ناجه
چیزی به قلبم حمله کرده است. حس شور سوزناکی از به خاطر آوردن عشقی بی فرجام، تصور سفری بی
بازگشت، و تماشای تصویر خانه ای ویران شده.
آنجا. در گم آبادهای دور شمال، پشت خاطرات تمشک خوری و آلوچه دزدی، از باغهایی که نمی دانم کجا، زیر سایه ی درخت گردویی که کاشته بود در اولین بهار تاهلش، در گورستان گل پرور روستای لیموچاه، به خواب ابدی فرو رفته، پیرمرد کمگویی که او را آجان صدا می زدیم.یادم می آید از روی ایوان خانه اش، چراغهای ریسه کرده ی عروسی پیدا بود، از فاصله ی دور خانه های بی حصار روستا، شبی که دختر عمویم را به پسردایی اش عقد کردند.من، عشق را باخته، پشت پرچین خانه، گریه هایم را کرده بودم، روی حوض سنگی اش رو شسته بودم، و
بر کاهگل دیوار ایوانش تکیده بودم. شب بود، تاریک.آمد، همان پدربزرگ مدفون در میان بنفشه ها. اسب را دهنه زد و مرا با خود برد، تا آنطرفتر از شالیزار؛" امشب سواری یادت میدم، عوضش تو هم صدامو ضبط کن. "بیست سال همه ابا کرده بودند، طفره رفته بودند از اینکه به مهمانی که هر بهار از شهر می آمد اسب بسپارند، و ناجه اش مانند عقده ی در بر گرفتن زنی که می خواهی و به تو نمی دهند، بر دلم بایگانی شده بود.از دورترها می آمد آوای پایکوبی مهمانهای عروسی. و زیر پای من صدای سُم اسبی فرتوت.سواری که تمام شد، آجان خواندن را سر گرفت؛
"هوا ايمشو چی تاريكه، می ديل چون رشته باريكه، بوشو آی شو بوشو آی شو، تی جه ترسه می ريكه ... "
من ضبط کردم و او هر چه بلد بود خواند.زمین خورده از زندگی، نارو خورده از عشق، و سرخورده از خود، در تاریک ترین شب شالیزاری محزون، سوار بر صدای اصیل پدربزرگی نجیب، یالهای زخمی غرورم را رها می کردم در بادهای وحشی جوانی. خشمگین، مانند اسبی که دخترعمویش را به الاغی جفت کرده باشند.آنوقت مانند سرباز مفلوکی که از میدان نبرد بگریزد، تاختم، رو به آینده، رو به شهر، حرفه، پول، و اقتدار.سه بهار گذشت از شب آواز و اسب و عروسی و گریه. برای خودم دیگر کسی بودم، که مرگ پیامک داد؛
"آجان مرد ".
وقتی رسیدم که گورش را تا گلو سیمان کرده بودند. و حنجره ی مدفونش ترانه ی کافور را می خواند برای ریشه های درخت گردو.من "من " را به عرش می رساندم و اوج می گرفتم. مادیان طویله ی عمو برای شوهرش کُره قاطر می
زایید. گردوهای نارس بر سنگ مزار آجان می افتاد، و خانه ی کاهگلی، خاموش بود.تا. این دو حرفی پیامبرگونه. تا.تا روزی که اسب اقتدارم رَم کرد. شیهه کشید. سَرسُم زد، و من باز هم زمین خوردم. و همه چیز را باختم.ورشکسته، مانند جنازه ی نیمه جانی به کما رفته، جسدم را به روستا کشاندم.نه پرچینی برای گریه، نه حوضی برای تطهیر، و نه ایوانی برای آرمیدن.رفتم، به خانه ای که آنجا نبود. به زیر نرده هایی که آنجا نبود. به دیدن پدربزرگی که آنجا نبود.نه در طویله، اسبی، و نه آنسوتر، جشنی، و نه داماد و نه عروسی.وُرّاث، زمین را تُخس کرده، مرز کشیده، دیوار گرفته، خانه را کوبیده، درختها را بریده، آلوچه را عقیم و تمشک را مقطوع النسل نموده، پرتقال را تبعید کرده و بادرنگ را به دار کشیده، و تاک را به زندان انداخته، و گذشته را ویران کرده، آینده را ساخته بودند.من، با " منِ " به لجن کشیده شده ام مانند معتادی که برای فقط یک وعده خودسازی، نام و ناموسش را هم می فروشد، در پی لحظه ای تسکین، رفتم تا آنطرفتر از شالیزار؛ شاید طنین صدای محزونی را به گوش بگیرم در ضرب تاخت سُمِ اسبی پیر.سوت و کور بود جهان شالیزار.نوارها، نوارها، ضبط صوت، ضبط صوت...گشتم. تمام آن جهان سوت و کور را گشتم. هیچ نبود. همه را گم کرده بودم.خانه اش را رها کرده بودم تا ویران شود، نوارهایش را رها کرده بودم تا صدایی از او باقی نماند، و او را رها کرده بودم تا بمیرد، آجان، که مرا رها نکرده بود که ماتم بگیرم در سوگ جفتگیری مادیان و الاغ.
وحید شعبانی
28 آبان 1394
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0