عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 8
:: باردید دیروز : 6
:: بازدید هفته : 29
:: بازدید ماه : 175
:: بازدید سال : 512
:: بازدید کلی : 512

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

پیکان قرمز دایی غلام
شنبه 09 اسفند 1393 ساعت 03:33 | بازدید : 375 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

پیکان قرمز دایی غلام

 

نوستالژی پیکان برای من نوستالژی محله های کویرگونه ی دهه ی 60 تهران است. خانه ی ما پونک بود. پدرم که از جنگ برگشته بود ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.
پیکان قرمز مال دایی غلام بود. دایی غلام پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را دربیاورد. در نوع خودش پدیده ای بود. پیکانش هم دست کمی از خودش نداشت؛ یک پیکان قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و حرکت می کرد صدای آفتابه لگن میداد. البته این در صورتی بود که روشن شود و به حرکت بیفتد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. هر روز عصر که دایی غلام به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانهای محله که پاتوقشان جلوی خانه ی دایی غلام بود خودشان می دانستند که وظیفه شان چیست، و می آمدند ماشین را هل می دادند و به راه می انداختند. مسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که بازگو نمی کردند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از استقامت پیکانش ستایش می کرد. بعدها که مادرش مرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار شد ماشین را بفروشد. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخم بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسیده بود. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور برد. می گفتند غلام انگشت پیرزن مرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادری خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحب تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتاب غرب تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نو بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. سرنوشت پیکان قرمز انگار با مادر و پسرها گره خورده بود. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنی تلخی پیدا کرد. مادر و پسر با پیکان خوشگلشان صفا می کردند. چه مسافرتها که نرفتند! یا دم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مسافرت و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صبح که برف زمستان کوچه های پونک را پوشانده بود سوار پیکان قرمز خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان ممد» گذشتیم که بچه ی یکه بزن محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! تا اون باشه علیرضامو نزنه!» ما با آنکه از دست «خان ممد» همیشه کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صبح یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتش آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.
چندسال بعد پیکان قرمز شد ماشین عروسی «علیرضای قندی.» ماشین را گلکاری کرده بودند. علیرضا با پیکان قرمز و نوعروسش برای ماه عسل راهی شمال شد. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالی امامزاده هاشم منحرف شد و به دره سقوط کرد. عروس و داماد در جا جان باختند. خانم فراهانی شوکه و دچار افسردگی شدیدی شد. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.
الآن که گاهی به پونک می روم، در میان آنهمه اتوبان پیچ در پیچ گم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قراضه نیست. خانم فراهانی به مرور، مشاعرش را کاملا از دست داد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مرادآباد دفن کردند که همان نزدیک پونک بود. خان ممد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبت یک کارتنخواب در حوالی میدان امام حسین دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

وحید شعبانی
12 تیر 1393



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران