
اگر مالیخولیا موسیقی بود
مسافر در شانه ی خاکی جاده ی چالوس، حوالی مرزن آباد ایستاده بود که ماشین گیرش بیاید. دو هفته، تمام وقت، صبح و شب در شهر بازی، لباس الاغ پوشیده بود و دلقک بازی در آورده بود. بچه ها را خندانده بود و ملت را سرگرم کرده بود و دخترهایی که از زیر پاشنه ی کفششان تریلی رد میشد باهاش سلفی گرفته بودند. حتی هماهنگ با ترانه هایی که نوایشان از بلندگوی شهربازی به گوش می رسید رقصیده بود، که مهمانها ازش فیلم گرفته بودند و به سالی تاک فرستاده بودند. مجری سالی تاک، روی تصاویر رقص الاغ در شهر بازی چالوس گفته بود: " وقتی مردم نتونن توی لباس خودشون برقصن ناچار میشن توی لباس الاغ برقصن. " این بود که رییس شهر بازی هم به اش پرخاش کرده بود که" آخرش چراغ ما رو خاموش می کنی! "
راننده ی پراید سفیدی که برایش نگه داشت درباره ی همه چیز حرف می زد. مسافرش تا شهسوار کم حرف مانده بود. با آره و نه جواب می داد. ترجیح میداد سکوتی عارفانه اختیار کند و از پنجره ی ماشین به ظلمت شب و چراغهای خانه های قریه های دور از جاده نگاه کند و درباره ی زندگی و سرنوشت صاحبان و ساکنان آن خانه ها خیال ببافد و خلسه ای اندوهناک را تجربه کند. مثلا اینکه چه پیرمردهایی روی ایوان آن خانه های قدیمی در کدام سپیده دمان بهاری نماز می خوانند و صبحانه می خورند و عصرها که نسیم دریا با بوی کوهستان در هم می آمیزد روی چه بالش هایی قیلوله می کنند؛ چه زنهایی در چه لحافهایی در چه هماغوشی هایی برهنه می شوند و با پاهای از هم باز شده، خود را به چه مردهایی تسلیم می کنند و مردهایشان در لحظه ی ارضا، از سر لذت چه ناله هایی سر می دهند و نطفه ی چه بچه هایی را می بندند و زیر آب گرم چه حمامهایی دوش می گیرند و خود را با چه حوله هایی خشک می کنند و بچه هایشان در چه روزهایی به دنیا می آیند و در کدام کوچه ها بازی می کنند و در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان می روند و در کدام نوروزها عیدی می گیرند و می خندند و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها می نشینند و هندوانه می خورند و می خوابند و کِی پشت لبهایشان سبز میشود و زیر تیر چراغ برق کدام روستاهای چالوس پاتوق می کنند و در کدام بهار عاشق میشوند و در کدام زمستان می گریند و مرگ چه عزیزانی را به عزا می نشینند و کدام غصه اولین تار مویشان را سفید می کند و به چه شوخی هایی می خندند و بعد، وقت بستن چشمهایشان به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورند و بعد، چه بارانهایی سنگهای گورشان را می شویند و چه دوستانی دلتنگِ یک چای خوردن با آنها خواهند شد در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در تنکابن.
راننده صحبت را با ماشینش آغاز کرده بود؛ اینکه پراید چه ماشین مزخرفی ست و دوزار هم نمی ارزد و امنیّت ندارد و اگر به بُز بزند چپ می کند و سالی دو هزار و پانصد نفر را به کشتن می دهد و از این حرفها. مسافر از مرسدس بنزی حرف زد که توی پارکینگ شهر بازی دیده بود و راننده بلافاصله با هیجان و خنده پرسیده بود: " پس ماشین باز هستی؟ " و اصلا منتظر جواب نمانده بود و پی حرف را گرفته بود و کلی درباره ی بنز و بی ام دبلیو حرف زده بود و بعد، عبارت فاصله ی طبقاتی بینشان پاسکاری شده بود و هر دو بر سر این موضوع که توی این مملکت جز با دزدی نمیشود به جایی رسید به توافق رسیده بودند و مسافر هم گفته بود که پولدارها آدمهای کثیفی هستند و راننده ضمن تایید کلیت مطلب، چند پولدار تمیز را نام برده بود که نام یک فوتبالیست هم در بینشان بود و مسافر تا خواسته بود این اشاره را زیر سوال ببرد موضوع به سمت فوتبال رفته بود و با این مباحثات خود را به رامسر رساندند.
سه شب بعد، توی خانه اش خوابیده بود. یاد راننده ی پرایدی افتاد که او را در چالوس سوار و در رامسر پیاده کرد. یاد گفتگوهایشان افتاد؛ حرف زدن از فوتبالیستهای محبوب، قبلش اختلاف طبقاتی، و قبلش ماشینهای لوکس. وقتی به مرسدس بنزی که در پارکینگ شهربازی چالوس دیده بود فکر کرد، تصویر زنی که صاحب مرسدس بود هم به ذهنش رسید. تنها بود و خودش را به رختخواب می مالید و دلش برای کمر باریک و باسن برجسته و خشتک چسبان و پستانهای سیلیکونی زن مالش می رفت. رانهایش سست شد و دلش بشدت زن را خواست. طاقت نیاورد و خودش را با کفدستی ساکت کرد و خوابید. اما نیم ساعت نشد که از خواب پرید. توی اطاق خاموشش توی رختخوابش نشسته بود و نمی دانست دلش چه می خواهد. از موبایلش یک موسیقی پخش کرد که در چالوس ضبط کرده بود؛ پیانویی بی نهایت ملایم، جوری که انگار انگشتهای یک روح سرگردان روی کلاویه ها لغزیده و نُتهای آنرا نواخته اند. گویی صدا ابتدا به کوهستانی مه آلود رفته و از آنجا با نسیم دریا به پایین روانه شده و روی صفحه ای از پنبه و ابریشم ضبط شده و حالا از حلقوم یک فاخته به حلقه های گوش انسان سفر می کند. ناگهان دلش برای چیزی پر زد؛ آن دو هفته ای که در شهربازی چالوس بود ناهارش را در جاده در یک رستوران کوچک بین راهی می خورد؛ هر روز وقت ناهار، لباس الاغ را از تن به در می آورد، از شهر بازی خارج می شد، در شانه ی خاکی جاده می ایستاد و منتظر ماشین می ماند. رستوران از شهر بازی دور نبود، و همیشه پنج تا ده دقیقه بعد از اینکه لباس الاغ را روی تخت اطاقش در شهربازی رها می کرد پشت میز رستوران در حال سفارش دادن غذا بود. وقتی در مقابل رستوران از ماشین پیاده میشد اول از همه چشمش به کوچه ی کوچکی می افتاد که به ساحل دریا باز می شد. دیوارهای ویلاهایی آرام و بیصدا، شاخه های پرتقال و آلوچه، شکوفه های سفید بهاری، خزه های سبز تندی که بر بلوکهای دیوار خزیده بودند، دو نوار دراز سبزه که دو طرفِ کفِ کوچه سبز مانده بود، سنگریزه هایی که توی کوچه زیر آفتاب فروردین می درخشیدند، و موجهای آبی و سفیدی که از دریا تا دو سه متری کوچه لیز می خوردند، و بعد، چشم اندازی از افق در پهنه ی دریا، از قاب یک کوچه ی کوچک ساحلی. از همانجا که از ماشین پیاده میشد می توانست از دریچه ی کوچه دریا را تماشا کند، و اگر بخواهد تا ساحل قدم بزند، و دور از غُلغُله ی شهربازی و لباس الاغ وسینه های سیلیکونی و مرسدس بنزها، نَفَس دریا را به سینه بکشد، یا کمی بنشیند، یا باز هم قدم بزند، یا بایستد و به بیکرانگی آن آبی بی انتها چشم بدوزد. اما هر بار راه را بر این وسوسه می بست. به این فکر می کرد که دوهوائه میشود. با بی هویتی، دلقک بازی، و خالتورمَنشیِ کارش در شهربازی اُخت شده، و هر چند این تالاپ و تولوپی که قلبش برای این چشم انداز سحرانگیز ساحلی به راه انداخته احساس شیدایی شیرینی دارد اما به هر حال باید تا نیم ساعت دیگر سر کارش حاضر باشد و باز هم لباس الاغ را بر تن کند و توی شهر بازی قِر بدهد. ترجیح می داد دعوت کوچه را رد کند، به این ایراد که چیز خوبی که موقتا باشد همان بهتر که اصلا نباشد؛ " من چیزهایی که تمام میشوند را دوست ندارم. " همانطور که به سمت رستوران می رفت زیر چشمی کوچه را، و قابی که از تصویر دریا در انتهای کوچه نمایان بود را دید می زد، تا آخرین لکه های آبی دریا از نظرگاهش ناپدید میشد. وقتی توی مستراح رستوران می نشست و به طرحهای کج و معوج کاشی ها نگاه می کرد بوی دریا با بوهای ادرار و مدفوع مسافران و مشتریان رستوران بین راهی قاطی می شد و به مشامش می خورد. ساحل، پشت دیوار نازک مستراح تمام میشد، و نوری که از هواکش به کاشی های مستراح می تابید آفتاب ملایم دریا بود. در خطوط طرح کاشی ها میشد تصاویر زیادی را تجسم کرد؛ روی کاشی پشت شیر آب، انگار یک مغول شمشیرش را بر گردن کسی فرود می آورد، روی کاشی چسبیده به کاسه ی توالت، یک افعی سرش را به نشانه ی خطر پهن کرده بود، و روی کاشی روبرویی، روی دیوار، زیر قلاب شلنگ، پشت آفتابه، انگار مردی دستهایش را به دعا به سمت آسمان بالا می برد. صدای امواج با صدای زارت زارت مستراحیان در هم می آمیخت، و به نرمانرم نوای پیانو ملحق میشد که صندوقدار رستوران، برای مهمانهای گرسنه اش پخش می کرد.
چند بار همانطور که توی رختخواب نشسته و بعد دراز کشیده بود قطعه ی پیانو را به تکرار شنید و به این چیزها فکر کرد. بعد، یادش آمد که آن شب آخر که از شهر بازی اخراجش کردند هم شام را در همان رستوران خورده و وقتی از رستوران درآمده درست همانجا در مقابل همان کوچه ایستاده و منتظر ماشین مانده، تا اینکه آن پراید سفید ترمز زده و سوارش کرده بود. شب، جز چراغهای رستوران که فقط تا دو متری خودش را روشن می کرد، همه جا در ظلمت فرو رفته بود. از کوهستان هیچ نشانه ای نبود چز چراغهای هتلی که بر قله ساخته بودند. نور لامپهای خانه های ویلاییِ کوچه ای که به ساحل باز می شد از نرده های تراس دورتر نمی رفت. و قاب انتهای کوچه که روزها موجهای دریا در چارچوبش می لغزیدند چیزی جز سیاهی مطلق نشان نمی داد. فقط نوای روحگزای پیانو از اسپیکر رستوران، پخش میشد توی صدای ماشینهایی که با فاصله در جاده می گازیدند، و آوای موجهایی که توی تاریکی گم بودند.
وحید شعبانی
03:23
چهارشنبه 16 فرودین 95
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0