عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه آسم، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 08:27 | بازدید : 63 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

آسم

 

عازم رحیم آبادم. دیر وقت به رودسر رسیده ام. ایستگاه ماشین های خط، خالی ست. در خرابه های ترمینال، پیرمردی مفلوک، بر جعبه های مقوایی، در کنار آتشی کوچکتکیده، خفته. یک چشم به این کارتن خواب زال دارم که معلوم نیست نطفه اش بسته شده در کدام شب نامبارک، در کدام رختخواب ناپاک، در کدام هماغوشی نجاست بار، که حالا سفر کرده از جنین و طفولیت و جواتی و میانسالی، به این سالخوردگی نکبت آمیز فرود آمده است. و یک چشم به جاده، که شاید ماشینی از راه برسد و مرا به رحیم آباد، به ملاقات اسماعیل ببرد.

در ماشین بوی عرق سگی از دهان مسافر بغلی توی دماغم می زند، که با صدای زمخت جوانش به راننده خط می دهد. شغالی به گمار می خزد. راننده تند و بد می گازد، و صدای ضبطش را بالا می برد؛ " منم امشب واسه تو نامه نوشتم، اما اشکام همه رو نامه چکیده... "

به صدای خواننده ی مونث مرده گوش می دهم و در ته دلم از زخم یک جدایی، یک عشق می سوزم، که نمی دانم مربوط به کدامیک از آشنایی هایم بوده است. نقطه چین طلاییِ ردیف چراغهای راه کوهپایه، از پنجره ی ماشین می درخشد، و می دانم که دارم به خانه ی اسماعیل نزدیک می شوم.

در میدان کوچک رحیم آباد پیاده می شوم. شهر کوچک، با مغازه های کوچک، با کوچه های باریک، و مناظری رو به کوههای بلند، که در این تاریکی شب زمستان، در دل ظلمت آسمان کور شده اند. نیم ساعتی منتظر آمدن اسماعیل می مانم. می نشینم بر سکویی، در کنج خاموش میدان، و چشم می دوزم به هر چیز پیدا و گم در سیاهی قیر شب؛ قلیانسرای دودآلود، جوانهایی که توو می روند و بیرون آیند، با روایحی از طعم توتونهای میوه ای که از درز درها و پنجره ی رو به خیابانش می تراود؛ دکان ساندویچی که شیشه های سکوریتش را با زر ورق تا کمرگاه پوشانده اند و روی تابلوی کوچکش، یک طراح ناشی، طرحی از همبرگری بزرگ اندخته است؛ اجاق گاز رومیزی، در پیاده رو، چسبیده به دیوار سمساری کهنه؛ چه مادری در چه خانه ای برای چه شوهر و چه بچه هایی چه غذاهایی را پخت بر شعله های پوسیده ی آن...؟ و حالا چه پدر تیره بختی، این تکه آهن زنگار گرفته را برای آشپزخانه ی چه خانواده ی دلمرده ای معامله خواهد کرد...؟ همه بدبخت اند. ولی بدبختی روی پیشانی بعضی ها حک شده است...

آدم تا وقتی جوان است باید بمیرد. دیگر وقتی پیر شدی، همه ی زجرهایت را کشیدی، دیگر مردن چه فایده دارد؟

گوش اسماعیل به این حرفها بدهکار نیست، خانه اش را در کوهپایه ساخته و حرفه اش را در مرکز شهر اختیار کرده و مدام بین جاده ها و هوای پاک کوهستان و اکسیژن اکسید شده ی شهر در رفت و آمد است. برای روزنامه های محلی، خبرنگاری، تومنی نویسی، می کند. و از لحظه ای که تو را می بیند یک بند از خبرها و نشریه ها و سیاست حرف می زند؛ از میدان کوچک شهرستان تا مسیر جنگلی خانه اش. و جواب من را هم نمی دهد که می گویم چرا از زباله هایی که به رودخانه هایتان می ریزند، از فاضلاب سمی فلان کارخانه گزارشی تهیه نمی کنی؟

هیچ نوری نیست جز چراغ گوشی اسماعیل، که پیش پایمان را روشن می کند، و او می کوشد تمام آن جهان ظلمت زده را با آن روشن کند و ویلاهای شرکت نفت را نشانم بدهد، که برای کارمندان مرفه اش ساخته اند. از دهها پیچ و هزاران درخت می گذریم تا به خانه ی نوساز  اسماعیل برسیم. او از نقص نمای گچ ناکشیده ی بیرونی می نالد، و من هنوز به کارتن خواب پیر ایستگاه رحیم آباد در شب سرد رودسر فکر می کنم.

در خانه ی اسماعیل کباب دل و جگر خورده ایم، از چهار -  پنج پله ی کاشی شده صعود کرده ایم، و توی اطاق بالایی خوابیده ایم.

نه دیشب که صدای نخراشیده ی عوعوی سگی، و نه صبح، حالا که خروس همسایه با فاصله های نه چندان دور می خواند، جرات نکرده ام دری را باز کنم که از این اطاق، چشم اندازی دارد به کوهپایه ها و و مزارع آب گرفته ی برنج و خانه های محو شده در مه دوردست.

چه فایده دارد که بازش کنم، که دقیقه ای تماشا کنم زیبایی و شکوهی را که ساعتی دیگر از آن محروم خواهم بود، و خاطره اش به مرور رسوب خواهد کرد در ته لیوان مات کارهای روزها و هفته ها و ماههایی که پیش روست. چه فایده دارد اینکه مثلا در سمیناری با تاجران شهر، ناگهان در پشت سر رییس اتحادیه، از پنجره ی فلان واحد در طبقه های فوقانی فلان برج، رویت کنی دسته ی مرغان مهاجر را، و به یاد یک صبح زمستانی در ییلاق بیفتی، که خاطره اش در میان انبوه خاطره های مربوط به تجارت و سفرهای کاری و برگه های چک پول، مدفون شده...

ابوالفضل هنوز خواب است. دیشب که رسیدیم روی دفتر مشق خوابش برده بود و حالا هم که می رویم هنوز خواب است. بچه ها چه خوب می خوابند؛ بی خیال. به سن و سال او که بودم نمی دانستم صبحی در سی و چند سالگی، در خانه ای تازه ساز در میان کوهستانهای املش بیدار می شوم، از سوزش تنگی نفس، از حساسیت دردآور ریه ای رنجور.

خلط خون آلودم را در سنگ روشویی خالی می کنم و آب زلال شیر را باز می کنم که خلط و خون تراویده از نایژه های مریضم را از سنگ سرامیک بشوید و در سفری از لوله های فاضلاب خانه ی اسماعیل تا رودخانه های دور شرق گیلان ببرد و شاید در چمخاله  یا چابکسر به دریا برساند.

کاشی های سفید توالت، سطح سنگ روشویی، دیوارهای مستراح خانه ی اسماعیل از تمیزی برق می زنند، زیر نور ملایم صبح رانکوه، که از سوراخ پنجره ی هواکش می تابد، از لابلای قوطی های پلاستیکی سفید کننده ها و جِرم گیرها و ضدعفونی کننده ها.آدم جِرم همه چیز را می گیرد، و همه چیز را تمیز و ضد عفونی شده می خواهد. آدم در خانه اش همه چیز را سفید می کند؛ لباسهایش را، ملحفه هایش را، موهایش را.

آدم هر کجا که باشد، مدام می خورد، حرف می زند، و بچه و زباله تولید می کند. در عمارتی در کوچه ای مهندسی شده با معیارهای مدرن شهرسازی در منطقه ی سه ی رشت، یا در خانه ای که ساخته باشد در زمین زراعی تغییر کاربری داده شده، با پرداخت جریمه ای به اداره ی مربوطه.

در همین فکرها هستم که صدای هُندای اسماعیل بلند می شود؛ باید به شهر برگردم؛ دو ساعت دیگر باید در رشت، در جلسه ی روسای اصناف حاضر باشم. مرا تا سرِ جاده می رساند؛ تا سر خطی تازه از صفحه ای که به نوشتن نمی ارزد؛ زندگی شهری.

 

وحید شعبانی
بهمن 95


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مصاحبه ی منتشر نشده
سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 07:34 | بازدید : 425 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

 

بیوگرافی مختصری از خودتان بگویید.

گویا 35 ساله ای هستم که احساس 70 سالگی میکند. خانواده ام اهل روستایی در حوالی لشت نشایند، به حرفه ها و چیزهایی منتسبم میکنند که خودم درکی از این انتسابات ندارم. از مدرسه و اداره و سربازی و هر جایی که مقیدم کرده باشد گریخته ام، و زیاد از خودم خوشم نمی آید.

 

علایقتان چه چیزهایی هستند؟

در میان همه ی آنچه در این جهان دوست ندارم، فکر میکنم هنوز روستا اغوایم میکند. بوی علف باران خورده، نگاه خیره ی گاو، سایه ای از یک دهقان در دوردست شالیزار، و خواندن خروس در صبحگاه خانه ای گالیپوش... اینها شمه ای از تمام افسونی است که بر من سایه انداخته.

 

از بین علاقمندی هایتان کدام را بیشتر دوست دارید و تمایل به فعالیت در آن زمینه دارید ؟

نوشتن، فیلم ساختن، تدریس کردن، جایزه بردن، پیشرفت کردن... همه ی این چیزها چه معنا دارد؟ چه کسی گفته است که انسان باید همه ی استعدادهایش را شکوفا کند؟ اگر صدایم برای یک دهه از آنتن یک رادیو شنیده شد، اگر داستانم در فلان جشنواره تا فلان مرحله بالا رفت، اگر هنوز گاهی در شهر کاری میکنم، اینها همگی از سر بی میلی شدید، و دهن کجی به همه چیز است. اینکه خانواده ام به شهر آمدند و امکان زندگی بعنوان یک روستازاده را از کودکی های نجیب من گرفتند، برایم نابخشودنی است.

 

چه عنوانهایی را تاکنون کسب کرده اید ؟

جایزه ها و عناوین چیزهایی تهی و پوچند، و انسان بی هویت و بزدل برای پنهان کردن حقارت خود به آن پناه می برد. من هم از حقارت گریبانگیر قرن نانجیب بیست و یکم بری نیستم. اما حرف زدن درباره ی آن و بالیدن به آن عمیقا سرخورده ام میکند.

 

جهان از دیدگاه شما به عنوان یک مستند ساز یا نویسنده چگونه است؟

گمان میکنم در چهار پرسش اول، بطور تلویحی به این پرسش هم پاسخ دادم. من چه چیز را در داستانهایم نوشته ام؟ نگاهی به نوشته های دورریختنی ام بیاندازید. زندگی، اساسا یک تجاوز دائمی همگانی است. مدام همه ی عناصر هستی، در حال هتک حریم هم و ایجاد پدیده های شوم اصطلاحا تازه ای هستند، که ما جریان طییعی زندگی می نامیم. حتی در همین گفتگو اگر کمی پیش برویم، یکی از دو طرف بر دیگری اجحاف خواهد کرد، و اگر دیگری شوریده شود درگیری رخ خواهد داد. در ستم پیشگی ها و نانجیبی های انسان امروزی که حرفی نیست، با آن تولید انبوه زباله و کشتارگاههای مکانیزه ی ذبح و روشهای خلاقانه ی شکنجه و 110 میلیون کشته در جنگهای طویل بی ثمر و 84 میلیون مین عمل نکرده در کویت و کامبوج وعراق و آنگولا و مصر و ایران...، و حیوانات دوست داشتنی با آن طبع نازنین گوشتخواری و جوجه دزدی پرنده شکاری و حمله ی سه شیر به یک غزال وتجاوز منجر به مرگ چندین خروس به یک مرغ و... بله، نمونه های مهربان و منصفی هم از آدمیان و جانوران پیدا می شوند، اما وجود و اثرشان آنقدر کمرنگ است که بودشان با نبودشان تفاوت چندانی ندارد. می گویند انسان در صورت پرهیزگاری و تعادل به خوشبختی می رسد؛ این حرف از اساس پوچ است. زیرا خوشبختی انسان تنها در گرو عمل خود او نیست، چه بسیار رانندگان قانونمندی که در بزرگراهها قربانی بی مبالاتی رانندگان دیگر می شوند، و چه بسیار زنان نجیبی که سرنوشتشان را پای رذالت یک شوهر تباه شده می یابند. کدام تعادل؟ حتی قدیسان و دراویشی که ظاهرا تمام وقت به خودسازی مشغولند با کمترین نسیمی از ریسمان نازک تعادل فرو افتاده اند. تعادل مستدام فقط در ذهن انسان، فقط در حرف، فقط در نوشته ها می تواند باشد. اما در عمل، در واقعیت، وقوعش بیشتر به یک معجزه می ماند.

 

( گفتگوی خبرنگار یک خبرگزاری با من، وحید شعبانی، که به خاطر محتوایش، منتشر نشد. )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گوشه ی پیراهن دوست
سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 03:03 | بازدید : 418 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

محمد رضا
یادت می آید که از تو سراغ سنجاقکهای رنگی را گرفتم
و تو نشانی دوستی های هفت سالگی هایمان را به من دادی؟

در این عکس که پنج سال پیش با هم گرفتیم
نه آسمان ابری آن روستاهای گمنام
نه شالیزارهای آب گرفته و خالی
و نه درختهای گمشده در مهِ دوردست
آنقدر در نظرم جلوه ندارند
که آفتابی که بر پیشانی تو می درخشد.


گوشه ی پیر اهنت از پایین جلیقه ات بیرون زده
اما وفاداری ات به رفاقت سی ساله ی مان
از پیری ات
از موهای جوگندمی شده ات بیرون نمی زند
.


سی سالگی من چه خوشبخت بود که تو را داشت،
ای نجیب ترین، ای طاهرترین دوست.



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
شنبه 13 آذر 1395 ساعت 04:49 | بازدید : 445 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

هر بار پیروز رفیعی را تماشا می کنم منقلب میشوم. به این فکر می کنم که در کدام روز بارانی شمال به دنیا آمد؟ در کدام کوچه ها گردوبازی می کرد؟ در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان رفت؟ در کدام نوروزها عیدی گرفت و خندید و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها نشست و هندوانه خورد و خوابش برد؟ کی پشت لبهایش سبز شد و شلوار لوله تفنگی اش را کدام خیاط دوخت؟ زیر تیر چراغ برق کدام کوچه های رشت پاتوق می کرد؟ کدام جرقه در ذهنش او را به سمت هنر کشاند؟ آرزوی بازی در کدام نقشها را داشت؟ در کدام بهار عاشق شد و در کدام زمستان گریست؟ مرگ چه عزیزانی را به عزا نشست؟ کدام غصه اولین تار مویش را سفید کرد؟ چه عمری گذشت تا همه ی سرش سفید شود؟ به چه شوخی هایی می خندید؟ آن عکس را کدام عکاس با کدام دوربین از او گرفت که بعدها روی آگهی فوتش زدند. و بعد وقت بستن چشمهایش به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورد؟ و بعد چه بارانهایی سنگ گورش را شستند؟ و چه دوستانی دلتنگ یک چای خوردن با او شدند در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در چمارسرا.

 

آری تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه استخوان ران لومومبا
چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 04:34 | بازدید : 134 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

 

استخوان ران لومومبا

 

وقتی آن آخوند چاق و معلول وسط کلاس پهن شد و خاک کاشی های مدرسه ی کهنه به هوا رفت من تنها کسی بودم که نخندیدم.

 

معلم معمم دینی، با یک پای مصنوعی چوبی. یادم نمی آید که هیزم تری به ما فروخته باشد. نه آن سیلی را به صورت من نواخت که از معلم ریاضی خوردم که صورتش را تیغ می انداخت، و نه مثل خانوم آقا که چادر از سرش نمی افتاد دنگ مرا پیش محقق بانک زد، که گزینشم خراب بشود.

 

هیچوقت از تو نترسیدم. هیچوقت مرا نگزیدی. آنجور گزیدن که آنها که عبا و عمامه ندارند و جایی بین خدا و شیطان ایستاده اند و خود را خاکستری می دانند، می گزند.

 

از دار دنیا چه داشتی؟ دو پسر که با ما توی کوچه بازی می کردند و یک پژوی لکنته و یک خانه ی کلنگی در محله مان در پایین شهر، و یک پا، که با خود می کشاندی، و یک پا، که در جبهه جا گذاشته بودی.

 

بعد هم که باز نشسته شدی و زود مُردی.

 

داستان من از تو حکایت یک لحظه است. نه از انقلاب چیزی می دانم و نه از جنگ. نه مشروطه می فهمم و نه حزب توده. از عبارت مجاهدین خلق و از عکس مصدق هم که عوقم می گیرد.

 

راوی داستان من از تو نه گذشته را به یاد می آورد و نه از آینده تصوری دارد. فقط به آن لحظه می پردازد که تو وسط کلاس، روی کاشی ها پخش شدی و مثل لاک پشتی که به پشت افتاده باشد نمی توانستی روی باسن فربه ات بنشینی.

 

بچه های کلاس محض مزاح یک صندلی که سه پایه داشت را با صندلی ات عوض کردند و پایه ی چهارم را عاریه زیرش گذاشتند و وقتی تو لنگ لنگان آمدی و نشستی، صندلی لغزید و افتاد و تو سقوط کردی و بمب خنده در کلاس ترکید.

 

می بینی؟ بمب گذاری چیز تازه ای نیست؟ ترور را داعش اختراع نکرده است.

 

وقتی می کوشیدی خودت را از زمین بکَنی و نمی توانستی، ابروهایت بالا کشیده میشد و حزن عجیبی توی نگاهت بود و موج انفجار خنده بند نمی آمد و من خشکیده بودم، مثل خشکیدن نهال انجیری که پایش شاشیده باشند.

 

دنبالشان میگردم. صدای خنده هایشان را نمیشنوم. پیدایشان نمیکنم بچه های ملت قهرمان را، که به آخوندهای معلول زمین خورده می خندیدند.

دنبالشان میگردم. پیدایشان نمی کنم. شاید یکیشان شده باشد عرق فروش زرجوب و یکیشان بنگی آج بیشه. یکی گدای هزار تومان باشد و یکی کریستال شیاف کند. یکی ترقی کرده باشد به جاسوس فلان اداره شدن و یکی به  کفتار فلان لاشخورگاه بودن.

 

شاه که بود؟ منتظری چه می گفت؟ به من چه؟ آن کسی که روی خاک کاشی کلاس سوم رهنمایی من مفلوک افتاده بود آدم بود. آدم، مثل بچه های آشوویتس که هیتلر از آنها صابون می ساخت، مثل آن فلسطینی که صهیونیست ها روی تپه دستش را از آرنج با قنداق تفنگ می شکستند و فیلمش تا سالها تیتراژ برنامه های ما بود، مثل آن دختر افغانی که به نام خدا سنگسارش می کردند، مثل لومومبا که موهایش بهم ریخته بود و عینک بر چشم نداشت و به برازاویل بازگردانده شد و در مقابل چشم روزنامه نگاران و ماموران سازمان ملل و در حالی که در عقب یک وانت زنجیر شده بود با حالتی خوار وخفیف به بازداشتگاه منتقل شد، و بعد از تیرباران در زمستان آفریقا، پس از دو بار نبش قبر، جسدش را قطعه‌قطعه کردند و در اسید سولفوریک حل کردند، بطوریکه فقط چند دندان، کمی استخوان‌ و گلوله‌هایی که به جمجمه اش شلیک شده بود باقی ماند که آن‌ها را هم همان پلیس بلژیکی که تعقیب و دستگیرش کرد به یادگار پیش خودش نگه داشت.

 

چه مینویسم؟ اینها چه ربطی دارد به سرنگون کردن یک معلم مُعمّم دینی توسط شاگردانش در دهه ی هفتادِ رشت؟ نه ربط ندارد. کلا زندگی چیز نامربوطیست؛ بخصوص اگر پای عواطف انسانی در میان باشد.

 

بعدش که مدیر آمد و خط و نشان کشید که همه تان را اخراج می کنم و هیچکس را اخراج نکرد و زمان گذشت و آبها از آسیاب افتاد.

 

بعد هم که باز نشسته شد و زود مُرد.

 

نه قبرش می دانم کجاست نه می دانم در کدام عملیات روی مین رفته بود نه می دانم پایه ی چهارم آن صندلی در کدام دیگ بازیافت ذوب شد، مثل استخوان ران لومومبا در حوض اسید.

 

وحید شعبانی
پنجشنبه 14 مرداد 95


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سُکرِ سی سالگی
جمعه 09 مهر 1395 ساعت 05:11 | بازدید : 470 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

آن سایه ها، آن عطرها، آن خانه های در خواب رفته ی روستایی، آن مسیرهای فرعیِ مفرّح، آن چهره های کمیاب، و سرآخر... آن احساس شیرین خستگی در ساقها و پنجه ها،

و آنگاه آن توقف کوتاه بر سنگی و سکویی، و رفع خستگی...

و کمی بعد احساس دلپذیر رسیدن و شکوفا شدن در پهنه ی شهری کوچک...

شهری که این بار- به واسطه ی این عزیمت تازه، با این شکل و شمایل تازه- چهره ی افسونگر خود را در نظرت پدیدار میسازد...

میانبر زدن از شالیزار به دهستانهای پرت... گریختن از میانِ راه جنگلی، به سوی ده کوره های دور... و نشستن بر نیمکت نجیب قهوه خانه ای غبارآلود در غروبی مسکوت... و آنگاه نوشیدن چای در طرح کهنه ی نعلبکی... و ناآرام بودن... ناشکیبا بودن... برای کشف مکانی تازه،برای رسیدن به فهمی تازه، و درک شعوری تازه و تماشای منظره ای تازه، برای یافتن سرگذشتی تازه...

بی تابی تمام نشدنی برای رهایی یافتن از هرچه که تو را یک جا نگه می دارد، تو را محبوس میکند در احساس دروغینِ امنیت...

صومعه سرا - پاییز 90


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کاش کولی بودیم
پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 04:07 | بازدید : 817 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

 

کاش ما هم مث اونا، مث جان لنون، مث راجر واترز، مث اریک کلیپتون، مث ویکتور خارا، مث بیتل ها

مث روانی ها زندگی می کردیم و مث کولی ها آواره می بودیم و فقط شهر به شهر می رفتیم می نوشتیم و می خوندیم و گریه می کردیم

 

همه ی این خواننده های دور و بر ما میخوان ساعت هفت سر قرار باشن

ساعت ده شام بخورن

جمعه کافه باشن

 

کاش چن تا دیوونه ی کولی ولگرد بودیم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فاضل
جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 23:31 | بازدید : 480 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

ده سال است که می شناسمت. ده سال دست دست کردم که امروز فردا ازت مصاحبه بگیرم. تا اینکه سکته کردی و زبانت بند آمد. آن زبان شیرینت بند آمد. صدایی از تو به یادگار نگذاشتم. این کمترین فایده ی موجودی بی فایده مثل من بود، که اِبا کردم.

 

حالا بدجور دلم برای آن لهجه ی گیلکی ات تنگ شده، جوری که بغضم میگیرد.

 

می دانی؟ از هر چه استادیوم و فوتبال و حرفه است بیزارم. اما همین که آمدم و اتفاقا تو را پای پله ها دیدم چقدر خوب بود. اما هر چه گفتم فقط مِن مِن کردی. زبان بند آمده ات نمی چرخید.

 

حتی سه پله ی کوچک را هم نشد که بالا بروی، بی آنکه دستم را بگیری.

 

آنشب - پنج سال پیش - که در ساغریسازان آن رفیق مسیحی این عکس را از ما گرفت، بعدش به اش گفتم: من عاشق این آدمها هستم. اما فاضل، فاضل، این دروغ بود. من تو را میخواستم  فقط برای عکس گرفتن و ادای خوب بودن را درآوردن. ببین چه خنده ی ریاکارانه ای روی لبهایم جراحی شده.

 

اما تو آنوقتها نجیبانه لبخند می زدی، و حالا هم نجیبانه به حُزن فرو رفته ای، ای خدماتی سکته کرده ی الکن شده ی مهربان.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخرین بار که دیدمش
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 04:01 | بازدید : 511 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 آخرین بار که دیدمت روی همین ساختمان بود. من در خیابان قدم می زدم و تو روی سازه ی نیمه کاره ایستاده بودی. تازه اسکلت را زده بودند و دیواری در کار نبود.

 

روی زمین خانه ی سابق شهید نورسته، این خانه بالا می رود، خیلی ها می آیند توی اطاقهای نوسازش زندگی می کنند و می روند، و کسی هرگز نخواهد دانست روی کف نیمه ساز طبقه ی چندم بود که یک روز اسماعیل سیرت نیا به یک عابر آشنا که برایش دست تکان داد لبخند زد. 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مردی که عاشقش بودی
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 03:59 | بازدید : 160 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

 

مادربزرگ جان، این هم همان مردی که برای بدست آوردنش میخواستی زمین و زمان را به هم بزنی.

 

دیدی تو را به یک لکاته ی غربتی فروخت؟ دیدی چطور بی پناه و خسته با بچه های گرسنه ات تنهایت گذاشت؟

 

راستی توی 20 سالی که مرده ای استخوانهایت چقدر پوسیده اند؟

 

از زخم بستر سرطانت چه خبر سیده زینب؟ 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران