عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 12
:: بازدید هفته : 33
:: بازدید ماه : 178
:: بازدید سال : 516
:: بازدید کلی : 516

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
شنبه 13 آذر 1395 ساعت 04:49 | بازدید : 445 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

 

 

هر بار پیروز رفیعی را تماشا می کنم منقلب میشوم. به این فکر می کنم که در کدام روز بارانی شمال به دنیا آمد؟ در کدام کوچه ها گردوبازی می کرد؟ در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان رفت؟ در کدام نوروزها عیدی گرفت و خندید و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها نشست و هندوانه خورد و خوابش برد؟ کی پشت لبهایش سبز شد و شلوار لوله تفنگی اش را کدام خیاط دوخت؟ زیر تیر چراغ برق کدام کوچه های رشت پاتوق می کرد؟ کدام جرقه در ذهنش او را به سمت هنر کشاند؟ آرزوی بازی در کدام نقشها را داشت؟ در کدام بهار عاشق شد و در کدام زمستان گریست؟ مرگ چه عزیزانی را به عزا نشست؟ کدام غصه اولین تار مویش را سفید کرد؟ چه عمری گذشت تا همه ی سرش سفید شود؟ به چه شوخی هایی می خندید؟ آن عکس را کدام عکاس با کدام دوربین از او گرفت که بعدها روی آگهی فوتش زدند. و بعد وقت بستن چشمهایش به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورد؟ و بعد چه بارانهایی سنگ گورش را شستند؟ و چه دوستانی دلتنگ یک چای خوردن با او شدند در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در چمارسرا.

 

آری تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران