عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 2
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 22
:: بازدید ماه : 216
:: بازدید سال : 504
:: بازدید کلی : 504

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

فاضل
جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 23:31 | بازدید : 480 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

ده سال است که می شناسمت. ده سال دست دست کردم که امروز فردا ازت مصاحبه بگیرم. تا اینکه سکته کردی و زبانت بند آمد. آن زبان شیرینت بند آمد. صدایی از تو به یادگار نگذاشتم. این کمترین فایده ی موجودی بی فایده مثل من بود، که اِبا کردم.

 

حالا بدجور دلم برای آن لهجه ی گیلکی ات تنگ شده، جوری که بغضم میگیرد.

 

می دانی؟ از هر چه استادیوم و فوتبال و حرفه است بیزارم. اما همین که آمدم و اتفاقا تو را پای پله ها دیدم چقدر خوب بود. اما هر چه گفتم فقط مِن مِن کردی. زبان بند آمده ات نمی چرخید.

 

حتی سه پله ی کوچک را هم نشد که بالا بروی، بی آنکه دستم را بگیری.

 

آنشب - پنج سال پیش - که در ساغریسازان آن رفیق مسیحی این عکس را از ما گرفت، بعدش به اش گفتم: من عاشق این آدمها هستم. اما فاضل، فاضل، این دروغ بود. من تو را میخواستم  فقط برای عکس گرفتن و ادای خوب بودن را درآوردن. ببین چه خنده ی ریاکارانه ای روی لبهایم جراحی شده.

 

اما تو آنوقتها نجیبانه لبخند می زدی، و حالا هم نجیبانه به حُزن فرو رفته ای، ای خدماتی سکته کرده ی الکن شده ی مهربان.



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران