عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه آسم، نوشته ی وحید شعبانی
سه‌شنبه 17 اسفند 1395 ساعت 08:27 | بازدید : 63 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

آسم

 

عازم رحیم آبادم. دیر وقت به رودسر رسیده ام. ایستگاه ماشین های خط، خالی ست. در خرابه های ترمینال، پیرمردی مفلوک، بر جعبه های مقوایی، در کنار آتشی کوچکتکیده، خفته. یک چشم به این کارتن خواب زال دارم که معلوم نیست نطفه اش بسته شده در کدام شب نامبارک، در کدام رختخواب ناپاک، در کدام هماغوشی نجاست بار، که حالا سفر کرده از جنین و طفولیت و جواتی و میانسالی، به این سالخوردگی نکبت آمیز فرود آمده است. و یک چشم به جاده، که شاید ماشینی از راه برسد و مرا به رحیم آباد، به ملاقات اسماعیل ببرد.

در ماشین بوی عرق سگی از دهان مسافر بغلی توی دماغم می زند، که با صدای زمخت جوانش به راننده خط می دهد. شغالی به گمار می خزد. راننده تند و بد می گازد، و صدای ضبطش را بالا می برد؛ " منم امشب واسه تو نامه نوشتم، اما اشکام همه رو نامه چکیده... "

به صدای خواننده ی مونث مرده گوش می دهم و در ته دلم از زخم یک جدایی، یک عشق می سوزم، که نمی دانم مربوط به کدامیک از آشنایی هایم بوده است. نقطه چین طلاییِ ردیف چراغهای راه کوهپایه، از پنجره ی ماشین می درخشد، و می دانم که دارم به خانه ی اسماعیل نزدیک می شوم.

در میدان کوچک رحیم آباد پیاده می شوم. شهر کوچک، با مغازه های کوچک، با کوچه های باریک، و مناظری رو به کوههای بلند، که در این تاریکی شب زمستان، در دل ظلمت آسمان کور شده اند. نیم ساعتی منتظر آمدن اسماعیل می مانم. می نشینم بر سکویی، در کنج خاموش میدان، و چشم می دوزم به هر چیز پیدا و گم در سیاهی قیر شب؛ قلیانسرای دودآلود، جوانهایی که توو می روند و بیرون آیند، با روایحی از طعم توتونهای میوه ای که از درز درها و پنجره ی رو به خیابانش می تراود؛ دکان ساندویچی که شیشه های سکوریتش را با زر ورق تا کمرگاه پوشانده اند و روی تابلوی کوچکش، یک طراح ناشی، طرحی از همبرگری بزرگ اندخته است؛ اجاق گاز رومیزی، در پیاده رو، چسبیده به دیوار سمساری کهنه؛ چه مادری در چه خانه ای برای چه شوهر و چه بچه هایی چه غذاهایی را پخت بر شعله های پوسیده ی آن...؟ و حالا چه پدر تیره بختی، این تکه آهن زنگار گرفته را برای آشپزخانه ی چه خانواده ی دلمرده ای معامله خواهد کرد...؟ همه بدبخت اند. ولی بدبختی روی پیشانی بعضی ها حک شده است...

آدم تا وقتی جوان است باید بمیرد. دیگر وقتی پیر شدی، همه ی زجرهایت را کشیدی، دیگر مردن چه فایده دارد؟

گوش اسماعیل به این حرفها بدهکار نیست، خانه اش را در کوهپایه ساخته و حرفه اش را در مرکز شهر اختیار کرده و مدام بین جاده ها و هوای پاک کوهستان و اکسیژن اکسید شده ی شهر در رفت و آمد است. برای روزنامه های محلی، خبرنگاری، تومنی نویسی، می کند. و از لحظه ای که تو را می بیند یک بند از خبرها و نشریه ها و سیاست حرف می زند؛ از میدان کوچک شهرستان تا مسیر جنگلی خانه اش. و جواب من را هم نمی دهد که می گویم چرا از زباله هایی که به رودخانه هایتان می ریزند، از فاضلاب سمی فلان کارخانه گزارشی تهیه نمی کنی؟

هیچ نوری نیست جز چراغ گوشی اسماعیل، که پیش پایمان را روشن می کند، و او می کوشد تمام آن جهان ظلمت زده را با آن روشن کند و ویلاهای شرکت نفت را نشانم بدهد، که برای کارمندان مرفه اش ساخته اند. از دهها پیچ و هزاران درخت می گذریم تا به خانه ی نوساز  اسماعیل برسیم. او از نقص نمای گچ ناکشیده ی بیرونی می نالد، و من هنوز به کارتن خواب پیر ایستگاه رحیم آباد در شب سرد رودسر فکر می کنم.

در خانه ی اسماعیل کباب دل و جگر خورده ایم، از چهار -  پنج پله ی کاشی شده صعود کرده ایم، و توی اطاق بالایی خوابیده ایم.

نه دیشب که صدای نخراشیده ی عوعوی سگی، و نه صبح، حالا که خروس همسایه با فاصله های نه چندان دور می خواند، جرات نکرده ام دری را باز کنم که از این اطاق، چشم اندازی دارد به کوهپایه ها و و مزارع آب گرفته ی برنج و خانه های محو شده در مه دوردست.

چه فایده دارد که بازش کنم، که دقیقه ای تماشا کنم زیبایی و شکوهی را که ساعتی دیگر از آن محروم خواهم بود، و خاطره اش به مرور رسوب خواهد کرد در ته لیوان مات کارهای روزها و هفته ها و ماههایی که پیش روست. چه فایده دارد اینکه مثلا در سمیناری با تاجران شهر، ناگهان در پشت سر رییس اتحادیه، از پنجره ی فلان واحد در طبقه های فوقانی فلان برج، رویت کنی دسته ی مرغان مهاجر را، و به یاد یک صبح زمستانی در ییلاق بیفتی، که خاطره اش در میان انبوه خاطره های مربوط به تجارت و سفرهای کاری و برگه های چک پول، مدفون شده...

ابوالفضل هنوز خواب است. دیشب که رسیدیم روی دفتر مشق خوابش برده بود و حالا هم که می رویم هنوز خواب است. بچه ها چه خوب می خوابند؛ بی خیال. به سن و سال او که بودم نمی دانستم صبحی در سی و چند سالگی، در خانه ای تازه ساز در میان کوهستانهای املش بیدار می شوم، از سوزش تنگی نفس، از حساسیت دردآور ریه ای رنجور.

خلط خون آلودم را در سنگ روشویی خالی می کنم و آب زلال شیر را باز می کنم که خلط و خون تراویده از نایژه های مریضم را از سنگ سرامیک بشوید و در سفری از لوله های فاضلاب خانه ی اسماعیل تا رودخانه های دور شرق گیلان ببرد و شاید در چمخاله  یا چابکسر به دریا برساند.

کاشی های سفید توالت، سطح سنگ روشویی، دیوارهای مستراح خانه ی اسماعیل از تمیزی برق می زنند، زیر نور ملایم صبح رانکوه، که از سوراخ پنجره ی هواکش می تابد، از لابلای قوطی های پلاستیکی سفید کننده ها و جِرم گیرها و ضدعفونی کننده ها.آدم جِرم همه چیز را می گیرد، و همه چیز را تمیز و ضد عفونی شده می خواهد. آدم در خانه اش همه چیز را سفید می کند؛ لباسهایش را، ملحفه هایش را، موهایش را.

آدم هر کجا که باشد، مدام می خورد، حرف می زند، و بچه و زباله تولید می کند. در عمارتی در کوچه ای مهندسی شده با معیارهای مدرن شهرسازی در منطقه ی سه ی رشت، یا در خانه ای که ساخته باشد در زمین زراعی تغییر کاربری داده شده، با پرداخت جریمه ای به اداره ی مربوطه.

در همین فکرها هستم که صدای هُندای اسماعیل بلند می شود؛ باید به شهر برگردم؛ دو ساعت دیگر باید در رشت، در جلسه ی روسای اصناف حاضر باشم. مرا تا سرِ جاده می رساند؛ تا سر خطی تازه از صفحه ای که به نوشتن نمی ارزد؛ زندگی شهری.

 

وحید شعبانی
بهمن 95



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران