دعا در زمستان، اجابت در تابستان
: (( شما تا یه چایی با هم بخورین، دو کلام حرف بزنین، من رفته م و اومده م. آرمین، تو براش ماجرای بدمستی هات توی خونه دانشجویی رو بگو، نازنین، تو هم واسه آرمین قضیه ی جن دیدنت توی ویلای لاهیجانو تعریف کن! توی یخچال هم همه چی هست! از هم پذیرایی کنین تا من بیام! ))
این دهن کجی تازه ی من، و خودزنی ابتکاری من، و روش حال و آینده ی من برای زندگی عاطفی ست. دوستان و معشوقه هایم را در خانه ام با هم تنها می گذارم تا از خجالت هم در بیایند، و خودم سراغ فاز دیگر پروژه می روم.
با هر کدامشان جداجدا هماهنگ میکنم. آنقدرها هم ساده نیست؛ بخصوص با مردها مشکل دارم. دوستانِ عزیزتر از جانم، که گذشته ی فردین وار و پیامبرگونه ی مرا دیده اند، و توی ذهن ناقصشان تصویر اتوکشیده ی مطهرِ مقدسی از من ترسیم کرده اند، و گذشته ی مردانه ای با من داشته اند، اوقاتْ تلخی می کنند و پیشکشی ام را پس می زنند. آنوقت است که زبانی را که تا دیروز برای شرح عالم نور و نجوای شمس و مولانا و حافظ و سعدی برایشان در کام می چرخاندم، برای متقاعد کردنشان برای ترغیبشان برای شراکت در عشق تازه ی زندگی ام، باز می کنم؛ (( آقاجون، این که زن من نیست! عشق آسمونی من نیست! عشق آسمونی چیه؟ عشق زمینی من هم نیست! خودش هم که از خداشه! تو حالتو بکن دیگه! ))
مردها همیشه در ظاهر با اکراه می پذیرند، اما وقتی می روم و برمیگردم و می بینم نه پسره از جن دیدن دختره در ویلای لاهیجان چیزی می داند، و نه دختره از خیانتی که کار پسره را به اتانول خوردن در دوره ی دانشگاه کشاند خبری دارد، می فهمم که نه تنها اکراهی در کار نبوده، بلکه خیلی هم به دوستانِ جان خوش گذشته.
زنها کارم را راحت می کنند؛ البته غیر از گریه ی نمادین اول، که (( تو دوسم نداری )) و (( روی من غیرت نداری )) و (( تعصب و حساسیت و حسادت نشون نمیدی )) و (( این چه خواهشیه که از من داری )) و از این مزخرفات. آنوقت زبانی را که روزگاری برای زنها از عشق فراتنی و همآغوشی بی ارضا و نوازش بدون لمس می گفت، می چرخانم، و از تحجّر اذهان مردمان جهان سوم درباره ی عشق و عواطف، و آزادی های جنسی و، تلقین شوم فرهنگ و محیط بر ما، درباره ی احساس گناهمان در برقراری ارتباطهای اوپن، و محدود کردن سرویس دادنمان به بشریت، و کوچک شدن وسعت دایره ی وجودمان در بودن تنها در کنار یک مرد یا یک زن، می گویم، و هرچند که آن زن چیزی از حرفهای قلمبه سلمبه ی مزخرفم نفهمیده، اما از آنجا که منتظر نطق من بوده تا ایثارگرانه مشارکت در عشق بازار مشترکمان را بپذیرد، سر و ته ماجرا هم می آید، و من تیر خلاص را می زنم که خانه را ترک کنم؛ (( عزیزم، آرمین حال روحیش خیلی بده، عشقش ترکش کرده، بودن با تو براش خیلی خوبه، هواشو داشته باش! ))
برایشان سیگار و چای می گذارم، و می دانم به خود فرصتی برای کشیدن و نوشیدن نخواهند داد!
می روم به خانه ی ایتام، بیماران دیالیزی، به خانه ی علی؛ دوست مفلوکی که پایش را در عملیات دیابت نوع 1 جا گذاشته! چه تمسخر تلخی بر تمام زندگی ام حکمفرما شدده! یتیم نوازی می کنم، و هیچ پاداشی از خدا نمی خواهم. بیمار دیالیزی را به دوست پولدار خیّرم کانکت می کنم، و نمی گذارم به جانم دعا کند. و برای معیشت علی، سرمایه ای جور می کنم تا بتواند در بازارچه غرفه ای بگیرد و زمستانها شلغم و تابستانها کاهو بفروشد...
بیمار روانی خودتانید! روح من از ارواح تمامتان سلامت تر، و قلب من از سنگهای سرد سینه ی تمامتان بزرگتر و عمیق و نجیب تر است! این خودستایی نیست؛ آنگونه که اعترافم به ضعفم در برابر بار منحوس هستی، فروتنی نیست.
من زندگی را، عشق، این کذب تاریخی را به لجن می کشم. آنرا با اختیار، و آنگونه که انتخاب می کنم به لجن می کشم، پییش از آنکه آسمان، که ید طولایی در به لجن کشیدن زندگی ها و عشقهایمان دارد، فرصت مداخله ی شوم خود را بیابد. معشوقه هایم را به هرزگی می کشانم، پیش از آنکه رجّاله های وایبری و فیسبوکی بتوانند برای روشن کردن جی اس فایو های میلیونیشان دستهای پلیدشان را برای کشیدن اثر انگشت روی صفحه ی آن بجنبانند. دوستهایم را به خیانت وا میدارم، پیش از آنکه اذهان بیمارشان نقشه ی بعیدالوقوع خیانتشان به من، و ربودن زنهای محبوبم رابیابند.
به این ترتیب زنها را از عذاب وجدان ناشی از فحشا، و مردها را از زحمت و خودآزاری مربوط به پروسه ی خنجر زدن از پشت، می رهانم.
اینجا کوفه نیست اما من از خانه ی مساکین خارج می شوم. بغضم را می خورم، به آسمان دهن کجی می کنم که اگر بابت فسادم مکافاتم کند چه بدنامی بزرگی را برای خودش به بار می آورد، که دست نوازشگر بچه های پدرمُرده، و حامی پاکدامن زنهای شوهر مریض، و پیامبرخداگونه ی پیران چلاغ و علیل را منکوب کرده است!
آری، پیامبر خداگونه؛ پیش از آنکه فرشتگان در روزی که طول آن هزارسال است دعای این بخت برگشتگان را به آسمان برسانند، به دادشان می رسم، و پیش از آنکه شیطان مردها و زنهای زندگی ام را در پروسه ای که بیش از هر چیز به فیلمنامه ای دقیق می ماند که نویسنده ای کَن بُرده برای فیلمی درباره ی عشق و خیانت نوشته باشد به آغوش هم پیوند دهد، آنها را به تختخواب یکنفره ام مشایعت می کنم، تا آن کارگردان صبور بداند موعد اجابت دعای داشتن کفش بی سوراخ تابستان آینده نیست، و بعد از وقوع تجاوز، برای دفاع از حرمت و نجابت یک زن، خیلی دیر است.
وحید شعبانی
9 بهمن 93
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0