قفل فرمان سمند نقره ای
کسیکه دیوان فروغ مرا برد، و کسیکه تابلوی شاملوی مرا برد، و کسیکه قلب مرا برد، و کسیکه آبرو و شرف مرا برد همگی زن بودند، و تو هم زن بودی. و چه ساده لوحانه کوشیدم که نام تو را از آنها جدا بنویسم.
در چشمانت جستجویی بود. و چه دیر فهمیدم که در جستجوی شوهر بودی.
من احمق ترین مرد زمینم. نه، احمق ترین مرد تاریخ. دیوان فروغم را به کسی دادم که خود را زنی اجتماعی می دانست در ماتحت فصلی داغ. تابلوی شاملویم را به زنی بخشیدم که در یک دانشکده تنها کسی بود که به جریان اعتصاب سیاسی ملحق نشد و به تنهایی در سالن آزمون نشست و تا به آخرین پرسش برگه اش که "ایمان چیست" پاسخ داد. قلبم را تقدیم گربه ای کردم که از میان تمام آنچه از من می شناخت دیرارضایی ام را می پسندید. و آبرویم را پای لکاته ای ریختم که همیشه به خاطره ای که از داروخانه ای شلوغ برایش به جا مانده بود می خندید، که فریاد زده بود: "کاندوم دوازده تایی چنده؟"
این شد که تو آمدی. تو نجیبانه آمدی. یا ادای نجابت را در می آوردی. دستت در هنگام نوازش از کمربندم پایین تر نمی رفت. و به گفته ی خودت در زندگی همه چیز داشتی جز عشق. آمدی سراغ مردی که در زندگی هیچ چیز نداشت جز اعتماد. می گفتی: "فرید جاااااااااانم برام حرف بزن". و من شاعرانه برایت از وحشیگریهای عاشقانه ام میگفتم. اینکه در کدامین زمستان کدامین سال جوانی های رو به زوالم، در بهای بوسه ای به دلستانی جان داده ام. اینکه هفت سال بی برگشت بهاری ترین سالهای عمرم را در سوگ چشم غره ای از محبوبه ای به عزا نشسته ام. و اینکه خواب دیده ام بینایی چشمها و شنوایی گوشها و توان دستها و پاها، و سلامتی اعضا و جوارحم را به اهریمن اشعار سیاه، در ازای یافتن قافیه ی پایانی ترانه ای فروخته ام.
چهره ی عجیب الخلقه ی شاعر تلخنویس بی نام و نشان، در قمارهای کورکورانه ای که از گذشته ی خود در چت روم برایت روایت میکرد آنقدر برایت جالب شد که مانند خبرنگاری که به کشف دایناسوری در پارک ژوراسیک برود، یک جمعه ی پاییزی، سمند نقره ای ددی را به امانت گرفتی و 370 کیلومتر را از باغهای انارتان در ساوه کوبیدی تا به آلوچه باغهای کیاشهرمان برسی، و مرد فیلنمای شاعر مسلکت را خارج از فیسبوک ملاقات کنی، آنچنان ساده انگارانه که گوییا به باغ وحش آمده ای، و دلیلی برای ترسیدن از جانوری که در قفس است نداری.
آمدی. او را دیدی. قطره ای از خون شارگی که به صبحانه ی جمعه اش زده بود روی دامنت چکید، و حالا من آنچنان عذاب وجدان دارم که می ترسم اگر تمام پولهای فروش آپارتمانهای 450 متری آقای پدرجانت را خرج خرید مواد شوینده کنی نخواهی توانست خون خوشرنگ آن شاعر پاکباخته را از دامنه های ذهنت پاک کنی.
حرمت معصومانه ی فیسبوکی مان را حتی در پنج دقیقه ی اول نشستن ات برمبلهای کهنه ی از سمساری خریده ی اطاقم پیاده نکردی. هرگز فهمیدی چه اتفاقی افتاد؟ از پیشانی شکسته ام ترسیدی؟ یادگار از شوهری که زنش را در پیاده رویی در خیابانی در ساوه، کتک می زد، و وقتی به مداخله رفتم، قفل فرمان سمند نقره ایش را به رخم کشید.
حالا در تختخواب میلیون تومانی ات گریه میکنی که "ای خدا چرا من؟؟؟" آری چرا تو نباید تنها چیزیکه نداری، عشق ات، مرد زندگی ات را درست پیدا کنی؟ و آری، چرا من باید تنها چیزیکه دارم، اعتمادم را ببازم؟ این پرسشی است که از همان جمعه هر شب، وقتی روی موکت کهنه ی صاحبخانه ی قبلی به خواب می روم در گلویم می چرخد، دور بغضی که شکستنی نیست.
این نوشته ها را برایت پی ام میکنم. و بعد چت ام را خاموش خواهم کرد، مانند شمعی که پیش از همآغوشی.
آف بالا آمدن شاعرانه تر است.
وحید شعبانی
نیمه ی آذر 1393
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0