عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 20
:: بازدید ماه : 214
:: بازدید سال : 502
:: بازدید کلی : 502

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

ترانه ی آروغ، سروده ی وحید شعبانی
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 04:05 | بازدید : 380 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 3 )

آروغ

 

حس منحوس هرزه ای دارم
مثل یه جنازه توو بارون
مثل چک خوردن از پلیس شهر
پیش چشمای بسته ی قانون

مثل آروغ زدن سر شام
شکل ناجور ناخوشی هستم
مث سگ، زنده ام ولی هر شب
پر از احساس خودکشی هستم

یه فرند بلوند مو مشکی
پی یه مرد داغ چارشونه س
من تمام زندگیم اما
یه بلوز کثیف چارخونه س

عوق زدن روی هر چه هست و نیست
هنر شخصی مزخرفمه
وقت بالاآوردن زخمام
مستراحای این جهان کممه

حافظ و سعدی از بَرَم اما
توو کف شعرهای شاهینم
مرگ، جزیی از آرزوم شده
با تمام وجود، غمگینم

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه فرخ
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 03:03 | بازدید : 487 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

فرّخ

 


ناگهان او را ملاقات می کنم. او را. سی سال بار سوزناک این ندیدن را به دوش کشیدم و حالا باید بار سوزناک دیدنش را، آن هم بعد از سی سال، به دوش بکشم.
سی سال گذشته است. نیازی به شمردن نیست. سال به سال، حساب سالهای بی او را نگه داشته ام. گفته بود «شاید ده سال دیگر دوباره هم را دیدیم، بگذار همه چیز قشنگ بماند».
ده سال! در ساعت جدایی، ده دقیقه هم برایم ابدیتی بود! در سال جدایی، جان کندم تا ده ماه بگذرد! ده سال! تازه شاید! پس لعنت به همه چیز!

سی سال پیش وقتی آمد جوانی بودم سرخوش. شاعر پروانه های باغمان در روستا، نویسنده ی آسوده در سایه ی درخت لیمو، با ته رنگی از رویای پرسه در عالم هنر و درخشش بر صحنه ی نمایش
وقتی آمد دیگر چیزی ننوشتم. و آمدنش و بودنش آنچنان تخدیرم می کرد که آرزوها و رویاها را واگذاشته، درآمدم را دو - سه و چند برابر کردم تا آپارتمانی در شهرستان و ماشینی بخرم، تا دختر رویاهای من، دلیل تازه تری برای دوست داشتنم پیدا کند. اما عروس نشده، رفت.

زیبا بود. مثل همه ی معشوقه هایی که می روند. مثل همه ی معشوقه هایی که دستمان تا ابد از دامنشان کوتاه است. زیبا بود. با گیسوان خرمایی اش، با ته صدای نازکش که یکشب در باران فومن، ترانه ای از مهستی را درگوشم نجوا می کرد.
وقتی رفت تا دو سال هر ثانیه می کوشیدم شهامتی برای انتحار بیابم. از خون می ترسیدم و رگ نمی زدم. از ارتفاع هراس داشتم و از پل نمی پریدم، بر درد بی طاقت بودم و خودسوزی نمی کردم، و نفس برایم شیرین تر از آن بود که به دار آویخته، گردن شکسته، خفه شوم. فقط قرصهای خواب بودند که آرامشم را تضمین می کردند. ده ورق قرص خوابم را در کمپوت گیلاسی حل کردم و سرکشیدم. تا دروازه ی ابدیت رفتم و راهم ندادند. کم مانده بود فلج شوم. قرصهای وطنی راه خانه ی مرگ را بلد نبودند.
کم کم زمان گذشت و به زندگی برگشتم. با دردی جانسوز. با حفره ای در سینه، ناشی از جای خالی عشقی که گمان میکنی هرگز پر نخواهد شد.

رفت. با مردی سبزه رو نظیر من، کمی سردتر و کمی کوتاهتر از من. با اینحال از بسیاری جهات شبیه به من، جز آنکه بیگانه با شعر.
رفت. خانه ای در شهرستان، با آشپزخانه ای، مبلمانی، ماشینی، درآمد مکفی ماهیانه ای، و بعد، فرزندی.
خبرهایش گهگاه می رسید. دو سه سال بعد، ماشین را به یک ماشین بهتر عوض کردند. و دو سه سال بعد فرزند دیگری. پسردار شدند.

و حالا ناگهان او را ملاقات می کنم. با آنکه حتی چهره اش را از خاطر برده بودم اما در اولین نگاه این ملاقات ناگهانی، ناگهان آن صورت خواستنی را به یاد می آورم. لحظه ای در هم خیره می مانیم و بعد، راه را باز می کنم که رد بشود. نمی دانم او هم مرا به خاطر آورده یا نه. به سمت میز منشی آموزشگاه می رود. جوان سبزه رویی همراهش هست. رو به میز خودم، پشت به میز منشی، گوش می ایستم. جوانک آمده برای ثبت نام کلاس بازیگری. در حفره ی سینه ام به تلخی می خندم: «پسرش شاگرد من خواهد شد». می خواهم برگردم تماشایش کنم. اما نمی توانم. سی سال است که آفتاب رخسارش بر من نتابیده.
هنوز به شصت سالگی نرسیده. هنوز صورتش را بزک می کند. چقدر چاق شده. نمره ی عینکش بالاتر رفته. و هنوز هم بی دلیل به آدمها لبخند می زند. و چه دیر این را فهمیدم که پشت آن لبخند همیشگی، هیچ دلیلی بر مهربانی نیست. که کسیکه امروز تو را به لبخندی ابدی مهمان می کند، فردا تو را به بغضی ابدی مبتلا خواهد کرد.
نه! این منصفانه نیست! او رفت، چون همانطور که خودش هم گفت، باید می رفت.

رفتنش یادم هست. اصلا مگر میشود که یادم نباشد؟! در آن آخرین ثانیه ها وقتی سایه اش پشت شیشه ی مشجر دروازه ی خانه ام پیدا و سپس ناپدید شد، همانجا روی کاشیهای حیاط فرو ریختم و کوشیدم بغضم را بشکنم. حتی به کوچه نرفتم که دور شدنش را تماشا کنم. همین کالبدی که الآن در دو سه متری من ایستاده، آنروز آخر پاییز درحالیکه تلخ می خندید و میگفت «همیشه دوستت خواهم داشت»، ترکم کرد.

درگیر گیر و دار تشنج این ملاقات ناگهانی ام که ناگهان صدایم می زند: «فرّخ
همان صدا! همان صدای آوازه خوان شب بارانی فومن! صدایم می زند! سی سال بود که نامم را از دهانش نشنیده بودم! مثل همانوقتها دو پایم سست میشود و رعشه میگیرم! کم مانده کف اطاق دفتر آموزشگاه فرو بریزم!

سی سال منتظرت ماندم! در رویاهایم تو بودی که برمیگشتی! در خوابهایم تو را می دیدم که آمده ای، و در صبح باغی بهاری با من قدم می زنی! در نادانی های عاشقانه ام می دانستم که برمیگردی! اما شاید نه اینقدر دیر! که سرم مثل حیاط خانه در صبح برفی زمستان، سپید، صدایم مانند خواندن یاکریمی بر دودکش بخاری خاموش تابستان، دو رگه، و دستانم مثل شاخه های بید پشت پنجره در باد پاییز، لرزان! باشد، باشد، بهار دوست داشتنت هنوز پابرجاست! می دانم که می دانی! می دانی که هرگز نتوانستم فراموشت کنم! باشد، باشد، خوش آمدی بانو! به حرمت تمام آنچه به پایت باختم، به قداست همه ی اشکهای ریخته و نریخته ی این شب سی ساله، بگذار این بغض نشکستنی را پیش رویت پاره پاره کنم!
سی سال منتظرت ماندم! معنی انتظار را می دانی؟ نه، نمی دانی! انتظار، شبی است که صبح نمیشود! بارانی است که بند نمی آید! دردی است که تسکین نمی یابد! مسافری است که به خانه برنمی گردد! بغضی است که نمی شکند! نه، معنی انتظار را نمی دانی!آخر کسیکه معنی انتظار را بداند کسی را منتظر نخواهد گذاشت! آن هم سی سال!
سی سال میز شام را چیدی! سی سال لباس خواب پوشیدی! در کدام مهمانی ها رقصیدی؟ پایت به کدام زرگریها باز شد؟ بگو غیر از من چه کسی یک شام خوردن با تو را، یکشب رقصیدن با تو را، یک طلا به گردن تو آویختن را سی سال انتظار کشیده، که من یکبار تو را دیدن را انتظار کشیده ام؟

می لرزم. صدایش همیشه مرا به همین روز می انداخت. رو به میز خودم، پشت به او، ایستاده ام. آهسته می چرخم. رو به او می ایستم که رو به شاگرد تازه ی کلاس من ایستاده است. باز صدایش می زند: «فرّخ
مرا به «فرّخ» اش نشان می دهد: «این خانم میگن این آقا استادتونه...»


وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی تجاوز مشروع، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 05:16 | بازدید : 682 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

تجاوز مشروع

 

تخت شبِ این شهرِ بزک کرده ی مشروع
آلوده ی همخوابگیِ روح و بدنهاس
محدوده ی رفتآمدِ موشای تجسّس
سلولِ دلِ عاشقِ لامذهبِ تنهاس

حس کردنِ یه قلبِ تَرَک خورده حرومه
وقتی که سند خورده به نامِ یه حرومی
ممنوعه یه گُل از غمِ شخصیش بناله
دستِ علفاس باغِ عزاهای عمومی

قانونِ تجاوز به حریمِ یه ستاره
توو محکمه ی ستاره کُش چیز بدی نیست
یه قلبِ پُر از عاطفه از دستِ زمین رفت!
این فاجعه ی شومِ غم انگیزِ بدی نیست!

انگل زده این ناحیه از ذهنِ زمانو
با خاطره ی اَنگِ وَبا پاک نمیشه
تا کاوه خودش سنگدل و مار به دوشه
مغزِ پسرش نصیبِ ضحّاک نمیشه!

فرزندِ مسیحاییِ فردای زمونه
رو سطحِ شبِ ماه به دنیا بیاد ایکاش
بانوی شعور و واژه آبستنِ دیوه!
مغموم ترین ترانه می لرزه رو لبهاش...

وحید شعبانی
16 مرداد 1392
ساعت 4 بامداد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه باغ توت فرنگی
جمعه 09 آبان 1393 ساعت 01:10 | بازدید : 2715 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

باغ توت فرنگی

 

حالا هم که از من خواستگاری کرده. شنیده ام به مادرش گفته: «یا شهره یا هیچکسپس دوستم دارد. بدقیافه هم نیست. خانه دارد، پراید دارد، پول دارد، لیسانس دارد، شغل خوب و بیمه دارد. خانواده ی خوبی هم دارد. مادرش همیشه نذری می دهد.
خواهر دوقلویم ماجرای باغ توت فرنگی را می داند. فقط او می داند. دیشب گفت: «نباید زنش بشی! کثافته!» من هم ترش کردم و گفتم: «مودب باش! دربارش اینجوری حرف بزنی ناراحت میشما!» باید همین را میگفتم! قرار است شوهرم بشود! اگر احترامش را نگه ندارم احترام خودم میشکند!
چرا نباید زنش بشوم؟ به نظرم مرد زندگیست! هر چه را بخواهد به دست می آورد! شرکتشان توی همه ی شهرها هتل دارد! چه سفرها که با هم برویم! چه شبها که با هم صبح کنیم! با هم بچه بزرگ کنیم! دلم پسر میخواهد! مطمئنم پدر خوبی میشود! برای من و بچه هایش همه چیز فراهم میکند!
مادرم میگوید: «از این خواستگار بهتر گیرت نمیآد! آدمِ انسانه
شب خواستگاری باهاش حرف زدم. معذرت خواهی کرد. من هم وانمود کردم ازش دلخورم. گفتم: «چطور تونستی اینکارو بکنی؟» بغض کرد و گفت: «به خدا خیلی دوس ات دارم! توی زندگیمون جبران میکنم
من دختر عاقلی هستم. فکر میکنم چیزی که توی ده دقیقه اتفاق افتاده نباید روی یک عمر زندگیِ آدم اثر بگذارد. چیزی که از من کم نشده! هنوز خوشگل هستم! هنوز پوستم مثل بلور می درخشد! تازه، گذشته ها گذشته!
قول داده رانندگی یادم بدهد، بگذارد ادامه تحصیل بدهم، کار کنم و دنبال آرزوهایم بروم. من که آرزویی ندارم، جز اینکه مادر بشوم!
قول داده باغ توت فرنگی را به نامم کند. دلم میخواهد شبهای بهاری توی کلبه بخوابیم و صبحانه را زیر سایبان و روی میز و صندلی راحتی، لابلای بوته های توت فرنگی بخوریم. چقدر توت فرنگی دوست دارم! دلم میخواهد مربا درست کنم!

توی باغ توت فرنگی سوارم شد. البته من درک می کنم. بالاخره مرد است، نیاز دارد. من هم مقصر بودم. لباس و آرایشم تحریکش میکرد.
از پشت مرا گرفت و لای بوته های توت فرنگی خواباند. اول گریه کردم، بعد که گفت: «جیغ نزن، زود تمومش میکنم!» آرامتر شدم. و وقتی گفت: «شل بگیر، وگرنه درد داره ها!» کم کم خودم را رها کردم و لذت بردم. پسر بدی نیست.

وحید شعبانی - خرداد 93

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

صفحه قبل1...91011صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران