عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

آمار مطالب

:: کل مطالب : 104
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2
:: باردید دیروز : 8
:: بازدید هفته : 54
:: بازدید ماه : 131
:: بازدید سال : 537
:: بازدید کلی : 537

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

با گل مسی به هوا پریدم!
شنبه 09 اسفند 1393 ساعت 07:26 | بازدید : 538 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

با گل مسی به هوا پریدم!

 

به خاطر می آورم که یک کشتی گیر آمریکایی بعد از شکست از عباس جدیدی در تهران، جدیدی را روی دوش خود بلند کرد و در سالن چرخاند.

یک آمریکایی هم رقیب رضا زاده بود که در وزنه برداری قهرمانی جهان، رفتاری متین و متمدنانه داشت، و گزارشگر ایرانی ریشخندش می کرد، چون در ریشش یک حلقه ی فلزی انداخته بود.
به عقب تر که می روم به تلاقی زلزله ی رودبار و منجیل با جام جهانی 90 می رسم، و ماجرای دوره گشتن کلینزمن برای کمک به زلزله زدگان را به یاد می آورم. هشت سال بعد به خاطر شادی پس از گلی که به ایران زد از سوی گزارشگر ایرانی مورد شماتت قرار گرفت و رفتار نوعدوستانه اش نادیده گرفته شد. گویا فقط مهدوی کیا حق داشت بعد از گل به آمریکا کل استادیوم را بدود!
هنوز هم برایم عجیب است که آمریکایی ها بعد از شکست از ایران در جام جهانی 98 با ایرانیها عکس یادگاری انداختند.
هنوز هم به یاد می آورم فریادهای مهندس فائقی را بعد از پایان بازی ایران و استرالیا که میگفت: «حق ما بود! به حضرت عباس حق ما بود!»
با آنهمه فرصتی که استرالیایی ها از دست داده بودند نمی دانم فائقی چطور حساب کرده بود.
با خودم میگویم شاید مثلا یک آرژانتینی مسیحی هم جایی بوده که فریاد می زده:
«حق ما  بود! به مسیح قسم حق ما بود!»
هنوز گاهی به خاطر لگدهایی که کعبی به فیگو می زد به صورت ناخودآگاه دچار شرمندگی مزمن میشوم.
همینطور به خاطر آن وقتکشی شهرستانی ابراهیم تهامی در ملبورن.
و به خاطر کتک کاری ملی پوشان ایرانی، رضایی و بداوی، در جام ملتهای آسیا.
وقتی عربها در مقابل ما وقتکشی می کردند از ما فحش می خوردند اما وقتی ما در مقابل استرالیا وقتکشی می کردیم ستاره ی بزرگمان! دایی، از این رفتار غیرورزشی پشتیبانی می کرد و از تهامی میخواست که بیشتر معطل بکند!
با عده ای جوان تحصیلکرده پای بازی ایران و آرژانتین نشسته بودم و با دیدن شور و هیجانشان به همه ی این چیزها فکر میکردم. به این فکر میکردم که ما چقدر برای غلبه بر حریفانمان حریص هستیم، و در عین حال چقدر حریفانمان را ترور شخصیت می کنیم. واقعا تعداد دفعاتی که از زبان مربیان و ورزشکاران و گزارشگران ایرانی درباره ی حقکشی حریفان و ناداوری خارجیها شنیده ایم از دستمان در رفته.
اینهمه فحش در فیسبوک نثار ستاره ی فوتبال آرژانتین کردند و حالا می شنیدم که به خاطر گلی که در لحظات پایانی به ایران زد باز هم ایل و تبارش را به باد ناسزا گرفته اند.
طعنه آمیز است که من که احساسات تعصب آمیز میهن پرستانه ندارم و نوعدوستی را بر وطندوستی ارجح می دانم از گل آرژانتین لذت بردم و به هوا پریدم، و جوانهای تحصیلکرده همگی با خشم و نفرت نگاهم کردند و حتی کسی در جمع به من توهین کرد.
چه تربیت زشتی است که به هر کس که شبیه ما نیست و مثل ما فکر و زندگی نمی کند اهانت کنیم. جایی خوانده بودم: «بیاموزیم حتی اگر به دشمنمان شلیک می کنیم این کار را با احترام انجام دهیم.»
اما ما حتی به رقیبانمان توهین می کنیم یا آنها را به باد تمسخر می گیریم، چه رسد به دشمنان.

ایران در مقابل آرژانتین غیورانه بازی کرد. قبول.
بحرین هم در 2002 در مقابل ایران غیورانه بازی کرد.
پس چرا حریفانمان را هم در آن شکست تحقیرآمیز و هم در این شکست افتخارآمیز به ناسزا می بندیم؟

شاید اگر بتوانیم به پاسخ درستی برای این پرسش برسیم این را هم بفهمیم که چرا باید در استادیومهایمان کار داور به شیر سماور بکشد، و فضای ورزشگاه هایمان برای خانومها نا امن باشد...

وحید شعبانی
1 تیر 1393
منتشر شده در سایت خبری - تحلیلی خزرآنلاین

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی پرستو، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 09 اسفند 1393 ساعت 07:16 | بازدید : 409 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

پرستو

 

دیگه هنگامه ی کوچه پرستو
چقد این زندگی پوچه پرستو

بیا با هم از اینجا پر بگیریم
بریم یک جای زیباتر بمیریم

آخه اینجا واسه ما جا ندارن
آدمهاش قلبای زیبا ندارن

بیا با هم بریم پرواز خوبه
دلم تنگه توی سینه می کوبه

دلم بیتاب عطر ناب یاسه
نه اینجا که خداشون اسکناسه

پرستو جون بیا با هم رها شیم
میآی با هم دو تا دیوونه باشیم؟

آخه اینجا تنفس خیلی سخته
هوا آلودس اینجا،خیلی وقته

پرستو آدما وفا ندارن
تو رو تو کنج غربت جا میذارن

براشون دل نسوزونی پرستو
نمک کورن نمی دونی پرستو

پراتو میشکنن خوشحال میرن
تو راه میری اونا با بال میرن

نری لبهاشونو یه وقت ببوسی
نشی مثل اونا یه جا بپوسی

پرستویی تو رویای تو کوچه
یه جا موندن برات یه حرف پوچه

بذار چشمای ما بیمار هم شن
پرستو و کبوتر یار هم شن

منو از شر قیچیها رها کن
ببر با آسمونا آشنا کن

نمیخوام کفتر معصومشون شم
همیشه جَلد بوم شومشون شم

میخوام طغیان کنم آزاده باشم
سفیر کوه و دشت و جاده باشم

ما از جنس همیم بیا پرستو
تو موندی خونه ی کیا پرستو؟

بیا اونجا که جای موندنت نیس
کسی مبهوت آواز خوندنت نیس



وحید شعبانی
20 فروردین 1392 ساعت 9
روستای علی بوزایه ی لشت نشا


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پیکان قرمز دایی غلام
شنبه 09 اسفند 1393 ساعت 03:33 | بازدید : 378 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

پیکان قرمز دایی غلام

 

نوستالژی پیکان برای من نوستالژی محله های کویرگونه ی دهه ی 60 تهران است. خانه ی ما پونک بود. پدرم که از جنگ برگشته بود ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.
پیکان قرمز مال دایی غلام بود. دایی غلام پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را دربیاورد. در نوع خودش پدیده ای بود. پیکانش هم دست کمی از خودش نداشت؛ یک پیکان قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و حرکت می کرد صدای آفتابه لگن میداد. البته این در صورتی بود که روشن شود و به حرکت بیفتد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. هر روز عصر که دایی غلام به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانهای محله که پاتوقشان جلوی خانه ی دایی غلام بود خودشان می دانستند که وظیفه شان چیست، و می آمدند ماشین را هل می دادند و به راه می انداختند. مسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که بازگو نمی کردند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از استقامت پیکانش ستایش می کرد. بعدها که مادرش مرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار شد ماشین را بفروشد. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخم بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسیده بود. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور برد. می گفتند غلام انگشت پیرزن مرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادری خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحب تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتاب غرب تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نو بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. سرنوشت پیکان قرمز انگار با مادر و پسرها گره خورده بود. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنی تلخی پیدا کرد. مادر و پسر با پیکان خوشگلشان صفا می کردند. چه مسافرتها که نرفتند! یا دم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مسافرت و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صبح که برف زمستان کوچه های پونک را پوشانده بود سوار پیکان قرمز خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان ممد» گذشتیم که بچه ی یکه بزن محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! تا اون باشه علیرضامو نزنه!» ما با آنکه از دست «خان ممد» همیشه کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صبح یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتش آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.
چندسال بعد پیکان قرمز شد ماشین عروسی «علیرضای قندی.» ماشین را گلکاری کرده بودند. علیرضا با پیکان قرمز و نوعروسش برای ماه عسل راهی شمال شد. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالی امامزاده هاشم منحرف شد و به دره سقوط کرد. عروس و داماد در جا جان باختند. خانم فراهانی شوکه و دچار افسردگی شدیدی شد. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.
الآن که گاهی به پونک می روم، در میان آنهمه اتوبان پیچ در پیچ گم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قراضه نیست. خانم فراهانی به مرور، مشاعرش را کاملا از دست داد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مرادآباد دفن کردند که همان نزدیک پونک بود. خان ممد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبت یک کارتنخواب در حوالی میدان امام حسین دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

وحید شعبانی
12 تیر 1393


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی درهای آهنی، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 09 اسفند 1393 ساعت 02:44 | بازدید : 228 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

درهای آهنی

 

دارم ازت بیزار میشم / اینو دلت میخواست انگار
حتی به بدرقه ت نمیام / پایان عشق، اینجاست انگار
..................................................................................
باید باهات بیرحم باشم / اما دلم عادت نداره
اطاقمون پر از دروغه / این زندگی حرمت نداره
.................................................................................
درها رو محکمتر بکوبون / چون رفتنت برگشتنی نیست
یک عمر دیوارها گفتن: / این زن کنارت موندنی نیست
................................................................................
جایی کسی چشمش به راته / پس حفظ کن آرامشت رو
ببین یه وقتی جا نذاری / لوازم آرایشت رو
................................................................................
دارم ازت بیزار میشم / به عشق، بدبینم تو کردی
من مرد رویاهات بودم / امروز اگر اینم، تو کردی
...............................................................................
درها رو محکمتر بکوبون / درهای ما شکستنی نیست
درها رو آهنی خریدم / اما دلم که آهنی نیست
...............................................................................
وحید شعبانی
29 دی 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی آبروی کویر، سروده ی وحید شعبانی
جمعه 08 اسفند 1393 ساعت 22:34 | بازدید : 216 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

آبروی کویر

 

بگذر از جرم من ای دوست کاینچنین عاشقانه شدم
بگذر از من که دور از تو قهرمان یک ترانه شدم

منصفانه بیاد آور قبل تو من چه سان بودم؟
زیر گامم زمین کم بود وارث آسمان بودم

ناگهان آمدی از راه از غم بیکسی لبریز
در تو من کبوتری دیدم خیس و خسته از پاییز

گفتی از سیاهی ها خسته و شکسته پرم
از تمام خسته پران بی پناه و خسته ترم

آمدم با تنی مجروح،احتیاجی به آشیان دارم
دانه ای باشد و گاهی التماسی به آسمان دارم

گفتم : آشیان اینجاست.بنشین در کنار دلم.
دانه بر چین به زیر سایه ام و پر بزن در هوای بهار دلم

منتهی عهد می بندیم صادق و مهربان باشیم
آسمانی بیاندیشیم،وارث آسمان باشیم.

آمدی رو به شاخسارانم آشیانی به پا کردی
جان گرفتی ز جان من و درد خود را دوا کردی.

در امانم سکون گرفتی و در پناهم پرندگی کردی
دانه چیدی به زیر سایه ام و پادشاهانه زندگی کردی

آنچنان جان گرفتی که عهدمان ز یادت رفت
آن درخت تنهای مهربان ز یادت رفت

پر گشودی به جانب نور در غروبی غریبانه
آشیان را رها کردی سرد و بی نصیبانه

نگرفتی به گاه فرار شاخه ی وداعم را
جز خدا کسی نشنید شرح ماجرایم را

آن درخت دلاوری ام که به کویر آبرو میداد
هر پرنده میرسید از راه شاخه ای هم به او میداد

هرگز از بیوفایی ها نهراسیده ریشه ی من
عاشقانه زیستن هست آرمان همیشه ی من

گرچه گاهگاه برگ و برم زردرویانه بر زمین خفتند

شاخه های دیگرم اما سبز ماندند و آفرین گفتند

در کویرهای داغ دروغ سایه سارم صداقت داشت
برگ و بار شاخه های دلم با بهارها رفاقت داشت

هر چه کردم ز باوری مرطوب زیر تطهیر پاک باران بود
من درخت بودم و جانم پر ز آفتاب ایمان بود

پس گمان مبر که درخت هرگز از پر کشیدنت رنجید
و بدان که عاشقانه گریست و بدان که سپس خندید.


وحید شعبانی
رشت - زمستان 1389


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی ماهی لوسه، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 23:12 | بازدید : 2424 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

ماهی لوسه

 
یه زیبا هست به اسم ماهی لوسه
داره توو تُنگ شیشه ایش می پوسه

نمیدونم الان خوشبخته یا نه
توو تُنگ موندن برا اون سخته یا نه

یه روزایی با من همسایه بودش
برام زیبا و دلبر بود وجودش

صدای بیصداشو می شنیدم
توو برق پولکاش ماهو می دیدم

برای من تماشایی ترین بود
تموم حس من به اش همین بود

یه روز دُم دُم زنان اومد کنارم
ازم پرسید آقا!تو میشی یارم؟

به اش گفتم آخه ماهی فراری!
خودت یه مرد صاحبتُنگ داری!

به ام گفت مرد صاحبتُنگ پسته
زده قلب کوچیکمو شکسته

بیا لطفا تو صاحبتُنگ من باش
توی تُنگ تو ماهی بودم ایکاش

منم عاشق شدم وا داده بودم
به اش رویای دریا داده بودم

میگفتم جای تو دریاست ماهی
فدای باله هات بشم الهی

اگه عاشق بشی دریایی میشی
توی دریای عشق یه ماهی میشی

میگفت دریا بزرگه من میترسم
صاحبتُنگم یه گُرگه من میترسم

میآد با مرغ دریایی سراغم
می مونه رو دل دریاها داغم

یه شاماهی میخوام حامیم باشه
پیش ماهیخورا ناجیم باشه

به اش گفتم بیا ماهی قشنگم
خودم با دشمنات تنها می جنگم

اومد توو قلب من دریا رو حس کرد
یه لحظه معنی رویا رو حس کرد

ولی چون حافظش کوتاس ماهی
مسیر خونه رو رف اشتباهی

یادش رفتش که صاحبتُنگ گرگه
یادش رفتش دل دریا بزرگه

یادش رفتش که ماهی ها زیادن
فقط ماهی های آزاد شادن

دوباره تاج آزادیشو انداخت
منو دیدش ولی دریا رو نشناخت

آقا گُرگه اومد ماهی رو دُزدید
خودم دیدم که صاحبتُنگو بوسید

الان روزای اون ماهی سیاهه
از این دریا تا اون تُنگ خیلی راهه

ماهی آزاد تو دریا جا نمیشه!
توی تُنگ زندگیش زیبا نمیشه



وحید شعبانی

22 اسفند 1391

ساعت 07:06


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی منظره، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 21:52 | بازدید : 339 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 1 )

منظره

 

غروب یه روز زمستونیه
منم ایستادم لب پنجره
چشام تشنه ی طرح اندام تو
یه مردی زده دور تو چنبره

تو گاهی نگاهی به من میکنی
ولی موج ترسه تو چشمای تو
میترسی دلت کار دستت بده
میلرزن با هم دست و لبهای تو

میترسی بفهمه که عاشق شدی
میترسی که اون مرد دیوونه شه
بمیرم برات گفته بودی به ام:
«میترسم ازش چونکه چاقو کشه»

به اش تن میدی آخه اون مردته
کی گفته باید حتما عاشق بشی؟
کسی واقف از حال قلب تو نیس
یه عمره داری تنهایی میکشی

میگفتی فقط درک کردن میخوای
میخوای گاهی وقتا تو رو حس کنه
میخوای بین مردم برقصه باهات
بخنده تو رو نقل مجلس کنه

آره گاهی وقتا...چه خوشباوری
تو رو گاهی وقتا کتک میزنه
یه شب عربده میکشه عاشقه
ولی صب تو گوش تو چک میزنه

من از پشت این پرده ی شیشه ای
واسه دستهات بوسه رد میکنم
داری میری و من از این فاصله
شب غصه هاتو رصد میکنم


بمیرم برا بغض نشکستنیت
فرو می بری تلخی گریتو
چقد شونه هات نازکه نازنین
کجا میکشی بار این محنتو

غروب یه روز زمستونیه
هنوز ایستادم لب پنجره
کلاغا رو برفا قدم میزنن
چقد خالیه جات تو این منظره


وحید شعبانی
سه شنبه 12 دی 1391
ساعت شش صبح


|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستان کوتاه کباب سوسک
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 00:00 | بازدید : 212 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

کباب سوسک

 

پدرم مُرده، اما مادرم رضایت جنسی دارد. می پرسید چطور؟ خب من شبها به جای قرص چربی، به اش قرص خواب می خورانم، بعد که خوابش سنگین شد،  ترتیب اش را می دهم. نوجوان بود که مرا به دنیا آوُرد.

من آدم نجیبی بودم. بودم. آزارم به مورچه هم نمی رسید. نمی رسید. من کسی بودم که جایی نوشتم: (( راه رفتن توی یه دشت، خیلی خطرناکه، چون با هر قدمی که برمیداری ممکنه یه کفشدوزکو له کنی! )) من همچین کسی بودم. بودم. کاری نمی کردم که با قانون زمین بر بخورد. نمی کردم. الان سوسکهای خانه را زنده زنده می سوزانم. می سوزانم.

من متعهد بودم. اما هر پیغمبری هم ممکن است بلغزد. ممکن است. خب لغزیدم. بعدش عذرخواهی کردم و تعهد دادم که آدم بهتری بشوم. بشوم. به مادرم گفتم دعایم کن شلاقم نزنند. نزنند. او همیشه دعایم میکند. تکفرزندش هستم. اما قانون دعای مادر سرش نمیشود. نمیشود. قانون از من هیولا ساخت. ساخت.

دیر وقت است. مادرم شامم را داده، نمازش را خوانده، دعایش را کرده، و رفته است بخوابد. قرص خواب دارم، کاندوم هم دارم. هیچکس از من شکایتی ندارد؛ نه سوسکهای حمام، و نه مادر. مادر که خیلی هم راضی به نظر می رسد، این روزها خیلی شاد و شنگول است.

اگر می توانید بیایید سنگسارم کنید. حتی اسمم را نمی دانید. شاید همسایه تان باشم، شاید فامیلتان باشم. هیچکس دستش به من نمی رسد. من در جسم قانون زندگی میکنم، که شما به روحش شاشیده اید. شاشیده اید.

من هنوز هم متعهد هستم، اما دیگر فقط به خودم. گفته بودم شلاقم نزنید. باید بروم، مادرم قرص چربی اش را می خواهد. بعدش می خواهم سوسک کباب بزنم.

وحید شعبانی
28 دی 1393


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهیدی است که با هیچکس نجنگیده
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 04:51 | بازدید : 548 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 0 )

شهیدی است که با هیچکس نجنگیده

 

من همینی هستم که می بینید. بی هیچ رازی برای پنهان کردن. همین تصویر غمزده بر کوهستان دور، بر سر صفحه ی فیسبوکم، همین صدایی که از رادیو می شنوید، پیش از آنکه خفه شود.


به تازگی سرریز شده ام از لیوان اجتماع. دچارم به انزوای نجیبانه ی موهن از کثافات بشری.


امروز، تنها با پیراهنم، قلبم را در دست میگیرم، و در خیابان قدم می زنم.


در ظرف یک شغل و حرفه که هیچ، در کوزه ی این جهان که هیچ، در طومار کائنات که هیچ، در عرش خدا هم نمی گنجم. تصویرم بر شیشه ی ال سی دی، اسمم برپوستر یک تئاتر یا تیتراژ یک فیلم یا جلد یک کتاب، و صدایم از موج یک رادیو، چیزی بر مهابت خویشتن راستین گمنام صریح قاطع باورمندم اضافه نمی کند. با اینحال اگر می خواهی مرا بشناسی، به تو که هنوز درگیر یک کفش و یک خانه و یک شغل و یک شناسنامه و یک یا چند غریزه و قریحه و ماشین و کارت بانک و مهارت و یک یا چند رابطه در اجتماع به گنداب رفته هستی، بگویم که من مردی هستم لاغر اندام و نحیف، از سی گذشته، به چهل نرسیده، با تارهای نوظهور موی سفید بر شقیقه هایم، که خدایم شعر، شاعران، پیامبرانم، و ایمانم به صفای قلب، و باورم به صداقت چشمها و حرارت دستها، و میلم به آغوش و نوازش و بوسه، و نیازم به سکوت و رهایی و تنهایی، و شوقم به یاری و همراهی و گوش دادن، و آرزویم پیوستن به ابدیت و مرگ در پیکره ی شهیدی است که با هیچکس نجنگیده باشد، مگر با ظلمت.


رو به سوی من اگر می آیی، خود را با زیباترین شعرهای عاشقانه، و غمبارترین عشقهای شاعرانه بیارای. بکوش صدایت یادآور نوای سنتور باشد و نگاهت به معصومیت نگاه یک کبوتر. و نجابت قلبت و شرافت روحت را مانند دو بال روی کتفهایت برویان، و از هر چه هست و نیست بگذر، تا لایق پرواز در معیت من باشی، رو به آسمانهای نامکشوف دوستی، تا عمق و انتهای بی انتهای آبهای فراموشی.


آنوقت رو به سوی من بیا که برایت همه چیز و همه کس خواهم بود، در همه وقت، و از تو هیچ چیز نمی خواهم جز آنکه خود به هدیه، در بلندای تپه ای بی رهگذر، چاله ای پنهان در میان بوته ها و علفها برایم آماده کنی، و دعا بخوانی که معشوق من - مرگ - پیش از موعد دیرگاهش، زودازود مرا به آن همخوابگی شیرین ابدی مهمان کند. و تو این جسم نحیف خسته را در آن گور بی نشان، به آغوش آن زیبای دل انگیز هرجایی بسپاری.


وحید شعبانی
1 مهر 1393
فروشگاه موسیقی سایه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه قفل فرمان سمند نقره ای
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 03:40 | بازدید : 302 | نوشته ‌شده به دست mahilooseh | ( نظرات 2 )

قفل فرمان سمند نقره ای

 

کسیکه دیوان فروغ مرا برد، و کسیکه تابلوی شاملوی مرا برد، و کسیکه قلب مرا برد، و کسیکه آبرو و شرف مرا برد همگی زن بودند، و تو هم زن بودی. و چه ساده لوحانه کوشیدم که نام تو را از آنها جدا بنویسم.

 

در چشمانت جستجویی بود. و چه دیر فهمیدم که در جستجوی شوهر بودی.

 

من احمق ترین مرد زمینم. نه، احمق ترین مرد تاریخ. دیوان فروغم را به کسی دادم که خود را زنی اجتماعی می دانست در ماتحت فصلی داغ. تابلوی شاملویم را به زنی بخشیدم که در یک دانشکده تنها کسی بود که به جریان اعتصاب سیاسی ملحق نشد و به تنهایی در سالن آزمون نشست و تا به آخرین پرسش برگه اش که "ایمان چیست" پاسخ داد. قلبم را تقدیم گربه ای کردم که از میان تمام آنچه از من می شناخت دیرارضایی ام را می پسندید. و آبرویم را پای لکاته ای ریختم که همیشه به خاطره ای که از داروخانه ای شلوغ برایش به جا مانده بود می خندید، که فریاد زده بود: "کاندوم دوازده تایی چنده؟"

 

این شد که تو آمدی. تو نجیبانه آمدی. یا ادای نجابت را در می آوردی. دستت در هنگام نوازش از کمربندم پایین تر نمی رفت. و به گفته ی خودت در زندگی همه چیز داشتی جز عشق. آمدی سراغ مردی که در زندگی هیچ چیز نداشت جز اعتماد. می گفتی: "فرید جاااااااااانم برام حرف بزن". و من شاعرانه برایت از وحشیگریهای عاشقانه ام میگفتم. اینکه در کدامین زمستان کدامین سال جوانی های رو به زوالم، در بهای بوسه ای به دلستانی جان داده ام. اینکه هفت سال بی برگشت بهاری ترین سالهای عمرم را در سوگ چشم غره ای از محبوبه ای به عزا نشسته ام. و اینکه خواب دیده ام بینایی چشمها و شنوایی گوشها و توان دستها و پاها، و سلامتی اعضا و جوارحم را به اهریمن اشعار سیاه، در ازای یافتن قافیه ی پایانی ترانه ای فروخته ام.

 

چهره ی عجیب الخلقه ی شاعر تلخنویس بی نام و نشان، در قمارهای کورکورانه ای که از گذشته ی خود در چت روم برایت روایت میکرد آنقدر برایت جالب شد که مانند خبرنگاری که به کشف دایناسوری در پارک ژوراسیک برود، یک جمعه ی پاییزی، سمند نقره ای ددی را به امانت گرفتی و 370 کیلومتر را از باغهای انارتان در ساوه کوبیدی تا به آلوچه باغهای کیاشهرمان برسی، و مرد فیلنمای شاعر مسلکت را خارج از فیسبوک ملاقات کنی، آنچنان ساده انگارانه که گوییا به باغ وحش آمده ای، و دلیلی برای ترسیدن از جانوری که در قفس است نداری.

 

آمدی. او را دیدی. قطره ای از خون شارگی که به صبحانه ی جمعه اش زده بود روی دامنت چکید، و حالا من آنچنان عذاب وجدان دارم که می ترسم اگر تمام پولهای فروش آپارتمانهای 450 متری آقای پدرجانت را خرج خرید مواد شوینده کنی نخواهی توانست خون خوشرنگ آن شاعر پاکباخته را از دامنه های ذهنت پاک کنی.

 

حرمت معصومانه ی فیسبوکی مان را حتی در پنج دقیقه ی اول نشستن ات برمبلهای کهنه ی از سمساری خریده ی اطاقم پیاده نکردی. هرگز فهمیدی چه اتفاقی افتاد؟ از پیشانی شکسته ام ترسیدی؟ یادگار از شوهری که زنش را در پیاده رویی در خیابانی در ساوه، کتک می زد، و وقتی به مداخله رفتم، قفل فرمان سمند نقره ایش را به رخم کشید.

 

حالا در تختخواب میلیون تومانی ات گریه میکنی که "ای خدا چرا من؟؟؟" آری چرا تو نباید تنها چیزیکه نداری، عشق ات، مرد زندگی ات را درست پیدا کنی؟ و آری، چرا من باید تنها چیزیکه دارم، اعتمادم را ببازم؟ این پرسشی است که از همان جمعه هر شب، وقتی روی موکت کهنه ی صاحبخانه ی قبلی به خواب می روم در گلویم می چرخد، دور بغضی که شکستنی نیست.

 

این نوشته ها را برایت پی ام میکنم. و بعد چت ام را خاموش خواهم کرد، مانند شمعی که پیش از همآغوشی.

 

آف بالا آمدن شاعرانه تر است.

 

 

وحید شعبانی

نیمه ی آذر 1393

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران