عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 2
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 22
:: بازدید ماه : 216
:: بازدید سال : 504
:: بازدید کلی : 504

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه دو پرونده برای یک نفر
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 03:19 | بازدید : 276 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

 

دو پرونده برای یک نفر

وقتی قانونت تو را وطن فروش، مردمت تو را ناموس دزد، و محبوبه ات تو را هوسران میداند، تو در روستای ناشناسی در حوالی لاکان، بر گور مُرده ای نشسته ای که 23 ماه آخر عمرش را با امانتی تو در کالبدش، گذراند.


خودت مریضی. موبایلت را خاموش کرده ای، و مانند یک مجرم فراری، که دچار گریزی بدون توقف باشد، روستاهای نادیده ی نامکشوفت را کوچه باغ به کوچه باغ، شالیزار به شالیزار، و قهوه خانه به قهوه خانه کشف می کنی. پرنده ای می خواند که نامش را نمی دانی، آفتاب سرد پاییز گیلان در پشت کوهستانی غروب می کند که فتح نکرده ای، و مرد پابرهنه ای سقف حلبپوش خانه ای را چکش می زند که تو نمی شناسی.


تو فرومایه ترین سوژه ی جاسوسانی هستی که در هنگام تعقیب تو وقتشان را تلف شده می انگارند، و وقتی متن مقاله های جنجالی و پرینت پیامکها و استاتوسهایت را می خوانند چیزی نمی فهمند جز اینکه حس میکنند چیزی در درونشان به قلیان آمده و خاموش میشود.


اما تو جاسوسانت را نیز دوست داری، و جایی نوشته ای که جاسوسی یک حرفه نیست، بلکه مرضی است که باید مداوا شود.


آنها تو را می شناسند. آنها خیلی چیزها درباره ی تو می دانند؛ درباره ی شرابخوارگیها و معشوقه بازیها و بی قبلگیهایت. اما مُفتّشان هرگز برای نبش قبر به این گورستان نخواهند آمد، جراحان پزشکی قانونی، پهلوی مرده را نخواهند شکافت، متخصصانشان هویت صاحب پیشین تنها کلیه ی جنازه را تشخیص نخواهند داد، از بیمارستان، پرستار مداخله گری گزارشی مبنی بر اهدای کلیه از سوی مجرم تحت تعقیب نخواهد فرستاد، و پرونده ی پزشکی مربوط به اهدای عضو به پرونده ی قطورت در اداره ی تفتیش ملحق نخواهد شد. اینها افسانه ای بیش نیستند و چیزی از جرم مجرم نخواهند کاست و چیزی بر نجابت او نخواهند افزود.


با دوست دیالیزی تازه مرده و کلیه ی در حال پوسیدنت در گورستان روستا وداع میکنی و با اولین پیکان مسافرکش به سمت روستایی دیگر می روی که شب را در خانه ی دوستی دیرپا پنهان شوی. وقت اذان مغرب از رادیوی پیکان می شنوی صدای عالم دینی را که به پرسشهای شرعی شنوندگان موج محلی پاسخ می دهد. فکری به سرت می زند. موبایلت را برمیداری که به رادیو زنگ بزنی. پرسشی داری که نمی پرسی؛ حکم شرعی چیست اگر کلیه ای را که بیست سال بی وقفه را به تصفیه ی خون آلوده به انواع و اقسام مشروبها گذرانده باشد به پیکر مردی پیوند کنند که نمازی از او قضا نشده است؟


وحید شعبانی

10 آذر 1393
گیلان - روستای لاکان

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
میلاد در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
حال ما رو جا آوردی

[Comment_Avator]
ریحــــــــــانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نمی دانم...!!

باز هم صدایم را نشنید. مدام صدایش زدم...نه... آن قرص ها کار خودش را کرده بود... عین یک جسد افتاده بود. ترس تمام بدنم را فرا گرفت...می دویدم... دور خودم می چرخیدم... خدایا چه کنم؟؟

تکانش دادم... چشمانش را باز نمی کرد... از آشپزخانه آب آوردم و رویش پاشیدم... تنها کمی پلک چشمانش را تکان داد. نفس آسوده ای کشیدم... به رسول زنگ زدم.. دوستش ... شماره اش را از دفترچه تلفن برداشتم.

تنها او را یک بار دیده بودم... همان موقعی که برای اولین بار به خانه اش رفته بودم تا تولدش را تبریک بگویم. با یک کیک کوچک و یک کادو... چقدر آن روز خوش گذشته بود... چقدر خندیده بودیم و کیک به سر و صورت همدیگر مالیده بودم و من غرق در لذت و خنده هایش شده بودم.. چقدر دوست داشتم که می خندد که توانستم خوشحالش کنم.

که حتی برای ساعتی هم شده او را از ناراحتی و غم هایش جدا کرده ام... اما بعد از چند ساعت یکهو ساکت شد و نخندید... موهایش را به هم ریختم و خندیدم اما نخندید. ادا در آوردم و تنها به من نگاه کرد و نخندید. تنها بلند شد و به حیاط رفت... با همان صورت کیکی... سیگاری آتش زد و روبه روی حوض ایستاد... از دور تماشایش کردم... آن جا بود که فهمیدم چقدر درد دارد... چقدر تنهاست... اوووووووووووف.

رسول خودش را رساند... کمک کرد تا او را بلند کنم . او را داخل ماشین رسول گذاشتم... سرش روی پایم بود و من مدام صدایش میزدم...دستم را به عادت همیشگی داخل موهایش کردم... تکان نخورد... اگر می مُرد...نه... فکر کردن به این موضوع هم عذابم می داد... به رسول گفتم تا سریع تر رانندگی کند... بالاخره بعد از جان کندن من به بیمارستان رسیدیم.

سریع به اورژانش بردنش... مسموم شده بود... خدایا... باز هم سر خود دارو مصرف کرده بود. از من پرسیدن چه دارویی مصرف می کند گفتم نمی دانم... گفتند مریضی اش چیست گفتم نمی دانم... پرسیند از کی این حملات به او دست داده است... باز هم گفتم نمی دانم... با بزرخی گفتند پس چه می دانی؟ اصلا چه نصبی با او داری... سکوت کردم... سکوت کردم و باز هم سکوت کردم... من چه نصبتی با او داشتم؟؟؟ زیر لب آهسته گفتم : نمی دانم .



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران