عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 6
:: بازدید هفته : 21
:: بازدید ماه : 167
:: بازدید سال : 504
:: بازدید کلی : 504

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه بگذار سیگارم را بکشم
سه‌شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 05:14 | بازدید : 429 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

بگذار سیگارم را بکشم

 

سرباز بازداشتگاه پشت در می آید و صدایم می زند. پاسخ می دهم و پشت در می ایستم تا از حفره ی کوچک روی در ببینمش.
-    کنت می کشی؟
بی واسطه مرا به یک سیگار مهمان کرده است.
دیروز بازداشتم کردند. پرونده دار بودم، حالا سابقه دار هم خواهم شد. وانگهی، هر کس پرونده ای دارد و سابقه ای.
دیروز دماغ نگهبان سازمان را ترکاندم. هفت سال بود که مثل بچه ای خوب، می رفتم و می آمدم. اما اینها یک جایشان می خارد. آنقدر به بهانه های ریز و درشت پاچه ام را گرفتند که عاقبت دم لای تله دادم. آن دماغ درست میشود. اما پرونده ی من هرگز پاک نخواهد شد. می دانم که قضاوتشان به منی سگ هم نمی ارزد. آنچه ثبت خواهند کرد صرفا حمله، ضرب و شتم و ترکاندن دماغ کارمند وظیفه شناس دولت است. و همین هم ملاک رایشان خواهد بود. اینکه چه شد که اینطوری شد برایشان حرف مفت است. با اینها نباید صادق بود. شاید بهتر بود روی صورتم جوراب می کشیدم و جایی کمین می کردم و از پشت، در تاریکی شب، در کوچه ای خلوت با چماق به جانش می افتادم. تک تک دندانهایش را توی دهانش خرد می کردم. جای سالم روی صورتش نمی گذاشتم. آنوقت چه کسی ممکن بود ذره ای حتی شک کند که کار کارگردان شلخته ی تئاتر شهرستان بوده است؟ واقعا و ابدا هیچکس. اما من که با برنامه ی قبلی با کله توی دماغش نرفتم. همه چیز در کمتر از لحظه ای رخ داد.
آخرین باری که شاید چنین خبطی کرده باشم وقتی بود که پسربچه بودم و بال زنبورها را می کندم. از زنبورها می ترسیدم و بیزار بودم. یک روز بهاری که سر به هوا شیرینی می خوردم یکهو زبانم آتش گرفت. هر چه در دهانم بود به بیرون تف کردم. روی کاشی حیاط خانه ی مادربزرگ، لای تفاله ی اخ کرده ی شیرینی، یک زنبور لهیده بود. وقتی سرم به هوا بود روی شیرینی نشسته بود و من بی هوا زنبور و شیرینی را توی دهانم کرده بود. زبانم را گزیده بود. عید بود و من که نمی توانستم کلامی حرف بزنم تماشا میکردم که چطور بچه های دیگر با دایی بازی می کنند.
دایی، نمایشی به راه می انداخت که بازیگرانش ما بودیم. ترگل و کاوه توی نمایش میشدند زن و شوهر، و من که زبانم ورم کرده بود و لال شده بودم فقط حسرت می خوردم و حسادت می کردم. دایی نقش درخت را به من داده بود که باید دستهایم را مثل شاخه هایش به هوا می بردم. آخ که چقدر دلم میخواست دایی نقش کاوه را به من میداد. هیچ نمی گفتم! میتوانستم بی آنکه چیزی بگویم عشقم را به ترگل نشان بدهم! اما دایی نقش را به کاوه داده بود و من از کاوه بدم می آمد!
این شد که تا چند روز زنبور شکار می کردم و بالش را می چیدم و در شیشه ی خالی مربا زندانی می کردم. وقتی زخم زبانم خوب شد زخم دلم هم خوب شد. زنبورها را بخشیدم.


♣♣♣


بد شد. داشتم زندگیم را می کردم. گرفتار شدم. به خاطر یک نخ کنت چه مصیبتی به بار آمد. از پله های اداره ی تئاتر پایین آمدم و سیگاری آتش زدم. گفت: «نمی فهمی نباید اینجا سیگار بکشی؟» لحنش بد بود. اگر محترمانه گفته بود می خندیدم و با شوخی سیگار را زیر پایم له می کردم. گفتم:«مودب باش!» گفت:«با آدم بیشعور باید همینجوری حرف زد!» یک قدم به سمتش رفتم و گفتم:« به من میگی بیشعور؟!»  یک قدم به سمتم آمد و گفت:« اگه شعور داشتی توی محیط بسته سیگار نمی کشیدی!» شاخ به شاخ بودیم. بچه که بودم توی محله مان دیده بودم چه جوری کله می زنند. لحظه ای بعد نگهبان سازمان کف کاشیها، پای گیت افتاده بود و خون از دماغش فواره می زد. همه جمع شدند. نگهبانهای دیگر هم رسیدند و مرا به سرباز کچل کلاش به دست تحویل دادند.
سرباز را می شناختم. مدام در اطاقک پاسگاه می دیدمش که پست می داد. هر بار سلامی می کردیم و با شوخی می پرسیدم:«پُره؟» و او با خنده ی ساده ی یک نوجوان دهاتی می گفت: «آره.» آنوقت جلوی پاسگاه، وسط خیابان دستهایم را صلیب می کردم که:«پس بزن خلاصم کن! درست بزن وسط قلبم!» و او می خندید. از این شوخی لذت می بردم. دلم میخواست جایی در یک نمایش یا فیلمنامه آنرا بگنجانم. این صحنه را که آدم بیگناهی که پیراهن سفیدی بر تن دارد دستهایش را در مقابل سرباز ساده ای صلیب کند و بگوید:« د بزن! بزن خلاصم کن!» و سرباز ماشه را بکشد و سینه سرخ دیگر نخواند! اما سرباز پاسگاه شلیک نمی کرد. فقط می خندید. آخرین بار گفته بود:«توی زندگی چیزهای قشنگ هم هست!» به گمانم پیش خودش فکر کرده بود که به عابر شوخ چیزی بگوید، و این به ذهنش رسیده بود.
دیروز متن نمایشم رد شد. وقتی از پله های اداره ی تئاتر بالا می رفتم دلهره داشتم. البته همیشه در همه ی اداره ها یک همچو حالی دارم. منشی مسئول تئاتر شهرستان پوشه ی متن نمایشم را روی میز گذاشت که بردارم.
-    پذیرفته نشد.
پوشه را برنداشتم. چیزی نگفتم. فقط از اطاق خارج شدم و از پله ها پایین آمدم و آخرین کنتم را آتش زدم. این سومین بار متوالی بود که متنی می نوشتم و مجوز نمی گرفت. هر دو بار قبل درباره دلیل پذیرفته نشدنش با آنها بگومگو کرده بودم. بار قبل مسئول تئاتر شهرستان در نهایت گفته بود:«یکی دیگه بنویس ایشالا پذیرفته میشه. فقط یه چیزی بنویس که شرمندت نشیم! شما که همه چیزت سه تا سه تاست! بذار اینم سه تایی بشه دیگه!»
پریشب که در آن روستای دور، در حاشیه ی شالیزار، از خانه ی دوست دیالیزی ام بیرون آمدم در پریشانی ذهنم به تنها کنت به جا مانده در پاکت فکر می کردم. کنار خیابان سوت و کور روستا ایستادم. ماشینی نمی آمد. میخواستم روشنش کنم. اما نکردم. از اینکه سیگارم را آتش بزنم و آنوقت یک ماشین برسد و ناچار باشم نیمه سوخته رهایش کنم بیزارم. دلم میخواهد آنرا تا ته بکشم. این شد که در پاکت ماند. شب در خانه ی بی زن، چیزی خواندم. داستان کوتاه «حادثه ی پیچ خیابان» آلبرت مالتز. پای اینترنت، صفحه ی فیسبوک دکتر سیدمهدی موسوی هنوز فعال نبود. بالای صفحه نوشته بود هنوز خبری از دکتر و فاطمه اختصاری نشده است. کامنتی نوشتم. به اینکه الآن در این ساعت شب، دکتر در کدام سلول تکیده است فکر کردم. در این تشویشها دوباره به یاد دوست دیالیزی ام افتادم که قند شدیدش هر دو کلیه اش را از کار انداخته بود و در پنجسال گذشته، یک روز در میان خونش را از عوض می کردند. چشمهایش کور شده و ریه اش آب آورده و پایش می لنگید. و ظاهرش بیش از هر چه به مرده ای در حال پوسیدن شباهت داشت. صفحه ی سایتی را باز کردم که در آن مقاله ای درباره ی این بیمار دیالیزی نوشته و عکسهایی از او و دو فرزند خردسالش گذاشته بودم. چک کردم تا شاید کسی که بخواهد به بیمار نیازمند کمک کند کامنتی گذاشته باشد، اما هیچی نبود. تنها سیگارم را برداشتم و روی لبم گذاشتم و کبریتی آتش زدم. خانه فضای دلگیری داشت. جای زنم خالی بود. از خانه قهر کرده. زن سوم من. یادم آمد که دوست ندارد در خانه سیگار بکشم. کبریت را فوت کردم و سیگار را توی پاکت برگرداندم.

♣♣♣


از سوراخ هواکش خاموش بازداشتگاه زنبوری به دورن می آید. روی دیوار روبرویم می نشیند. سرباز بازداشتگاه سیگار را خاموش به دستم داده. صدایش می زنم و آتش می خواهم. کام اول را که میگیرم صدای ماشینی از توی حیاط پاسگاه می آید. با کام دوم از راهروی بازداشتگاه صدای گفتگو می آید. گوش می دهم. قفل در می چرخد. افسری وارد میشود.
-    پاشو راه بیفت.
نمی خواهم سیگارم را نیمه کاره رها کنم. اما در افسر چیز تلخی هست که نمیخواهم ازش تقاضایی بکنم. اگر در صورتش لبخندی بود با شوخی ازش میخواستم بگذارد سیگارم را تا آخر بکشم. کام سوم را میگیرم و تمام. بگذار این هم سه تایی باشد! وسوسه ی نانجیبی دارم که سیگار را روی تن زنبور روی دیوار خاموش کنم. اما نمی کنم. افسر سرباز را شماتت می کند.
-    تو به اش سیگار دادی؟
-    بله قربان.
-    گوه خوردی!
در محوطه ی پاسگاه سربازی کلاش به دست پست می دهد. دلم میخواهد دستانم را برایش صلیب کنم و مثل بازیگری پر از اغراق فریاد بزنم:«بزن! بزن خلاصم کن!»
نمی توانم دستانم را صلیب کنم. اولین باری است که دستبندم می زنند.


وحید شعبانی
7 اردیبهشت 1392
ساعت 19:05

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران