آبروی کویر
بگذر از جرم من ای دوست کاینچنین عاشقانه شدم
بگذر از من که دور از تو قهرمان یک ترانه شدم
منصفانه بیاد آور قبل تو من چه سان بودم؟
زیر گامم زمین کم بود وارث آسمان بودم
ناگهان آمدی از راه از غم بیکسی لبریز
در تو من کبوتری دیدم خیس و خسته از پاییز
گفتی از سیاهی ها خسته و شکسته پرم
از تمام خسته پران بی پناه و خسته ترم
آمدم با تنی مجروح،احتیاجی به آشیان دارم
دانه ای باشد و گاهی التماسی به آسمان دارم
گفتم : آشیان اینجاست.بنشین در کنار دلم.
دانه بر چین به زیر سایه ام و پر بزن در هوای بهار دلم
منتهی عهد می بندیم صادق و مهربان باشیم
آسمانی بیاندیشیم،وارث آسمان باشیم.
آمدی رو به شاخسارانم آشیانی به پا کردی
جان گرفتی ز جان من و درد خود را دوا کردی.
در امانم سکون گرفتی و در پناهم پرندگی کردی
دانه چیدی به زیر سایه ام و پادشاهانه زندگی کردی
آنچنان جان گرفتی که عهدمان ز یادت رفت
آن درخت تنهای مهربان ز یادت رفت
پر گشودی به جانب نور در غروبی غریبانه
آشیان را رها کردی سرد و بی نصیبانه
نگرفتی به گاه فرار شاخه ی وداعم را
جز خدا کسی نشنید شرح ماجرایم را
آن درخت دلاوری ام که به کویر آبرو میداد
هر پرنده میرسید از راه شاخه ای هم به او میداد
هرگز از بیوفایی ها نهراسیده ریشه ی من
عاشقانه زیستن هست آرمان همیشه ی من
گرچه گاهگاه برگ و برم زردرویانه بر زمین خفتند
شاخه های دیگرم اما سبز ماندند و آفرین گفتند
در کویرهای داغ دروغ سایه سارم صداقت داشت
برگ و بار شاخه های دلم با بهارها رفاقت داشت
هر چه کردم ز باوری مرطوب زیر تطهیر پاک باران بود
من درخت بودم و جانم پر ز آفتاب ایمان بود
پس گمان مبر که درخت هرگز از پر کشیدنت رنجید
و بدان که عاشقانه گریست و بدان که سپس خندید.
وحید شعبانی
رشت - زمستان 1389
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0