جشن تبریزی ها
اولین روز از مهر جمعه ای زیبا بود
باغ تنهاییهام مثل یک رویا بود
رفته بودم از شهر به دهاتی گمنام
می وزید از مشرق باد سردی آرام
گوییا جشنی بود رقص تبریزیها
می تکاندند از تن برگ پاییزی را
دو کبوتر با هم دانه بر می چیدند
دو پرستو چالاک باله می رقصیدند
نغمه ی یک بلبل میرسید از جایی
شکوه میکرد انگار از غم تنهایی
مثل روحی تنها در تماشا بودم
فارغ از این دنیا مست و شیدا بودم
زیر لیموداری سایه پیدا کردم
از اناری نارس اشتها وا کردم
طعم ترشین اش کشت زهر بدخلقی را
عطر لیمو گم کرد شهر بدخلقی را
مثل یک سنجاقک در هوایی تازه
بی هدف میرفتم رو به جایی تازه
ناگهان می ماندم مثل یک دیوانه
خیره در غوغای رنگ یک پروانه
می شنیدم از باغ قصه ای کیهانی
غوطه ور بودم در برکه ای روحانی
مملو از خرسندی تا شب آنجا بودم
غرق آن رویای ناب و زیبا بودم
شب که شد برگشتم رو به بی چیزیها
همچنان بر پا بود جشن تبریزیها
وحید شعبانی- اول مهر 1390
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0