شورت شسته شده. چکیدن آب بر روزنامه ای کهنه. صدا خوردن چکه ها. دقت کردن به تیتر روزنامه؛ بزرگترین نیروگاه اتمی جهان. روشن تر شدنِ هوا.

دراز کشیدن بر ملحفه. طاقباز خوابیدن. باز بودن پنجره. دید داشتن به دیوار همسایه. میوه های نارسِ انار. وزیدن نسیم. تاب خوردن پرده. رقص شاخسار انار در باد. نشستن سه گنجشگ بر شاخه های انار. خواندن یک یاکریم. دیدن یاکریم بر آنتن بام خانه ی همسایه. بلند شدن. باز کردن درِ یخچال. هُلو. آبمیوه ی انبه. یک رشته کوکتل. سه تخم مرغ. بُطری دوغ محلّی. سُسِ گوجه. آبلیمو، آبغوره، تُرشیِ انار. پوکه ی قُرصهای وا نشده. برداشتن کاسه ی آلبالو. پیدا نکردن گُلپر. نمک پاشیدن بر آلبالو. خوردن. گذاشتن هسته ی آلبالو بر ملحفه ی سفید. تمام شدنِ آلبالو. درد جسمی داشتن. گزگز کردن دست. مورمور شدن کتف. درد کشیدن. درد را جدی نگرفتن. تهوّع و اِسهال. احتمال سرطان روده. رفتن به مستراح. نشستن بر کاسه ی مستراح. سوخته بودنِ لامپ. تاریکی مُلایم. خط باریک نور از هواکش. شنیدن صدای یک خودرو. روشن بودن پخشِ خودرو. شنیدن صدای خواننده ای مُرده. شناختن این قطعه: » نمی دونی که گاهی زندگی، ننگه... ». دفع مدفوع سیاه ِ آبکی. خالی شدن روده. پُر کردن آفتابه. دور شدن صدای خودرو. رسیدن ایده ای به ذهن؛ رفتن به روستا و آب تنی کردن. به یادآوردن خاطره ی تابستان سه سال پیش؛ سه روز پی در پی آب تنی رفتن. شُستن سر در رودخانه. لغزیدن کفِ شامپو بر سطح آب. سایه کردن درختان بر آبِ رودخانه. چریدن یک اسب بر  ساحل رودخانه. صدای جویدن علف از دهان اسب. چشم اندازی به کوهستان. لیز بودن سنگهای کفِ رودخانه.بیرون آمدن از آب. وزیدن باد بر پوست خیس تن. احساس سرما کردن در مُرداد. تابستان را حس نکردن. آویختن شورتِ خیس بر یک شاخه در آفتاب. با حوله خود را پوشاندن. درخشش رنگ نارنجی حوله در آفتاب. خشک شدن شورت؛ کمی مرطوب بودن. پوشیدن شورت مرطوب. دور شدن از رودخانه. جا گذاشتن حوله بر شاخه. تماشای حوله از دور. درخشش رنگ نارنجی در آفتاب. قید حوله را زدن. وزیدن باد بر موهای خیسِ سر. خنکی. از هم گسیختن رویاها بوسیله ی درد جسمی. احساسهای خوبِ سلّاخی شده.

بیرون آمدن از مستراح. بالاتر آمدن آفتاب. سایه ی گِردِ ناودان بر شیشه ی پنجره. روشن کردن پنکه. تاب خوردنِ پرده. طاقباز خوابیدن. فکر کردن به دو سال پیش. فکر کردن به یک زن. گفتن اینکه: « پای کسِ دیگه ای در میونه؟ » طفره رفتن زن. رفتن زن. ترک کردن. پیامک زدن. پاسخ ندادنِ زن. تماس گرفتن. پاسخ ندادنِ زن. تماس گرفتن. خاموش بودنِ موبایلِ زن. فکر کردن به یک خاطره ی مشترک جنسی با زن؛ تحریک نشدن. خموده بودنِ آلت تناسُلی. آمدن یک حمله ی عصبی. شدّت گرفتنِ درد در کتف. سوزش قلب. خود را کِش آوردن.

بلند شدن. برداشتن پیراهن مرطوب از بندِ رخت. پوشیدن. با دمپایی بیرون رفتن. قدم زدن تا انتهای محلّه. خانه های در خواب رفته. آگهی فوت یک همسایه؛ چهلمین روز درگذشت شادروان. گوجه ی له شده بر آسفالت. سنگواره ی لاشه ی یک موش. پنجره ی بازِ یک خانه. رقص پرده در باد. صدای گریه ی نوزاد. خواندنِ یاکریم. پریدنِ گنجشک. ساکت شدن نوزاد. تردید در تصور یک پستان یا پستانک. گذشتن از کنار نانوایی. عطر نان. نان خریدنِ یک زن چادر سیاه. خاکی بودن لبه های چادر. صدای چرخ گاری. عطرِ سبزی. رسیدنِ گاری. گاریچیِ آشنا. سلام و علیک. رنگ قرمزِ تربچه در میان سبزی ها. ضعف در بدن. رسیدن به یک باغ ویران شده. زباله های رها شده؛ لاستیک یک کامیون. یک کیف زنانه. یک دفتر مشق. یک عروسک دخترانه ی بی سر. یک کُمُد پوسیده. بطری یک نوشابه ی انگور. یک پاکت خالی کاندوم. یک سوتینِ جِر خورده. بوته های گل بنفشه. مگس. چرت زدن یک سگ زیر سایه ی یک درخت. رسیدن به قبرستان. راه رفتن بر قبرها. تماشای عکس مُرده ها. خواندن تاریخ تولّد و مرگ؛ « دوشیزه ی ناکام، 1328 تا 1342 ». مرگ در چهارده سالگی. پنجاه و سه سال پیش. عبور یک هواپیمای مسافربری. به آسمان چشم دوختن. تخمین زدن محدوده ی فرودگاه. درِ نیمه باز غسّالخانه. تابیدن آفتاب به نوشته ی روی دیوارِ غسّالخانه؛ » بهترین واعظ مرگ است. » هُل دادن درِ آهنی زنگار بسته. قدم گذاشتن به غسّالخانه. یک تشت تکیده بر دیوار. یک شلنگ پیچ خورده. کاشی های کهنه. پنجره ی هواکش رو به باغ. بوی نا. داخل شدن. قژقژ لولای در. نشستن بر سنگ غسّالخانه. ایده ی یک شعر. نارسا بودن ایده. رقم نخوردنِ تراوش. نادیده گرفتن ایده. صرفنظر کردن از خلق شعر. شادیِ دلگیرِ شاعر بودن. دراز کشیدن بر سنگ غسّالخانه. احساس سنگینی در پشت. زل زدن به سقف غسّالخانه. لرزه ی چِندش مُرده بودن. خروج از غسّالخانه. خروج از قبرستان. مسیر برگشت. ضعف شدید جسمی. خستگی مُفرط در پاها. بیدار شدن محلّه. نان خریدن چند نفر. کم شدن تربچه. به خانه رسیدن. روشن بودنِ پنکه. باد زدن به دیوار. تاب خوردن پرده. جمع کردن هسته های آلبالو از ملحفه. کوکتل برداشتن از یخچال. دمپایی پا کردن. رسیدن به باغ. سگ را صدا زدن: » بیا، بیا. » مُلایم دویدن سگ. نوازش کردن سگ. پاره کردن پوشش پلاستیکیِ کوکتل. خُرد کردن کوکتل. غذا دادن به سگ. با اشتها غذا خوردن سگ. تماشای سگ. لیسیدن دست. دُم تکان دادن. نگاه کردن به انسان. ولگردی. در باغ خوابیدن. زباله خوردن. ناخوش بودن. ناتوان بودن از شکار. چیزی برای شکار نیافتن. گلّه نداشتن. صاحب نداشتن. آواره بودن. مرگ توله ها را دیدن. سگهای نر را به یاد آوردن. جفتگیری کردن در برف. دُنبال انسان دویدن. به خانه وارد شدن. خوابیدن کنج حیاط. تن وِلو کردن روی روزنامه. قرار گرفتن تیتر روزنامه زیر مقعد سگ.

 

تابستان 95
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ریشه های پریشانِ فرش، نوشته ی وحید شعبانی
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 00:06 | بازدید : 97 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

ریشه های پریشانِ فرش

 

نورِ ظهرِ تابستان با اصرار از پرده ی مخملی رد می شد و روی اثاثیه و خرت و پرتهای توی اطاق می خزید؛ روی لبه های براقِ سینک، روی رنگِ ماتِ قهوه ایِ مبلِ اشرافیِ کهنه (که صاحبخانه آنرا از یک سایت دسته ی دوم فروشی پیدا کرده بود)، روی پاندول ساعتی که باطری تمام کرده بود، و روی مارکِ کیسه ی خواب آمریکایی که گوشه ی اطاق بقچه شده بود.

صاحبخانه دراز کشیده بود و داشت کتابی درباره ی میکل آنژ می خواند که رومن رولان آنرا نوشته بود. نگاهی به ساعت موبایلش کرد و به خواندن ادامه داد. حالا به آنجایی رسیده بود که نویسنده شرح می دهدکه میکل آنژ فردی ترسو و حقیر بوده، و علیرغم آنکه همیشه در نامه هایش از فقر می نالیده، در هنگام مرگ چندین خانه و صدها سکه ی طلا و ثروتی هنگفت برای وارثش که برادرزاده اش بود به جا گذاشته. کتاب را بست که خانه را ترک کند. از میان چشم اندازِ استکان خالی و نعلبکی و قندان در کفِ اطاق، در زاویه ی دیوار، زیر رخت آویز لباسهای اتوخورده و پشت چند جفت جورابِ کثیفِ مچاله شده، چشمش به یک سوسک بزرگ افتاد، که روی دیوار، جایی نزدیکیِ ریشه های پریشان فرش، بی حرکت مانده بود. تصمیمش کشتن سوسک بود اما به ایوان رفت و پیراهن و شلوارَکش را از تن در آورد و بعد در حیاط، بدنش را زیر آب گرفت. شلنگ در آفتابِ گدازانِ مرداد داغ و نرم شده بود و وقتی شیر آب را چرخاند آبِ گرمی از دهانه ی آن روی پایش شُره کرد. کمی بعد آب سرد از لوله خارج شد و صاحبخانه پاهایش را تا بالای زانو، دستهایش را تا کتف، و سر و گردنش را زیر آب خنک گرفت. موهای شقیقه و پشت سرش خیس شد و نسیم کوچکی بر بدن و موهای خیسش وزید و احساس سرمای دلپذیری کرد. آب بر سطحِ داغِ سیمانیِ حیاط می لغزید و چند مورچه که دور یک آلبالوی پلاسیده جمع شده بودند بی هدف به اینطرف و آنطرف فرار کردند. صاحبخانه به اطاق رفت و دست و صورتش را خشک کرد. سوسک بزرگ را دوباره دید که هنوز همانجا بی حرکت مانده بود. با تن خیس لباس به تن کرد و از یخچال پارچ دوغ محلی را برداشت و همانجا سر کشید. با پشت دست، سبیلش را که دوغی شده بود پاک کرد، به اطاق برگشت و خم شد که جورابش را از گوشه ی اطاق بردارد که باز هم سوسک را دید. جوراب را برداشت و کمربندش را روی سوراخِ یکی مانده به آخر چفت کرد. بعد کتاب را برداشت و به سمت گوشه ی اطاق رفت و نشانه گرفت و بر سوسک کوبید. سوسک در آخرین لحظه کوشید که از مهلکه فرار کند اما کتاب به شدت به پایین تنه اش برخورد کرد و سوسک به پشت بر زمین افتاد. صاحبخانه خاک انداز را آورد و سوسک را با آن برداشت و به ایوان رفت و به حیاط پرت کرد. پای چپِ عقبیِ سوسک که آویزان بود از جا کنده شد و کنارش افتاد. چند مورچه به سمتش آمدند. صاحبخانه به اطاق برگشت و موهایش را خیساخیس، شانه کرد. بعد روی پلکان نشست و کفش به پا کرد. قبل از اینکه خانه را ترک کند دید که سوسک کشان کشان روی سیمانِ داغِ کفِ حیاط سینه خیز می رود. توی کوچه، از توی سایه به سمت خیابان به راه افتاد. باد به موهای مرطوبش می خورد و خنکش می کرد. دستش را به خیسیِ موهای پشت گردنش کشید و خیسی اش را به بازوهایش مالید که خنک شود. کولرِ تاکسی روشن بود و وقتی توی ماشین نشست از سرما نشئه شد. پنجره های تاکسی کیپ بود و باد سرد از دریچه ی کولر به آخرین بقایای رطوبت بر ریش و موی مسافر می خورد و رگه های لذت را در خونش به ترشح می انداخت. در مسیر از پشت شیشه ی پنجره ی تاکسی یک زن جوان را دید که ساپورت و مانتوی سفید پوشیده بود و کمر باریکش روی باسن و رانهای بزرگش می جنبید. کفش صندلِ پانمای سفیدِ ورنی به پا کرده بود و رنگ قرمزِ لاکِ ناخنهای پایش توی آنهمه سفیدی توی چشم می زد. عینک آفتابی پهنی روی چشمش بود و موهای بلوندش زیر آفتاب برق می زد، و منتظر تاکسی بود، که زیر پایش ترمز زد. زن عقب سوار شد، و وقتی درب ماشین را بست، بوی عطرش توی مشام راننده و مسافر سُر خورد، که آنرا مانند شربتِ شیرینِ شاهدانه سر می کشیدند. آخرین جایی که خیس مانده بود ریش زیر چانه بود که سایه خور بود و در مسیر از آفتاب در امان مانده بود. مُسافر دستش را به زیر چانه مالید و خیس کرد و با خیسی اش صورتش را کمی مرطوب کرد. جلوتر، در حاشیه ی خیابان، یک پیرمرد فرتوت در آفتاب، گاریِ مفلوکی را هُل می داد که رویش آت و آشغالِ بازیافتی کُپه شده بود و بعد، تاکسی از کنار بچه ای گذشت که دست مادرش را گرفته بود و همانطور که از کنار یک اسباب بازی فروشی دور می شد پُشتاپُشت، به اسباب بازی های پشت ویترین نگاه می کرد. در تاکسی وقتی زنِ بلوند دستش را دراز کرد که کرایه بدهد مسافر که جلو نشسته بود زیر چشمی به آرنج زن نگاه کرد که از آستینِ کوتاهِ مانتو در آمده بود. دست، سفید و بی مو بود و دو سه النگوی نازکِ طلا به آن جِلوه ای شهوت انگیز می داد. مُسافر همزمان که چشم چرانی می کرد نفس عمیقی کشید و بوی عطرِ تن زن را با لذت دردناکی استشمام کرد. جلوتر وقتی زن پیاده شد هم راننده و هم مُسافر، باسنِ برجسته اش را برانداز کردند که در هفتیِ خطوط تُنُکه، از میان چاک پشت مانتو، زیر ساپورتش خودنمایی می کرد.

مُسافر در مقابل ساختمان پزشکان پیاده شد. در مطب منتظر نشست تا نوبتش شود. دکتر از او نوار مغز گرفت و با چکُشِ پزشکی معاینه اش کرد. چکُش را با ملایمت به مفصل آرنجش می کوبید و واکنش بیمار را بررسی می کرد؛

-        درد داری؟

-        نه، بی حسه. دست چپم تا کتف بی حسه.

دکتر چکُش را محکمتر کوبید؛

-        حالا چی؟

-        نه.

دکتر باز هم محکمتر کوبید و وقتی دید بیمار چیزی حس نمی کند نشست و باز هم نوار مغز را تماشا کرد. بعد گفت:

" همینجوری پیش بره فلج میشی. احتمال سکته ی مغزی هم هست. "

بعد نسخه ای نوشت و چند توصیه کرد و نسخه را جلوی میز گذاشت که بیمار بَردارد.

در تمام این مدت، سوسکِ نیمه جان کوشیده بود خود را از دست مورچه ها نجات دهد. پیکر مجروحش را تا نزدیکی لانه اش رسانده بود و آنجا اقوامش سر رسیده بودند و او را داخل سوراخ لانه کشیده بودند و روی تختش خوابانده بودند و برایش دکتر آورده بودند. دو روز پیش، بعد از مشاجره با همسرش خانه را ترک کرده بود، در توالت، که سمپاشی کرده بودند، مسموم شده بود، و امروز در حالیکه در گوشه ای کز کرده بود آن کتاب روی سرش فرود آمده بود. حالا زنش گوشه نشسته بود و گریه می کرد و بچه هایش با قیافه های مات و مبهوت به پایین تنه ی پدرشان زل زده بودند، که پا نداشت. پسر ارشد به مادر گفت: دیدی چیکار کردی؟

دکتر بعد از معاینه، پسر ارشد را بیرون برد و گفت: " متاسفم. "

وقتی دکتر رفت و پسر به اطاق برگشت، پدر آخرین نفسهایش را می کشید. به کُما رفته بود و در عالمِ رویا نرمی ریشه های فرش را زیر پُرزِ پای قطع شده اش حس می کرد. مادر با نومیدی پرسید:

-        دکتر چی گفت؟

پسر ساکت ماند و به پدر چشم دوخت. بچه های قد و نیمقد هم ساکت بودند و تماشا می کردند. پسر از لانه بیرون زد. بغض کرده بود. همین که از لانه دور شد، در پستویی خزید، در تاریکی نشست و های های گریه کرد. بعد به سمت شعاع نور رفت که از سوراخ توالت می تابید. وقتی به ایوان رسید شنید که کلید توی قفل چرخید و صدا خورد. سوسک جوان اشکهایش را پاک کرد و با خشم و نفرت به صاحبخانه خیره شد که به سمت پلکان می آمد. در گوشه ی حیاط، چند مورچه پای سوسک را روی دوش بلند کرده بودند و به سمت سوراخشان می بردند.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مقاله ی سینمایی با موضوع تجاوز، به قلم وحید شعبانی
چهارشنبه 07 تیر 1396 ساعت 04:56 | بازدید : 1105 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

 

 

تجاوز در سینما، از دریچه ی «بازگشت ناپذیر»

 

به قلم وحید شعبانی

 

پلان سکانس تجاوز در فیلم «بازگشت ناپذیر» یکی از تکان دهنده ترین موارد مربوط به تجاوز در عالم سینماست. صحنه ی تجاوز در فیلمهای دیگری نیز به وضوح به تصویر کشیده شده است  که نمونه ی کامل آن «سگهای پوشالی» ساخته ی «سام پکین پا» است. جالب است که «گاسپار نوئه» آنچنان که در مصاحبه با «بی بی سی» گفت، با تاثیر گرفتن از فیلم «پکین پا» اقدام به ساخت «بازگشت ناپذیر» کرده است. دیگر فیلمی که به شکل گیری ایده ی «بازگشت ناپذیر» در ذهن «گاسپار نوئه» قوت بخشید فیلم «رستگاری» اثر «جان بورمن» بوده است. در فیلمهای دیگری نظیر «ملنا» ساخته ی «تورناتوره» (به شکلی غیرتصویری)، «انتقام» ساخته ی «تونی اسکات»، و «آخرین تانگو در پاریس» ساخته ی «برتولوچی»، تجاوز سهم به سزایی در بیان محتوایی اثر ایفا می کند.

 

اما تفاوت عمده ی تجاوز در «بازگشت ناپذیر» با سایر موارد آن چیست؟

در «بازگشت ناپذیر» زمانیکه «آلکس» (مونیکا بلوچی) قصد دارد از مسیر زیرگذر از عرض خیابان بگذرد به مرد چاقو به دستی برخورد می کند که راه گریزی برایش نمیگذارد. «آلکس» می گرید و رهایی را التماس می کند اما چاقو تا قطعی شدن تجاوز از گردن او دور نمیشود.

اما «آلکس» کیست و چه ماجرایی دارد؟ او دختری است که اخیرا نامزدی اش را با «پی یر» که فرد مثبت و معقولی است بر هم زده و به «مارکوس» (وینسنت کاسل) که از لحاظ شخصیتی در نقطه ی مقابل «پی یر» قرار دارد ملحق شده. در صحنه ی تعیین کننده ای از فیلم، هر سه شخصیت در مترو در کنار هم قرار میگیرند تا گفتگوی اساسی فیلم در میانشان رخ بدهد. «پی یر» به شیوه ای پژوهشگرانه از «آلکس» میخواهد تا دلیل کنار گذاشتن او و انتخاب «مارکوس» را بیان کند. اما «آلکس» حقیقتا خود نیز پاسخ روشنی درباره ی این انتخاب ندارد. با اینحال آنچه در پایان این گفتگو از سوی «آلکس» و «مارکوس» بیان میشود به شکلی تلخ، طعنه آمیز و درست است؛ «پی یر» در رابطه با آلکس محترم و مسئول است و این چیزی است که «آلکس» را نسبت او سرد میکند. «آلکس» به صراحت اعتراف میکند که رابطه با چنین مردی برایش کسل کننده است. و در مقابل، مردی خودخواه و بی مبالات نظیر «مارکوس» او را بر سر ذوق می آورد. سرنوشت «پی یر» در رابطه با زن محبوب زندگی اش رقت انگیز است. «پی یر» به خاطر کیفیت انسانی رفتارهایش از سوی معشوقه اش طرد میشود، و بدتر اینکه جای خود را به رقیبی مشمئزکننده می دهد. «مارکوس» در عشق ورزی به «آلکس» وحشیگری خاص خود را دارد و آنقدر طفیلی است که حتی پول سیگارش را از کیف نامزدش کش می رود.

با چنین زمینه ای صحنه ی تجاوز در زیرگذر شکل منحصر به فردی به خود میگیرد. اینجاست که مفاهیم در قالب هنر چهره ی متفاوتی از خود بروز می دهند. آیا تجاوز به «آلکس» توسط «تنیا» (مرد همجنس باز) تلخ است یا شیرین؟ خوب است یا بد؟ به لحاظ قواعد کیهانی عادلانه است یا ظالمانه؟ آیا «تنیا» شکل بزرگنمایی شده ی «مارکوس» نیست؟ آیا سطح و کیفیت وحشیگری «تنیا» در انتهای سطح و کیفیتی از وحشیگری نیست که «مارکوس» را در نظر «آلکس» جذاب نشان می داد؟ مخاطب وقتی بر قلب شکست خورده ی «پی یر» رقت می آورد، در مواجهه با مورد تجاوز قرارگرفتن «آلکس» می گوید: «مرد وحشی دوست داشتی؟ بفرما!»

 

گونه ی رقم خوردن رخدادها در «بازگشت ناپذیر» مفاهیم جاری در فیلم را لایه لایه می کند. اما در فیلمی نظیر «سگهای پوشالی» اینگونه نیست. «امی» (سوزان ژرژ) زن شوهردار جوانی است که رفتاری اغواگرانه را از خود بروز می دهد، به گونه ای که پسران مجرد روستا را برمی انگیزاند تا هر جور شده از او کام بگیرند. هر چند که در «سگهای پوشالی» دو مرد به صورت متوالی به یک زن تجاوز میکنند اما سیر درونی رخدادها طبیعی است؛ یک زن بازیگوش مردهای اطرافش را تحریک میکند و تاوان پس می دهد. ضمنا در این فیلم «امی» پس از کشمکش اولیه به تجاوز تن در می دهد و از آن لذت می برد و تنها در مقابل مرد دوم است که از آن سرخورده میشود.

 

در «آخرین تانگو در پاریس» تجاوز بین مرد و زنی رخ می دهد که پیش از آن با هم رابطه داشته اند. «ژان» (ماریا اشنایدر) به گونه ای هیستریک به «پل» (مارلون براندو) علاقمند است و آنچه در این فیلم به شکل تجاوز رخ می نمایاند در واقع کامجویی سادیستی و خشن مرد از زن است. در قوانین جاری در برخی کشورها نظیر سوئد بزهی تحت عنوان «تجاوز در چارچوب ازدواج» وجود دارد که حدی متعالی تر و مترقی تر از روابط انسانی را طلب می کند. با این تعریف رخداد تلخ و تند میان زن و مرد فیلم «برتولوچی» واقعه ای تجاوزگونه قلمداد میشود. اضافه بر این شاید در این صحنه آنچه «ژان» را می آزارد تعرض فیزیکی «پل» نباشد بلکه فاز روانی «پل» است که او را می رنجاند. «پل» در حین تجاوز «ژان» را وادار می کند تا کلماتی سیاه وتلخ را بعد از او تکرار کند که پیش از این نشنیده است.

 

در «انتقام» تجاوز به شکل کلاسیک خود رخ می دهد. «میریا» (مادلین استو) دزدیده میشود، کتک می خورد، با اعمال تزریق معتادش می کنند و در نهایت در خلسه ای از درد و گنگی و یاس مورد تعرض قرار میگیرد. در «انتقام» تجاوز به زن اثیری، پس از ایجاد عشقی ممنوع میان او و «کوچران» (کوین کاستنر) رقم می خورد. همسر ثروتمند و سالخورده ی «میریا» وقتی به خیانت زن جوانش پی می برد او را به افرادش می سپارد تا روح و جانش را نابود کنند. «انتقام» فیلمی عاشقانه است که با بیان نجابت گناهکارانش (میریا و کوچران)، پلشتی زندگی زناشویی قراردادی را به تصویر می کشد. تجاوز به «میریا» تجاوز به روح عشق توسط جریان زندگی ماده گرا و ماده پرست است که در تاریخ بشر هر روز تکرار شده و میشود. تجاوز در فیلم «تونی اسکات» یک واقعه ی غیرمترقبه نیست. چیزی پیش بینی ناشدنی در جریان فیلم نیست. حتی بدون نمایش آن نیز میشد حدس زد که چه سرنوشتی در انتظار «میریا» ست؛ زنی که عشق ممنوعش لو رفته، و قدرت، مکنت و قساوت همسرش او را به سلطه در خواهد آورد. اما آیا چنانچه همسر «میریا» خیانت او را می بخشید و او را به خانه برمیگرداند همخوابگی «میریا» با همسرش با تلخی یک تجاوز برابری نمی کرد؟ شاید برای «جیم هریسون»، نویسنده ی اثر اقتباسی «انتقام»، تجاوز به «میریا» توسط یک مزدور، همان تجاوز همسر «میریا» به اوست. گو اینکه آن تجاوزگر در واقع یکی از افراد شوهر «میریا» ست. آیا بین اینکه خود «تیبی» (آنتونی کویین - شوهر میریا) به «میریا» تجاوز کند یا اینکه آن را به یکی از افرادش محول کند تفاوتی هست؟ طلاق عاطفی در میان «تیبی» و «میریا» حاکم است، و قلب «میریا» با عشق به «کوچران» می طپد. پس محق کیست؟

 

در «رستگاری» تجاوز شکل طعنه آمیزی به خود میگیرد. یک گروه از دوستان در جریان یک ماجراجویی در جنگل به دو همجنس باز بر می خورند. در این میان کسیکه مورد تجاوز قرار میگیرد یک کارشناس بیمه (ند بیتلی) است که در امور اقتصادی و زد و بندهای زندگی مدرن شهری مهارت دارد. اوضاع مرفه زندگی او برای دوستانش حسرت و حسادت برانگیز است. اما آنچنان که «بورمن» در فیلمش به تصویر می کشد پول و بیمه در هنگام اضطرار اساسی کمکی به او نمی کنند. طعنه آمیزتر وقتی است که مرد همجنسباز در حین تجاوز از قربانی ثروتمند خپلش میخواهد که در مقابل چشم همه صدای خروس در بیاورد و کارشناس ییمه نیز به شکل موهن و حقارتباری قوقولی قوقو می کند. در «رستگاری» تجاوز قطعه ای از پازل فجایعی است که دامنگیر گروه میشود. در واقع تجاوز نقش محوری در ماجرا ندارد. با اینجال بعنوان شاید تنها صحنه ی کامل تجاوز همنجنسگرایانه در تاریخ ماهوی سینما قابل تامل است. در اینجا کسانیکه ماهیت رستگارانه دارند لااقل از تجاوز در امان می مانند. نظیر صحنه ای که «اد» (جان وویت) در حالیکه به درخت بسته شده است در آستانه ی تجاوز از سوی مرد دوم قرار میگیرد اما «لوییز» (برت رینولدز) به موقع می رسد و نجاتش می دهد.

 

در «ملنا» (مونیکا بلوچی) یک جامعه علیه اوست. حتی پسربچه ی قهرمان فیلم هم که عاشق «ملنا» ست لباس زیر او را می دزدد و با خود به زیر لحاف می برد. شوهر «ملنا» به جنگ رفته و زن تنها از سوی جامعه متهم به فساد است. به گونه ای شبیه به «آیرن پاپاس» در «زوربای یونانی». زنهای شهر «ملنا» را زیر دست و پایشان کتک می زنند و لگدمال می کنند، و مردان شهر به او چشم دارند. هر کس به گونه ای و در حد و جایگاه خودش به حقوق و حریم «ملنا» تجاوز می کند. قانون تنها پناهگاه او می تواند باشد. اما وقتی به وکیل چاق شهر مراجعه می کند این بار از سوی آقای وکیل رسما مورد تجاوز قرار میگیرد. «تورناتوره» اوج بی پناهی یک زن را به تصویر می کشد. تجاوز در «ملنا» شکل ناگزیری دارد. به گونه ای غیرمستقیم می گوید: «به هر حال تجاوز حتمی است! فقط باید شرایط ایجاب کند!» تجاوز به «ملنا» چهره ای منفعل از قربانی تجاوز را نشان می دهد. «ملنا» تلاش چندانی برای پرهیز از سوء استفاده نمی کند. در واقع شانسی برای نجات ندارد. «ملنا» می خواهد بگوید وقتی شرایط تجاوز فراهم شود امکان گریز از دست تجاوزگر وجود ندارد. اگر آقای وکیل تجاوز نکند لابد آقای پلیس، یا آقای شهردار، یا آقای همسایه آنرا عملی خواهند کرد. در «ملنا» تجاوز به شکلی ظریف در لایه های زیرین داستان تنیده است. تجاوز در «ملنا» در ماهیت ماجراست.

 

به طور کلی در اکثر قریب به اتفاق موارد، تجاوز رخدادی نامطبوع جلوه می کند اما در «بازگشت ناپذیر» همه چیز در هاله ای از احساسات و قضاوتهای دوگانه قرار میگیرد. اگر به «آلکس» تجاوز نمیشد و «آلکس» زیر لگدهای «تنیا» خرد نمیشد تا انتهای فیلم و پس از آن درباره ی ظلم عاطفی «آلکس» نسبت به «پی یر» احساس دلسوزی می کردیم. یک زن سبکسر، مردی متین و موقر و صمیمی را به شکلی تحقیرآمیز پس می زند تا با یک حشیشی موهن همراه شود. اگر در زیرگذر «تنیا» با چاقوی «عدالت کثیف» خود سد راه «آلکس» نشود چه کسی حساب «پی یر» را با «آلکس» تسویه خواهد کرد؟ هر چند خیلی تلخ، اما «تنیا»، تجاوزگر انزجارآور «بازگشت ناپذیر»، به شکلی نادانسته در حال برقرار کردن عدالت است. او چوب بیصدای خداست. او بدون آنکه آگاه باشد حکمی کیهانی را درباره ی زنی سطحی اجرا میکند. هرچند این برای «پی یر» نیز وحشتناک است و او در سطح، چنین توقعی از عدالت کیهانی ندارد. اما انگار اجتناب ناپذیر است.

لایه ی دیگری از مفهوم در «بازگشت ناپذیر» در ناگفته های فیلم است. چنانچه تجاوز از داستان فیلم حذف شود چه چیز باقی می ماند؟ زنی که امکان تعالی در زندگی خود را تباه کرده و به مسیری قدم گذاشته که انتهای پوچی دارد. «آلکس» با «مارکوس» به یک مهمانی می رود که تصویر مشخصی از ابتذال است. ماندنش در مهمانی به معنای پذیرفتن این ابتذال خواهد بود اما او نمی پذیرد و مهمانی را ترک میکند. طعنه آمیزتر اینجاست که حالا اتفاق ظاهرا فجیعتری در انتظار اوست که همان تجاوز باشد. پس «آلکس» باید چه کند؟ در مهمانی بماند یا نه؟ در واقع پاسخ در اینجاست که او باید در انتخابش تجدید نظر کند. مسئله ی او ماندن در مهمانی یا نماندن در آن نیست. به هر حال «مارکوس» با اوست و ارمغان بهتری از این ابتذال برای «آلکس» ندارد. آلکس اگر می خواهد رستگار شود باید به «پی یر» رجوع کند. باید در مهمانی به او ملحق شود. اما دلجویی او را پس می زند و به خیابان می رود. در واقع «آلکس» مشکل چندانی با خود «مارکوس» ندارد. مشکل او با مهمانی است. او آنقدر ابله هست که فردای شب مهمانی بتواند دوباره با «مارکوس» آشتی کند. همانگونه که آنقدر ابله بود که بتواند او را به «پی یر» ترجیح دهد. او اشکالی در ذات «مارکوس» نمی بیند. صرفا از موقعیت امشب گلایه دارد. وانگهی اگر بنا بود «آلکس» با دقت بر رفتارهای «مارکوس» او را کنار بگذارد این اتفاق خیلی زودتر می افتاد. اگر «تنیا» در چند دقیقه، و در یک پلان سکانس، فاجعه را برای «آلکس» رقم نمی زد این فاجعه به صورتی تدریجی و ملایم در زندگی «آلکس» رقم می خورد. به این معنی که وجود «آلکس» طی یک دوره ی زمانی طولانی در رابطه با «مارکوس» رو به زوال می رفت. اما «تنیا» بی آنکه بداند لطفی در حق آلکس می کند و سیه روزیهای یک برهه ی طولانی از زندگی را در یک زیرگذر برایش فشرده می کند. این یک هشدارنامه برای جنس زن است. پایان راه یک انتخاب را نشانش می دهد. و نام فیلم اشاره ی موذیانه ای دارد که انتخابها برگشت ناپذیرند. اما لزوما درباره ی همه ی زنانی که در انتخابهای خود مانند «آلکس» عمل میکنند از عدالت کیهانی خبری نیست. بسیاری از آنان با «مارکوس»های خود طی طریق می کنند و هرگز ملتفت بروز اشکال یا وقوع فاجعه ای در کیفیات انسانی وجود خود نمی شوند. با اینحال همانگونه که آنتونیونی در «آگراندیسمان» واقعیت بزرگنمایی شده را نشان می دهد، «گاسپار نوئه» نیز در «بازگشت ناپذیر» سرنوشت زن مازوخیست آخرالزمانی را به شکلی بزرگنمایی شده به تصویر می کشد.

 

وحید شعبانی

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران