عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 6
:: بازدید هفته : 21
:: بازدید ماه : 167
:: بازدید سال : 504
:: بازدید کلی : 504

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

به نیما راواند
یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت 10:18 | بازدید : 349 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )


پسر با استعداد من

 

تو گفته بودی: " برگرد سر زندگیت ". و من " گفته بودم: " دیگه بین من و مصطفی زندگی ای نیست ". و آب پاکی را روی دستت ریخته بودم. و بعد از آن کم کم تو را عاشق خودم کردم. و تو هم البته استعداد عجیبی برای عاشقم شدن داشتی. حیفم می آمد آنهمه استعداد به هدر برود. " پسر با استعداد من! " اینجوری صدایت میکردم، یادت هست؟

چقدر دف زدنت باشکوه بود، وقتی روی صحنه موهایت را افشان میکردی! وقتی می نشستی و روی سه تار خم میشدی میخواستم چشم همه ی دختران شهر کور باشد که صاحبت نشوند. ولی من که دختر نبودم. اما در دلم آرزوی سوزناکی داشتم که کاش بودم. آرزویی بیش از هر چیز شبیه به یک عقده ی غم انگیز. دلم میخواست تو مردم باشی. پدر این بچه تو باشی. دلم میخواست خودم را با تو به دنیا نشان بدهم. به خودم، به خاطر تو، افتخار کنم. هر زنی دلش میخواهد به مردش افتخار کند. اما این آدم چیزی برای افتخار کردن ندارد؛ جز همان یک چیز...

گاهی وقتی وضعیتم قرمز بود هم سراغم می آمد. وقتی لمسم میکرد حس میکردم دارد به ام تجاوز میکند... - اما تو چقدر خوب بودی...بی اجازه حتی مرا نمی بوئیدی... - الان اخلاقش خیلی عوض شده. پیش مشاور رفته. بعد از ماجرای تو دیگر قدر مرا می داند.تازه فهمیدم چقدر دوستم دارد.

از حالت برایم بگو. من فیسبوک ندارم. مصطفی از این چیزها خوشش نمیآید. این نامه را تایپ میکنم و پونه از پیج خودش برایت پی ام میکند. پونه یک چیزهایی درباره ات میگفت. میگفت با همه ی دوستان من خوابیده ای؟ راست که نمی گفت؟ میگفت روی فیسبوکت چیزهای رکیک میگذاری. پونه میگفت خیلی عوض شده ای؟ آخر چرا؟ کاش حرمت عشقمان را نگه میداشتی. داری از من انتقام میگیری؟ همه اش که تقصیر من نبود. من که تا پای طلاق هم رفتم. خودت نگذاشتی. پیش وکیل رفتم. وکیل گفت یکشب بگذار از پشت نزدیکت شود، صبح فردا برو پزشک قانونی، شکایت کن، عسر و حرج میگیریم و خلاص. اما تو گفتی درست نیست. انسانی نیست. الان اینکه با همه ی زنهای شهر میخوابی انسانی هست؟ دلم میخواست به تو افتخار کنم. نا امیدم نکن. دستت را شکسته اند - درست، دیگر نمی توانی مثل گذشته ساز بزنی - می فهمم، اما همه ی زندگی که موسیقی نیست. تو خیلی با استعدادی. برو سراغ یک چیز دیگر. بخدا مصطفی همچین آدمی نیست. قرار بود فقط با تو حرف بزنند. قرار نبود که کتک کاری شود، چه برسد به اینکه دستت را بشکنند.

خیلی باهات حرف داشتم. اما باید بروم ناهار مصطفی را بدهم. دارد صدایم میکند...
 

وحید شعبانی

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
زیبا بود...

ولی تا سنگ نباشی بُت زندگی هیچ کس نمیشی... متأسفانه این یک قانونه... یک قانون تلخ...

[Comment_Avator]
مريم در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اسارت زن آشكار است



اسارت مرد پنهان!



من اسير دنيام



و تو اسير من



بفهم ارزشت رو مَرد!


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران