حصر خونگی
شب جشن تولد، روز مرگت...
تو رُ با هدیه ها از شاخه چیده
با یه خنده یه شهرو می خریدی
تو رُ حالا با یه خونه خریده؟
میگفتی قاتلِ گذشته هاته
به چه آینده ای تهدید کردت؟
میترسه از پیِ عشقت بری که
به حَصرِ خونگی تبعید کردت؟
شنیدم شیشه ی مرطوب رویات
فدای یه سرابِ آجُری شد
یه دختر رُ یه جایی می شناسم
که عُریانیِ روحش چادُری شد
دلم معشوقه ای فاحشه می خواد
که قلب عصمتش خریدنی نیست
توی اون خونه اونجا هرز میری
عزیزم،هرزگی فقط تنی نیست
ببین،شمعی که داره آب میشه
چراغِ جشنِ مرگِ آرزوته
تا وقتی روشنه، رویات زندَس
یه وقتا زندگی بندِ یه فوته...
وحید شعبانی
27 مرداد 1392
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0